بسم الله الرحمن الرحیم


از هفته قبل استرسم در مورد کارهای تمام نشده بیشتر شد. حسنا هم باز به منوال قبل مرتب راه بردن میخواست. شاید عادت کرده بود. شاید همچنان درد داشت. 

از حبیب دلخور بودم. اما بیانش فایده ای نداشت. الان در کار انجام شده قرار داشتیم و راه پس و پیشی نمانده بود. در واقع حبیب دارد کارهایی می کند تا خانه دار شویم. اینست که هر روز تا نه شب درگیر کار است و روز تعطیل هم ندارد. 

درست است که قاعدتاً بایست خوشحال باشم که به فکر این موضوع مستقل شدن مان هست. اما راستش در این شرایط به نظرم بیشتر همراهی و کمکش را احتیاج داشتم تا یک خیز بلند مدت به امید خانه دار شدن در چندین سال آینده... با من هم مشورت نکرده خودش این کار را شروع کرد و این ناراحتم کرده. اگر پرسیده بود میگفتم کمک میخواهم و نههههههههه!! اما شاید هم من را تواناتر از چیزی که واقعا هستم می بیند. 

اما حالا غر زدنم به کارش فایده ای ندارد. وسط ماجراست و راه پس و پیش ندارد. فقط مجبورم صبر کنم. لذا غر نمی زنم ولی از درون خسته شدم از زندگی مشترکم.

علاوه بر ماجرای این کار دوم، وقتهایی هم که هست خسته تر از معمول است و آن کمکی که من انتظار دارم را نمی تواند بکند. در اندازه خودش کمک می کند البته. منتها من این انتقاد را به مادر حبیب دارم که پسرهایش را خیلی خیلی کار نکرده بار آورده است و بای دیفالت از زن شان هم انتظار دارند مثل مادرشان تر و خشک شان کنند. و مثل همه ی کار نکرده ها، با کوچکترین کاری یک عالمه خسته می شود. 

خلاصه از ماندن در خانه ی خودمان و رتق و فتق امورات حبیب به علاوه حسناداری خسته شدم. شنبه به حبیب گفتم من میروم خانه مادرم. اگر توانستند حسنا را برایم نگه دارند می مانم. من همه ی وقتی که حسنا برایم می گذاشت که در روز حداکثر  سه ساعت هم نمی شد میرفت برای غذا درست کردن، لباس شستن، اتو کردن و ...حالا خسته بودنم به کنار!! 

خلاصه رفتیم منزل پدری. شنبه حسنا سنگ تمام گذاشت و تا توانست گریه کرد! و باز راه حلهای قبل به فنا رفت! 

فقط من بودم و مادرم. 

مادرم که پاهایش درد می کرد و نمی توانست راهش ببرد. باز شدم خودم و خودم. انقدر راهش بردم که مردم!! هیچ کاری هم نشد بکنم برای مقاله ام.

ساعت دوازده شب پدرم آمد و تا ساعت دو پدرم راه برد حسنا را تا خوابید. (حبیب در این مواقع آنچنان به خواب میرود که جیغ های حسنا هم بیدارش نمی کند!!) 
حال و روز من را، پاها و کمر درد گرفته ام، اعصاب خسته و نابودم و ... را که دید گفت چطوری تحمل می کرده ای؟ قرار شد فردا باز نوبت دکتر بگیریم. 
به بابا گفتم دو ماه است به حبیب گفته ام ننو ببندد ولی نبسته. پشت گوش می اندازد. 

در پرانتز بگویم این امر چند ریشه دارد: یکی اینکه - حال هر لحظه ی من را که نمی داند. من هم خیلی اهل توضیح دادن و نالیدن زیاد نیستم. بر عکس آنها. وقتی می گویم یک جمله که حسنا امانم را بریده و تمام. انتظار دارم درک کنند. اما چون خودشان همین جمله را برای 5 دقیقه حسنا داری به کار می برند فکر می کنند من هم مثل خودشان این جمله را استفاده می کنم. خبر ندارند این یعنی واقعا بیچاره شده ام. 

