بسم الله

بعد از اینکه پست قبل رو در اوج ناراحتی نوشتم،

بعد از اینکه شما دوستان خوبم اینقدر باهام همدلی کردین. خیلی خیلی اروم شدم. شاید هنوزم راه حل پیدا نکرده باشم، ولی همین که حرفهام رو زدم و همه اش توی دلم نموند باعث شد تخلیه بشم و بتونم بهتر به ماجرا نگاه کنم نه مثل کسی که به بن بست رسیده. 

از همگی شما بی نهایت ممنونم. خیر ببینین الهههییی

گاهی یک فکر وقتی فقط در سر آدمه خیلی ناراحت کننده تر از وقتیه که بیان میشه. 

الان که حالم خوبه شکر خدا، یه حاشیه بگم در این مورد که چقدر همه ی فامیل همسری منتظر این سیسمونی برون ما هستن!! :دی 


راستش این سیسمونی دخملی ما از ماه ششم روند تهیه اش شروع شد. من که از زایمان زودرس می ترسیدم ابتدای ماه ششم تا انتهایش وسایل دخترم را خریدم. یکبار که رفتیم شهری که برای دکترم انجا می روم مادرم را هم بردیم و غالب خریدش را یک روزه تمام کردیم. چون با حبیب رفتیم خانواده اش می دانستند و می پرسیدند که تمام شد خرید یا نه که بعد از اینکه ناقصی ها را هم طی هفته های بعد گرفتم گفتم بله هر چه به نظرم ضروری بود را گرفتیم. فقط مانده تخت و کمد. خلاصه می گفتن زودتر به ما بگین که ما کادوهامون رو گرفته باشیم، هماهنگ کرده باشیم آخر هفته رو و ... 


برای تخت و کمد هم پروسه اش رو از انتهای ماه ششم شروع کردیم.  بعد این یک بام و دوهوایی که من راه انداختم سر اینکه میخواستم قیمت آن خیلی به صرفه تمام شود و به پدرم فشار نیاید و ضمن اینکه این مدلهای بی کیفیت را هم نمی پسندیدم منجر به این شد که نهایتا تخت و کمد و .. رو از این برندها نخریم بلکه به فکر ساختنش بیفتیم. 

اول سراغ چند جا رفتیم که سفارش ساخت قبول می کردند. قیمت شان منصفانه تر بود. منتها در نهایت دوست حبیب پیشنهاد داد که خودش برامون بسازه و هزینه ای هم نگیره چون حبیب قبلا براش خیلی مرام گذاشته بود. البته بنده خدا کار اصلی اش این نیست ولی برای خودشون چند موردی تک و توک ساخته بود. پروسه ای که گفته بود یک هفته ای تموم میشه یک ماه و نیم زمان برد :دی، چون حبیب و اون هر دو وقت نداشتن و پنج شنبه جمعه ها و یا شب ها وقت میگذاشتن واسش، و خیلی موارد به خاطر وارد نبودن، یک کار رو عین پت و مت انجام میدان:دی

اونم چون کارگاه نداشتن اینجانب فرشهای هال و جمع کرده بودم و وسط هال خودمون ساختنش و بعد انتقال دادن به اتاق. کل این یک ماه و نیم همه ی فامیل شوهر که در رفت و آمد به خانه مادر شوهر بودن در جریان قرار گرفتن که ما داریم تخت و .. می سازیم و هی گفتن پس کی تموم میشه؟ رسمه که ماه هفتم سیسمونی بیارن و دیر نشه یه وقت و ...  ما نیز خاطرات پت و مت بازیهای حبیب و دوستش که هر بار چیکار می کردن که تموم نمیشد رو تعریف می نمودیم که با چه اعتماد به نفسی گفته بودند یک هفته ای!.

دو هفته قبل جمعه بالاخره کلیات ساخت تموم شد در حالی که بنده وارد ماه هشتم شده بودم. مادر شوهرم گفت که حالا که تمام شده لابد مادرت سیسمونی می آره. منم میخواستم زودتر از فکر سیسمونی بیام بیرون به کارهام برسم. وسط هفته با پدرم هماهنگ کردم و گفته بود  همین هفته می آوریم. ولی آخر هفته که زنگ زدم به مادرم و از حرف زدنش فهمیدم به هم ریخته. لذا آن هفته را پیچاندیم که نه کار ساخت کاملا تمام نشده و یک سری خرده کاری مانده. راستش درست است یک سری خرده کاری مانده بود ولی اگر میخواستیم چند ساعته تمام بود. ضمن اینکه گفتم من بایست به یک خانم کمکی بگویم آخر هفته بیاید خانه را یک تکان اساسی بدهد بعد دعوت بگیرم و پنج شنبه جمعه را اینچنین خودمان را مشغول نشان دادیم که فعلا اصلا وقت نداریم! خانه خیلی کثیف است!! 

