۳ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

واقعه نگاری:: قهر و آشتی (2)

واقعه نگاری:: قهر و آشتی (1)

ساعت های دلخور بودن خیلی خیلی سخت گذشت. تا جایی که میدانم بعد از دعوای دی ماه 93، این بدترین دعوای ما بود.یعنی ما در طول زندگی دو بار دعوای جدی داشتیم. هر دو ماجرا هم به بحث مدیریت مالی حبیب بر میگشت و خانواده اش که به آنها نه نمی گفت در حالی که رابطه یک طرفه بود. فقط انتظار داشتند و یک ریال از دوران عقد به ما کمک نکرده بودند. حتی خرجهای معمول و ... همه بر عهده خودمان بود. در حالی که در رابطه با دخترهایشان قضیه زمین تا آسمان فرق داشت. 

 از عصر حبیب شروع کرد به پیامهای عاشقانه دادن. 

دلم از دیدن پیامهایش فشرده میشد. 

حجم دلتنگی هایم زیاد شده بود. نمی توانستم تحمل کنم با هم قهر باشیم. دلم میخواست هم را بغل می کردیم و های های گریه می کردیم. 

یک عشق شدید جمع شده بود با ازار دیدگی شدید و نمی توانستم این دو را با هم هضم کنم.

عصر زنگ زد که جاری اولم قرار است بیایند به من سر بزنند. بعد از  سه هفته!! اینقدر مهربان تشریف دارند! گفت خودش سر کار است و نمی اید. پدر و مادرش شاید بیایند. 

زنگ در که خورد از پنجره دیدم اول از همه خودش تو امد. با لباس رسمی  اداره و یک دسته گل رز کانادایی فوق العاده قشنگ. قبل از اینکه بقیه حال و احوال کنند و مسیر حیاط را طی کنند. زودنز از همه امد داخل اتاقم. بغلم کرد و گلها را داد. جا خوردم.  

گفتم وای الان مادرت و جاری1 می فهمند ما قهر بوده ایم :دی گرچه جاری1 فهمیده بود که من خیلی خیلی ناراحتم. البته فکر میکرد بچه ام چیزی اش است و من رو نمی کنم. 

حبیب گفت: برای قهر نیست. امروز ماهگرد 19 ام بود. مباااارررککک :)) واااای باورم نمیشد! به ندرت ماهگردها یادش بود. این سه ماه خودم هم یادم رفته بود از بس درگیر دکتر بودیم. خیلی خوشحال شدم. گل ها چه سری دارند که با بو کردنشان حالم عوض می شود نمی دانم. 

حبیب اما  نتوانست بماند. بایست برمیگشت سر کار. فقط برای چند دقیقه امده بود. همین اوج محبتش را بیشتر برایم ملموس کرد. 

ولی شب با اینکه عصر گفته بود نمی آید آمد.

از دلخوری ها کم شده بود. نمی دانستم عشق کار خودش را کرده یا اینکه منطق هم بوده و به نتیجه ای در مورد بحث مان می رسیم یا نه. یا اینکه باز ترجیح میدهیم فراموش کنیم و حرفی نزنیم. 

خیلی حرفها را زدیم.

گفت به من حق میدهد. قرار گذاشتیم بیشتر به فکر حساب و کتابها باشد. قرار شد جریمه را بدهد برادرش خودش پرداخت کند تا دستش بیاید!! قرار شد به پدرش بگوید ماشینش را بفروشد تا 18 میلیون بدهی را بدهند و بتوانیم با وامهایی که می شود گرفت یک قسمت دیگر از زمین را بخریم و سهم مان را از بقیه جدا کنیم. چون در این مدت شریک بودن هیچ سودی که به حال ما نداشته و فقط حرف و حدیث های بی جهت بوده. یا مستقل خانه دار شویم یا بی خیال خانه شریکی با برادر و خواهر و ... 

یک سری حساب و کتاب کردیم و قرار شد دیگر حقوق او بشود خرج زندگی و اگر نشد به خودمان سختی بدهیم. تا حقوق من بشود پس انداز. 

