۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

محبت

بسم الله الرحمن الرحیم


این مطلب را می نویسم تا طعم خوش خاطره ی دو روز پیش از یادم نره و نیرویی بشه که کار خوب این مدتم رو ادامه بدم. قبلش بایست ماجرای این دو سال و نیم زندگی رو تعریف کنم. 

خانواده حبیب حدوداً 7-8 نوه از سن یک سال و نیم گرفته تا شش سال دارند که مرتب خونه ی مامان جون تشریف دارند. خصوصاً جاری سومم که سه تا بچه هاش رو خیلی وقتها میگذاره و میره دنبال کارهای حاشیه ایش. بماند. حالا نمیخوام ازش چیزی بگم. و خواهر شوهر 2 که یک روز در میان بدون استثنا خونه ی مامان جون شون هستن با دو تا بچه. 

رویکرد جاری شماره 1 و جاری شماره 2 که قبلا ساکن طبقه ی دو این ساختمون بودن این بوده که کلا بچه راه نمیدادن خونه شون. اعصاب معصاب بچه نداشتن. از دو سال پیش هم که هر دو رفتن و فقط من موندم.

من بچه ها رو دوست داشتم.  وقتی میومدن خونه مون اساسی ازشون پذیرایی می کردم. جوری که زبون باز نکرده میگفتن زن عمو شیر تاتائوو! یا زن دایی بشتنی! و ... عادت شون شده بود که همیشه بیان بالا خوردنی های خوشمزه بخورن. ضمن اینکه واسشون کارتون میزاشتم و باهاشون خوب برخورد می کردم. دیگه تا میرسیدن پایین بدو بدو می اومدن بالا و ساااااااااااعتها می موندن. حتی بعدم که والدینشون میخواستن ببرنشون به سختی و با جیغ و گریه و بکش بکش می رفتن. 

خوب خودتون میدونین که بچه داری چقــــــــــــــــدر میتونه سخت باشه. مثال هاش اینکه بعد رفتن شون واقعا خونه کثیف شده بود. دست کثیف رو به ویترین، میز تلویزیون، میز نهارخوری و هر جااااای که فکر کنین زده بودن. یه ذره شربت داده بودم کف آشپزخونه ریخته بود! تیکه های غذا رو چون در حال راه رفتن میخوردن همه جای خونه پیدا میشد! عروسک و ... همه پشت مبل. پشت مبل ها حساااابی کثیف و منم توان جابه جا کردنشون رو نداشتم. تبلت بنده خدای من به خاطر ضربه یه تیکه از صفحه اش آبی شد. شیشه ی موبایلم هم که شکست و ... ضمن اینکه خیلی موقع ها مدااااام میخواستن که براشون وقت بزارم. نقاشی بکشم و قصه بگم و ...خودشون برن سر یخچال و هر چیزی که نمی دونن چیه رو بگن من اینو میخوام و من رو هی از جام بلند کنن واسه ی اون و ...هنوز غذا آماده نیست غرغر کنن که غذا میخوان و من مجبور شم یه چیزی سریع درست کنم و ...

خیلی وقت ها بیشتر از 2 ساعت که میموندن اعصااابم واقعا به هم میریخت. دلم میخواست داد بزنم و بیرون شون کنم. به خودم میگفتم داری توی مهربونی زیاده روی می کنی. ببین اصلا از درس و کارت افتادی به خاطر اینها. اصلا مادر اینها که گذاشته رفته پی خرید و.. خودش (چون خانه دار هستن) بعد من وایسم کارهام رو تعطیل کنم بچه داری کنم! یه دستت درد نکنه هم که توی این مدت نگفتن! لطف مدام شده وظیفه.

ولی بعد یاد مادر خودم می افتادم. هر وقت دوستی اومد خونه مون وقتی خیلی بچه بودیم اجازه نداد بمونه. چون به قول خودش شیطونی می کرد. و من خیلی خیلی رنجیدم از این رفتار مادرم. هیچ وقت هم هیییچ دوستی نیومد خونه مون تا دوره دبیرستان دیگه. حتی بچه های فامیل!! 

