بسم ا...


برای من بعد از رد کردن یک بحران، (( توی پرانتز: حالا چه بیماری مادرم، چه سایر شرایطی که زندگی رو از حالت عادی خارج میکنن و من از برنامه های عادی زندگیم کلاً باز میمونم))

بعد از اینها

هیچ چیز بهتر از برگشتن و خوندن وبلاگم نیست!


قشنگ بعد خوندن بزرگ تر میشم


کامنتها و راه حلهای دوستان گلم که در لحظه بحران شنیدم و برام عملی نبوده رو، حالا میتونم بهتر درک و هضم کنم


و بعد از طوفان بهش مثل یه موج! صرفا نگاه میکنم و میگم اگر یه سری دیگه اومد مثل طوفان زده ها زاری نمی کنم :دی یه موج بوده!


دفتر دستکم رو فقط جمع خواهم کرد و تا رد شدن این موج از زندگیم صبر میکنم


شاید زندگی من هیچ وقت به شتاب و سرعت سایرین در موفقیت هاشون نرسه


ولی منم میرسم یه روزی :) 


اگر رها نکنم


اگر بتونم مدل زندگیم رو بپذیرم. پذیرش به معنی قبول کردن در عین اینکه بدونم قدرتمند تر از اینم که لبخند نزنم.


قوی تر از اونم که فکر کنم نمیشه و نمیتونم اونی باشم که میخوام.


خدای بزرگی دارم که همیشه و همیشه و همیشه بهم کمک ویژه کرده


من هم خیلی خیلی قوی شدم  در این سالها. خدا را شکر.


میخوام قوی تر هم بشم و تلاطم های درونی ام رو در اثر طوفانهای زندگی باز هم کمتر کنم.



تا بتونم به اون چیزی که بایست برسم


انسان محکمی بشم


مثل برادر اولی :) با یه اراده و پشتکار ستودنی


پ.ن1: بادکش کمر بد نبوده. حس میکنم موثر خواهد بود باذن الله. 7 الی 10 جلسه یکروز در میون باید برم. فقط پشت کمرم جاش مونده :دی

اشتهام به طور ملموسی کم شده با داروهای این پزشک. فعلاً ترازومون مشکل داره ولی ان شاء الله به زودی میام میگم چقدر کم کردم.

قرار شد به صورت تستی از دستگاه لیزر کم توان هم استفاده کنم در سه جلسه باقیمونده فیزیوتراپی ام. فقط نمیدونم اینجوری قاطی نمیشه که متوجه بشم بالاخره کدوم درمان روم جواب داده؟

دیروز چون پول فیزیوتراپی هم نداشتیم :دی تصمیم داشتم نرم. ولی خدا همیشه دقیقه نود برامون میرسونه. برای همسر همون موقع ساعت 6.5 عصر (شبه دیگه) بهره وری ماه رو واریز کردند! البته رفتیم و گفتن یه مقدار صبر کنین تخت خالی بشه. از اونجایی که من اصلا اهل صبر کردن تو مطب ها و.. نیستم زنگ زدم حبیب برگرده با هم بریم سراغ بنگاهیه. فکر میکردم همون 0.5 ساعت باهاش کار داریم ولی یکهو 2 تا مورد جور کرد رفتیم دیدیم. کارمون تموم شد خیلی دیر شده بود! موردها هم همه خیلی قدیمی بودن. در حدی که برای خراب کردن خوب بودن!

یه موردی هست که 12 روزه منتظرشیم از تهران بیاد یا گوشیش رو جواب بده! بنگاهیه میگه همونیه که شما میخواین! خدایا میشه همون باشه؟ 

پ.ن.2: به دلایلی دیگه نمیتونم بگم عجله نداریم! دوباره به خاطر جاری 3 ممکنه شرایط منزل مادرشوهر بریزه به هم. فعلا که دو روزه بچه سومی اش اینجاست. خونه ما یعنی. گفته میخوام جدا بشم و ... برادر شوهر هم گفته جدا میشیم و من بچه ها رو میارم اینجا! 

این چندمین باریه که توی این مدت این کار رو کردن و زندگی ما به هم ریخته. یکبار که اینجا هم نوشتم سر ددلاین ریوایز یه مقاله بود و مجبور شدم کوچ کنم منزل پدری. با این شناختی که من ازشون دارم، من که بعید میدونم قضیه جداشدن شون باشه. ماجرا چیه خدا میدونه. فقط خود خدا بهمون کمک کنه زودتر مستقل بشیم. شرایط اینجا خیلیییی متغیره و در توان تحمل من نیست.

پ.ن.3: خدا به مادرشوهرم صبر ایوب داده! وای از دست هر کدوم از بچه هاش! همه بارشون رو هم میارن میندازن روی دوش مادر! دختر اولی مریض بشه (با اینکه دختر و پسر بزرگ هم داره 24 و 23 ساله) باز مادره که باید تا تهران هم بره و انقدر پیشش میمونه تا خوب بشه. دختر دومی سرما بخوره تا یک هفته مادر براش غذا درست میکنه میفرسته هر روز! پسرها هرکدوم به نوبه خودشون! همین برادر سومی با اینکه زن داره مریض میشه میاد اینجا میخوابه تا مادر تیمارش کنه، پیگیر مشکلات مالی برادر دومی هست، بچه های خواهر شوهر 1 رو وقتی اینجان و پیش مادرشون تهران نیستن، اون مراقبت میکنه و ...

اوه! من که داغون شدم جای مادرشوهرم!

یه وقتایی ازش دلگیر بودم که چرا گذاشتن جاری 2 جدا بشه. الان می بینم چاره ای نداشت جاری 2. زندگی شون واقعاً یه بعد مثبت دلگرم کننده هم نداشت. م.شوهر هم ازش طرفداری میکرد بازم عاقلانه ترین تصمیم جدا شدن بود. برادر شوهر 2 الان سه ساله پرونده مالیش درست نشده و احتمال داره تا آخر عمر هم درست نشه از بس پرونده بزرگ و پیچیده ای شده. 

ولی الان م.شوهر گریه میکنه و میگه  جاری 2 خیلیییییی دختر خوبی بود، "پسرم" بهش ظلم کرد. پسرم زندگی خودش و اون رو داغون کرد. قبلاً بیشتر چیزهای رییییز ایرادهای جاری 2 رو انقدر پررنگ می دید که اصلا ایرادهای بزرگ و اساسی پسر خودش به چشمش نمی آمد. الان می بینم بنده خدا انقدر دغدغه های ریز و درشت ریختن سرش که اصلا فکر نمی تونه بکنه. اینه که سطحی نگر و ظاهربین شده. دهن بینی اش هم به همین برمیگرده احتمالا. در پرانتز هم بگم جاری 1 از این دهن بینی م.شوهر نهایت استفاده رو میبره!

بایست مدیریت کنم که من این کارو با زندگی خودم نکنم. به شدت از یه بعدهایی شبیه مادر شوهرم هستم. خیلی زیاد. با این تفاوت که اصلا صبر و تحمل اون رو ندارم.

الان خندم گرفت :دی به جای اینکه شبیه مادرم باشم شبیه مادرشوهرمم :دی