من هم قول دادم خرج الکی برای سیسمونی نکنم. راستش قبلاها چند مورد از آرزوهایم را برای اتاق بچه گفته بودم و فکر کرده بود که کلا قرار است خرج بی مورد زیادی برایش بکنیم. قول دادم این کارها را نکنم. شاید اصلا قسمتی از پس انداز باشد برای خانه ای که به فکر افتاده مستقلش کند از برادر و خواهر. حرف زدن حبیب در مورد برنامه هایش برای اینکه آن زمین یک تکانی بخورد من را هم به شوق آورد. یعنی می شود روزی روزگاری صاحب خانه شویم؟ هر چه زودتر از خانواده اش مستقل شویم خوشبخت تریم.

برایش توضیح دادم که من بیشتر به ارامش ذهنی احتیاج دارم تا خورد و خوراک آنچنانی.اگر قرار باشد خوردن بشود یک مایه سلب ارامش، این بیشتر ضرر دارد. من هم هیچ وقت بچه را گرسنه نگذاشته ام. درست است به کراهت ولی به قدر نیازش خورده ام. 

گفت که از آن حرفها که تقصیر من است و ... را فقط برای این زده که من بیشتر مراقب باشم. منظورش این برداشتهای من نبوده. و قول داد که همه جوره با من باشد. هر طور خدا برای این بچه مقدر کرده باشد، حامی من باشد. 

دلم برای هر دومان سوخت.

هر دو داشتیم هم را نابود می کردیم. 

مشکل را به بحران تبدیل می کردیم. 

این مدت رابطه مان کم بود. 

در حد یک شام خوردن با هم.

 به همان نسبت کم حرف زده بودیم و دلخوری ها زیاد شده بود. 

وقتی حبیب گفت برگرد خانه خودمان چیزی نگفتم. با اینکه پدر مادرم مخالف بودند. بایست برمیگشتم. 

دو سه روز گذشت و زمزمه های اینکه میخواهم برگردم را شروع کردم. 

تا اینکه حبیب یک شنبه شب آمد دنبالم. خیلی خوشحال بودم. دلم خیلی برای خانه مان تنگ شده بود. با اینکه پدر و مادر مخالف بودند ولی برگشتم. 

به حبیب خیلی فشار آمده بود. شاید بیشتر از من. و من دلم نمی آمد بیشتر از این تنهایش بگذارم.

  توی راه بوق بوق میزد. فاصله بین شهرها را که کسی نبود حسابی بوق بوق کردیم. انگار عروس می برد :دی

به خانه که رسیدم شوکه شدم.  کل خانه را بادکنک زده بود و تزیین کرده بود. خیلی قشنگ شده بود. هر چقدر از نداشتن تولد در 30 سالگی ام ناراحت شده بودم یادم رفت.

لباس ها را شسته بود. ظرفها شسته. خانه تمیز شده. همه جا برق میزد. 

خیلی قشنگ بود. 

دوش گرفتم و لباس های گشادی که خانه پدری می پوشیدم چون از برادرها خجالت می کشیدم را در آوردم. لباسهای خوشگل خودم را پوشیدم.

عاشقانه های آن شب، تلافی همه ی ناراحتی های گذشته را در آورد. اصلا یادم رفت که چقدر آن روز سخت بود و نفسم بالا نمی آمد. حالا عشق زیادش را میدیدم. 

شب تا نیمه های شب در گوش هم حرفهای عاشقانه زدیم و از عشق زیادمان کیفور شدیم. 

صبحانه تا من بیدار شوم رفته بود نان تازه خریده بود. کاری که تازگی ها یاد گرفته و خیلی خیلی مزه میددهد:) 

بعد میدانست من عشق املت گوجه ام. اول گوجه ها را گذاشته بود سرخ شوند. دیده بود تخم مرغ نداریم باز رفته بود تخم مرغ بخرد. یعنی این صبحانه قشنگ ترین صبحانه عمرم بود. خیلی چسبید. 

با اینکه همیشه عجله دارد به سر کارش برسد آنروز یک ساعت زودتر بلند شده بود و با دو بار بیرون رفتن و ... بهترین صبحانه عمرم را چیده بود. 

