واقعه نگاری:: قهر و آشتی (1)

ساعت های دلخور بودن خیلی خیلی سخت گذشت. تا جایی که میدانم بعد از دعوای دی ماه 93، این بدترین دعوای ما بود.یعنی ما در طول زندگی دو بار دعوای جدی داشتیم. هر دو ماجرا هم به بحث مدیریت مالی حبیب بر میگشت و خانواده اش که به آنها نه نمی گفت در حالی که رابطه یک طرفه بود. فقط انتظار داشتند و یک ریال از دوران عقد به ما کمک نکرده بودند. حتی خرجهای معمول و ... همه بر عهده خودمان بود. در حالی که در رابطه با دخترهایشان قضیه زمین تا آسمان فرق داشت. 

 از عصر حبیب شروع کرد به پیامهای عاشقانه دادن. 

دلم از دیدن پیامهایش فشرده میشد. 

حجم دلتنگی هایم زیاد شده بود. نمی توانستم تحمل کنم با هم قهر باشیم. دلم میخواست هم را بغل می کردیم و های های گریه می کردیم. 

یک عشق شدید جمع شده بود با ازار دیدگی شدید و نمی توانستم این دو را با هم هضم کنم.

عصر زنگ زد که جاری اولم قرار است بیایند به من سر بزنند. بعد از  سه هفته!! اینقدر مهربان تشریف دارند! گفت خودش سر کار است و نمی اید. پدر و مادرش شاید بیایند. 

زنگ در که خورد از پنجره دیدم اول از همه خودش تو امد. با لباس رسمی  اداره و یک دسته گل رز کانادایی فوق العاده قشنگ. قبل از اینکه بقیه حال و احوال کنند و مسیر حیاط را طی کنند. زودنز از همه امد داخل اتاقم. بغلم کرد و گلها را داد. جا خوردم.  

گفتم وای الان مادرت و جاری1 می فهمند ما قهر بوده ایم :دی گرچه جاری1 فهمیده بود که من خیلی خیلی ناراحتم. البته فکر میکرد بچه ام چیزی اش است و من رو نمی کنم. 

حبیب گفت: برای قهر نیست. امروز ماهگرد 19 ام بود. مباااارررککک :)) واااای باورم نمیشد! به ندرت ماهگردها یادش بود. این سه ماه خودم هم یادم رفته بود از بس درگیر دکتر بودیم. خیلی خوشحال شدم. گل ها چه سری دارند که با بو کردنشان حالم عوض می شود نمی دانم. 

حبیب اما  نتوانست بماند. بایست برمیگشت سر کار. فقط برای چند دقیقه امده بود. همین اوج محبتش را بیشتر برایم ملموس کرد. 

ولی شب با اینکه عصر گفته بود نمی آید آمد.

از دلخوری ها کم شده بود. نمی دانستم عشق کار خودش را کرده یا اینکه منطق هم بوده و به نتیجه ای در مورد بحث مان می رسیم یا نه. یا اینکه باز ترجیح میدهیم فراموش کنیم و حرفی نزنیم. 

خیلی حرفها را زدیم.

گفت به من حق میدهد. قرار گذاشتیم بیشتر به فکر حساب و کتابها باشد. قرار شد جریمه را بدهد برادرش خودش پرداخت کند تا دستش بیاید!! قرار شد به پدرش بگوید ماشینش را بفروشد تا 18 میلیون بدهی را بدهند و بتوانیم با وامهایی که می شود گرفت یک قسمت دیگر از زمین را بخریم و سهم مان را از بقیه جدا کنیم. چون در این مدت شریک بودن هیچ سودی که به حال ما نداشته و فقط حرف و حدیث های بی جهت بوده. یا مستقل خانه دار شویم یا بی خیال خانه شریکی با برادر و خواهر و ... 

یک سری حساب و کتاب کردیم و قرار شد دیگر حقوق او بشود خرج زندگی و اگر نشد به خودمان سختی بدهیم. تا حقوق من بشود پس انداز. 

من هم قول دادم خرج الکی برای سیسمونی نکنم. راستش قبلاها چند مورد از آرزوهایم را برای اتاق بچه گفته بودم و فکر کرده بود که کلا قرار است خرج بی مورد زیادی برایش بکنیم. قول دادم این کارها را نکنم. شاید اصلا قسمتی از پس انداز باشد برای خانه ای که به فکر افتاده مستقلش کند از برادر و خواهر. حرف زدن حبیب در مورد برنامه هایش برای اینکه آن زمین یک تکانی بخورد من را هم به شوق آورد. یعنی می شود روزی روزگاری صاحب خانه شویم؟ هر چه زودتر از خانواده اش مستقل شویم خوشبخت تریم.

برایش توضیح دادم که من بیشتر به ارامش ذهنی احتیاج دارم تا خورد و خوراک آنچنانی.اگر قرار باشد خوردن بشود یک مایه سلب ارامش، این بیشتر ضرر دارد. من هم هیچ وقت بچه را گرسنه نگذاشته ام. درست است به کراهت ولی به قدر نیازش خورده ام. 

