بعد از ماجراهای پیش آمده خیلی ناراحت بودم. مدام قیافه عصبانی و خشم گرفته ی جاری و حرفهایش جلوی چشمهایم بود. دلم شکسته بود که مگر من چه بدی ای به او کرده ام که اینطور می کند؟ غیر از اینکه زن عمو مهربونه ی همه ی بچه ها من بوده ام؟! غیر از اینکه که هر وقت خانه پدرشوهر آمده اند حتما بدو بدو می آیند بالا پیش من؟!. غیر از اینکه چقدر هوای بچه هایشان را دارم. غیر از اینکه اصلا بدی بهشان نکرده ام؟! چرا اینقدر با من و بچه ی نیامده ام سر عناد داره؟ 

این جاری و جاری 2 سر ماجرای عروسی ما خیلی ما رو اذیت کردن. جاری 2 که بنده خدا یک سال هست که متارکه کرده و تلاشهای من برای حرف زدن با برادرشوهر 2 تا حالا نتیجه نداده. سر ماجراهای متارکه و وساطت های من، رابطه ام با جاری 2 خیلی بهتر شده. 

جاری 1 هم یک مدتی بود که خبری از حرفهای نیش دارش نبود. فکر کردم که متوجه شده من نه قصد رقابت دارم نه حوصله اش را نه وقت اش را. و بی خیال شده. 

خیلی هم دقت می کردم که حرفی نزنم که حساسیت اش را زیاد کند. از حبیب تعریف نمی کردم و ... خوشی ها و برنامه زندگی مان را شرح نمیدادم و یک سری ملاحظات اینطوری. هر وقت درد دل می کرد، پای صحبتش می شدم. اما هیچ وقت نشد چیزی به او بگویم که رفتارش را اصلاح کند. بسیار مغرور است و بسیار سر اینکه جاری بزرگه است حساسیت دارد که همه چیز دان است و اینها. ولی خوب هر وقت چیزی گفته دلداری اش داده ام و آزارش نداده ام.

کمی با حبیب درد دل کردم. حبیب دعوایم کرد. که چرا اصلا به این آدم فکر می کنی و اعصابت را خورد می کنی و ... تو اگر هیچ انتظاری  ازش نداشته باشی اینطوری ناراحت نمی شی.

من هم انتظاری نداشتم. ولی حبیب اعتقاد داشت که تو انتظار بدی کردن فقط بایست ازش داشته باشی. بایست فکر کنی دشمن توست تا این رفتارهایش را طبیعی بدانی. 

در برابر این فکر مقاومت می کردم. همیشه دوست داشتم فامیل گرم و صمیمی ای داشته باشیم. عموها و عمه های بچه ام و دایی هایش. 

در جمع خواهر شوهر و مادرشوهر هم حرف جاری 1 شد و اینکه به شما حسودی می کند و اصلا کمتر در حضورش باش و اینها. از اول جاری 1 و جاری 2 با جاری 3 که سطح اجتماعی و تحصیلی و .. اش پایین تر است مشکلی نداشتند ولی از زمان نامزدی تو دارند خودشان را میکشند از بس حرف می آورند و حرف می برند. یک دلیلش هم اینست که مادر و پدر حبیب، حبیب را بیشتر از بقیه بچه ها دوست دارند. حبیب هم مذهبی تر است و هم دلسوز تر. و چون از بچگی مریض بوده و به زحمت فراوان مادرش بزرگش کرده، عزیزتر شده. در صورتی که جاری ها تاب دیدن حبیب را ندارند و هر کس زنش میشد بی نصیب نبود از این حرفها. چه رسد که حالا تو از خیلی جهات از آنها بالاتری. 

مادرشوهرم هم دلش شکسته بود که اگر بچه مشکلی داشته باشد اولین سرکوفت بزن خودش را نشان داده که بگوید این هم همان حبیبی که بچه ی خلف و نور چشمی شما بود. ببین خدا چه کرد باهاش؟ و از این جور حرفها... 

خلاصه ذکر نماز شب مادرشوهر و پدر شوهر شده بچه سالم باشد تا دشمن شاد نشویم. 