با اینکه میگفت نمی دانم چرا مثل املتهای تو خوشمزه نشده. یادش رفته بود  پیاز هم سرخ کند و تا تخم مرغ بگیرد، کمی هم گوجه ها سوخته بود ولی از نظر من که خیلی خوشمزه بود. 

از انروز اصراری به خوردن زیاد نکرده. :) من هم قدر بضاعتم خورده ام. ظرف شستن و .. هم همه با خودش. 

این را وقتی بدانید از اول هیچ کاری حبیب بلد نبود در منزل و یا حتی کارهای مردانه برای منزل را انجام بدهد، دقیق حس می کنید که عشق چه معجزه ای کرده با حبیب من. 

و چقدر این روزها خوب است...

من خیلی آرام شده ام. دیگر آن خوابهای نگران کننده را نمی بینم. بیشتر امید دارم بچه ام سالم باشد. یک نازنین تپل مپل دوست داشتنی. 


تکلیفم را با دانشگاه روشن کردم. استرس اینکه کی میتوانم کلاسها را تشکیل دهم کم نبود. یکشنبه هفته قبل یک روز کلاس ها را تشکیل دادم و دوباره کل مشکلات نی نی برگشت و استراحت مطلقها به فنا رفت. دوباره دو هفته دیگر استراحت مطلق لازم داشتم و معلوم نبود بعدش چه می شود. لذا کلا درس های این ترم را کلا واگذار کردم. هیچ چیز جای سلامتی تو را نمی گیرد عشق مامان. دیگر نمی خواهم به استرس رها کردن دروس و کم شدن امتیاز آموزشی ام و تائید شدن یا نشدن مرخصی هایم و .. فکر کنم. هر چه پیش آید خوش آید. 


تنها مهم، سلامتی توست. 


خدا این روزها را برای همه بخواهد

و برای همه مستدام بدارد. 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

واقعه نگاری:: قهر و آشتی

اپیزود اول- لحظه های نفس گیر

روزهای بیمار شدنم، روزهای بدی بود. غیر از درد زیاد آمپولها، استرس هایی که هر روز به واسه مشکلی ایجاد می شد و

. از یک طرف میل به غذا خوردن رو به طور کامل از دست داده بودم و چیزی به مذاقم خوش نمی آمد و فقط به خاطر گرسنگی از سر اجبار چیزی میخوردم. به خانه مادرم هم رفته بودم برای استراحت مطلق و خوب مادرم دست پخت خوبی ندارد. به ندرت غذایی را دوست داشتم و مثل یک زن حامله غذا میخوردم. 

 از طرفی حبیب به شدت وسواس شده بود که من همه چیز بخورم و هر روز با پلاستیک های بزرگ می آمد. پر از خوراکی های جدید و متنوع. حبیب من که قبلا بدون من خرید هم نمی رفت و میگفت چون قبلا دوران مجردی خرید نکرده ممکن است چیز بدی بخرد و اینها. حالا خودش خرید می کرد. کل شهر را می گشت و هر چه در بازار بود میخرید. خودش میوه ها را می شست و به زور در دهان من می گذاشت.  انتظار داشت آنهمه خوراکی تا فردا تمام شده باشد. نمی شد...

من هم حساسیت زیادی به هر چیز شیرین پیدا کرده بودم. حتی میوه. یکی بیشتر نمی توانستم. از حبیب اصرار و از من انکار. طعم ها برایم غیر قابل تحمل بودند. فقط کمی می توانستم بخورم. از حبیب گلایه و سرزنش که به فکر بچه نیستی و ... از من ناراحتی و حرف نزدن که کسی چرا من را درک نمی کند.

حبیب هم ناراحت که من اینهمه زحمت می کشم، خسته از سرکار میرسم. میروم خرید. ولی تو ... اینطوری.

بیمارستان رفتن و دکتر رفتنهای زیاد حبیب را هم از پا انداخته بود. سر کار به سختی مرخصی می گرفت. فشار کاریش بیشتر میشد. نگرانی سلامتی بچه اذیتش می کرد. سه هفته بود که تنها بود. نهار خانه مادرش و شام خانه ما و دوباره برای خوابیدن خانه خودمان. تنها. 

