بسم الله الرحمن الرحیم


عید فطر امسال چند اتفاق مهم مقارن شد:

- سومین سالگرد عقدمان

-سومین ماه زندگی حسنا که معادل میشد با یکسالگی مامان بابا شدن ما

- و ماهگرد ازدواج مان هم بود 28 امین اش.


برای اولین بار چیزکیک درست کردم. چیزکیک گردو  و کارامل طبق دستور شف طیبه. طبق معمول دوتا. یکی برای سرو در جمع خانواده همسر و یکی خانواده خودم. جشنی که نمی گیریم. فقط همین که یک کیک و چای به این نیت بخوریم و تیپ بزنیم و عکس بگیریم. همین. 

کیک عااااالی شده بود. از دید هر دو خانواده بهترین کیکی بود که کل عمرشان خورده بودند. حتی پدرها که چون قند دارند از کیکهای من استقبال نمی کنند خیلی خیلی خوششان آمد و بی خیال قندشان شدند و خوردند. 

آن روز با حبیب در مورد زندگی این مدت مان فقط حرفهای قشنگ زدیم و هی عشق در کردیم و حبیب کلا هیچ ایرادی نگرفت و هییییچ نرسیدیم به حسابرسی زندگی مشترک!! که فلسفه ی سالگرد عقدهاست. 

تا اینکه فردایش که با خانواده حبیب بیرون رفتیم حسابی داغ کرد. ایرادی که من دارم و متوجه نیستم و بارها تذکر داده و من فقط بعضی مواقع یادم هست رعایت کنم. مثلا جلوی کسی خم نشوم برای پوشیدن کفش. موقع نشستن هواسم باشد که مانتویم کنار نرود. اگر مانتو موقع نشستن ایراد ایجاد می کند اصلا نپوشمش و ...

گفت من زن چادری انتخاب کردم که خیالم راحت باشد حواسش به این چیزها هست و ... خیلی خیلی ناراحت بود. زن است و این چیزها. نمی شود مثل مردها حواست به این نکته ها نباشد. 

راست می گفت. من خیلی از این لحاظها مثل مردها در مورد خودم فکر می کنم. و این خیلی خیلی بد است. 

انقدر حرفهایی که زد ناراحتم کرد از دست خودم که 24 ساعت تمام حتی نتوانستم بخندم. یکی اینکه جنبه ی انتقاد شنیدن واقعا ندارم و به هم میریزم. یکی دیگر اینکه شاید حقم بود و بایست انقدر ناراحت می ماندم تا یادم نرود.

زنگ زدم به خیاط و گفتم دو تا مانتویی که برای سر کار داده ام بدوزند را 10 سانت بلندتر بگیرند. قبلاً گفته بودم روی زانو.