مشکل ایجاد شده این بود که من از فکر حرفهایش بیرون نمی آمدم و همینطور خودم را ازار میدادم. به گزینه های ممکن برای جواب دادن به او. خودم را ملامت می کردم که دارم زیاده از حد احترامش را نگه میدارم و هر چه میگوید جوابش را نمیدهم و اینها. 

تا اینکه تصادفا این مطلب را دیدم در خصوص رقابت جاریها و تلاش یک جاری برای خراب کردن و منزوی کردن جاری دیگر. 

http://womanart-2.blogfa.com/post/818

خلاصه نکات مهم آن را در ادامه مطلب میگذارم


و اما نتیجه گیری

بایست برای اتفاقهای اینطوری یه استراتژی انتخاب میکردم. قبلا به صورت اتوماتیک، مشغولیت ذهنی کاری و ... ام اجازه نمیداد وقتی برای فکر کردن به حرفهای این مدلی داشته باشم و به همین خاطر واردش نمی شدم. ولی بایست فکری میکردم به حال وقتی که شرایط اتوماتیک من رو از ماجرا دور نمی کنن و بایست یه تدبیری داشته باشم. 

متوجه بشم عمق ضرری که از این حرفها هست چیه. از دست دادن عمر، حرص خوردن الکی و وارد بازی کثیف بعضیا شدن. یاد گرفتم چطور خودم رو از حرفهای خاله زنکی دور نگه دارم. چطور به ماجراها نگاه کنم تا دلم نشکنه و توقع نداشته باشم. 

یک جمله ی کلیدی هم یاد گرفتم که فکر میکنم در برخورد با این جاری شماره 1 با توجه به اینکه خیلی برای خودش کلاس قائله، بسیار جوابگو باشه و اون اینه که بگم: من از شما انتظار نداشتم... و تعریف ازش. 

ادامه مطلب....

سلما
شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ ۷
مهمتر اینکه اجازه نده دشمنی اونا، بخش مهمی از فکر و زندگی ت را پر کنه. اینا یه جورایی هم امتحان هستن و هم راهزن وقت و فکر و زندگی. سعی کن تا مدتی مشغولیت هایی داشته باشی و با اونها کمتر ارتباط پیدا کنی.
فاطمه
شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ ۱۱:۲۵
مانیای عزیز امتحان سختی رو داری میگذرونی ولی اگه راه رو درست بری حتما خدا کمکت میکنه. علاوه بر صحبت های سلما جان یه چیزی رو همیشه در برخورد با اینجور ادما در نظر داشته باش، هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت "مثل اونا نشو" یعنی در مقابل رفتارشون مثل خودشون باهاشون برخورد نکن چون اگه مثل خودشون باهاشون برخورد کنی وارد بازی اونا میشی یه بازی کثیف با قواعد کثیف. شما با همه شون خوب و انسانی برخورد کن و توکلت به خدا باشه. بلاخره یه روز اونا خسته میشن و پی به اشتباهشون میبرن و حق بر همه مخصوصا کسایی که پیششون از شما بدگویی کردن آشکار میشه.
حسنی سادات
شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ ۱۱:۴۶
شما هر چقدر حرص بخوری و ناراحت شی اون ب هدفش رسیده ولی هر چقدر بیشتر بی توجهی کنی و اصلن برات مهم نباشه بیشتر میسوزه..
سعیده
شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ ۱۲:۳
عزیزم من هم تجربه مشابه تو رو داشتم. جاری بزرگم خیلی سعی می کرد من رو منزوی کنه . کلا اگر کسی من رو تحویل میگرفت یا ابراز علاقه ای بهم میکرد یا منو شوهرم پیشرفتی میکردیم مثلا خونه خریدیم یا دکتری قبول شدیم یا هر پیشرفتی ، حتمااااااا یه جا حالم رو می گرفت تا خیلی خوش به حالم نشه !! تا حدی هم موفق بود . چه رک و روراست این کار رو بکنه و چه زیرپوستی ، خلاصه هر کاری از دستش برمیومد انجام داد. چونکه الان از اون شرایط خبری نیست و الان من خیییلی محبوب تر از اون هستم توی فامیل شوهرم پس چیزهایی که به ذهنم میرسه و به خودم کمک کرد رو بهت میگم .