دوم اینکه حبیب همانطور که گفتم زبل نیست! یعنی یک کار ساده برایش خیلی سخت است و کاری را که بایست در یک روز انجام بدهد تا جای ممکن پشت گوش می اندازد. چون همیشه مادری بوده که همه ی کارهای خانه را به دوش می کشیده. دقیقا همه را ها. یعنی مادرش مردی اس برای خودش!! همین پسرها را خیلی ضعیف کرده.

خوب حاشیه را ببندم برگردیم سر ادامه داستان :دی 

پدرم بنده خدا فردایش کامل وقت گذاشت و صبح چند مرتبه رفت وسایل خرید و آورد و کل عصر وقت برد تا ننو بست.

یک ماه بود به حبیب می گفتم میخواهم پرستار بیاورم برای حسنا و موافقت نمی کرد. میگفت خواهر2 را بگوییم تا درآمد هم داشته باشد! ولی من مخالف بودم چون یک بچه 20 ماهه و یکی 3.5 ساله دارد که هر دوتایی تهدیدی برای سلامت حسنا هستند. یکی باید این دوتا را بپاد!! ولی حبیب از همه جا بی خبر قبول نداشت و میگفت دوست ندارم پرستار بیاید سر زندگی ام!

اما پدرم قربانش بروم تا حال من را دید و دید که مادرم نمی تواند و باز همه چیز با خودم است و کارهایم مانده، عصر فردا رفت سراغ گرفتن پرستار. راستش به حبیب هم دیگر نگفتم. عصبانی بودم. اینکه واقعا چرا به فکر من نیست؟ چرا اینقدر خوش خیال است و همه ی سختی های بچه داری افتاده دوشم؟ گفتم کار خودم را می کنم. به حبیب هم مربوط نیست!! 

هماهنگی های پرستار را کردیم.

از یکشنبه حسنا هم ننو دار بود هم  مادرم جوشانده خاکشیر دوبار در روز هر بار 4 قاشق مرباخوری به خوردش داد و اصلا این بچه خوب شده انگار.

اینها را برای گلبهار عزیز نوشتم.

تا مثل من 4 ماه تمام سختی نکشی. 

البته راه حل ها را دوستان 2 ماه پیش پیش پایم گذاشتند ولی با این اوصاف زندگی ام می دانید که از خانه بیرون نمی توانستم بروم. و حبیب هم آنطوری...

و هفته ای یکبار هم فقط شبها چندساعت بعد از آمدن حبیب سر میزدیم به خانواده ام.

خانواده حبیب هم که حال و روزم را بهتر می دانستند انقدری دلسوز نبودند. چندین بار گفته ام منتظرم حبیب ننو ببندد ولی یکبار نگفتند برادرشوهرم که در خانه است همیشه، برود وسایل بخرد و بیاید این کار را بکند.

قربان پدر و مادر که همیشه تحت هر شرایطی بهترین اند.

حتی وقتی اینقدر بیمار و درگیر مشکلات زندگی خودشان هستند از همه کس دلسوز ترند. 


نتیجه ماجرا:

1- به حبیب اولتیماتوم داده ام تا ننو نبندد برنمی گردم. 

2- یک مدت بهتر است همه ی چیزهایش فراهم نباشد بلکه قدرم را بیشتر بداند.

3- اصلا در هر دوره ی زندگی یک دوره دوری تجویز می شود. !!! :دی

4- هیییعییی یادش بخیر دوران عقد....

 چه حرفهای عاشقانه ای... هیعیییی 

آخرش می شود این که دوری تجویز کنم!! 

5- از هر گونه انتقاد و پیشنهاد در حوزه ی همسرداری استقبال می کنیم. فعلا که با شکست مواجه شدیم.

پ.ن: امروز بعد سه روز دوری خبر داده رول پلاک خریده! مانده امانت گرفتن دریل و ... 

راستش باز دنبال بهانه ای هستم این دوری را بیشتر و طولانی تر کنم. خیلی دلخورم از دست حبیب. دوست دارم بیشتر دور بمانم.