دیگر مثل قبل شاداب نبود. به ظاهرش هم نمیرسید. لباسهای اتو نکشیده، موهای سشوار نکشیده و ... ظاهری که در این دو سال و اندی ندیده بودم داشته باشد. 

هر بار اتفاقی برای بچه می افتاد و راهی بیمارستان می شدیم حبیب اینها را ربط میداد به نخوردن من. جنگ اعصابی شده بود. آخرش حبیب با دعوا گفت بچه هر  مشکلی داشته باشد تقصیر توست!! 

نتایج غربالگری هفته دوازدهم نتایجی بود که دکتر را نگران کرد. برای هفته شانزدهم آزمایشهای بیشتری نوشت. و این من را شدیدا ترساند. جوری که مدام خواب میدیدم بچه ام به دنیا آمده. مشکل دارد و حبیب به من و بچه محل نمی گذارد. نه مرا میخواهد نه بچه را. مجبور شدم از خانه بزنم بیرون. بچه در بغلم. به این فکر کردم که کجا بروم. خیلی فکر غمباری بود. هیچ جایی نداشتم. حاضر نبودم با این شرایط به خانه پدری بروم. به آخرین حقوقم فکر کردم. گفتم شاید بشود با آن خانه ای اجاره کرد. ناامید بودم. مبلغ خیلی خیلی کمتر از حداقلها بود. در خواب فقط غصه میخوردم. بیدار میشدم فقط به بچه ای که درخواب دیده بودم و پشت کمرش تماما کبودی و خون مردگی داشت فکر میکردم. بچه ای که هیچ تکانی نمی خورد. نمی دانم زنده بود یا نه. یا اینکه من فقط به خودم سفت و محکم گرفته بودمش...

به حجم تنهایی خودم در خواب. حتی به اینکه میتوانم بدون پدر بچه را تنهایی بزرگ کنم. به بغض سنگینی که درخواب داشتم و انقدر شدید بود که تا بعد از بیدار شدنم هم امتداد داشت

از آن خوابهایی بود که بدجور روی ضمیر ناخودآگاهم تاثیر گذاشته بود. فکرش رهایم نمی کرد. انگار واقعی بود. 

کارت حسابی که سه ماه است برای بچه دارم پس انداز می کنم را به حبیب داده بودم. حبیب باز این ماه هم قسمتی از حقوقش را به دو تا از برادرهایش قرض داده بود و حقوق تمام شده بود. از حسابی که حساس بودم خرج نکنیم یعنی حساب بچه برای خرج دارو و  بیمارستان و ... خرج شد. آنروز حبیب رفته بود تا جریمه های حلافی ماشین مان را بدهد. همان ماشینی که بعد از عقد به اصرار من فروختیم. که الان بروند سند بزنند به نام خریدار سوم!

چون حبیب همیشه سر کار بود، این ماشین در دوران عقد به ندرت دست ما بود و بیشتر دست برادرهای مجرد حبیب بود. که اصلا رعایت نمی کردند و ماشین را دو بار اساسی راهی تعمیر کردند. یک بار کامل موتور باز شد و 5 میلیون تومان ما در همان دوران ضرر دادیم. اما حبیب یک کلمه به برادرهایش نگفت چرا اینقدر بی  مسئولیت هستند. حالا رفته بود برای ماشینی که ما هیچ وقت سوار نشدیم. 490 هزار تومان خلافی از حساب بچه پرداخته بود.

 خلافی که برادرهایش مرتکب شده بودند.

 از پولی که داشت به سختی جمع می شد.

از نگرانی من برای تامین سیسمونی در حالی که پدرم پولی ندارد و دکترش گفته ممکن است نیاز شود عمل قلب باز داشته باشد و دوست داشتم به پدرم در این اوضاع نگرانی برای قلبش و .. نگرانی جدید ایجاد نکنم.

 از صرفه جویی هایی که حتی شامل کادو نخریدن ها هم میشد. حتی وقتی روز تولدم مصادف شد با بیمارستان بودنم، و روزهای صفر شدن حقوق حبیب و خرج کردن از حساب بچه. حبیب گفت میدانم از حساب بچه برایت کادو بخرم ناراحت می شوی چیزی نخریدم. 