1- من هیچ وقت گلایه جاریم رو نکردم به مادرشوهرم و خواهرشوهرم و ...به نظرم اصلا نتیجه نمی داد این کار و من رو بدتر وارد حرفای خاله زنکی میکرد که اصلا دوست نداشتم. 
2- نقش شوهرم در این میون خییییییلی پررنگ بود. اگر اون گلایه جاریم رو میکرد بیشتر پذیرفته می شد چون پسر خانواده بود ولی من عروس بودم به هر حال. شوهرم یه جوری خیلی نرم جاریم رو متوجه میکرد که ما متوجه ایم که تو حسادت می کنی. 
3- از نقش خواهرشوهرهات غافل نشو. اگر همسرت کم حرف هستن ، اصلا سعی نکن که یک دفعه همه رو با خودتون همراه کنید. بلکه مثلا اگر با یکی از خواهرهاشون راحت ترن موضوع رو با اون در میون بذارن . دخترها روی مادرشون نفوذ دارن. 
4- یک مدت رابطه م رو کم کردم با جاریم. دلیلی نداشت که برای خودم اعصاب خوردی درست کنم. 
5- با اقوام شوهرم مهربون بودم و مودب و بااحترام برخورد می کردم. ادم ها همه چیز رو زیر نظر دارند و خوب می فهمند حتی اگر به روی خودشون نیارن .خانواده همسرم من رو خیلی دوست داشتند ولی باورت میشه که از جاریم جرات نمی کردن خیلی ابراز علاقه کنند به من !!
من همیشه فکر میکردم اصلا من رو نمی بینند ولی گاهی در خفا !!! و بدور از چشم جاریم بعضی از اقوام درجه دو همسرم به من و همسرم ابراز لطف و محبت داشتند و ازمون تعریف می کردن . باور کن ادم ها تفاوت بین دو نفر رو خوب می فهمند شاید جرات نمی کنند ابراز کنند !!!
پس مهربون و با احترام باهاشون برخورد کن اینطوری باکلاس تر هم به نظر میای و سطح بالای خانوادت هم نشون داده میشه نه مثل جاریت.
سعیده
شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ ۱۲:۱۶
6- و یه نکته خیلی مهم اینکه واقعا باورم نمیشه این اتفاق بیفته اونم اینکه ، جاریم با بعضی از اقوام همسرم خیلی ارتباط داشت و منو سعی می کرد از اونها دور نگه داره و در واقع منزوی کنه توی جمعشون . از هر ترفندی هم استفاده می کرد . ولی خیلی ناباورانه بینشون شکراب شد و با هم قطع رابطه کردن . من از این اتفاق فهمیدم که وااااقعا خدا جواب آدم های بدذات رو میده و هرکی نیت بدی در مورد یه نفر داره بد جور چوب خدا رو می خوره . می دونی چرا می گم چوب ؟ چون برای جاری من که الان با اونها قطع رابطه ست هیچ چیز زجرآورتر از این نیست که با در جمعی منزوی باشه که روزی سعی می کر من رو در اون موقعیت قرار بده . برای همین خدا از جایی بهش ضربه رو زد که ازش فراری بود. 
و زجراورتر از این براش وجود نداشت که در جمعی تحویل گرفته نشه و الان همین اتفاق افتاده براش . 
پس چوب خدا صدا نداره . اینو باور کن . از ته قلبت باور کن. البته صبر هم باید داشته باشی. من 7 سال صبر کردم . 
7- با خانواده خودت رابطه ت رو بیشتر کن . چیکار به اونها داری وقتی میرن روی اعصابت؟ لازم نیست توی هر جمعی که اون هست باشی. منظورم این نیست که خودت با دست خودت منزوی کنی خودتو . نه . ولی با دوستات و خانواده خودت رابطتت رو تقویت کن . زندگیت رو بساز و پیشرفت کن تا هر کی نمی تونه ببینه بیشتر بسوزه . این افرادی که مثل جاری من و تو وارد خاله زنک بازی ها و بدجنس بازی می شن از زندگی خودشون باز می مونند و انرژی شون صرف این کارهای بیخود می شه . پس سعی کنیم ما اینطور نباشیم. 