این برخورد مادرم برای من یکی خیلی خیلی سخت تموم شد. خیلی خیلی زیاد. 

یادمه یکبار که رفتیم خونه ی دوستم و فقط 5 دقیقه اونجا بودیم و مادرش بهم محبت کرد چقدر به مادرش علاقمند شده بودم .مادر دوستم حتی یه تیکه ته دیگه ماکارونی که بهمون داد رو هنووووز مزه اش زیر دندونمه و به نظرم خیلی خیلی خوشمزه بود جوری که هنوز اون ته دیگ تکرار نشده واسم. 

یا چقدر از زن عموهام دفاع میکردم چون به نظرم خیلی مهربون تر از مادرم بودن که اجازه میدادن بچه های فامیل حتی شب خونه شون بمونن. 

حالا نوبت خودم شده بود.

اما کم اورده بودم.

خیلی سخت بود. شرایط من از مادرم خیلی سخت تر بود. من تقریبا هـــــــــــــــــــــــــــــــــر روززززز مهمون داشتم. فرقی نمی کرد که همین الان از سرکار اومده باشم و -خیلی خسته باشم. باز یه مهمون کوچولو داشتم که قبل اینکه خودم بیام بالا میدوید میومد.

فرقی نبود حامله باشم و خیلی سختم باشه جمع و جور کردن ریخت و پاش های اونها.

انقدر هم بچه بودن که وقتی بعد همه ی بازیهاشون میگفتم خوب برین دیگه من یه ذره بخوابم یا مشق هامو بنویسم یا ... میرفتن و به دقیقه نمی رسید که برمیگشتن! فراموش شون میشد من چی گفتم.

فرقی نداشت که تازه حسنا به دنیا اومده و با اوصاف کولیک و... اش یه نیم ساعت استراحت برام معجزه بود. بازم آسایش نداشتم از دست این رفت و آمدهای زیاد. 

خداییش خانواده همسرم اولها اصلا مراعات نمی کردن که جلوی بچه ها رو بگیرن. البته بعد تولد حسنا بهتر شده . هم بیشتر به بچه ها میگن . شاید هم بچه ها بزرگتر شدن و درک میکنن که بزارن من کمی استراحت کنم.

خلاصه خیلی وقت ها کم می اوردم. هر وقت عصبانی میشدم میگفتم به خاطر فرزندم تحمل میکنم. دوست دارم اون بعدها بتونه دوستای زیادی توی فامیل هم داشته باشه. دوست دارم خاطره ی خوبی از این زن عمو یا زن دایی داشته باشن تا بعداً هم با بچه اش خوب باشن. 

بعدها یه جایی خوندم که این کار یه سیاست هم هست. این بچه ها وقتی بزرگ بشن میشن مدافعان شما در فامیل همسر.

تا اینکه دیروز  منزل مادر شوهر به عینه دیدم این رو. 

دختر خواهر شوهرم که فقط 4 سالشه و از دوسالگی مهمون خونه ی ما بوده با زبون کوچیکش با مادرش دعوا میکرد که حق نداری اینو به زن دایی من بگی. من زن دایی ... رو خیلی خیلی دوست دارم. فاطمه حسنا رو هم خیلی دوست دارم. 

بعدا که اومد خونه مون اصلا پرس و جو نکردم که مادرش پشت سر من چه حرفی  به مادر شوهرم زده بوده. اینطوری توی ذهنش من یه جاسوس پرور می اومدم. درسته الان نمی فهمید ولی وقتی بزرگ میشد درک میکرد این رو. ضمن اینکه اعصاب خودم رو هم با حرفی که قرار نبود بشنوم خورد می کردم. ترجیح دادم ازش بگذرم.

فقط بی نهاااااااااااااایت ذوق کردم از این. 

نوشتم تا یادم باشه که درسته این دو سال چیزی ندیده بودم ولی دلیلش این بوده که بچه ها اون موقع خیلی کوچیک بودن. کم کم ثمرش رو می بینم. 

