بسم ا...

در مورد ساخت واحد آپارتمانی مان هیچ حرفی نمی زنم. کافیست دهنم را باز کنم تا قصه پر غصه ای شروع شود.

حبیب در پروژه ساخت خانه بی نهایت ناموفق بود در حدی که خیلی خیلی خیلی ضرر می کنیم و قصه کارهایی که هر روز میکند و شرایط را بدتر می کند، خیلی طولانی است.


ریشه همه آنها را هم من یک چیز می بینم.


دیشب حرف این شد که بیاییم اپلای کنیم. به محض اینکه این حرف از دهانش بیرون آمد زدم توی برجکش!

یادتان هست که ارشدش را شش ساله گرفت، آنهم با یک معدل پایین و یک پایان نامه فوق افتضاح که من هم حتی مجبور شدم بیایم وسط میدان تا تمام شود! در حدی که استادش حتی حاضر نشد اسمش در مقاله باشد.  

خلاصه که گفتم من قبلاً چنین برنامه ای داشتم ولی با شناختی که از تو پیدا کرده ام ما هیچ کاری را نمی توانیم بکنیم! من مدتهاست دیگر تک نفره برنامه می ریزم برای زندگی خودم.

تو خوب حرف میزنی. همانطور که یک عالمه وعده و وعید دادی و من به این زندگی آمدم. حتی قرار بود دو تا مدرک دکتری بگیری. کو؟ ارشدت را هم به زور گرفتی. 

اگر راست میگویی برو مدرک زبانت را بگیر! میدانم نمی توانی! نرفته بگویم چه کار میکنی؟ می روی دنبال وسوسه کننده ترین تبلیغات زبان آموزی در یک شب و کل سرمایه زندگی مان را میدهی و هیچی.

بعد بخواهی اپلای کنی، خودت یک سرچ نمی کنی یک مکاتبه نمی کنی، میروی یک موسسه کلاه بردار پیدا می کنی  که همه کارهایت را آنها برایت انجام بدهند و کل زندگی مان را دود می کنی میرود و هیچ جایی هم نمی روی.

بخواهی مدرک بین المللی برای مهارت هایت بگیری، 10 سال طول میدهی!

تو کلاً تنبل و حاضر آماده خواه هستی! و باب میل موسسات کلاه برداری امثال تو هستند. نمونه اش پروژه زمین که الان افتاده دست یک کلاه بردار که یک عالمه سود کرد این وسط و ما یک عالمه ضرر! 

پس کلا ً از اول اعصاب خودم و خودت را به هم نریز! هیچ کاری لازم نیست شروع کنی اصلاً. 


از دیروز اعصابش خط خطی است.

اعصاب من هم

تمام حرفهایی که تلاش میکردم به روی خودم و خودش نیاورم، الان عریان گفته شده. حقیقت هایی تلخ.


پ.ن1: البته که اینها را بعدش یک مقدار تلطیف کردم. که ما قرار بود عیبهای هم را به هم بگوییم. من هم من باب همین گفتم. که شاید تلنگری بخوری و منظورم له کردن اعتماد به نفست نبود ولی خوب اعتماد به نفس بی جهت هم خوب نیست! بایست کمی تعدیل بشه.

چون بحث را با بی هدف بودن خودش در زندگی شروع کرد. من کشیدم به تنبلی و اینکه حتی یک سال بیشتر است که من میگویم بیا از این todoist استفاده کن و زندگی فوق بی نظمت را کمی نظم بده و گوش نمی کنی. وقتت را بیشتر وقتها تلف میکنی. همیشه کارها را میگذاری دقیقه نود. روتین کرده ای برای خودت که بعد از ظهرها بخوابی. بعدش هم که فقط وقت میکنی امورات معمولی زندگی ات را بکنی و ...


پ.ن2: بعله، بعضی وقتها من همچین آدمی میشم!