8- اگر ناراحت می شی گاهی و گریه می کنی و ... فکر نکن تنها تو هستی که گریه می کنی از این اذیت ها و ادم ضعیفی هستی (چون خودم این حس رو داشتم و فکر می کردم بقیه قوی تر هستند در این موقعیت ها و صبرشون بیشتره و من مثل ادم های ضعیف گریه می کنم) به نظرم دلیلی نداره ادم ناراحتیش رو توی خودش بریزه. گاهی در خفا گریه کن. با شوهرت درددل کن. و ازش بخواه که اگرمی تونه (تحت فشار قرارش نده و اذیتش نکن) با مثلا یکی از خواهرهاش صحبت کنه ..
همه چی حل میشه . نگران نباش . هیشکی با بدجنسی راه به جایی نمی بره . 
سعیده
شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ ۲۳:۵۳
با جاری های دیگه رابطت چطوره؟ یا با خواهرشوهر؟
اگر ادم های خوبی هستند باهاشون رابطت رو زیاد کن . در طول هفته باهم برید بیرون یا دعوتشون کن خونه تون. تا وقتی جمعه همدیگه رو می بینید توی خونه مادرشوهر با هم صمیمیتر می شید چون چند روز قبلش مثلا باهم پارک بودید. 
دیگه اونوقت حس نمی کنی که کلا همه با تو بد هستند یا کلا منزوی هستی در جمعشون ، بلکه فقط حس می کنی که "یک" جاریت باهات بده ...
دیگه اینکه مطمئنننننن باش که همه می فهمن مشکل از کیه فقط جرات نمی کنند بگن چون طرفشون رو (جاری) رو می شناسن و میترسن سلیطه بازی سرشون در بیاره .
آخه مگه میشه توو و جاریت دارید حرف می زنید بعد جاریت (ساناز) بیاد وسط حرف هاتون و تو رو مسخره کنه بعد اون یکی جاریت یا بقیه متوجه نشن که طرف مرض داره (ببخشید)
می فهمن فقط دوست ندارن یا می ترسن با همچین ادمی وارد بحث بشن ... 
از خواهرشوهرت اصلااااا غافل نشووووو
راستی به شوهرت بگو من هم دوست ندارم دنبالش رو بگیرم و وارد خاله زنک بازی بشم ولی بعضی وقتا ادم برای داشتن آرامشش باید قدمی برداره . یکبار برای همیشه تکلیف همه چیو مشخص کنه . شاید این مسائل هنوز برای همسرت بعنوان دغدغه درجه یک ذهنیش تبدیل نشده (و طبیعی هم هست چون مردها بیرون از خونه هزاااار جور دغدغه دیگه دارن) ولی نمی دونند که این مسئله بعنوان یک دغدغه مهم ذهن تو هست و آزارت میده . آرامش داشتن نعمت بزرگی هست که نباید بذاریم دیگران از ما بگیرنش . 
به همسرت بگو که ناراحت هستی و آرامش نداری. آدم آرامش میخواد تا بتونه روی زندگی خودش و پیشرفت زندگیش وقت بذاره و انرژی .... 
با همسرت دردل کن ولی اذیتش نکن و تحت فشارش نذار . یه موقع خدایی نکرده تحت تاثیر فشار تو نخواد یک دفعه ای با دعوا قضیه رو فیصله بده . این به ضرر تو هست.
مانیا
یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۴ ۲۰:۳۰
ممنونم که کمکم کردید که اروم بشم و جرات بهم دادید که با خواهرشوهرم صحبت کنمو متوجه بشم که اونها هم متوجه نفهمی جاریم میشن و همین واسم کافیه.ماه هیچوقت پشت ابر نمیمونه.