یکی دیگه از ثمراتش این بوده که همهههههههههههه بی نهایت حسنا رو دوست دارن. چون وقتی حامله بودم انگار براشون خواهر بیارم باهاشون خرف میزدم که دخترم منتظره بیاد باهاتون بازی کنه. خیلی دوست تون داره. اسباب بازی های حسنا رو اجازه میدادم باهاشون بازی کنن. از قول حسنا باهاشون حرف میزدم.

جوری که یکی از دختر عموهاش که اونم چهارسالشه هر روز می پرسید پس کی به دنیا میاد؟ انقدر مشتاق دیدنش بود. 



الانسان عبیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدالاحسان

از محبت خارها گـــــــــــــــــــــــــــــــــــل می شود.... واقعا :))

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

همسرداری

‌ 👑 @malake_va_padeshah



#سیاست_های_زنانه 


وقتی مردها احساسی بشن،

فکر میکنند اورست رو فتح کردن


همون لحظه که رمانتیک شد بمب بارانش کن. 


بگو:وای عزیزم چقدر تو مهربونی...


تا وقتی موتورشون گرم شه بیشتر مهربون شوند!


"شاهین فرهنگ"


👑 @malake_va_padesha

-------------


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

شادی رسالت زن است




🚺زن ها اگر شاد باشند قلب خانه می تپد


🚺زن ها اگر موهایشان را شکل دهند، اگر صورتشان را آرایش کنند، اگر لباسهای شاد بپوشند زندگی در خانه جریان پیدا می کند


🚺زن ها اگر کودک درونشان هنوز شیطنت کند، اگر شوخی کنند، بخندند، همه اهل خانه را به زندگی نوید می دهند


🚺اگر روزی زن خانه چشمهایش رنگ غم بدهد حرفهایش بوی گلایه و کسالت بدهد 

اگر ذره ای بی حوصله و ناامید به نظر برسد

تمام اهل خانه را به غم کشیده است


 آری زن بودن دشوار است...

زنان ارمغان آور شادی، گذشت و خنده اند


💓یادمان نرود قلب خانه باید بتپد


👈آقای محترم مواظب قلب خانه ات باش!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

صرفه جویی های زمانی

بسم الله الرحمن الرحیم 


چند وقت پیش یه پست گذاشتم برای صرفه جویی های آشپزخونه ای که برگرفته از وبلاگ جمع آسمانی ما بود. دیدم بعضی ها چقدر لایف استایل صحیحی دارند در این راستا.

این پست رو گذاشتم که از نظر دوستان استفاده کنم برای صرفه جویی های زمانی ای که توی زندگی شون می کنن. چند وقته فکر می کنم لایف استایل زندگی ام خیلی خیلی ایراد داره. 

بگذریم از اینکه من زمان تلف شده زیاد دارم و همونها رو درز بگیرم شاید خیلی نیاز نباشه فکر کنم چطوری صرفه جویی کنم. ولی به هر حال نکته هایی هست که الان با وجود حسنا بهتره یاد بگیرم. 

نکاتی که خودم جدیداً یاد گرفتم رو میگم:


آرایشگاه در خانه:

آرایشگاه رفتن خیلی خیلی وقت گیره. از اینکه قبلش چندبار بایست تماس بگیری تا یه وقت مناسب بتونی پیدا کنی. بعدش هم چقدر زمان بره. انتظار اونجا. خصوصا رنگ کردن. در این حیطه من چند تا کار کردم:

1- بند انداختن رو با نخی که گره خورده و گرد شده و دور دستهام می پیچم یاد گرفتم. البته فقط ناحیه سیبیل رو بلدم ولی بازم خوبه. چون اونجا بیشتر توی چشمه. 

