بسم رب الحسین


دیروز عصر منتظر مانده ام حبیب از سر کار برسد تا با هم دخترم را حمام کنیم، در این فاصله با مشقت درس فردا را آماده کرده ام.


تا بعد حمام کردن دخمل، حبیب قدری دخمل را نگه دارد تا من دوش بگیرم


بعد من دختر را نگه دارم و همزمان غذا درست کنم تا حبیب برود سراغ  پیگیری چند مشکل در زمینه زمین و ... 


بعد عمری به سرم زد قرمه سبزی درست کنم. بعد دیدم سبزی نداشته ایم!


حبیب غصه دار بر میگردد. کارها آنطوری پیش نمی رود که لبخندی به لب بیاورد. باز هم صبر و صبر و صبر.  


حبیب برگشته، اما غذا درست نشده.  ولی باید  برویم سر بزنیم به پدر حبیب که جراحی کرده است. 


آنجا قدری توصیه هایی که دکتر گفته را حبیب کمک می کند به مادرش انجام میدهد و من هم قدری کمک می کنم و بعد از یک چایی خوردن باز بر میگردیم خانه سراغ قابلمه ای که روشن بود و در راه سبزی می خریم. 


در راه دسته های عزاداری را می بینم و دلم چقدر میخواهد بروم در مراسم عزای حسین باشم


نیم ساعتی در خانه می مانیم تا غذا را یک مرحله جلوتر ببرم و باز زیر قابلمه روشن است که رها می کنیم و می رویم امامزاده


خوبی خانه ای که داریم همین است. 5 دقیقه تا امامزاده، پیاده. همسایه شده ایم :) 


آنجا دوستم را می بینم.


خانه دار است و دارد زندگیییی می کند


گرچه تا حدی سبک زندگی شلوغ من را می داند ولی نمی تواند تصور کند عمق فاجعه کجاست؟ اصراری ندارم برای هر کس توضیح دهم زندگی ام را. دیگران از بیرون فکر می کنند من غرق نعمت ام. 

شاید هم باشم. شاید زندگی همین است. 

می گوید: شما تازه میاین؟ عزاداری تمام شده! باید بعد از نماز اینجا باشی محبوب؟! الان چرا اومدی؟  

{از دید خودش الان نمی امدیم بهتر بود چون مراسم تمام شده، ولی من چنین دیدی ندارم، من تشنه ام. تشنه این چیزها سرش نمی شود} 


میگویم: میدانم ولی نشد زودتر از این. 


لبخندی میزنم چون میدانم روزهای بعد هم نمی شود. 


ناراحت نیستم. میدانم خدای من همین تلاش ها را قبول دارد. همین زیارت ها را. همین عزاداری های کوتاه را. در حد چند دقیقه در مراسم حسین بودن را. 


که انسان با سعی اش سنجیده می شود


نه با عمل اش


و سعی به همت و توان هر کس وابسته است و شرایط اش


و خروجی و ظواهر کار مهم نیست.


و خوشحالم که چنین خدایی دارم


لبخندی میزنم و میرویم به سبک خودمان، بعد از همه زیارت می کنیم. به سبک خودمان برای خودمان نوحه میخوانیم و اشک می ریزیم. حسنا تاب جمعیت ندارد و نمی ماند. حاصل می شود یک زیارت 5 دقیقه ای و باز برویم خانه.


و باز بقیه روند درست کردن غذا و منی که زودتر از دخترم بیهوش می شوم و معمولاً همیشه!


بوی قرمه سبزی خانه را پر کرده است. مدتهاست غذا درست نکرده بودم و یا منزل مادرم بودیم یا حاضری یا غذای فست فود بیرون یا ...حبیب بعد از دفاع از پایان نامه اش قول داده او غذا درست کند تا مدتی فشار از روی من کم شود. یکبار این کار را کردیم و ماکارونی را یادش دادم. بعد دیگر نشده. حبیب هم درگیر است. 

حس کردم باید چیزی درست کنم که بوی زندگی بدهد. دلم تنگ شده بود برای بوی قرمه سبزی ... 

فقط بویش... نه طعم اش. بو را نمی شد خرید. باید در خانه می پیچید. 


حبیب که مصمم است که کارش را مقاله کند. بیدار می ماند. با همه غمهایی که امروز سراغش آمده دارد تلاش می کند مقاوم باشد. 


و حسنایی که خدا را شکر نمی داند در دل ما چه میگذرد این روزها. سر گرم بازی است و تا نیمه شب نشود نمی خوابد. دختر کم خواب من..


ساعت سه شب از خواب بلند می شوم و غذایی را که حبیب بعد از خوابیدن من خاموش کرده در یخچال میگذارم و نیمی را در فریزر برای روزهای مباداتر از امروز. 


به فردا فکر میکنم. به هزاران کاری که دارم و اولویت ها.  و دعایی که این روزها خیلی در ذهن دارم


"عاقبت به خیری"


که حاصل این همه رنج چه می شود؟


آیا قوی تر می شویم یا وسط راه  می شکنیم ؟


آیا مدبرانه است یا خیر؟ 


آیا به نتیجه درست می رسد؟ 


آیا داریم راه را درست می رویم؟ 


کاش پاسخ همه اینها آری باشد. 


دوستان جان، محتاج دعایتان هستم


بیش از همیشه