خدایا 

صبرم داره تموم میشه، پس کی این روزهای سخت تموم میشن؟


دوستان جان، لطفاً بقیه اش رو نخونین. فقط غرغره!


- دو مقاله ای که مربوط به سالها کار بودن، مرتب دارن ریجکت میشن. 

اون هم نه در مرحله داوری! توسط ادیتور محترم! 

و با نامه هایی که بوی علمی ندارن. مثلا میگن در scope ما نیست در صورتی که در جواب یه عالمه related work از همون ژورنال براشون میفرستم و میگن ببخشید! قبول کنین ما نمی تونیم این مقاله رو بپذیریم.

 به قول همکارها، ژورنالهای خوب را بایست بی خیال شد. ایران به خاطر مشکلات تخلفات علمی و ... وجهه خوبی ندارد و صرفا به خاطر ایرانی بودن مقاله رد می شود! 

ناراحتم

این دو مقاله مثل نازک آرای تن ساق گلی هستند که به برم دارند می شکنند.

با ادیتورها نامه نگاری میکنم

بی فایده است

به قول همکارم، چه اصراری داری تو؟! معلوم است که دلیل ردشان علمی نیست. نامه نگاری ندارد! 

همیشه همین طور بوده ام. به راحتی نه را قبول نمی کنم! اما فایده ای هم نداشته. به قول همکار محترم فقط وقتت تلف می شود. مهلتم رو به اتمام است. زمان استرس برانگیز است و گرنه خود کار مقاله نویسی شیرین..

- دو درس جدید دارم این ترم. آخ آخ چه شبهایی که از فرط خستگی خوابیده ام اما نیمه شب مجبور شده ام بیدار شوم برای آماده کردن این درسها. چقدر مربی بودن و داشتن تعداد واحد بالا بد است! تقریبا اکثر درسها با من است چون بقیه افراد گروه پستهای مدیریتی دارند و موظفی شان کم است! 

حجم کارها من را از پا می اندازد.

فکر میکردم پست نداشته باشم راحت ترم و به زندگیم بیشتر میرسم. این روزها دارم فکر میکنم شاید یک پست را قبول کنم بلکه زندگی ام بهتر شود! نمی دانم. شاید از شانس من بدتر شد! برای من این چیزها فرق می کند. مشکل این است که در هیچ چیز کم نمی گذارم. 

بقیه گروه درس ها را ماست مالی می کنند! دانشجوها شاکی هستند و این کاملاً ملموس است. 

همه چسبیده اند به کار پژوهشی شان. دانشجوی ارشد و دکتری نداریم و کل بار پژوهشی آیین نامه روی دوش خود فرد است. هر کس گرایشی دارد و کار مشترک نمی کنیم. همه کارها فردی اند و نهایتاً با دوستان قدیم. متاسفانه من از آپشن دوم هم برخوردار نیستم. دوستان ارشد به ندرت راه من را رفته اند. هیچ کس دغدغه مقاله ندارد. همه شرکتی یا اداره ای یا خانه ای را دارند اداره میکنند. البته آقایان ادامه تحصیل دادند اما در شبکه ارتباطی من نبودند از اول. 

مشکل از آیین نامه است. واقعاً نمی شود هر دو را داشت. هم تدریس خوب هم کار پژوهشی خوب. 

حداقل برای پیمانی ها که امنیت شغلی ندارند و آیین نامه است که حرف اول را میزند نه دغدغه دانشجو داشتن.حداقل در 5 سال اول. بعدش نه. استاد میتواند به انتخاب خود عمل کند. 

اما برای من چه؟ ممکن است من کار پژوهشی ام به سرانجام نرسد و کسی که از سیستم حذف می شود من باشم. بهترین استاد از نظر دانشجویان! ولی خوب این رتبه هیچ کجا دیده نشده. 

نمی دانم.

فعلاً راهی ندارم که هم وجدانم راحت باشد هم با آیین نامه کنار بیایم. 

سپرده ام به خدا.

اگر بنا باشد من باشم در این سیستم، درست می شود همه چیز.

فقط از فرط خستگی نمی دانم چه کنم.

- مقاله سوم خیلی از من وقت برده ولی هنوز خیلی دارد تا سابمیت شدن. من خسته ام. غرغرهایم را می نویسم تا هم حال این روزهایم یادم نرود هم آرام تر شوم. 