آن هفته گذشت با این استرس که خدا کند مادرم تا هفته بعد بهتر شده باشد. 

اما نشد. 

پنج شنبه جمعه گذشته (دیروز و پریروز) را گفتیم نشد به این دلیل که همسرم رفته است شهرستان. گرچه حبیب خارج از برنامه مان جمعه برگشت و مادر شوهرم اصرار و اصرار که تا دهه فاطمیه شروع نشده است، بیاورید و  همین امروز... ولی خوب توجیه کردم که مادرجان ما دهه فاطمیه شیعه را فقط ملاک قرار دادیم. هفته بعد را دهه فاطمیه حساب نمی کنیم! 

چون قرار است مهمانی بدهیم و حبیب نبود تا برود خریدهای مهمانی را انجام دهد نشد! 

خلاصه آخر هفته گذشته را پیچاندیم رفت. 

اما آخر هفته ی جاری را نمی دانم چه پیش خواهد آمد. در هر صورت بایست این سیسمونی پر ماجرا انتقال داده شود با توجه به ایام فاطمیه که مادر همسرجان رویش بسیار حساس می باشد. 

با حبیب دلواپسی هایم را گفتم. گفتم شاید مادرم هفته آینده هم خوب نشده باشد. همین که درکم می کند. همین که سرکوفت نمی زند. همین که وقتی می بیند من در خانه پدری بغضی و اشکی ام و عکس العملش اینست که فقط سعی می کند من را بخنداند. اینها یک دنیا برایم ارزش دارند. 

راستی مردها جقدر ماجراها را ساده تر می بینند.

 خوش به حالشان.

به قول حبیب فوق فوقش هفته آینده می گوییم مادرم مریض است بدون اینکه توضیح بدهیم چه کسالتی دارد و بدون حضور مادرم، مراسم را برگزار می کنیم. برای کارهای مهمانی و ... هم غذا را از بیرون میشود گرفت و اینکه زنگ بزنم به این موسسات نیروی کمکی برایم بفرستند که نیاز نباشد با خواهر شوهری کسی هماهنگ کنم بیاید کمکم. البته شاید خودشان زودتر برسانند خودشان را برای کمک. ولی اینکه من درخواست نکنم برایم بسیار مهم میباشد! چون به رسم آنها این یک مهمانی است که خانواده دختر می گیرد و خانواده پسر را دعوت می کند. 

دیگر فکر کردن بیشتر به این ماجرا درست نیست. کار بیشتری از دستم بر نمی آید. 

 

پ.ن1: 

در مورد اینکه ساخت بهتره یا خرید سرویس خواب، بایست بگم زمانبر شد این پروسه و من که هر شب بایست بساط شام در حد مهمون رو فراهم میکردم هم سختم شد ولی هم از نظر مالی برامون خرج کمتری برداشت و هم اینکه خیلی خاطره شیرینی شد. ضمن اینکه کاردستی حبیب برای دخترمون هم محسوب میشه و خودش بی نهایت ذوقش رو میکنه. البته خودشون ایده دادن و یه چیز تکی شد و از نظر من هم از همه سرویسهای دیگه قشنگ تره. از یه جهت دیگه هم خوب شد که حبیب هم کار با mdf رو یاد گرفت. الان اگر روزی روزگاری صاحب خونه بشیم، میتونیم خیلی صرفه جویی کنیم. سال اول زندگی که تجربه نداشتیم یک کمد فوق العاده ساده برای هال ساختن که بهمون قیمت رو 1 میلیون دادن. الان حبیب خودش میتونه دقیقا  همون رو با 250 تومان مصالح به سرانجام برسونه. و دیگه برای خونه خودمون حتی اگر خودمون MDF هاش نسازیم، حداقلش اینه که به همه چم و خم کار آگاه شدیم و نمیزاریم کلاه قبلی سرمون بره. 