یک سری مطالب دیگر هم از این پست گلچین کردم:
http://womanart-2.blogfa.com/post/186
بهترین رفتار وقتی ظالمانه با جاری ام مقایسه می شوم چیست؟
یا فاطر بحق فاطمه
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ۹:۳۴
سلام
به نظر من بهترین کار اینه که رابطه خودتونه با خدای خودتون درست کنید چون خداست که به ادم عزت میده ان العزه لله جمیعا توی قنوت نمازاتون از خدا بخواید رابطه تون بهتر بشه یادمه توی حدیث قدسی دیدم که خداوند میفرماید: هرکس رابطه خود را با من اصلاح کند من رابطه او را باخلق اصلاح میکنم.

بعد سعی کنید همیشه باهاشون با احترام برخورد کنید و خدای ناکرده لحنتون تند نشه وقتی هم حرفی بهتون میزنند در جواب طرف رو تو شرمندگی بزارید که دیگه ازین حرفا نزنه مثل اینکه بگید: من توقعم از شما بیشتر از این حرفا بود یا من همیشه رو حرف شما یه حساب دیگه ای باز کرده بودم اینجوری میدونند دیگه نباید باشما برخورد بد داشته باشند و احترامتون هم حفظ میشه 
سعی کنید رابطه تون رو با عروس دومی بهتر کنید اینجوری نمیتونند از اختلاف بین شما استفاده کنند.
الهی توحیدی زندگی کردن رو یاد بگیریم.
موفق باشید
یکی مثل خودت
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ۹:۵۵
سلام ثنا جون منم این مشکل رو داشتم خیلی مقایسه شدم ومن جبهه گرفتم سعی کردم جلوش کم نیارم وبعضی وقتا وای وای خدا ازم بگذره ضایعش کنم خیلی کار اشتباهی بود شما این کار رو نکن 
حالا رابطه ات رو با جاریت کاملا صمیمی کن اصلا اصلا حرف دیگران بخصوص مادر شوهر روت اثر نذاره که یک وقت پشت سر جاریت حتی کلایه شو بکنی خیلی به ضررت تموم میشه چون میزارن به پای حسادتت واونا هم با اب وتاب بیشتری براش بازگو میکنن ومیشه بدتر از اون چیزی که فکرش رو میکردی 
من در اثر یک سوئ تفاهم که من مقصرش هم نبودم جاریم چهار ماه بامن قهر بود ولی من اصلا توجه نکردم وفقط بهش محبت کردم کادو خریدم وزنگ میزدم 
تا جایی که حالا حتی حاضر نیست یک کلمه حرف دیگران رو درمورد خودش که به من نسبت میدن باور کنه 
چون وقتی اب وتاب عروسی وتازه عروس بودن کم رنگ شد شما هستی وجاریت ومادر شوهر واقعا مادر شوهره ودوتاون رو به چشم عروس نگاه میکنه 
بعضی مادر شوهرا مثل انگلیس میمونن تفرقه بیانداز و حکومت کن
به خدا جدی میگم 
یکی دیگه جلو دیگران ازش تعریف کن تا یقین کنه شما بهش حسادت نمیکنی
عروس
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ۱۰:۳۶
تجربه ی من میگه
همیشه اولش اینطوریه و عروس جدید هنوز معایبش مکشوف نشده. صبر کنی دوباره همه چیز عادی میشه.
به عنوان عروس بزرگتر، مهربون، صمیمی و عالی باش. هر چی خوبی کنی خودتو بزرگوارتر نشون میدی. درایت و خانومی خودتو نشون میدی. عروس جدید رو مثل یه دوست صمیمی خودت بدون. چون ناراحتی کردن تو، فقط خودتو خراب میکنه و از چشم بقیه میندازه در صورتیکه این موقعیتیه که تو میتونی خودتو به چشم بقیه بیاری.
من به عنوان کسی که عروس دوم بودم و جاریم خودشو تکه پاره کردو ... میگم که تو اشتباه اونو نکن، از این موقعیت به نفع خودت استفاده کن ، نه اینکه وجهه ی خودتو خراب کن. اگر خانواده ی شوهرت هم کم کاری کردن به خدا واگذارشون کن و خودت هم اجر کارهاتو از خدا بخواه. به هر حال چند سال دیگه هم تو بچه دار میشی و خدا تو ازدواج بچه هات برات جبران میکنه
مامان پسرا
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ۱۱:۱۶
عزیزم! سعی کن تا جایی که میشه مسائل رو حمل به خوبی بکنی. یعنی شاید یه وقتایی قصدشون صرفا تعریف از عروس جدیده و نه مقایسه با شما. اما به دلیل شرایط خاص این دوره، شما حساس تر شدی. 
بعد بشین با خودت فکر کن. نفستو بذار وسط و مسائلش رو حلاجی کن. ببین از چی ناراحت می شی؟ من فکر می کنم اگه آدم بتونه روابطش رو با معیارهای دینی و قرآنی بچینه، دیگه هیچ وقت نه ناراحتی تو کاره نه خسران. ببین اگه تو خریدت رو ساده انجام دادی، برای این بوده که مادر شوهرت ازت تعریف کنه؟ یا چون این کار خوب بوده و خدا این رو بیشتر می پسندیده این کارو کردی؟ اگه این طوریه تو با خدایی طرفی که شاکر و علیمه و هیچ چیزی پیشش گم نمی شه. 
وقتی شما ملاک های خودت رو داشته باشی که به درست بودنشون مطمئنی، دیگه ارزش گذاری آدم های ناتوانی مثل خودت برات بی اهمیت می شه. 
حرف دوستان هم درسته. این مسائل برای این اوایل کار و تو بحبوحه عروسی و ایناست. بعدش خود به خود حل یا کم می شه.
صبور
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ۱۱:۳۳
سلام ثنا جون
خیلی مطالب خوبی مطرح شد و منم استفاده کردم, من جاری ندارم اما خب این مقایسه ها معمولا بین عروس های کل خانواده هم میشه