-حدود یک ماه بعد از خبر خوشحالی درست شدن مشکل زمین و ...، فهمیدیم در ثانیه آخر مهلت برای درخواست تجدید نظر، باز همسایه اعتراض زده روی حکم و باز کار ساختمان خوابید! فقط یک سقف زدیم و باز داریم هر هفته برای کمیسیون ها و جلساتی که هزارتا در میان تشکیل میشوند میرویم و می آییم و وقت تلف می کنیم و اعصاب خورد! 

کی این مشکل ما آسان شود، خدا داند.


-کارهای خانه برایم بزرگ خودشان را نشان میدهند. حبیب خیلی کمک حال است. اما باز هم کارها برایم زیاد است. اگر درگیری های زمین مذکور حل شده بود شاید بیشتر میشد روی حبیب حساب کرد. خصوصا که قول داده بود تا اسفند غذا درست کند. اما غیر از یک بار دیگر نشد. آموزش دادنش هم حال و حوصله میخواهد. فعلا ندارم.

این روزها خانه داری برایم یک کار سخت و نشدنی شده. شاید دارم غلو می کنم چون بعد این همه غر غر خانه در حال برق زدن هم نیست. حداقلها انجام می شود ولی همیشه کار هست و تمام نشدنی!. چند بار تماس گرفتم با خانم های کمکی که می شناختم. یا الان شغل دائمی دست و پا کرده اند یا پایشان شکسته یا .. نشده که کسی بیاید و دستی به سر و روی خانه بکشد و حداقل با دیدن خانه تمیز به شوق بیایم که بعضی چیزها سر جایش است در این زندگی شلوغی که هیچ چیز سر جایش نیست.

البته این را بگویم که بالاخره گوجه صندوقی خریدیم و پختم و فریز کردم (مثلاً رب شد!) آنهم وسط هفته! با خستگی تمام! حتی وقتی خانم کمکی جوابم کرده بود از صرافتش نیفتادم. قول داده ام کمتر به حسنا مواد نگه دارنده بدهم. شهریور هم که لیموی تازه گرفتیم واب گرفتیم. ارده و شیره محلی تهیه کردیم برای زمستان و خیلی در استفاده از محصولات ارگانیک پیش افتادیم نسبت به پارسال. پنیر محلی استفاده میکنیم و کره محلی. هر هفته دوبار شیرمحلی می خریم و شیشه شیر حسنا به جای شیرخشک با شیرمحلی پر می شود. و همه اینها وقت می برد! با این حال هنوز غذای فریزری میخوریم! 


-استرس باعث ریزش موهایم و لک های پوستی روی صورتم شده. فعلاً اهمیت نمی دهم. موها بعداً در خواهند آمد، لک ها بعد رسیدگی میروند. موهای سفیدم از پس رنگ موی دو ماه پیش بیرون زده اند. این بار دو برابر شده اند انگار! کی اینقدر سفید شده اند؟ نمی دانم.


-خیلی وقت است مهمانی نداده ام و مهمانی نرفته ام. نه وقت اش هست نه دل و دماغ انجام دادن کارهای مهمانی دادن. اما نیازش چرا. شدید.


-زانوهایم بدجور درد می کنند. مدتهاست در todoist نوشته ام نوبت گرفتن دکتر فلانی. کلاً با تخصص مربوطه دو نفرند در شهر و هر دو مطب ندارند و در یک کلینیک با سیستم نوبت دهی تلفنی می شود نوبت گرفت و برای من نشدنی شده! آخ آخ کاش کسی بود برایم نوبت می گرفت! 


-وضعیت کمر برادرم بهتر است. روحاً نه. خون دلها خورده ام که پدرم راضی شود اقدامی برای روح و روان برادرم بکند. هنوز به نتیجه نرسیده. کاش وقتم خالی بود تا این مشکل را سر و سامان میدادم. بدجور فکرم را درگیر خودش کرده. غصه برادرم غم کوچکی نیست. هیچ وقت در موردش اینجا حرف نزدم. (این برادر دومی است. دیپلم مانده به هزاران دلیل و مشکل) 


-چیزی که میترسم در موردش حرف بزنم پدرم است. بازنشسته است. این روزها تقریباً کل روز را خانه نیست و همیشه با کسی وعده دارد که بایست سر ساعت به قرار برسد و برای ما دیگر وقت ندارد. چیزهایی به ذهنم خطور می کند و ظواهر ماجرا هم موید مطلب است. میترسم واقعی باشد. سعی می کنم به فکرهایم بها ندهم یا به خودم بقبولانم در صورت تحقق هم بایست کنار بیایم. پدرم هم حق داشته! اما کم شدن محبت اش دردناک است.


