بسم ا.. الرحمن الرحیم


بعضی وقتها هست که دیگه میخوای رها کنی


دیگه خسته شدی


دیگه کم اوردی


فقط دلت میخواد یک جا بشینی و به وقایعی که واست پیش میان نگاه کنی. فقط هم به چشم افسوس و غصه خوردن و فکر و خیال کردن ها.



امروز یکی از اون خیلی وقت هاست که می خوای به خیلی چیزها اعتراف کنی


که اگر امروز دچار این بحران ها شدی، همش کرده ی خودته.


در مورد امور مالی :: برای اینه که خوش خیال بودی و همه چیز رو واگذار کرده بودی به حبیب. گفتی ها ولی نه انقدر که حبیب رو بالاخره مجبور کنی کاری که تو میگی رو انجام بده و دست از این کارهاش برداره. چون اون وقت این ایمان رو به حرفهات نداشتی. این شناخت امروز رو نداشتی. اینقدر مطمئن نبودی که شراکت اینجوری نهایتش میشه یه دلخوری بسیااااار عظیم. 


به اینکه اگر برادر کوچیکه هم دچار مساله دیسک شد و .. مادرم و پدرم مقصرن. چون محیط خونه برای برادرها محل آرامش نبوده و سعی شون صرف این شده که تا می تونن خونه نباشن! 

با اینکه بسیاااار سربه راه هستن و اهل هیچ خلاف و .. ای نیستن اما باز هم تمام وقت شون با دوستانی میگذره که مثل خودشون جوان و جاهلند و اینطوری از نعمت مشورت پدر و مادر محروم مونده و خوب بهتر از این هم نمیشه نتیجه چنین زندگی ای. میرن باشگاه و انقدر تحت تاثیر جو قرار میگیرند که به سلامتی شون ضربه های جدی میزنن. ضربه ای که هنوز دارم براش غصه می خورم.


به اینکه اگر برگشتن و مجاورت در کنار خانواده حبیب برام کابوسه، بایست از اول با دیدن کوچکترین نشانه ها من سطح حساسیت ام رو بالا می بردم و قبل از ازدواج فکر زندگی اونجا رو از سر حبیب بیرون میکردم و برای اون و برای همه خانواده اش نهادینه میکردم که هزینه های اینطوری برای استقلال لازمه و خرج تراشی نیست. وقتی یکبار هم پام اونجا نرسیده بود هیچ وقت بحث باز برگشتن به اونجا مطرح نمیشد.


به تمام تقصیرهای خودم و بی تجربگی ها و خامی ها


به اینکه با بلایی که برادر کوچیکه سر خودش اورد و مادر رو که تازه در شروع بیماری اش بود سوق داد به انتهای خط بیماری اش! و حالش رو حسابی بد کرد. من هم بیچاره شدم. غیر از اینکه بایست برای نوبت گرفتن از دکتری که خیلی خیلی سخت نوبت میده یه عالمه وقت و انرژی بزارم. برای مامان یه عالمه انرژی بزارم و بعدش هم حس کنم توانم نمیرسه و فایده ای هم نداره. چهارشنبه رو با مصیبت دخترم رو ببرم مهد و ببینم مهد دانشگاه هم خیلی شلوغه و زیر 2 سال هفت تا بچه ان و یه مربی که حتی وقت نمی کنه غذاشون رو درست بده و همه بچه ها ضعیف و .. ان. در ضمن توی اتاق زندانی شون هم میکنه تا توی اتاقهای دیگه که برای بچه های دیگه است نرن و نظم رو به هم نزنن. حسنای آزاد من رو که همه جای خونه میره و عادت به موندن توی یه اتاق در بسته رو نداره. دلم از حجم درد میخواد بترکه.

به اینکه تا بحث مهد رو باز میکنم از دید حبیب دیگه دلیلی برای موندن اینجا نداریم و بایست برگردیم جای قبلی....


به اینکه انقدر روی جفت مون فشار هست که دو تا جمله میگیم سومی اش میشه دعوا! 

 

به اینکه انقدر این روزها خسته ام از مقابله با هزاران مشکلی که خودم خورد خورد به وجود اوردم و حالا جمع شدن روی همدیگه.


اینهایی که نوشتم مشتی است از خروار...


این روزها میخوام چند وقتی خودم رو رها کنم


به اینکه به کارهام نمی رسم کاری نداشته باشم


حس میکنم به حد نهایی تحملم رسیدم و اگر بیشتر فشار بیارم کاملاً دیوانه میشم از فرط فشارهای مختلف.


میخوام هیچ انتظاری از خودم نداشته باشم


حتی انتظار زود خوب شدن و از افسردگی بیرون اومدن رو


میخوام رها کنم خودم رو

خسته ام


عمری به عبث در ره مقصود دویدیم
                                          یک عمر دویدیم و به مقصد نرسیدیم
چون طایر آواره‌ی تشویش گرفته
                                       هر لحظه از این شاخ به آن شاخ پریدیم
از خلق جهان خیر ندیدیم از این روی
                                            در گوشه‌ی تنهایی و خلوت بخزیدیم
بودیم یکی آهوَک رام و لیکن
                                             گرگان به کمینگاه چو دیدیم، رمیدیم
شهد لبن کودکی از خاطر ما برد 
                                     زهری که از این کاسه‌ی وارونه چشیدیم
چون دست اجل رخت حیات از تن ما کند
                                               در بستر خواب ابدی رخت کشیدیم

هم خاک شود باز، گرفتم که دگر بار
                                          چون سبزه‌ی نوخاسته از خاک دمیدیم
گیتی است (سنا) گلشنی آراسته لیکن
                                                ما جز علف هرزه از این باغ نچیدیم
در جلوه بود یار به هر سوی په دیدار
                                                      گر کور نبودیم چرا یار ندیدیم!!!


جلال‌الدین همایی