بسم ا... الرحمن

خوب قرار بود من روزانه بنویسم!! فکر کنم بهتر بود این قرار رو نمیزاشتم اصلا. واقعا فرصتی برای نوشتن نیست

کارایی ام خیلی پایین اومده به خاطر درد کمرم و این یعنی خیلی از کارها عقب می مونم. 

از هفته گذشته بخوام بگم دوشنبه رفتم یه فیزیوتراپ جدید. تنها فیزیوتراپی که مدرک دکتری داره. بقیه کارشناسن. میخواست با کشیدن دست و پا و فشار زانوش به کمرم مثلا دیسک دو جا بندازه که به محض اینکه متوجه شوم میخواد چیکار کنه اجازه ندادم بهش. حتی قبلش بهم نگفته بود که ببینه اجازه میدم چنین ریسکی بکنه یا نه. دستگاههاش تعداد کمتر و با فشار بیشتر بود و از اون شب دردم شدید شد. گفتم نسخه ام رو پس بدن و آزاد حساب کردم. 

روزهای بعد به مشورت و پرس و جو گذشت که کجا برم؟ اخه جای قدیمی که برعکس اصلا تهاجمی نبود و اینها من غیر از از بین رفتن درد  دنبالچه، بهبودی نداشتم. 

تا اینکه چهارشنبه یه جایی رو  پیدا کردم و برای امروز وقت گرفتم.

....

تا چهارشنبه فقط امورات عقب افتاده رو انجام دادم. هیچ کار جدید یا مقاله ای را نشد کار کنم. هنوز هم ۵ تا کار عقب افتاده در لیست روزانه هست. 

این هفته خیلی استرس اومده سراغم. همکارم که اونم مربیه و ددلاینش ۹ ماه زودتر از منه به اضطرار رسیده بود. دو ماه پیش قبل این ماجراها، اسمش رو توی مقاله ای که ریوایز خورده بود اضافه کردم. مشکلش با یه مقاله حل میشه. مشکل من هم. مقاله هنوز جوابش نیومده. بعد از اون ماجرا یه گیر کوچیک از کار یه نفر رو که توی برنامه نویسی به متلب بود رو حل کرد. به اون هم گفته بود اگر میشه اسمم رو توی مقاله تون بزنین. یا هفته وقت برده بود ازش. طرف هم اشنا بوده. این کارو کردن و مقاله اش هفته قبل اکسپت شده. q1 هم هست!! با if بالای متوسط و حتی عااالی. خیلی براش خوشحال شدم. و خیلی هم تعجب کردم که چقدر کار عالی ای بوده که مستقیم اکسپت در یه ژورنال عالی اونم طی یک ماه.  حیف کار من به اون ژورنال نمیخوره و گرنه میفرستادم.

خوش به حالش. دقیقه نود کارش درست شد. الان رفته توی فکر آماده شدن برای دکتری.

خدایا میشه اکسپت مقالات منم بیاد؟ 

...

چهارشنبه برادر کوچیکم رفت کربلا. بهش گفتم نرو. با رفتنت حال مادر بد میشه ولی گوش نکرد. بعد هم سیم کارت عراقی نخریده و به من اینترنتی پیام میده.  حال مادرم هم که خوب نبود، حسابی بد شد. راهی سفر کربلا بود دلم نیومد یه عالمه بد و بیراه بهش بگم ولی خیلی نصیحتش کردم. البته اگر بتونه باز اینترنت گیر بیاره و بخونه و بفهمه که یه زنگ زدن به مادر واجبه، اونم مادری که برای کوچکترین چیز شدیدا استرسی میشه چه برسه به اینکه راه دور بری و زنگ نزنی. کی اینا بزرگ میشن اخه؟!

....