پ.ن2: 

در حاشیه در مورد تخت و کمد بگم که حبیب مهربونم آخر ساختش گفت که چون پدر من خیلی باهاش توی دوران عقد کنار اومده (خیلی خیلی زیاد ها) اونم میخواد بر خلاف رسم خانواده اش، خودش هزینه این رو پرداخت کنه و الان اون هوای پدرم رو داشته باشه. اگر هم خانواده اش پرسیدن بگه که پدرم پرداخت کرده. در مورد خرید وسایل و .. هم من سعی کردم بسیار بسیار محدود خرید کنم و هیییییچ فشاری به پدرم نیارم. تمرین هم کردم که زبونم رو درازتر بنمایم و از این کم رویی و حرف نزدن فاصله بگیرم. اگر گفتن چرا فلان وسیله رو نخریدی و ... دلایل منطقی برای نخریدنش رو ذکر کنم و اصلا گوشم بدهکار حرفهای خاله زنکی نباشه. چند مورد هم جلو جلو توضیحات دادم که بدونن و روز سیسمونی شوکه نشن با دیدن خریدهای من :دی 
 در عین اینکه پدرم بنده خدا واقعا 10 میلیون پس اندازش رو اورد و گفت هر چی لازمه بخر. ((در حاشیه اینکه من سعی کردم هیچیش خرج نشه و دوباره بره توی حساب پس انداز)) ولی من خودم لازم نمی دونستم و ... 

پ.ن3:
عجب رسم مزخرفی است دیدن این سیسمونی. دقیقا به مزخرفی دیدن جهیزیه. 
یعنی اگر از اول میدانستم قرار است اینقدر به سختی بیفتم از اول می گفتم ما رسم نداریم کسی بیاید ببیند و از کسی هم توقع کادو نداریم و تمام! منتها کف دست مبارک را بو نکرده بودم که ببینم اینطوری میشود. فکر میکردم خوب می آیند می بینند دیگر. من که برای دیدنشان خودم را به سختی نمی اندازم. همان خریدی که بایست بکنم را می کنم. البته راستش اگر نمی امدند ببینند، فقط خرید دو سه ماه اول را میکردم. نه اینکه وسایل ضروری تا چند وقت جلوتر را بخرم! 
ضمن اینکه برای جهیزیه هم به راستی چیزی را به صرف چشم و هم چشمی نخریدم. شکر خدا این یک خصیصه در من نیست. و تا مدتها که جاری محترم هی پز وسایلش را میداد و مقایسه میکرد مستقیم با بنده. بنده به ... دایورت می کردم و یک ذره هم ناراحتم نمی کرد. بلکه در دلم خنده ام میگرفت که آدمی می تواند چقدر بچه و کوچک باشد که اینها بشود دغدغه اش. در مورد اینکه مارک فلان چیزت چیست و مال من چیست و قیمت فلان وسیله من بهمان است و ...!! خنده ام می گرفت و حرفی در جوابش نمی زدم. میگذاشتم خوش باشد! 

برای سیسمونی هم فکر میکردم خوب می آیند می بینند دیگر مثل همان جهیزیه. فقط در مورد نحوه ی این آمدن دیدن، از مدتها قبل که مادرم خوب بود، قرار بود رسم مهمانی زنانه عصرونه را تغییر دهم به اینکه شب بیایند همگی شام. به چند دلیل: یکی اینکه چند وقت است مهمانی نداده ایم به دلیل بیماریهای من و خانواده همسر، یعنی جاری 1، خواهر شوهر 2 هر کدام دو بار ما را دعوت کرده اند و خواهر شوهر 1 هم یکبار و درست است کسی از من در این شرایط انتظار ندارد ولی چون بعد از تولد دخترم هم تا مدتی نمی توانم مهمانی بدهم و آنها هم عید به رسم همیشه ما را دعوت خواهند کرد، شرمنده می شوم. خودم نمی توانم تحمل کنم این همه مدت مهمانی ندادن را.   دلیل دوم اینکه: غالب فامیل شوهرم را زنها و بچه ها تشکیل میدهند و نبود مردها فرق خاصی در تعداد جمعیت ایجاد نمی کند:دی و ضمن اینکه از فامیل خودم برادرها و پدرم را هم میخواستم باشند. خواهر هم که نداریم. کس دیگری را هم از طرف خانواده ما قرار نبود دعوت کنیم.