دیروز دکتر ع را سر جلسه امتحان دیدم‌. راجع به موضوع مقاله باهام حرف زد و تازه دوزاری ام افتاد این مقاله بین رشته ای در واقع بین سه رشته است. مقاله قبلی رو توی ژورنال q1 با if 4!!! در عرض دو ماه اکسپت کرده بود. من و دکتر ع با هم وارد این دانشگاه شدیم. دو سالی را که حق التدریس بودیم در یک اتاق مینشستیم. او دکتری دانشگاه اینجا خواند و من مربی شدم. و پارسال دکترایش را تمام کرد و هیات علمی شد. با این بلبشوی استخدام خیلی تعجب کردم از دانشجویان اینجا استخدام کرده اند تا رازش را دیروز فهمیدم. 

به لحاظ تدریس من همیشه سخت گیر بودم. ولی دکتر عین بسیاااار نمره بده و راحت گیر‌‌‌. حدود یک سال است که سیستمم را دارم عوض میکنم چون می بینم نیازی نیست انقدر ریزبینی چون باعث واماندن از بقیه کارهای پژوهشی هم میشود‌.

به لحاظ پژوهشی، دکتر ع، کولاک کرده‌. رشته انها هم بدتر از رشته ما نباشه ولی ریاضیات سنگینی داره و به ندرت مقاله میدن اساتید. بعد دکتر ع رفته یه فیلد بین سه رشته ای پیدا کرده که جون میده برای تحلیل کردن و مقاله دادن و ... خیلی هم جذابه. واقعا یکی از هنرها توی دوره دکترا اینه که یه فیلد درست حسابی پیدا کنی. 

من توی این بعد، بدترین موضوع ممکن رو پیدا کردم! یعنی خود dataset  یه بدبختیه، خود کد یه بدبختی دیگه، تئوری کار و اثباتش یه بدبختی!! و از اوت ور انقدر خاصه موضوع که چند تا ژورنال بخصوص بیشتر نیست و اونم با داورهای کم. در واقع اصلا به هیچکدوم از این ملاکها فکر نکرده بودم و بعد هم هی خواستم کار نصفه ام رو کامل کنم و هیچ وقت رهاش نکردم. 

مقاله ای هم که با دانشگاه آزادیه شروع کردم رو بردم توی یه فیلد دیگه که خوب مقاله میشه داد. ولی خوب قسمت مهمی اش رو پیچوند و هنوز فرصت نکردم انجامش بدم. 

هی تو دلم افرین گفتم به دکتر ع. اخه دکتر ع‌. لیسانسش هم دانشگاه پیام نور همینجا بوده ولی من برعکس ولی الان منم که عقبم.

دکتر ع خیلی هم آدم سالم و مهربونی هستش. با اینکه ۵.۶ سالی بود اصلا ندیده بودمش وقتی دید میتونه کمکم کنه کوتاهی نکرد‌‌. البته چون فیلد بین سه رشته ای هستش نیاز هم داره به این همکاری. امیدوارم بتونم منم جبران کنم واسش‌. البته مجردی اش هم یه عامل موفقیتشه :دی دوست دوران رهنمایی برادرم هم بوده (از اون موقع هم همو ندیدن) و هر دو مجرد موندن و این مقاله دادن رو رها نمی کنن! حسابی توی فاز علمن. البته رشته هاشون یکی نیست.

.

دیروز بابا تونست برام از دکتر ک نوبت دکتر بگیره. دو هفته بود زنگ میزدم و نمی تونستم نوبت بگیرم. نوبت ساعت ۸ شب بود ولی رسما ۱۰ شب ویزیت شدم. به دکتر گفتم خسته شدم‌. از کار و زندگیم افتادم. زندگیم مختل شده‌. ۴ ماه شد ولی من درمان نشدم. گفت بایست صبر داشته باشی، طول میکشه. باز همون داروها و باز فیزیوتراپی! از دکتر ک ناامید شدم. ازش پرسیدم نظرتون درباره لیزر درمانی واسه من جیه؟  برم لیزر درمانی این زایده دیسک رو بسوزونن؟ گفت اره میخواستم بهت پیشنهاد بدم و منو معرفی کرد به یه پزشکی توی یه استان دیگه که نه شماره اش رو داشت نه آدرسش رو. گفت از ۱۱۸ بگیر.

پرسیدم: اجازه بارداری دارم؟ گفت: نه، باردار بشی و دیسکت پاره بشه که نمیشه عملت کرد. تا انتهای درمان نباید باردار بشی.

اصلا قصد بارداری توی این بلبشو رو ندارم. ولی حبیب میگه: تو کمردردت رو بهونه کردی، نمیخوای بچه دوم. اصلا متوجه نیست انگار که شرایط من چجوریه و منم خیلی میرنجیدم از حرفهاش.

توی بدن من نیست که بدونه درد کشیدن یعنی چی!

حتی فکر شرایط اقتصادی و توان تحمل استرس من هم نیست!! حرفهای پدر و مادرش کورش کرده!

 مرتب چپ و راست هی میگه. مثلا داشتیم سریال "بانوی عمارت" رو میدیدیم که طرف برای اینکه صاحب فرزند پسر شده یه عالمه ذوق میکرد. بعد حبیب میگفت دیگه حسنا ۳ سالش شد. الان منم باید یه پسر میداشتم! تو نمیزاری من به ارزوم برسم و ...

یه سریال میخواستم ببینم بعد مدتها تلویزیون ندیدن، اونم کوفتم میکنه! 

منم هر چه روضه داشتم قبلاها خوندم و فایده نکرده. در اینکه این ناشکریه، در اینکه یادش بیاد چقدر حسنا رو دوست داره، در اینکه دست خداست و این میشه امر و نهی به خدا! در اینکه دختر و پسر چه فرقی دارن و ... در رحمتی که در دختر هست و ‌‌.. 

ولی میل به نوه پسر انقدر درشون شدیده که روی حبیب اثر میزاره‌. و میشه فشار. هر چند غیرمستقیم. دیگه دست از جواب دادن  و توجیه کردن برداشتم‌.

خودم میدونستم جواب دکتر چیه، ولی عمدا پرسیدم تا حبیب بشنوه و باور کنه شاید من هیچ وقت نتونم بچه دیگه ای داشته باشم. 

به شوخی بهش گفتم خوب حالا که دنبال خونه جدید هستی یه باره برو یه زن هم بگیر واست بچه پسر بیاره. یه زندگی کاملا نو!!. منم حسنا رو بر میدارم و میرم. چپ چپ نگاهم کرد ولی من از حرف خودم و حجم رنجیدگی ام ازش گریه ام گرفت. خدایا خسته شدم‌‌‌‌....

از دکتر اومدیم و من جلوی گریه ام رو نمیتونم بگیرم. مادر شوهر میگه چی شده مگه؟ میگم هیچ چیز جدیدی نشده، فقط من خسته ام. از علیل بودن خودم، از اینکه از عهده کاری بر نمیام، خسته ام. دلم شکسته‌‌. همین.

مادر شوهر میگه فکر کردم چی شده گریه میکنی. همه مریض میشن. خوب میشی. 

همه چیز دست خداست. خدایا کمکم کن