2-تمیز کردن ابروهام رو اینطوری انجام میدم. یه موم ویت سرد گرفتم. از اینهایی که مثل چسب میچسبه. با قیچی کوچیک کوچیک برش میدم و دور ابروم می چسبونم و می کنم. تا وقتی که مرتب اینکارو انجام بدم و خط آرایشگاه مشخص باشه این روش شدنی هستش. خیلی هم به صرفه است. پارسال از ارومیه یکی گرفتم 17 هزار تومان. توی یکسال نصفش استفاده شده فقط و شاید تا الان از 10 بار آرایشگاه رفتن صرفه جویی شده باشه. یعنی من سه ماه یکبار میرم آرایشگاه. بقیه اش رو خودم انجام میدم.

3- رنگ مو. این یکی واقعا وقت گیره. برای عید فطر اولین بار حبیب موهام رو رنگ کرد. خیلی خیلی خوبه که آدم توی خونه اش باشه و به کارهاش برسه اون وسط. انقدر هم حسنا وسطش گریه کرد. یه سری شیر خورد و ... و وجودم واقعا لازم بود.

حالا یه کار دیگه هم یاد گرفتم در این راستا که خیلی صرفه اقتصادی هم داره. موهام رو این سری با اینها رنگ کردم: ترکیب دارچین، اکسیدان، صابون رنده شده، زرده تخم مرغ، ماسک مو. 

 نسبتش هم اینطوریه. دارچین یک قاشق، صابون سه قاشق، اکسیدان دو قاشق، زرده یک عدد، ماسک مو یک قاشق. برای موهام که تا زیر گوشمه چهاربرابر نسبت بالا کافی بود.

یه رنگ قهوه ای خوشرنگ داد بهم. با کم و زیاد کردن دارچین و اکسیدان میشه کمرنگ و پر رنگش کرد.

ضمن صرفه اقتصادی، کمتر هم شیمیایی هست و آمونیاک کمتری میرسه به مو و کمتر سفید میشه. 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سومین سالگرد عقد

بسم الله الرحمن الرحیم


عید فطر امسال چند اتفاق مهم مقارن شد:

- سومین سالگرد عقدمان

-سومین ماه زندگی حسنا که معادل میشد با یکسالگی مامان بابا شدن ما

- و ماهگرد ازدواج مان هم بود 28 امین اش.


برای اولین بار چیزکیک درست کردم. چیزکیک گردو  و کارامل طبق دستور شف طیبه. طبق معمول دوتا. یکی برای سرو در جمع خانواده همسر و یکی خانواده خودم. جشنی که نمی گیریم. فقط همین که یک کیک و چای به این نیت بخوریم و تیپ بزنیم و عکس بگیریم. همین. 

کیک عااااالی شده بود. از دید هر دو خانواده بهترین کیکی بود که کل عمرشان خورده بودند. حتی پدرها که چون قند دارند از کیکهای من استقبال نمی کنند خیلی خیلی خوششان آمد و بی خیال قندشان شدند و خوردند. 

آن روز با حبیب در مورد زندگی این مدت مان فقط حرفهای قشنگ زدیم و هی عشق در کردیم و حبیب کلا هیچ ایرادی نگرفت و هییییچ نرسیدیم به حسابرسی زندگی مشترک!! که فلسفه ی سالگرد عقدهاست. 

تا اینکه فردایش که با خانواده حبیب بیرون رفتیم حسابی داغ کرد. ایرادی که من دارم و متوجه نیستم و بارها تذکر داده و من فقط بعضی مواقع یادم هست رعایت کنم. مثلا جلوی کسی خم نشوم برای پوشیدن کفش. موقع نشستن هواسم باشد که مانتویم کنار نرود. اگر مانتو موقع نشستن ایراد ایجاد می کند اصلا نپوشمش و ...

گفت من زن چادری انتخاب کردم که خیالم راحت باشد حواسش به این چیزها هست و ... خیلی خیلی ناراحت بود. زن است و این چیزها. نمی شود مثل مردها حواست به این نکته ها نباشد. 

راست می گفت. من خیلی از این لحاظها مثل مردها در مورد خودم فکر می کنم. و این خیلی خیلی بد است. 

