بسم ا... الرحمن الرحیم


یا امام رضا


گفتن نداره که دلم چقدر هوای شما رو کرده


هوای بودن در حرم


هوای درد دل کردن با شما


هوای های های گریه کردن رو


دارم با های های گریه می نویسم


خودتون میدونین که من مدتهاست پشیمانم 


پشیمانم از ازدواجی که داشته ام


و مدتهاست دارم نقش بازی میکنم


اما حس میکنم دیگر کم آورده ام


خسته شده ام


تنها راهی که دارم اینست که ایمان بیاورم به حرفهای حجت الاسلام پناهیان


که ازدواج بد هم به صلاح شما بوده که در قسمت و سرنوشت شماست.


که دست بردارم از شماتت خودم


که فکر ساختن باشم نه سوختن


اما الان اصلاً کشش یادآوری کردن ندارم


آقای من


کاش حرمت بودم و مثل دختری در دامان پدر انقدر گریه می کردم تا خواب می رفتم


و بعد به لطف کرامت شما تمام غمهای دلم را به پنجره فولادت گره می زدم و به تو می سپردم همه ناتوانی هایم را


و آرام و آزاد و رها میشدم.


یا امام رضا


دلم بدجور هوای شما را کرده 


کم آورده ام


خیلی. 


کم صبر شده ام


شما دستم را بگیرید.


به بزرگی و کرامت خودتان


پ.ن: انقدر کم آورده ام که یک بهانه کوچک مثل اینکه حبیب باز برود ماهی گندیده بخرد! باز مرا یاد حجم سختی زندگی با او بیاندازد. 

من بدجور پشیمانم. از هزاران دید مختلف. حس میکنم هیچ شباهتی نداشتیم و یک اشتباه بزرگ بود ازدواجمان.

و از او هیچ تلاشی نمی بینم. از بس اعتماد به سقف اش زیاد است. و از روز اول هم این اعتماد به نفس بیش از حد را می دانستم.

که دوستی به من گفت با چنین شخصی به مشکل میخوری و الان روزی هزار بار حرف آن دوست یادم می آید و بر حماقت خودم گریه می کنم..

که کی قرار است چیزهای ساده را یاد بگیرد. 

که چرا انقدر هیچ چیز را یاد نمی گیرد.

که چرا هیچ تلاشی نمی کند.

که چرا هر کاری می کند اشتباه است و ضرر و ...

که اصلا چرا من با کسی مثل او ازدواج کردم.

کاش زمان بر میگشت به سال 92 لعنتی. و من ان تصمیم اشتباه را نمی گرفتم.

اما حالا

حالا دخترم هست.

حالا وقتی برای این بهانه گریه می افتم و حبیب فکر میکند به خاطر ماهی گندیده گریه می کنم!! نمی توانم هیج حرفی بزنم.

بایست استخوان در گلو نگه دارم.

به خاطر دخترم

آه دخترم دخترم دخترم...

چطور میتوانم با این حجم پشیمانی مادر خوبی باشم برایت...

دلم برایت کباب است....