بسم ا...

محبوب


دیگه وقتش رسید که یه حرکت جدی در ارتباط با خانواده همسر بکنی، هر چند به دعوا و قطع روابط منجر بشه! اینطوری استخوان لای زخم گذاشتن و مدارا کردن با رفتارهای این جماعت روز به روز اوضاع رو بدتر میکنه. متاسفانه حبیب منفعل تر از اونیه که بتونه این وضع رو مدیریت کنه. 


پ.ن1: متاسفانه با وجود فاصله گرفتن از خانواده همسر، 

به خاطر اینکه حبیب خودش رو سوپراستار خانواده اش تصور میکنه و رفتارها و حرفهای گوش دراز کن مادر حبیب هم منجر به این مساله شده، 

و صد البته به خاطر نداشتن انصاف و ذره ای مروت، خانواده حبیب ازش خواستن که ما خونه نساخته مون رو بدیم به طلبکار برادرشوهر!! 

و حبیب ساکته!

و نظر به سابقه ای که داره در این امور، با قطره اشکی از جانب مادرش کل زندگی مون رو بهشون می بخشه!

این درحالی هست که اونها واقعاً تمکن مالی برای پرداخت بدهی برادرشوهر رو دارن بیشترش رو هم دارن ولی نمی خوان! متاسفانه طمع و راحت طلبی دنیا باعث میشه نخوان واحدی از خودشون رو بفروشن به این بهانه که تفکیک نمیشه! خوب کل ساختمون سه واحده رو بفروشین برین جای دیگه ساکن شین و با پول دو تا واحدی که دارین بدهی رو بدین! حتما باید از مال ما هزینه کنین (تا حالا هم همیشه همینطور بوده شیوه حل مسائل شون)

انقدر بی انصاف ....

گفتن نداره که کل دیروز رو مریض شدم! جزئیات زیاد داره این چیزها که اگه بخوام بگم باز به حال دیروزم میافتم.

بعد اینهمه داد و بیداد کردن های من، حبیب گفته بهشون میگه سهم یه برادرشوهر دیگه رو بدین و عوضش اون منزلی که الان ساکنه رو به اسمش بکنین. ولی میدونم زنش قبول کن نیست و آخرش مادرشوهرم مثل بقیه ماجراها حرف خودش رو با سیاست زنونه کثیفی به کرسی می نشونه مگر اینکه من دیگه یه دعوای حسابی باهاشون بکنم و تهدید به طلاق یا گذاشتن مهر به اجرا یا... 

خدایا کی از دست اینها من راحت میشم؟

قرار بود بین ترم رو به هزاران کار عقب افتاده ام برسم. هنوز بین ترم نشده اعصاب خوردی های اینها باز شروع شد.

یه معلم عربی داشتیم که من خیلی دوستش داشتم. بعد از دوره ما رفت حوزه و الان توی حوزه مشاوره هم میده. قراره برم پیشش و آماده بشم برای شوریدن درست حسابی بر علیه مادرشوهر: طراح اصلی این ماجرا.