انقدر حرفهایی که زد ناراحتم کرد از دست خودم که 24 ساعت تمام حتی نتوانستم بخندم. یکی اینکه جنبه ی انتقاد شنیدن واقعا ندارم و به هم میریزم. یکی دیگر اینکه شاید حقم بود و بایست انقدر ناراحت می ماندم تا یادم نرود.

زنگ زدم به خیاط و گفتم دو تا مانتویی که برای سر کار داده ام بدوزند را 10 سانت بلندتر بگیرند. قبلاً گفته بودم روی زانو. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سیاست زنونه- قوم شوهر

سلام دوستای گلم

این پست گزارش های تیکه تیکه ی خودم هستش به همراه یه تیکه آموزش در مورد خانواده همسر!

  1. اول یه خبر خوب بدم که ترجمه کتابم تموم شده و در حال ویرایشش هستم. قربون دختر گلم برم که روزها اینقدر خاانومه و میگذاره من به کارهام برسم. شب ها رو فاکتور می گیریم :دی دعا کنین بتونم زودتر برسونمش واسه داوری و چاپ. 
  2. مقاله ام هم متن انگلیسی اش نوشته شده بدون ایراد و همچنااااااااااااان در فاز تکمیل تست هستش و یه گیری داره که نمیدونم بعدش مسیر چقدر عوض میشه. دعا کنین زود حل بشه و بفرستم واسه داوری ژورنال. دیگه چیزی تا اتمام مرخصی ام نمونده. شهریور هم بایست درخواست ترفیع سالیانه بدم و دریغ از یک امتیاز در سال گذشته! و فقط یکسال میتونم درخواست ترفیع ندم. که میترسم بعدا که بخوام فول برم سرکار با وجود دخترم خیلی خیلی نشد بشه امتیاز جمع کردن و سال بعدش هم نشه! 
  3. روم به دیوار تازه توی این سن میخوام گواهینامه رانندگی بگیرم! کلاسها رو شش سال پیش رفته بودم منتها انگیزه ای واسه گواهینامه گرفتن نداشتم. ضمن اینکه مسخره کردن استعدادم توسط داداش ها که از دبستان و ... رانندگی بلد بودن اعتماد به نفسم رو خیلی گرفته بود و دیگه بعد یکبار رد شدن در آزمون شهر دیگه نرفتم. حالا چون شاید مجبور باشم حسنای 5 ماهه رو با خودم ببرم دانشگاه بزارم مهد دانشگاه و بین کلاسها و بین ظهر و ... برم بهش سر بزنم دیگه واجب شده. دوشنبه هفته جاری امتحان آیین نامه دارم. که یه دور سرسری فعلا خوندم و خط کشیدم زیرنکات برای مرور شب امتحانی :دی دعا کنین زودتر گواهینامه بگیرم. نیازی نیست کلاس برم قانوناً ولی من کلا هیچی از دوره قبل یادم نیست! تسلط روی پدالها هم خوب نیست و بایست تمرین کنم. متاسفانه به خاطر تصادفی که در دوران حاملگی کردم سرعت مثل فوبیا شده واسم. یعنی ماشین دیگه ای با سرعت حالا از جلو یا بقل باشه من حسابی مضطرب میشم. راه کاری سراغ دارین؟ 
  4. چله ی قبل که از حدود یک خرداد شروع شده بود تموم شد. متاسفانه وسط هاش ول کردم. شاید چون مکانیزم پاداش و جریمه هم به صورت هفتگی اجرا نشد. این سری بایست چله رو به دو مرحله بیست روزه تقسیم کنم. 
  5. حسنای عزیزم هر روز داره شیرین تر میشه انقدر که قلبم طاقت نمیاره خیلی ببینمش. انقدر دندونهام رو فشار دادم که بهش میگم مامان تقصیر تواه اگه مامانت مجبور بشه بره دندون مصنوعی بزاره وقتی همه دندونهاش ریخت توی دهنش! خندیدن هاش خستگی آدم رو واقعا از تنش بیرون میکنه. 