پنج شنبه برادر بزرگم گفت مادر رو بفرستیم شهرستان پیشش. مادر راضی نشد به هیچ وجه. یادم افتاد مدتهاااااست برای برادر بزرگه و دومی چیزی نفرستادیم. برشتوک معروف رو هم درست نکردم‌ بفرستم واسش. وقت نشده. فقط هفته قبلش دوای گرمی متشکل از ۱۸ ادویه را درست کردم و سه قسمت کردم: خودم، مادر و برادر کوچکم، برادر بزرگه و دومی. خلاصه زنگ زدم پدرم امد رفتیم سبزیجات متنوع خریدیم دادیم یک خانومی اماده کنند جمعه صبح رفتیم تحویل گرفتیم. سایر مواد برشتوک را خریدیم. نبات و سنجد دادیم اسیاب کردند. برای برشتوک و مخلوط کردن با شیر. برای زانو و استخوان و کمر خوب است. 

یک سری وشایل دیگر مثل روغن سیاه دانه و رنگ موی سنتی و ... برای برادرم خریدیم. به همراه پاچه گاو که به سختی گیر امد. از همکارم یاد گرفتم که داخل زودپز یک شب تا صبح بپزد بعد گوشتکوب بگذاری رویش، مثل ژله میشه. قالب قالب کنی برای فریز و بعد داخل هر غذایی بریزی. غضروف سازه و برای زانو و کمر خوبه. اینم باز سه قسمتش کردیم‌. خدود ۷ ساعت اینکارها وقت برد. ده تا ۱.۵ رفتیم خرید و بعد من برگشتم خانه خودمان. باز شب ۶ تا ۱۰ رفتیم خانه بابا برای بقیه کارها.  خسته شدم ولی خیلی انرژی گرفتم. حسابی به سلامتی خودم و برادرها رسیدیم. سیر در مقیاس بالا باز برای سه گروه مان چرخ و فریز کردم تا استفاده روزانه اش راحت تر باشه. برای دیسک عالیه. 

همین طور سیاه دانه عسل برای سه تایی مان. برای هزار تا بیماری خوبه. 

....

جمعه به امورات خانه خودمان گذشت خیلی کار داشتیم. جمعه ها غذای شنبه خودمان و مادرشوهر را درست میکنم. گوشت برای باقالی پلو و مرغ برای ته چین را پنج شنبه گذاشتم پخت. شب که برگشتیم از منزل مادرم، مرغ ها را ریش ریش کردم و چون زیاد پخته بودم دو وعده هم فریز کردم بعدا با قارچ درست کنم. از مرغ متنفرم ولی به این روش کمتر بو می دهد. 

شب جمعه درسهای هفته را اماده کردم. حبیب سه وعده اش را ظرف شست، اشپزخانه را سر و سامان داد. خانه را جارو کرد. دستشویی را شست حمام را من. غذاها را خودم تنهایی درست کردم. گردگیری کامل خودم کردم و خانه قدری رو به راه شد. لباسها را من شستم حبیب پهن کرد. از دیشب هم بچه های جاری ۳ مانده بودند خانه ما و بین طبقات با دخمل هی بالا پایین میرفتند و بازی میکردند. دختر سومشان که الان ۵ ساله شده هنوز شر است. برده بود دخمل را گذاشته بود توی کوچه و در را بسته بود و خودش رفته بود داخل منزل م.شوهر. به دخمل هم گفته بود وایسا برمیگردم. تا برادر شوهر اخری ام از بیرون میاید و دختر را می بیند و میاورد داخل. خدا رحم کرد ماشین نزده بود بهش یا بلای دیگه ای سرش  نیامده بود. کوچه باریکی داریم که بسیااااار شلوغه  و هر لحظه ماشین رد میشه. منم اصلا به ذهنم نمیرسید ممکنه تو کوچه برن. هیچ وقت ۰چنین کاری نمی کردن.

....

برای امروز عصر نوبت دکتر حساسیت داریم برای دخمل. ظاهرا به تخم مرغ هم حساسیت دارد. هفته قبل مرتب لیموشیرین و خاکشیر دادیم گفتم شاید از گرمی است. توی راه ابها،  سم و لوله باز کن ریختم. زیر فرشهای اتاق خواب را هم‌. امروز میخواستم بقیه خانه را قبل از خروج سم بزنم که وقت نشد. یک سری حشره هست توی خونه که گفتم شاید اونان نیشش میزنن. حشره های داخل خرما خشک بودن که ریختم رفت ولی هنوز توی خونه پیداشون میکنم. وسایل امروز را دیشب اماده نکرده بودم و دیر شد نشد سم بزنم.

...