یکی اینکه اوضاع الان دستت باشه, الان تجمل و مادی گری توخونواده ها بیشتر شده, کلی چیز جدید یاد گرفتن, طبیعت انسانه که میخواد رو به تعالی بره و متاسفانه برخی اونو با پیشرفت مادی عوضی گرفتن, اینه که میبینی زندگی ها از روز اولی که شروع شده مثلا ساده زیست تر نشده, معمولا در همه ابعاد مالی رشد داشته و حالا تو بعد معنوی باید دید چطور بوده

اینه که به ضرس قاطع میگم این که میگی تو خریدها بهتر بوده برا جاریت, به خاطر همین قضیه است و اگه الان شما تازه عروس میشدی هم همین بود اوضاع

دیگه اینکه کلا سطح خودت رو خیلی بالا در نظر بگیر, اینجوری شانی برا خودت قائل میشی که وارد به قولی بازی های خاله زنکی نمیشی, این حست به اونا هم منتقل میشه و ذهنشون دنبال مقایسه نمیگرده, بزرگی کن, با دلسوزی کردن, یه گوشه کاراشون روگرفتن که در حال مقدمات عروسین, همون تعریف کردن از عروس دیگه, نفست اینجوری رام میشه و اگه اینا رو قبول نداره, کم کم توش شکل میگیره و خیرخواهی و مهربونی ملکه رفتارت میشه

دیگه اینکه همون که دوستان گفتن خیلی درسته, نو که اومد به بازار...., بعد چند وقتی اونا هم از تب و تاب عروس جدید میوفتن و تازه در فضای واقعی و دیدن شخصیت حقیقی افراد, درستی مقایسه ها خودشو نشون میده
تو خودت باش, با اعتماد به نفس و اینکه ویژگی های منحصر به فرد و ویژه ای داری که هیچ کس دیگه ای نداره و نقطه قوتت هست, اگه نمیدونی اونا رو, بگرد و پیدا کن و خودت باش
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ۱۴:۷
یه توصیه دیگه، مثل دریا باشین.
یه زمانی همسرم بهم میگفت شما مثل دریایی هر چی هم بقیه بخوان با حرفاشون یه آتیشی روشن کنین تا به شما میرسه خاموش میشه (البته خانواده همسر منگوش شیطون به تمام معنا فرشته هستن) اما کلا منم آدم خاله زنک و پیگیری نیستم شما هم هرچی شنیدی فقط برای خدا تعریف کن و همونجا هم به خدا جون بگو حساب کتاب این سختی ها با خودتون.
یه همدرد
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲ ۱۶:۸
عزیزم منم دقیقا مشکل تو رو داشتم
تنها راهش اینه که تو این موقعیت اصلا این حرفا برات مهم نباشه و به خدا توکل کنی همونطور که دوستان گفتن همیشه اولش اینطوریه بعدش از تب و تاب میفتن
و وقتی از تب و تاب عروس جدید افتادن میشن عین روز اول و اونوقته که تو با اخلاق خوبت پیروزی