  6. وزنم دوباره برگشت به حال سابق و بلکه چاق تر. شکم مبارک هم به وسعت خودش داره ادامه میده به جای کوچیک شدن! منم واسه حاملگی لباس خاصی نخریدم. یه پانچ بافتنی داشتم یکی دیگه هم مخمل گرفتم و چون بیشتر حاملگی ام پاییز و زمستون بود با همونا سر کردم. الان هیچ مانتوی سایزی ندارم! ضمن اینکه با وجود بچه امکان گشتن زیاد هم وجود نداره. همون زمان خوش تیپی ام هم به سختی میتونستم خرید کنم. هم قدبلند هستم و اکثر آستین ها واسم کوتاهه و هم سخت پسند. این مدت از مرخصی ام استفاده کردم و اساسی پارچه خریدم و دادم خیاط بدوزه. قبلا وقت مراجعه به خیاطی رو نداشتم. 
  7. مادرم بیشتر از یک ماهه که دست چپش حسابی درد گرفته و دیگه هییییچ کاری نمی تونه بکنه. حدود دو هفته رو من مرتبا رفتم خونه شون کمک. این مدت هیییچ کار دیگه ای نتونستم بکنم و صرفا به کارهای خونه خودمون و خونه مادرم به زور می رسیدم. بعدش به پدرم گفتم اینطوری نمیشه بایست یه فکر اساسی کرد. بگذارین من غذا چند تا درست کنم فریز کنیم. که پدرم موافقت نکرد و گفت خودش غذا درست میکنه و لازم نیست من مرتب برم خونه شون. گفتم یه خانومه هر از گاهی بیاد واسه تمیزکاری که اونم مادرم خوشش نمیاد از این سیستم. صدای حبیب هم در اومده بود از اینکه هر شب مجبور بود بیاد خونه مادرم دنبالم و اونها هم برای افطار به زور! نگهش میداشتن و این جور محبت زوری رو دوست نداشت و از کارهاش هم میموند! 
  8. به حبیب گفتم اساسی واسه خونه خریدهای فریزی رو کرد (باقالی، نخودسبز، بادمجون، ذرت، هویج، قارچ، لوبیا سبز، بامیه، سبزی آش و خورشتی و ماهی و جعفری جدا و ... ) سه روز کامل زمان برد تا اینها رو بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر!!! اما حداقل برای دو ماه رااااحت شدم. اول میخواستم به یه خانمه بگم بیاد کمکم ولی مادرشوهرم گفت حالا که میخواین خونه دار بشین از این خرجها نکنین بهتره. بیار من کمکت میکنم. بنده خدا یک روز کامل واسم وقت گذاشت. شب هم پیش خودشون شام خوردیم. و جنازه بودیم. فرداش منم تا ظهر یه مقدار از کارها رو کردم و از بعداز ظهر برای اولین بار کوفته تبریزی در مقیاس زیاد درست کردم و خانواده خودم و همسرم رو دعوت کردم پارک. دو تا از برادرهام نیومدن و با دوست برادر شوهرم که همیشه پلاسه خونه مادرشوهر!! میشدیم یازده نفر. این اولین مهمونی ما با وجود بچه بود. حسنا یه ساعتی خوب بود بعد شروع کرد به جیغ زدن! ما هم مثلا میزبان بودیم برش داشتیم بردیم ماشین گردی تا آروم شد. باز یه ساعت خوب بود وسطش نیم ساعت شیر خورد که بازم من جمع رو رها کردم رفتم توی ماشین و بعدش باز شروع کرد! که چون جمع خودمونی بود بد نشد که میزبان مهمونها رو اینقدر ول کنه بره سراغ بچه! 
  9. یه کانال تلگرام هست به اسم زندگی دینی ویژه خانم ها. مطالب خیلی خوبی داره. قدیما خوندم منتها الان به ذهنم رسید برای خودم نکته برداری کنم. من جمله در رابطه با ارتباط با خانواده همسر چند نکته اش رو که واسم کاربرد داشت خلاصه وار میگذارم:

این هم لینک کانال:

❣ https://telegram.me/joinchat/BKYKJDwf_GZH0n5NOjBwKw


🔶 در جمع خانواده_همسر شیک بپوشید 🔶

🔹سعی کنید وقتی  میرین خونه ی مادر شوهرتون یا کلا خونه فامیل های شوهرتون بهترین لباس هاتون رو بپوشین
حتی اگه باهاشون خودمونی هستین ،یه جوری برین انگار دارین میرین مهمونی جایی که خیلی تعارف دارین
اینجوری مثل مهمون ها باهاتون برخورد میکنن و حسابی هواتون رو دارن احترام خودتون میره بالا


✅ ارتباط با خانواده همسر در نبود شوهر
🎉 زمانی که همسرتان در خانه نیست، به صورت تلفنی و یا حضوری با خانواده همسرتان ارتباط برقرار کنید و جویای حال آن ها شوید.این باعث می شود که خانواده همسر بپذیرند که برادر و یا پسر آن ها دراین ارتباط واسطه نبوده و خود عروسشان تمایل دارد که با آن ها ارتباط برقرار کند.
🔅 آن کلمه ی اضافی جادویی را فراموش نکنید :جان،گلم،..
مادر گلم، بیتا جان...


⛔️ هشدار ⛔

🔴 زیاد از خوشی هاتون نگید

✅ ترجیحا دائما پیش خانواده همسرتون مثلا خواهر شوهر یا مادر شوهرتون، از کادویی که همسرتون براتون گرفته، از گردشی که رفتین و خیلی خیلی خوش گذشته و ... تعریف نکنین.
خب اینطوری ممکنه با خودشون بگن ما که خانوادشیم رو تا حالا اینجوری نبرده بگردونه یا خدایی نکرده ممکنه حسادت پیش بیاد. به اندازه تعریف کنین. دروغ نگین ولی همه ی راستش رو هم نگین. 


✅ خودتان را عزیز کنید

🎉 میخواهید عزیز شوید باید همواره از هوش خود استفاده کنید، گاهی وقت خرید کردن هدیه کوچکی برای مادر یا خواهر شوهرتان بخرید و به او مثلا بگویید : به محض دیدن رنگ این روسری یاد شما افتادم و تصور کردم درصورتی که شما این روسری را سر بکنید چقدر زیبا میشوی.

❌ درد مشترک اکثر عروس ها:

🔅 مادرشوهرم کنایه میزند.
✅ واقعیت این است که نگاه خیلی از عروس ها نسبت به مادرشوهرشان بدبینانه است. اگر همان سخن ها را مادرشان بگوید چه بسا با لبخند و تأیید از آن بگذرند و هیچ به دل نگیرند. چون نگاهشان نسبت به مادرشان خوش بینانه است.
پس نخست باید سعی کنیم مادرشوهر را مانند مادر خودمان بدانیم و نگاهمان نسبت به او خوش بینانه باشد نه بدینانه. براین اساس با او به نیکی برخورد کنید و اگر احیانا" برخورد ناپسندی داشت، دوستانه و به شوخی بگیرید و اگر هم جدی بود ، خیرخواهانه تلقی کنید و از باب نصیحت بپذیرید و صبر پیشه نمایید و در صدد جبران آن برآیید و به زندگی موفق خود و شوهرتان فکرکنید و از افکاری که آرامش زندگی شما را برهم می زند بپرهیزید.
اگر می خواهید رابطه تان بحرانی نشود، به نکات زیر توجه کنید:
1⃣خودتان را با شرایط وفق دهید: لزوما" تمام روابط شما یکی از بهترین رابطه ها نخواهد بود. بهتراست خودتان را با شرایط وفق دهید. ☝️هرگز نگذارید همسرتان احساس کند که باید بین شما و خانواده اش یکی را انتخاب کند.

2⃣ رازهای خانه را برملا نکنید: با همسرتان توافق کنید که چه مواردی را نباید به خانواده همسرتان بگویید. برملا شدن این رازها ممکن است استقلالتان را ازبین ببرد و راه را برای دخالت خانواده ها باز کند.