گفت که از آن حرفها که تقصیر من است و ... را فقط برای این زده که من بیشتر مراقب باشم. منظورش این برداشتهای من نبوده. و قول داد که همه جوره با من باشد. هر طور خدا برای این بچه مقدر کرده باشد، حامی من باشد. 

دلم برای هر دومان سوخت.

هر دو داشتیم هم را نابود می کردیم. 

مشکل را به بحران تبدیل می کردیم. 

این مدت رابطه مان کم بود. 

در حد یک شام خوردن با هم.

 به همان نسبت کم حرف زده بودیم و دلخوری ها زیاد شده بود. 

وقتی حبیب گفت برگرد خانه خودمان چیزی نگفتم. با اینکه پدر مادرم مخالف بودند. بایست برمیگشتم. 

دو سه روز گذشت و زمزمه های اینکه میخواهم برگردم را شروع کردم. 

تا اینکه حبیب یک شنبه شب آمد دنبالم. خیلی خوشحال بودم. دلم خیلی برای خانه مان تنگ شده بود. با اینکه پدر و مادر مخالف بودند ولی برگشتم. 

به حبیب خیلی فشار آمده بود. شاید بیشتر از من. و من دلم نمی آمد بیشتر از این تنهایش بگذارم.

  توی راه بوق بوق میزد. فاصله بین شهرها را که کسی نبود حسابی بوق بوق کردیم. انگار عروس می برد :دی

به خانه که رسیدم شوکه شدم.  کل خانه را بادکنک زده بود و تزیین کرده بود. خیلی قشنگ شده بود. هر چقدر از نداشتن تولد در 30 سالگی ام ناراحت شده بودم یادم رفت.

لباس ها را شسته بود. ظرفها شسته. خانه تمیز شده. همه جا برق میزد. 

خیلی قشنگ بود. 

دوش گرفتم و لباس های گشادی که خانه پدری می پوشیدم چون از برادرها خجالت می کشیدم را در آوردم. لباسهای خوشگل خودم را پوشیدم.

عاشقانه های آن شب، تلافی همه ی ناراحتی های گذشته را در آورد. اصلا یادم رفت که چقدر آن روز سخت بود و نفسم بالا نمی آمد. حالا عشق زیادش را میدیدم. 

شب تا نیمه های شب در گوش هم حرفهای عاشقانه زدیم و از عشق زیادمان کیفور شدیم. 

صبحانه تا من بیدار شوم رفته بود نان تازه خریده بود. کاری که تازگی ها یاد گرفته و خیلی خیلی مزه میددهد:) 

بعد میدانست من عشق املت گوجه ام. اول گوجه ها را گذاشته بود سرخ شوند. دیده بود تخم مرغ نداریم باز رفته بود تخم مرغ بخرد. یعنی این صبحانه قشنگ ترین صبحانه عمرم بود. خیلی چسبید. 

با اینکه همیشه عجله دارد به سر کارش برسد آنروز یک ساعت زودتر بلند شده بود و با دو بار بیرون رفتن و ... بهترین صبحانه عمرم را چیده بود. 

با اینکه میگفت نمی دانم چرا مثل املتهای تو خوشمزه نشده. یادش رفته بود  پیاز هم سرخ کند و تا تخم مرغ بگیرد، کمی هم گوجه ها سوخته بود ولی از نظر من که خیلی خوشمزه بود. 

از انروز اصراری به خوردن زیاد نکرده. :) من هم قدر بضاعتم خورده ام. ظرف شستن و .. هم همه با خودش. 

این را وقتی بدانید از اول هیچ کاری حبیب بلد نبود در منزل و یا حتی کارهای مردانه برای منزل را انجام بدهد، دقیق حس می کنید که عشق چه معجزه ای کرده با حبیب من. 

و چقدر این روزها خوب است...

من خیلی آرام شده ام. دیگر آن خوابهای نگران کننده را نمی بینم. بیشتر امید دارم بچه ام سالم باشد. یک نازنین تپل مپل دوست داشتنی. 


تکلیفم را با دانشگاه روشن کردم. استرس اینکه کی میتوانم کلاسها را تشکیل دهم کم نبود. یکشنبه هفته قبل یک روز کلاس ها را تشکیل دادم و دوباره کل مشکلات نی نی برگشت و استراحت مطلقها به فنا رفت. دوباره دو هفته دیگر استراحت مطلق لازم داشتم و معلوم نبود بعدش چه می شود. لذا کلا درس های این ترم را کلا واگذار کردم. هیچ چیز جای سلامتی تو را نمی گیرد عشق مامان. دیگر نمی خواهم به استرس رها کردن دروس و کم شدن امتیاز آموزشی ام و تائید شدن یا نشدن مرخصی هایم و .. فکر کنم. هر چه پیش آید خوش آید. 


تنها مهم، سلامتی توست. 


خدا این روزها را برای همه بخواهد

و برای همه مستدام بدارد.