بسم ا...

خدا را هزار مرتبه شکر از روزی که اسباب کشی کرده ایم، خیلی چیزها بهتر شده.

طعم زندگی مستقل خیلی خیلی شیرین است. انقدر که صدها بار آرزو کردم از روز اول زندگی چشیده بودم و سنگ بنای خیلی چیزها درست گذاشته میشد با این استقلال. حیف که کم تجربه بودم و خانواده حبیب پر سر و زبان! 

مسئله دیگر اینکه حبیب چشمش را روی خیلی مسائل باز کرده. الان عیوب خانواده خودش که به ما خیلی ضربه زدند را کامل می بیند. از دید مالی در این خصوص عاقل تر شده. چند حرکت عقلانی هم در جهت پس گرفتن قرضهای داده شده به آنها کرد. البته هنوز خروجی ای از آنها دیده نمی شود!! اما مهم این بود که حبیب تکان خورد.

رابطه اش با خانواده من بسیاااار خوب شده. در اثر نبودن حرفهای هر روزه مادرشوهر در گوشش! استاد حاشیه سازی و دلخور شدن بابت هر حرکت بی معنا! خدا رو شکر رفتیم. حرفهای نزده خیلی دارم. میگذارم همچنان نزده بمانند. از بس دلخورم...

و مراوده ام با خانواده ام خیلی خیلی زیادتر شده و نزدیکتر شده ایم.

این روزها مرتب می گوید اگر عقل الان را داشتم بیشتر به حرفهایت گوش میکردم. از این به بعد بیشتر با تو مشورت میکنم و نظرت را بیشتر اعمال میکنم. در همه امور سر کارش و مسائل اقتصادی و همه چیز... در این سه ماه و اندی.


از این همه حرف که بگذریم، تعداد مطالب این ماهم رفته بالا.

پیداست تلاش میکنم هواس خودم را پرت کنم؟

از بس که شدیداً استرس دارم

تابستان رو به انتهاست و کارهای دانشگاهی من اکثراً مانده اند

استرس زیادتر و ناراحتی ای که 10 ماهست پنهانش کرده ام قضیه ی همین ضرر مالی و خسارت جبران ناپذیری است که کرده ایم و انقدر مشکل بزرگ است که لال شده ام! 

دوستان جان، لطفاً برایمان دعا کنید. مشکلمان حل شدنی است اگر خدا کمک کند. اگر نه، تا آخر عمر هم باید کار کنیم در جبران این خسارت!