بسم ا..


تصمیم گرفتم مدل نوشتاری ام رو عوض کنم و در وبلاگ روزانه نویسی هم بگذارم برای خودم در درجه اول. 

البته وقت کافی برای نوشتن همه چیز نخواهم داشت، ولی حداقل تلگرافی یک گزارش یک پاراگرافی از روز بایست بنویسم.


با آخر هفته قبل شروع میکنم.


خدا به همسرم خیر بدهد، بعد از آشتی خیلی خیلی هوایم را دارد. برگشتنه دنبالم آمد تا کیفم را که سنگین بود به خاطر لپتاپ و .. بیاورد.

غذا را هم قرار شده از رستوران محل کار بگیریم، چهار پرس گرفتم و برای پنج شنبه و جمعه بردم. شب را غذا داشتیم از شب آخرین نذری م.شوهر.


از دوشنبه برگشتم خانه خودمان. حبیب خیلی خیلی کمک کرده. کار با کلیه وسایل را دارد یاد میگیرد! 

تلگرامی خیلی نامه نگاری کردیم! وسط نامه نگاری ها حرف بامزه ای زد! گفت: محبوب! بیخیال. میدانی دوستت دارم و میدانم دوستم داری و گرنه اینهمه چرت و پرت هایم را نمیخواندی و یه عالمه چرت و پرت برایم نمی نوشتی! پس تمامش کن. باشد قبول! 

بماند که از حرفش عصبانی شدم ولی راست میگفت. خنده ام گرفت. چیزی که در طومارهای نوشته شده بارز بود همین دوست داشتن ها بود. باز هم مثل همیشه مصادیق دلخوری، حل نشده کنار رفتند و به خاطر محبت به هم برگشتیم.

رژیم را شروع کرده ام. با حذف نهار. البته سالاد را میخورم. شام را هم خیلی خیلی مختصر کردم. حبیب هم همزمان با من شروع به رژیم گرفتن کرده. امروز وقت دارم از متخصص تغذیه تا یک رژیم صحیح و اصولی را شروع کنم.

چهارشنبه تا رسیدیم ج.1 آنجا بود. در این مدت نه آمد سر زد نه زنگ زد نه حتی دید من را غیر از جواب سلام من حرفی زد. کلا نمیخواهم بهش فکر کنم! 

سفارش مایوام از دیجی رسیده بود. بردم گذاشتم خانه مان و بلافاصله رفتم فیزیوتراپی. بعد برگشتیم چون پدر و مادرم میخواستند بیایند به من سر بزنند. بنده های خدا غذایشان را هم خورده بودند و آمدند. فقط یک میوه من آوردم و بعد که حبیب آمد یک چای درست کرد و من همینطور دراز کشیدم.

فیزیوتراپ خیلی حرفهای خوبی به من زد و امیدهای خوبی داد. حرفهایی که باعث شد جوگیر شده و روز 5 شنبه فکر کنم میتوانم زندگی عادی ام را از همین امروز شروع کنم!! که بعد اشتباه از آب در آمد و 5 شنبه شب کمردرد نیمه شدید داشتم!

5 شنبه برای دخمل، کرم کنجد خانگی درست کردم، قرص کمر آسیاب کردم و قرار است برای برادرها و خودم برشتوک درست کنم، زیره تمیز کردم، زنجبیل آسیاب کردم، سالاد میوه و سالاد سبزیجات برای چند روز درست کردم و کارهای این مدلی برای سلامتی کمرم. غذا هم داشتیم  و زندگی بدون درست کردن غذا چقدر راحت تر است واقعا!

حبیب ظرفها را شست. عصر با هم رفتیم برای دخمل لباس خریدیم و بعد رفتیم شیر محلی گرفتیم و ... که چون مدت زیادی در ماشین بودم خیلی خیلی بهم فشار آمد. برگشتنه صندلی عقب دراز کشیدم از درد.

