بسم ا...

برادر سومی امروز خونه رویت شده! صبح رفت تنها مادربزرگم رو اورد‌. خیلی وقت بود ندیده بودمش. برای مادربزرگم یه مستاجر هم اوردیم که کرایه پرداخت نمی کنه و مواظب مادر بزرگمه. یه زن و شوهر جوونن. 

خانومه هم اومده بود‌ از مادرم چیزی بگیره. اسمش اقدسه. هر دو نمی دونستن حال منو. 

من که تا دیروز داشتم شکر خدا رو به جا میاوردم، امروز دارم گریه میکنم!چرا؟ 

مادربزرگ به مادرم با لحن دستوری و پرخاش: براش برشتوک درست کن تا زود خوب بشه. 

پشت بندش اقدس: اره سوپ پای مرغ درست کن بخور. مومیایی رو تو شیر حل کن بخور و ‌...‌ هزار تا چیز میز.

مادرم: هیچی براش درست نکردم. مومیایی رو هم همینطوری میخوره. کسی نرفته شیر بخره

اقدس: وای پس داداشاش چی کار میکنن؟ پس باباش چی؟ 

من توی دلم، خوب همه اینها رو از حفظم ولی توان ندارم درست کنم. مادرمم همینطور‌. پدرمم خدایی برام خیلی کار کرده، دکتر بردنها رو برد. یه سری رفت روغن محلی خرید و این جور چیزها. ولی خوب نمی تونه خونه بمونه. صبحانه، نهار، شام هست. میره سراغ دوستای بازنشسته اش. 

جان من بحران درست نکنین. باز مامانم با بابام دعوا میفته که تو خونه نیستی بابامم میگه همه کارها رو من بکنم و ‌.. 

من فقط اینجا دراز کشیده باشمم خیلی خوبه. نمیخوام چیزی.

من به مادربزرگم: مادر اگه میتونین مامانم رو یه کاریش بکنین. حالش بدتر از منه. بهش هم نگو مادر من، که چیکار کنه واسه من. تو که میدونی نمی تونه. خودش بدتر افتاده یه کناری. بهتر شدم خودم درست میکنم. 

اقدس: وای یعنی مادر شوهرت نمیاد برات چیزی درست کنه؟ شوهرت نمیاد؟  

من: من از کسی انتظاری ندارم. اونها هم وخامت حال مادرم رو دقیقا نمی دونن.

نیازی هم نیست، استراحت کنم خوب میشم.

 توی پرانتز هم به شما بگم که من کلیت بیماریهای مادرم رو گفتم قبلها ولی اگر بهشون بگم پاش درد میکنه میگن ما بدتر! کمرش درد میکنه ما بدتر! کلا فکر میکنن اشل بیماریهای مادرم در اشل بیماریهای خودشونه. ختم حاشیه.

ولی واقعا یک درصد هم از هیچ کس انتظار ندارم از این کارها بکنه واسم. ان شاالله با داروها و استراحت خوب میشم. 

در مورد حبیب دست رو دلم نزارین. بعد ۵ سال هنوز نتونستم بهش یه طرز کار کردن با ماشین لباسشویی ساده رو یاد بدم!. برده لباسها رو  داده مادرش. حتی نگاه نکرده لباسهای منم داخل سبدن‌. مادر شوهرم هم شسته فرستاده اینجا!! برام از هر فحشی بدتر بود. واسه همین با حبیب دعوا کردم‌‌ چون حتی بهم نگفته بود چنین کاری کرده. بعد میگم ما میتونیم بریم تهران واسه ادامه تحصیل؟ وقتی تو اینقدر وابسته ای؟ دیگه حرف اپلای رو نزن. اپلای برای مردهای مستقله. یه زنگ بهم میزدی بهت میگفتم چیکار کنی، ماشین لباسشویی که دیگه انقدر پیچیده نیست!!

اینها حرفاهایی هست که توی ذهنم چرخ میخوره نه جلوی بقیه ولی خوب به واسطه حرف بقیه.

مادربزرگم: بمیرم برا بی کسی ات مادر و .. بمیرم برات. انقدر گفتن این یکی حداقل استاده و درامدش عالیه و اینها، چشمت زدن. نمی دونن تو چه روزی میکشی و .. 

بی کسی؟! من؟!

عاقا چرا روحیه ادم رو میریزین به هم. تا قبل اومدن شما حال خوبی داشتم ها، ولی الان ناخوداگاه بغضی ام. 

لطفا اینجوری عیادت مریض نرین. 


پی نوشت: جدی نگیرید، بعد از مدتی در بستر بودن لوس شده ام‌ و نازکدل. درست میشوم.

پایم هم که ضرب دید با حبیب دعوا کردم!! گفتم حداقل یک دهم رسیدگی هایی که بهت میکنم رو موقع مریضی بهم بکن. 

حبیب میگه خوب بگو چیکار کنم

من خوشم نمیاد. میگم دقیقا همون کارهایی که یک ماه قبل برای پات کردم. و اصلا یادش نیست چیکار

اخلاق خودمم غده. از درخواست بدم میاد. دلم میخواد خودجوش کاری کنن که نمی کنن