من وقتی خرید کردم به نظر خودم خریدم معمولی بود نه ساده ی ساده و نه تجملی خیلی میانه اما خواهرشوهرم چون خیلی خیلی خرید ساده ای داشت( مثلا در این حد ساده که حتی سرویس طلا و آینه شمعدون هم نخرید) سر هرچی ما میخریدیم یه برنامه داشتیم من پیش خودم میگفتم نکنه این مساله باعث کینه و ناراحتی بشه اما همینکه چند ماه گذشت و از تب و تاب افتاد شد عین روز اول
جاری جدید هم که اومد همچین مساله ای بود که خدا رو شکر تموم شد
سلام
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ ۹:۴
سلام دوست من.ببین اولش این مسائل برای همه هست.من هم همیشه خودمو تو نا خودآگاه ذهنم با جاریم مقایسه می کردم. عروسی اونها خیلی از ما سنگین تر بود.البته من گله ای نداشتم چون مخارج عروسی هر دوتامون با شوهرهامون بود.ولی خوب دیگه عروسی اونها تو فامیل زبونزد بود.اوایل همیشه تو نا خودآگاهم حس می کردم باید خوش تیپ باشم تا جلوی جاری با کلاسم خجالت نکشم.خوب طبیعتا فضا اینجوری صمیمانه نبود.بعد از مدتی تصمیم گرفتم خودم باشم. و تازه اونجا بود که برکاتش رو دیدم.من که از با کلاسی دست بردتشتم جاریم هم باهام رودربایسستی رو کنار گذاشت.با هم خیلی صمیمی شدیم.الانم شکر خدا خیلی دوسس دارم.فقط بدون این مراحل زودگذره.از قدیم گفتن شنونده باید عاقل باشه.شما هم اگر کسی از جاریت تعریف کرد بگو به نظر من هم ایشون دختر شایسته ای هست.ان شاالله خوشبخت باشه.هیچ وقت با کنایه جواب خوانده شوهرت رو نده.صبر کن تا عروسی و نو عروسی بگذره بعد با هم صمیمی بشید و نذارید کسی بینتون جدایی بندازه
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲ ۱۰:۳
عزیزم اول از همه اینو بدون که مقایسه بین جاری ها همیشه هست
حتی وقتی بچه دار شدید
به همین خاطر از همین اول حساسیت های خودت رو کم کن و این باعث دشمنی بین شما و جاری تون نشه
من جاری دوم بودم جاری اولی از همون ابتدا سعی داشت به همه ثابت کنه که از من بهتره توی هر چیزی. حتی عیبهای قیافه ام رو می اومد به مادرشوهرم می گفت که نکنه دور برتون داره فکر کنید همچین چیز مالی نصیبتون شده!!
در مورد جهیزیه هم با هر زبونی شده بود به مادر شوهر فهمونده بود که اون بیشتر و کاملتر اورده اما من فقط گفتم اون چیزهای مورد نیار رو اوردم و لزومی نمیدیدم سماور و مایکرو فر و سرخ کن و چیزهای دیگه ای رو بیارم که مورد نیازم نیست و فقط دکور آشپرخونه است.
شما اشتباه جاری های اول رو مرتکب نشو.
پریا
پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲ ۰:۱۶
ثنا جون اگر فقط تو مسئله خرید مقایسه شدی که مهم نیست. کار شما خداپسندانه بوده و همین مهمه.
اما اگر در مسائل دیگه هم هست یه کم بیشتر فکر کن شاید دارن انتظارات و توقعات خودشون از یه عروس رو در غالب مقایسه کردن با جاریتون, به شما گوشزد میکنن.
مثلا انتظار دارن ازتون که بیشتر بهشون توجه کنید و خدای نکرده شما اونجور که اونها دوست داشتن تا حالا بهشون خدمت و توجه نکردین، حالا دارن میگن وای فلانی خیلی به فکر ماست، خیلی حواسش به ماست و از این حرفها.
خودت بشین همه چی رو از دید اونها کنار هم بچین ببین به چی میرسی.