جمعه دیر بیدار شدیم. بعد از مدتها، به عشق مان یعنی املت با کره رسیدیم! نهار باز داشتیم و مادر شوهر هم بنده خدا هر روز ظهر یک بشقاب غذا میدهد بالا. خدا خیرش بدهد. 

این مدت مادرم و مادرشوهرم خیلی به من خوبی کرده اند. حتماً بایست جوری جبران کنم.

قرار بود پتوها را هوا بدهم حبیب که نصف شان را داد. یک دور لباسها را شست، تراس را تمیز کرد، راه پله ها و خانه را جارو کرد و آنچنان عرق می ریخت که حد نداشت! من هم میخندیدم و میگفتم بیا این هم کارهای خانه که کار نیستند! و اعتراف نمود که در حد کار بیرون سخت و زیادند!

تازه الان ما در وضع سوپر مینیمال هستیم، یعنی نصف بیشتر وسایل مان در واحد کناری و در بسته بندی است. 

من هم در این فرصت بالاخره کاور دوختم برای جاکفشی و جای سیب زمینی پیاز که بیرون میگذاریم. خیلی خوشگل شد. 2.5 ساعت وقت برد. البته به خاطر کمرم،  چون هی بلند شدم وسطش دراز کشیدم.

برای اولین بار خودم به موهای خودم حنا گذاشتم. البته حنا که نه، از این رنگ موی طبیعبی های عطاری. بعد از شش ساعت شستم، خیلی راحت تر از حنا بود و رسوب نمی کرد داخل حمام و میزانش را هم خیلی کم گذاشتم فقط به جلوی مو. موهای سفید را کمی رنگ کرده بایست دو سه بار دیگر تکرار کنم. جلوی سرم پر شده از موهای سفید.

به صورتم ماسک گذاشتم: شیر و عسل و جوانه گندم و صدر و آبلیمو! فکر کنم زیادی افراط کردم و نباید اینهمه چیزمیز قاطی می کردم. 

یک حمام اساسی به دخمل دادم. 

بعد رفتم خانه م.شوهر، عمداً رفتم. میخواستم بگویم حواستان باشد من رابطه ام را با این بنی بشر کم میکنم (ج.1) به خاطر رفتارهای خودش است. همین یک جمله را گفتم که مطمئن باشم رفتارهای این بشر ثبت می شود جایی برای آینده ای که بچه های ما بپرسند چرا؟!. دیگر نمیخواهم در موردش صحبت کنم. 

فیلمهای طب سنتی را که در دوران بیماری دانلود کرده بودم بردم ببینیم. برای همه چیز مطلب دانلود کردم. از کمر و دیسک بگیر تا سرماخوردگی و ... 

ولی ندیدیم. نتیجه شد فیلم نهنگ عنبر2. خنده دار بود خیلی. شام سوپ م.شوهر را خوردیم. 

امروز صبح اول رفتم پست، مایو را مرجوع کردم به دیجی کالا. سایزش خیلی کوچک بود. دنبال مایو دامن دار بودم که سایزم نشد. با همان مایوهای بی دامن قبلی سر خواهم کرد. 

امروز صبح زود بیدار شدم. با همسر صبحانه نان و پنیر و چای شیرین و گردو مغز کردیم و خوردیم که همه اش خیلی چسبید. حتی نان اش. وقت زیادی داشتم. درسهای نخوانده امروز را خواندم و بعد از مدتها برای اولین بار برنامه روزانه نوشتم. در پست بعد میگویم چه فرقی با ToDoist ام دارند. 


این ترم درسهایم عالی هستند. سه درس تکراری از ترم قبل. معمولاً همیشه درسها از سال قبل هستند که نیاز به یادآوری بیشتری دارند ولی این ترم اول خیلی برایم بد شد و دو درس ام را مدیرگروه بد تعریف کرده بود و اصلاً به حدنصاب نرسید. بعد در حذف و اضافه تغییر کردند و خیلی عالی شدند! خدایا شکرت. الان فقط یک درس دارم که نیاز به یادآوری بیشتری دارد و سه درس دیگر را تقریباً از برم.