بسم ا...


مدتهاست به خودم یادآوری میکنم که چیزی بنویسم


برای اینکه یادم بماند بعدها این روزها چطور گذشت


اما دست و دلم به نوشتن نمی رود.


حال دلم خوب نیست


آمدم یک مکالمه عجیب را بنویسم. باشد که کمی فکر کردن باعث شود از سردرگمی نجات پیدا کنم


++ مادر پشت سر همه ما بچه ها، همه جا پیش غریبه و آشنا، حرفهایی را می زند که خیلی خیلی حرص میخوریم. اصلا درک نمی کنم چطور یک مادر میتواند اینطور بکند با بچه های خودش.

حبیب: مادرت از هیچ کدام تان راضی نیست. برای همین است که به هر ننه قمری که می رسد حرفهایی را می زند که نباید. که هیچ مادری عیب و ایرادهای بچه خودش را به هزاران نفر نمی گوید. بگذار حرفهایش را بزند ولو همه شان اشتباه باشد. سنگ صبورش باش تا نرود پیش هر کس و ناکسی حرف بزند.

اصلاً شاید برای همین است که اینهمه همه مان در زندگی مشکل داریم....

با اینکه با حرفش به فکر فرو رفته ام اما همچنان حق به جانبم. هیچ وقت مادرم را به خاطر کارهایش نبخشیده ام. همین طور پدرم را. به خاطر مرافعه های هر روزه شان با هم. این نبخشیدن نمی گذارد کمی مهربان تر باشم. هیچ وقت سنگ صبور مادرم نبوده ام :(..


پ.ن.1: این روزها نه های زیادی می شنوم. از خواستگاری رفتن برای برادر، مشکلات زیاد در تغییر شغلی مناسب برای برادر بزرگ، مشکل کمر برادر کوچک، مشکل کار برادر وسطی که هر تلاشی می کنم بی نتیجه است، جنگ هر روز و هر لحظه ای پدر و مادر با هم! تشدید بیماری مادرم، مقاله ها مقاله ها، و همه فشارهایی که روی من هست و همه اش را حبیب در اثر یک چیز می داند. عدم رضایت مادر از همه مان