3⃣ هرگز نباید مسائل مالی تان را با خانواده همسر در میان بگذارید:⛔️دلیلی ندارد که خانواده ها ازفرزندانشان بخاطر نحوه خرج کردن یا پس اندازکردن پولشان یا حتی درآمدماهیانه شان عیبجویی کنند.اگر نیازبه پول داشتید بهتراست از افراد دیگری پول قرض کنید. نگذارید مسائل خصوصی شما درخانواده هایتان نفوذ کند.اگر جنبه این را دارند که با آنها مشورت کنید،خوب است اما اگر نظر را با دستور اشتباه میگیرند اصلا" نظرخواهی نگنید.
4⃣دخالت نکنید: 
اگرازشما نظر پرسیدند بگوید هرطور خودتان صلاح میدانید.رابطه مخصوصی را با مادرشوهرتان داشته باشید و نشان دهید که چقدر نظراتش برایتان قابل احترام است.
5⃣ نگرانی های خانواده همسر را به مهربانی پاسخ دهید:طرز برخورد با مادرشوهر نگران،تشکر کردن است. اجازه دهید هرآنچه که می خواهد انجام دهد،و به یاد داشته باشید که این شما هستید که هرشب همسرتان را درخانه می بینید.او همسرو فرزند شما را دوست دارد و می خواهد بهترین کارها را برایش انجام دهید


⛔️هشدار ⛔

💞جلوی جاری از خواهر شوهر بد گفتن و جلوی خواهر شوهر از جاری بد  گفتن به هیچکس جز خودتون .آسیب نمیزنه!!!

💞روابط رو مدیریت کنین و صمیمیت رو با راحت پشت بقیه حرف زدن قاطی نکنید!
💞درعین حال خوب و مهربون و با محبت و محترمانه رفتار کنین و کاری هم به 💞کار بقیه نداشته باشین و از خاله زنک بازی دوری کنین تا خودتون هم در امان باشید!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

شب قدری چنین عزیز و شریف

بسم الله الرحمن الرحیم


امسال اولین شبهای قدر تو بود دختر عزیزم. 

قرار بود با بابایی بریم مسجد جامع ولی دو شب اول که تو بی تابی کردی و توی خونه جلوی تلویزیون بودیم. دلم مشهد میخواست و احیای مشهدالرضا رو فقط از تلویزیون دیدم. 

شب سوم هم من کمر درد داشتم و حال نداشتم و متاسفانه بیشترش خواب بودم و چیزی از شب قدر نفهمیدم.

دعاهای این شب رو توی دفتر زندگی مون نوشتم.

و چقدر خسته ام که می بینم دعاهامون تکراری شده.

از سال نو به شب قدر

از شب قدر به سالگرد عقد

از سالگرد عقد به سالگرد ازدواج

و دوباره به سال نو..


خدایا از تکرار دورمون کن. 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

کدبانوگری

بسم الله الرحمن الرحیم


چند وقت پیش تصادفا از جمع آسمانی ما یه پست قدیمی رو خوندم در مورد مدیریت اسرافها در آشپزخونه. 

واقعا دیدم توی کدبانوگری خیلی چیزها هست که بایست یاد بگیرم. 

اینجا می نویسم شون که یادم نره. ممنون میشم دوستان اگر چیز دیگه ای میدونن اضافه کنن. اعتراف می کنم غیر از مورد اول، آردسوخاری درست کردن اونهم با نون ساندویچ فقط، لواشک و بستنی و ... با میوه اضافه درست کردن دیگه بقیه اش برام کاملا جدید بود. 

بالاخره بایست اینها رو هم یاد بگیرم دیگه. البته یقینا هیچ وقت به پای یک خانوم خانه دار کدبانو نمی رسم. ولی بایست یک محبوب کدبانو در حد وسع خودم باشم. 

ادامه پست چیزی نیست جز خلاصه این لینک

http://womanart-2.blogfa.com/post/153

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب