بسم الله الرحمن الرحیم


این نوشته دعوای بلند بلند خودم با خودم است.

من از مسئولین این دانشگاه کم نکشیده ام

یکسال تمام کار اجرایی کردم

حتی وقتی بیمار بودم و در مرخصی استعلاجی

و دریغ از عمل به وعده شان و زدن حکم این کار

یا زدن نامه ای برای تعداد ساعتها 


و حالا ریئس دانشکده میخواهد برایش مرکز پژوهشی راه اندازی کنم

این کار را کردم

خورد به مرخصی زایمانم.

مرکز تاسیس شد. بدون اینکه کارهایش انجام شده باشد. در همین مدت مرخصی ام

فکر کنید کی شد رئیس مرکز؟ 

همان رئیس مرکز که رشته اش هم نیست

حالا التماس می کند بیا و راه اش بنداز

باز وعده و وعید

قبلا میگفت امتیاز راه اندازی با تو! حالا نصیب خودش کرد

تازه حرفی زده در خصوص امتیازی که میخواهد بدهد که از چندرغاز هم آنطرف تر است در صورتی که تمامی زحمت راه اندازی نیزوها که بسیار زیاد هم هست قرار است با من باشد. خیلی کفری ام کرده

اگر من باز نتوانستم نه بگویم بیایید و هرچه بد و بیراه بلد هستید نثار من کنید!

اصلا حقم است! این لطف را در حقم بکنید. 

میخواهم صریح از جقم صحبت کنم

جهنم بقیه ی ماجراهایی که میتواند برایم درست کند و در مدت حاملگی هم کم مصیبت برایم درست نکرد.