بسم ا...

تجربه دیگری که در رابطه با حسنا بدست اوردم رو اینجا مینویسم تا یادم بمونه برای بچه بعدی (امید به زندگیم خیلی بالاتر از واقعیت موجوده :دی )

و بیشتر اینکه شاید به کار کسی بیاد

زبان کودکی فقط ساده کردن کلمات و با الفبای ساده بچه با خودش حرف زدن نیست.

مهمترین چیزی که در رابطه با حسنا یاد گرفتم شیوه متقاعد کردنشه. به این نتیجه رسیدم که استدلالی صحبت کردن با بچه ای توی سن حسنا که هنوز دو سال و نیمش نشده (فقط دو هفته مونده البته) کاملا غلطه. 

حداقل حسنای ما منطقش فقط روی برداشتش از حس ها هست. یعنی درکی از درست بودن یا غلط بودن نداره چون هنوز قوه تعقلش کامل نشده.

 اگر بخوام بگم فلان کار رو بکن بایست به خوشحال شدن کسی یا چیزی ربطش بدم. حتی اشیای بی جان. میتونه قبول کنه. و در مقابل برای نکن ها به ناراحت شدن خودمان یا کسی یا چیزی. 

گرچه فقط حس های ساده درد و ناراحتی و خوشحالی رو فعلا شناخته و با حسهای پیچیده دنیای واقعی هنوز آشنا نشده. هنوز حتی دلیل خیلی از بی قراری های خودش رو نمی تونه بگه. حوصله اش سر رفته باشه، حسودی کنه به بچه ای که اومده بغل ما و ... فقط میگه تو بدی!! بعد باید ازش توضیح بخوای چرا بدم؟ و با توضیحات خودش کمکش کنی بتونه حسش رو درست بیان کنه. 

گرسنگی رو هم به تازگی! تونست به صورت همیشگی  بیان کنه. بیشتر موقع ها گرسنگی رو عین کلافگی با بهونه گیری نشون میداد و چیزی نمی گفت تا ما حدس و گمان هامون رو میگفتیم. اینطوری کم کم یاد گرفت با حسهای خودش ارتباط برقرار کنه. 

این به نظر نکته ساده ای میاد ولی کلیه خانواده خودم در تعامل با حسنا سعی میکنن باهاش بحث منطقی داشته باشن!! نه منطق بچه که روی احساسش بنا شده. 

مثلا میگن: دختر خوب ناختش رو باید بگیره! 

و حسنا مقاومت میکنه. به روش من هم البته پروسه ناخن گرفتنش یک ساعت طول میکشه ولی به روش اونها یک ساعت بعلاوه جیغ و گریه و زاری و به زور.

روش من: باید نتیجه انجام ندادنش با یه حسی گفته بشه. که کثیفه دستت باهاش غذا بخوری دلت درد میاد. ناخنت رو بگیری تمیز میشی پیش همه عزیز میشی، همه ذوق میکنن به به چه بچه تمیزی و ..

یا مثلا اگر حسنا اسباب بازی اش را به بچه ای ندهد.

روش انها؛ باید با هم بازی کنین. دیگه برات اسباب بازی نمی خریم. چرا نمیدی؟ دبگه فلانی نمیاد با تو بازی کنه وقتی باهاش بازی نمی کنی!

روش من: خوب ببین خرسی دلش میخواد با دوتایی تون بازی کنه. تو بشی مامانش فلان بشه باباش. ببین باباش چقدر خوشحاله. من چقدر خوشحالم که تو مهربونی و ... 

یا اگر حسنا غذا روی لباسش بریزه.

روش اونها؛ وای لباست کثیف شد. بده من بهت غذا بدم. بلد نیستی. بچه سرتق اینهمه لج بازی نکن تا خودم بهت غذا بدم.

روش من. حالا چیکار کنیم؟!. میخوایم بریم بیرون لباس تمیز نداریم بپوشیم که. تو هم ناراحت شدی لباست کثیف شد؟. حواست باشه باز نریزه روش تا بعدش بریم تمیزش کنیم. 

ور موقعیتهای روش اول متاسفانه واکنش حسنا فقط جیغ زدن است.

نمیدونم اصلا تونستم منظورم دک برسونم یا نه. نمی دونم چرا ذهنم یکهو خالی کرد و مثالهایی که دوست داشتم یادم رفت. شاید بعدها درست کردم این پست رو.