بسم الله 

این روزها دعوت میشوم به بخشش...

به اینکه من کوچکترم و بروم به دیدن جاری بزرگتر که 6 ماه است رابطه شکرآب شده

و بدجور شکر آب شده

بدجور.

و اما من 

نمی توانم.

هیچ جوره...


بعد از 6 ماه حرفهایش هنوز یادم نرفته.

و هر بار یادش می افتم عجیب غمگین می شوم.

بدجور دلم را شکسته و بدتر از آن راهی نگذاشته برای برگشت خودش. 


نمی دانم چه خواهد شد

آیا تا آخر عمر همین است؟..قطع رابطه؟


ولی با حرفهایی که زده من یکی که هیچ راهی برای آشتی نمی بینم.

هیچ...

و او هم بدتر از هر کسی که تا به حال دیده ام. کینه ای شدید. 

 من تا او پیش قدم نشود نمی توانم.

او هم هرگز..

و چرا م.شوهر از من انتظار پیش قدم شدن دارد؟ در واقع ج.1 بیمار شده و به قول م.ش شده مثل چوب خشک و دل م.ش به رحم آمده و میگوید برو بهش سر بزن ثواب داره! در واقع م.ش به بیماری های ظاهری و لاغری و ... خیلی حساس هستن.

یادم نبود بگویم که بنده هم دو تا عمل در بازه بین دو ترم انجام دادم فقط وزن رو کم ننمودیم!!. خوب می پگفتین ایشون می اومدن به من سر میزدن! و از کردار غیرمودبانه خودشون عذر میخواستن!


دوستان جان تجربه ای؟ درد دلی؟ همراهی و حرفی یا حتی نصیحتی؟

به جان می شنوم..