-اول صبح است و من سر کارم. اما دلم خواب میخواهد!  هنوز کسی نیامده!


-چندوقتی است میخواهم برای مادرم یک سری چیزها بخرم. پول..پول... پول... چقدر بد که پول بشود معضل. بعد از این وام اخیر، دیگر نمیشود کار دیگری غیر از گذران زندگی معمول کرد. کاش حقوق حبیب بیشتر بود. (حقوقش خیلی کم است بنویسم شاید باورتان نشود) حرم که بودیم دعا کردم خداوند روزی خانواده ما را فقط از طریق حبیب برساند و حبیب بتواند شغلی داشته باشد که از پس زندگی بر بیاید. آخ آخ چقدر عالی میشد اگر من یا کار نمی کردم یا شادی و ذوق خرج کردن حقوقم را می چشیدم. خوب میدانم چه میکردم. بیشترش را برای زندگی مادرم و شغل برادرم خرج میکردم. چقدر عذاب میکشم بابت نتوانستن این کار. بعد از استخدامم هیچ وقت نشده عایدی از کارم به خانواده ام برسد. اوایلش شد کمک هزینه جهیزیه خودم. بعدش هم زندگی و قسطها و ... خودم را مدیون میدانم و عذاب میکشم که نتوانستم کمکی کنم. چیزهای ریز هر روزه آزارم میدهد. تصور خریدن شان برای مادر هم  حتی باعث میشود رضایتمندی ام از زندگی بیشتر شود: ماشین ظرفشویی و یک سری چیزها از این دست... 


-حسنا، حسنا، حسنا

شیرین ترین اتفاق عمر من.

 که اگر نبود نمی دانستم این روزها را چطور سپری می کردم.

 خدا را هر روز به خاطرش هزاران بار شکر می کنم. 

نمی دانم آیا همه بچه ها اینقدر پاک و معصوم اند یا دختر من فرق دارد؟ با دختر عموها و دختر دایی هایش که بچگی شان را دیده ام که فرق ملموس دارد. بی نهایت معصوم تر است. البته که می گویند مادرست و قربان دست و پای بلوری بچه اش میرود. نه که الزاماً فرقی باشد، دید مادری است که باعث این فرق  می شد ولی بچه ها یکی هستند. اما در خلوتم  میگویم فرشته ام خیلی فرق دارد. به راستی فرشته است. بینهایت. 

اما خوب این حرف از یک مادر پذیرفته نیست و فقط خودش با آن حظ می کند!


-نمیدانم روزی می آید که معجزه ی تولد حسنا را عادی بپندارم؟ این روزها که این را بعید می دانم. هنوز که بعد از یک سال و نیم برایم تازگی دارد. حس معجزه. حس شکر هر روزه. هنوز هم بعضی وقتها باورم نمی شود من مادر شده ام. امیدوارم این حس ام و قدردانی ام در برابر نعمتی که بی انتها ست همیشگی باشد. هر روز بابت هر کلمه ای که حسنا یاد میگیرد خدا را شکر میکنم که اوست آفریننده این قدرت فکر، هر خنده ای که میکند خدا را شکر می کنم که فرزندم سالم است. هر بار که کج و کوله قدم بر میدارد، تلاش می کند بدود و هنوز نمی تواند، تعامل برقرار می کند و ما را خوب می فهمد، همه اش برایم معجزه هایی هستند بزرگ. 

فکر میکنم اگر بدانم، کل زندگی اش معجزه خواهد بود و زندگی من موقع دیدن مراحل رشد حسنا، مثل بهشت. هر خیری که میرسد جز این نیست که از خداست. 

کاش بتوانم مادر خوبی باشم و شری از من نرسد به این همه خیر خدایی. بتوانم شکر گذار خوبی باشم. بتوانم قدر بدانم. بتوانم این نهال را به جای خوبی برسانم. به ثمر خوبی برسد. همه اینها باز هم با کمک خدا شدنی است. 

هنوز یاد و خاطره 6 ماه اول تولدش که چقدر به من سخت گذشت یادم نرفته. هنوز باورم نمی شود این دخترک آرام همان دخترک همیشه گریانی است که پارسال بود.  خدا را شکر که مشکل حساسیت اش کشف شد و حل شد. بی نهایت بار شکر

وقتی یک بیماری هست، آدم تازه قدر هزاران ارگان بدن را که دارند درست کار میکنند میداند. معجزه است... معجزه..