امروز دوباره رفتیم شهر بغلی دکتر.

قبل اینکه برویم رفتم منزل مان تا لباس عوض کنم. چشمتان روز بد نبیند!! خانه در یک وضع افتضاح بود. 

یک هفته است دارم روضه میخوانم که تنبلی را کنار بگذارد

دوباره دعوا کردم. به حبیب میگویم تو درست بشو نیستی! انتظار داری من با این کمر داغون بتونم اینها رو جمع کنم؟ کافر هم بود اینقدر انصاف داشت. 

میگفت یک روز قبل برگشتنت جمع میکردم! سرزده امدی.

عصبانی ام. از دیدن خانه ام حالم به هم میخورد. یاد همه بدبختی هایم می افتم. از سر و روی زندگیم متنفررررررررم. اینها بهانه است

میگویم: راحت باش، من دیگه اینجا برنمیگردم! 

کل مسیر دو ساعته را حالم بد است. 

دکتر می گوید: کار خانه برای تو سنگین حساب میشود. نباید خم و راست بشوی.

دلم پر است، میگویم: به ایشون بگین که حتی لیوان خودشونم نمیزارن سرجاش. 

دکتر پشت حبیب در می آید: خوبی هاشم ببین. دارد کمک میکند کفشهایت را در بیاوری.

میگویم: از خوبی هاشه که من الان توی این سن به این روز افتادم!!

دکتر: تو که از کار خونه اینطوری نشدی، تو مادر زاد دیسک داشتی! از لحظه تولد و می خندد. 

آخرین باری است که این دکتر میروم. البته نه به خاطر این حرفش فقط.