انشالله که موفق باشی.
برای ثنا
پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲ ۱:۸
سلام دوست خوبم... 
نمیخوام حرفای درست و خوب دیگرون رو تکرار کنم برای همین از تجربیات خودم برات مینویسم. من عروس سوم بودم و از لحاظ خانوادگی و ثروت، از دو عروس قبلی پایین تر بودم. اوائل برای خودم اصلا مهم نبود ولی رفته رفته این احساس به من دست داد که چون با اونها فرق دارم، خانواده همسر هم منو به اندازه اونها دوست نخواهند داشت. مثلا خواهر یک جاری، خارج زندگی میکرد و برادرشوهر و جاری منو دعوت کرد به سفر خارجی و اونها هنوز که هنوزه از اون خاطرات تعریف میکنن. یا اون یکی جاری، با توجه به سطح خانوادگیش، اونقدر خودشو بالاتر میبینه که اصلا امکان نداره سفر داخلی برن... 
اما....
من هیچی از احترام برای خانواده همسر کم نگذاشتم. یعنی در این حد که مثلا وقتی با خواهرشوهر جلوی یک در میرسیدیم، امکان نداشت من اول از در رد بشم. هنوز هم همینطوره. تحت هیچ شرایطی با خواهرشوهر شوخی سطح پایین نمیکنم( جاریها این کار رو میکنن) یا مثلا درباره زندگی شخصی و کارهای خانواده شوهر، با دید از بالا به پایین نگاه نمیکنم و انتقاد این مدلی هم نمیکنم که شما هیچی بلد نیستین( این کار رو هم متاسفانه جاریها انجام میدن)
اما... همه این احترامها کجا جواب داد؟ وقتی که من به شدت بیمار شدم و باید توی بیمارستان بستری میشدم و بعد هم برای درمان باید به تهران می اومدم. خواهر شوهرم، حتی یک لحظه بیمارستان رو ترک نکرد. تا تهران باهامون اومد. حتی دکتر هم میخواستیم بریم، همراهمون بود و این همراهی ایشون( با توجه به اینکه خودش پزشکه و جایی که مشغول کاره به سختی بهش مرخصی میدادن) برای همه باعث تعجب شده بود و من این روزها بود که با لبخند میگفتم: جواب رفتار محترمانه‌مو دارم میبینم.
شیرین
پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲ ۲۳:۲۳
سلام عزیزم .نمیدونم چندوقت ازازدواجت میگذره اماوقتی چندسال که گذشت وتجربه ات بیشترشدشایدبه این مشکل بخندی.سرزنشم نکن که مشکلتوسعی میکنم کوچیک نشون بدم.15سال پیش ازدواج کردم وهمین مشکل رو منم داشتم.اوایل کمی بچه گانه عمل کردم امادیدم زندگی خودم زجراورشده.دیدم رو عوض کردم ومقایسه رو فراموش کردم.میدونم سخته.باید اراده خودتو قوی کنی تاچشمتو روی بعضی چیزا ببندی.اگه به همه چیز مثبت نگاه کنی باورکن حتی مقایسه هاهم برات بی معنامیشه.ماچندتاجاری هستیم که فقط اسم جاری روی ماهست.باورت نمیشه وقتی باهم هستیم چقدربه ماخوش میگذره.فقط دنبال بهانه ایم تاخونه مادرشوهرم جمع بشیم وخوش باشیم.اینم بگم که فکرنکن ممکنه غصه نداشته باشیم ولی سعی میکنیم سنگ صبور هم بشیم ودردهامونوکم کنیم.پس ازتوعزیزدلم میخوام چشمتو به روی بعضی چیزهاببندی وبادل صاف جلوبری.اونوقت چندسال بعدمتوجه میشی که این مشکل مقابل خیلی مشکلات دیگه چقدر کوچیکه. هیچ چیز توزنگی مشترک نبایدجای محبت همسرتوبگیره.حتی مقایسه ها.
مریم
دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴ ۱۲:۱۵
دوباره یه توصیه خواهرانه!! تو تله چشم و هم چشمی جاری ها نیفت که آرامشت رو بر باد میده.