خلی داغ کردم. 

شب که آمد خانه پدرم باز با یک پلاستیک بزرگ خرید آمد. تشکر که نکردم. برعکس سر خرج کردن از این حساب دعوا کردیم. فشار ناشی از حرفهای قبلی حبیب هم بدجور خسته ام کرده بود.

بی هیچ فکر کردنی فقط عصبانیتم را خالی کردم. حبیب اینطور برداشت کرده بود که چون از حقوق خودم پس انداز می کردم راضی نبودم. راستش این هم بود اما همه ماجرا نبود. گفتم راضی نیستم حساب بی مسئولیتی های برادرهایت را باز هم بدهیم. 5 میلیون تومان بس نبود؟ اصلا غیر از این 490 تومان، بقیه اش چه شده؟ چرا این ده روز اینقدر زیاد خرج کرده ای؟ کل حساب را خالی کرده ای و ..  حبیب هم گفت: تو هم که میخواهی این پول را بر باد بدهی. بروی سیسمونی بخری.  

گفتم باز یاد آن همه صرفه جویی و .. ام می افتم و سختی هایی که کشیدم و قسط هایی که دادیم. آن وقت تو چه کردی؟ برداشتی 18 میلیون دادی به برادرت در حالی که من فکر می کردم وام گرفته ایم که یک قدم برداریم برای خانه دار شدن و به زحمتش می ارزد. ولی چه فایده؟

سال اول زندگی و  اینهمه سختی؟؟!! و  تازه همه بر باد رفت.

چون هیچ معلوم نیست اصلا این پول را به ما پس بدهند؟ کی ؟ اصلا می دانند خودمان نیاز داریم؟ چرا حرفی از زمان پس دادنش نمی زنند؟

تا به حال اینهمه قرض به تک تک برادرها  و خواهرهایت داده ایم، یک بار پس داده اند؟ در عوض رفته اند خرج های بی مورد کرده اند ولی به فکر پس دادن قرض شان نبوده اند ... چون بی فکرند. 

حبیب بلند شد بدون هیچ حرفی رفت. 

بعد از رفتنش من های های گریه می کردم. مادرم آمد اتاق که بپرسد چرا حبیب اینقدر زود رفت؟ خودم را به خواب زدم. و چقدر زیر پتو گریه کردم. 

تحمل ناراحت شدن هایش را هم ندارم. ولی تحمل این مدیریت نکردن حسابها را هم نداشتم. حبیب بی حساب و کتاب می بخشید. این یکسال و نیم زندگی ما هیچ نتوانسته بودیم پس انداز کنیم از بس تاوان خانواده حبیب را ما داده بودیم. خسته بودم. از دست شان بدجور عصبانی بودم. به این حساب جدید برای بچه ام بدجور حساس شده بودم. دعواهایی که قبلا نکرده بودم شده بود یک خشم خفته و همه را یکجا بروز دادم. 

بعد از رفتن حبیب تا پاسی از شب پیامک میزدیم به هم. دلخوری ها را گفتم.

حتی اینکه انتظار داشتم حبیب به من دلداری بدهد که بچه چیزی اش نیست نه اینکه دم به دقیقه بگوید این بچه یک مشکلی دارد و ان هم تقصیر توست و ...

حبیب می گفت: تو اصلا آرامش گریزی و گرنه نمی رفتی خانه مادر اینها که هر روز هزار مشکل و استرس هست. 

راستش دوست نداشتم بروم خانه مادرم. اخلاق من و مادرم 180 درجه فرق دارد. کوچکترین چیزهایی که برای او بی اهمیت هستند و بی توجه به آنهاست برای من مهم است. و حرص میخورم از حجم بی خیالی اش. پدرم هم اخلاق من را دارد به علاوه مشکل قلبی و هر روز با مادر بحث دارند. بحث های فرسایشی اعصاب خورد کن.

ولی محبور شدم بروم. از حبیب خواسته بودم به مادرش نگوید برایم غذا درست کند. گفتم این نبودن مادرم را پر رنگ می کند. به من قول داد ولی کمتر از 24 ساعت بعد این حرف را زد. یادش رفته بود حین خواب چه قولی داده است!! من هم مجبور شدم برای جلوگیری از سرکوفت شنیدن های بعدی، بروم جایی که کمتر اسایش دارم ولی ملت فکر کنند من رفته ام مادرم از من مراقبت کند!! 

نمی دانم چرا اینقدر قاطی کرده بودم. آخر هر پیام فقط دعا میکردم اگر بچه ام مشکل دارد، هر دو بمیریم. زودتر. تحمل ام صفر شده بود. به حبیب می گفتم ان شاء الله بروی کسی را بگیری که برایت بچه سالم بیاورد. واقعا دعا میکردم بمیرم. 

روز بعد تا عصر از حبیب خبری نبود. پیامکی گفت شب هم نمی آید. 

نفسم بالا نمی آمد. نمی توانستم تحمل کنم. بدجور افسرده شده بودم. 

خواستم خودم را به کار خانه مشغول کنم تا کمتر فکر و خیال کنم. مادرم هم نبود تا غذایی برای نهار بابا و برادرها درست کند. خانه هم کثیف و .. کمی کار کردم . دوباره دلم درد گرفت. از کار کردنم پشیمان شدم. از طرفی حسابی ترسیدم. نکند باز بچه چیزی اش شده باشد؟ حبیب این بار نخواهد بخشید. من نبایست از جایم بلند میشدم. ولی نمی توانستم. فکر و خیال دیوانه ام میکرد. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

دوست ترت میدارم ای تمنا شده...

بسم الله الحکیم.


آدمیزاد چقدر موجود عجیب و غریبی است. 


خدا راست می گوید.


دقیقا ظلوما جهولا.


این بلاهایی که سرم آمد را از یک چیز میدانم.


نا شکری.


نا شکری از نعمت بدون طلب داده شده.


قدر ندانستن آن


و بی منتها شکرگذار نبودن برای این همه معجزه. 


نازنین من.


اولین بار که سرت را. پاهای کوچکت را. بینی نازنینت را در دوازده هفتگی دیدم، بعد از آن همه اضطراب ماندن یا رفتنت... بعد از آنهمه تمنا کردنت، تمام وجودم از شکر پر شد. 


وقتی دکتر گفت بچه خدا را شکر هنوز سالم است فوج فوج گریه می کردم. 


گریه شکر.


گرچه هنوز دکترم به ماندنت مطمئنم نکرده و دو هفته دیگر هم بایست استراحت مطلق باشم ولی الان بیشتر قدرت را میدانم. 


بیشتر دوستت می دارم.


انگار خدا تو را دوباره به من داده است.


و الان که پس از هزاران تمنا، پیشم هستی دوست ترت می دارم. 


خدایا شکرت. 


نمی توانم لذت دیدنت را تصور کنم.


معجزه ی خدایی من.


چقدر زیبا بودی.


چـــــــــــــــقدر. دوست داشتم دست و پای کوچکت را هزار بار ببوسم. اولین عکس ات را چندین بار دیدم. انگار زیباترین منظره عالم را در آن سیاه و سفیدی ها دیده باشم. 


سیر نمی شوم ز تو... 


خدایا شکرت. هزاران بار شکرت. 


پ.ن: دوستان عزیزم ببخشید نگران تون کردم. هفته گذشته بستری بودم. جایی که اجازه موبایل داشتن هم نمیدادن! الان خوبم شکر خدا. نی نی ما هم خوبه شکر خدا.

گرچه من همچنان دارم به آمپول زدن و دارو مصرف کردن و استراحت مطلقم ادامه میدم و رکورد 27 آمپول پروژسترون رو زدم! از دوز 500 بگیر تا 250 تا 100 تا 50.

اگر فردا درد نداشته باشم ممکنه دانشگاه هم برم:دی چون دو هفته است کلاسها رو تشکیل ندادم و دانشجوها سرگردونن. فردا بایست بگم این ترم رو میام یا جایگزینی برام بزارن. گرچه دو هفته دیگه هم استراحت مطلق دکتر تجویز کرده ولی گفته اگر درد نداشتی برو. دعا کنین مشکلی پیش نیاد. 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب