۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بعد علمی سال کاری پیش رو.

بسمک یا عون


خدایا یاریگرم باش در سال کاری پیش رو به این اهداف برسم. برای یادآوری به خودم ذکر می کنم:

  1. - 20 امتیاز آموزشی { 5 امتیاز کیفیت تدریس، 14 امتیاز کمیت تدریس، 8 امتیاز پرورش محقق شامل کارگاههای آموزشی که هر 8 ساعت آن معادل 0.5 امتیاز است}
  2. -50 امتیاز پژوهشی که 30 امتیاز مقاله و 5 امتیاز رعایت مقررات موسسه و 15 امتیاز مشاوره پایان نامه و داوری ها و ... است. 
  3. 10 امتیاز اجرایی که 5 امتیاز حضور تمام وقت است و 3 امتیاز راه اندازی آزمایشگاه و .. یا ساعت کار اجرایی
  4. 10 امتیاز فرهنگی که جلسات هم اندیشی تا 2 امتیاز است و کارگاه ها و .. هر 16 ساعت 2 امتیاز(حداکثر هم 8) 



سال سختی پیش رو دارم.

مدرک زبان هم بایست بگیرم. یا داخلی یا IELTS. بستگی دارد سال بعد تصمیم مان برای رفتن یا ماندن چه شود. 


یعنی می شود خدا به همه ی اینها برسم با وجود حسنا؟ 


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

فاصله گذاری..در زندگی مشترک

بسم الله الرحمن الرحیم


از هفته قبل استرسم در مورد کارهای تمام نشده بیشتر شد. حسنا هم باز به منوال قبل مرتب راه بردن میخواست. شاید عادت کرده بود. شاید همچنان درد داشت. 

از حبیب دلخور بودم. اما بیانش فایده ای نداشت. الان در کار انجام شده قرار داشتیم و راه پس و پیشی نمانده بود. در واقع حبیب دارد کارهایی می کند تا خانه دار شویم. اینست که هر روز تا نه شب درگیر کار است و روز تعطیل هم ندارد. 

درست است که قاعدتاً بایست خوشحال باشم که به فکر این موضوع مستقل شدن مان هست. اما راستش در این شرایط به نظرم بیشتر همراهی و کمکش را احتیاج داشتم تا یک خیز بلند مدت به امید خانه دار شدن در چندین سال آینده... با من هم مشورت نکرده خودش این کار را شروع کرد و این ناراحتم کرده. اگر پرسیده بود میگفتم کمک میخواهم و نههههههههه!! اما شاید هم من را تواناتر از چیزی که واقعا هستم می بیند. 

اما حالا غر زدنم به کارش فایده ای ندارد. وسط ماجراست و راه پس و پیش ندارد. فقط مجبورم صبر کنم. لذا غر نمی زنم ولی از درون خسته شدم از زندگی مشترکم.

علاوه بر ماجرای این کار دوم، وقتهایی هم که هست خسته تر از معمول است و آن کمکی که من انتظار دارم را نمی تواند بکند. در اندازه خودش کمک می کند البته. منتها من این انتقاد را به مادر حبیب دارم که پسرهایش را خیلی خیلی کار نکرده بار آورده است و بای دیفالت از زن شان هم انتظار دارند مثل مادرشان تر و خشک شان کنند. و مثل همه ی کار نکرده ها، با کوچکترین کاری یک عالمه خسته می شود. 

خلاصه از ماندن در خانه ی خودمان و رتق و فتق امورات حبیب به علاوه حسناداری خسته شدم. شنبه به حبیب گفتم من میروم خانه مادرم. اگر توانستند حسنا را برایم نگه دارند می مانم. من همه ی وقتی که حسنا برایم می گذاشت که در روز حداکثر  سه ساعت هم نمی شد میرفت برای غذا درست کردن، لباس شستن، اتو کردن و ...حالا خسته بودنم به کنار!! 

خلاصه رفتیم منزل پدری. شنبه حسنا سنگ تمام گذاشت و تا توانست گریه کرد! و باز راه حلهای قبل به فنا رفت! 

فقط من بودم و مادرم. 

مادرم که پاهایش درد می کرد و نمی توانست راهش ببرد. باز شدم خودم و خودم. انقدر راهش بردم که مردم!! هیچ کاری هم نشد بکنم برای مقاله ام.

ساعت دوازده شب پدرم آمد و تا ساعت دو پدرم راه برد حسنا را تا خوابید. (حبیب در این مواقع آنچنان به خواب میرود که جیغ های حسنا هم بیدارش نمی کند!!) 
حال و روز من را، پاها و کمر درد گرفته ام، اعصاب خسته و نابودم و ... را که دید گفت چطوری تحمل می کرده ای؟ قرار شد فردا باز نوبت دکتر بگیریم. 
به بابا گفتم دو ماه است به حبیب گفته ام ننو ببندد ولی نبسته. پشت گوش می اندازد. 

در پرانتز بگویم این امر چند ریشه دارد: یکی اینکه - حال هر لحظه ی من را که نمی داند. من هم خیلی اهل توضیح دادن و نالیدن زیاد نیستم. بر عکس آنها. وقتی می گویم یک جمله که حسنا امانم را بریده و تمام. انتظار دارم درک کنند. اما چون خودشان همین جمله را برای 5 دقیقه حسنا داری به کار می برند فکر می کنند من هم مثل خودشان این جمله را استفاده می کنم. خبر ندارند این یعنی واقعا بیچاره شده ام. 

دوم اینکه حبیب همانطور که گفتم زبل نیست! یعنی یک کار ساده برایش خیلی سخت است و کاری را که بایست در یک روز انجام بدهد تا جای ممکن پشت گوش می اندازد. چون همیشه مادری بوده که همه ی کارهای خانه را به دوش می کشیده. دقیقا همه را ها. یعنی مادرش مردی اس برای خودش!! همین پسرها را خیلی ضعیف کرده.

خوب حاشیه را ببندم برگردیم سر ادامه داستان :دی 

پدرم بنده خدا فردایش کامل وقت گذاشت و صبح چند مرتبه رفت وسایل خرید و آورد و کل عصر وقت برد تا ننو بست.

یک ماه بود به حبیب می گفتم میخواهم پرستار بیاورم برای حسنا و موافقت نمی کرد. میگفت خواهر2 را بگوییم تا درآمد هم داشته باشد! ولی من مخالف بودم چون یک بچه 20 ماهه و یکی 3.5 ساله دارد که هر دوتایی تهدیدی برای سلامت حسنا هستند. یکی باید این دوتا را بپاد!! ولی حبیب از همه جا بی خبر قبول نداشت و میگفت دوست ندارم پرستار بیاید سر زندگی ام!

اما پدرم قربانش بروم تا حال من را دید و دید که مادرم نمی تواند و باز همه چیز با خودم است و کارهایم مانده، عصر فردا رفت سراغ گرفتن پرستار. راستش به حبیب هم دیگر نگفتم. عصبانی بودم. اینکه واقعا چرا به فکر من نیست؟ چرا اینقدر خوش خیال است و همه ی سختی های بچه داری افتاده دوشم؟ گفتم کار خودم را می کنم. به حبیب هم مربوط نیست!! 

هماهنگی های پرستار را کردیم.

از یکشنبه حسنا هم ننو دار بود هم  مادرم جوشانده خاکشیر دوبار در روز هر بار 4 قاشق مرباخوری به خوردش داد و اصلا این بچه خوب شده انگار.

اینها را برای گلبهار عزیز نوشتم.

تا مثل من 4 ماه تمام سختی نکشی. 

البته راه حل ها را دوستان 2 ماه پیش پیش پایم گذاشتند ولی با این اوصاف زندگی ام می دانید که از خانه بیرون نمی توانستم بروم. و حبیب هم آنطوری...

و هفته ای یکبار هم فقط شبها چندساعت بعد از آمدن حبیب سر میزدیم به خانواده ام.

خانواده حبیب هم که حال و روزم را بهتر می دانستند انقدری دلسوز نبودند. چندین بار گفته ام منتظرم حبیب ننو ببندد ولی یکبار نگفتند برادرشوهرم که در خانه است همیشه، برود وسایل بخرد و بیاید این کار را بکند.

قربان پدر و مادر که همیشه تحت هر شرایطی بهترین اند.

حتی وقتی اینقدر بیمار و درگیر مشکلات زندگی خودشان هستند از همه کس دلسوز ترند. 


نتیجه ماجرا:

1- به حبیب اولتیماتوم داده ام تا ننو نبندد برنمی گردم. 

2- یک مدت بهتر است همه ی چیزهایش فراهم نباشد بلکه قدرم را بیشتر بداند.

3- اصلا در هر دوره ی زندگی یک دوره دوری تجویز می شود. !!! :دی

4- هیییعییی یادش بخیر دوران عقد....

 چه حرفهای عاشقانه ای... هیعیییی 

آخرش می شود این که دوری تجویز کنم!! 

5- از هر گونه انتقاد و پیشنهاد در حوزه ی همسرداری استقبال می کنیم. فعلا که با شکست مواجه شدیم.

پ.ن: امروز بعد سه روز دوری خبر داده رول پلاک خریده! مانده امانت گرفتن دریل و ... 

راستش باز دنبال بهانه ای هستم این دوری را بیشتر و طولانی تر کنم. خیلی دلخورم از دست حبیب. دوست دارم بیشتر دور بمانم.


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

بار دیگر...

بسم الله الرحمن الرحیم


این نوشته دعوای بلند بلند خودم با خودم است.

من از مسئولین این دانشگاه کم نکشیده ام

یکسال تمام کار اجرایی کردم

حتی وقتی بیمار بودم و در مرخصی استعلاجی

و دریغ از عمل به وعده شان و زدن حکم این کار

یا زدن نامه ای برای تعداد ساعتها 


و حالا ریئس دانشکده میخواهد برایش مرکز پژوهشی راه اندازی کنم

این کار را کردم

خورد به مرخصی زایمانم.

مرکز تاسیس شد. بدون اینکه کارهایش انجام شده باشد. در همین مدت مرخصی ام

فکر کنید کی شد رئیس مرکز؟ 

همان رئیس مرکز که رشته اش هم نیست

حالا التماس می کند بیا و راه اش بنداز

باز وعده و وعید

قبلا میگفت امتیاز راه اندازی با تو! حالا نصیب خودش کرد

تازه حرفی زده در خصوص امتیازی که میخواهد بدهد که از چندرغاز هم آنطرف تر است در صورتی که تمامی زحمت راه اندازی نیزوها که بسیار زیاد هم هست قرار است با من باشد. خیلی کفری ام کرده

اگر من باز نتوانستم نه بگویم بیایید و هرچه بد و بیراه بلد هستید نثار من کنید!

اصلا حقم است! این لطف را در حقم بکنید. 

میخواهم صریح از جقم صحبت کنم

جهنم بقیه ی ماجراهایی که میتواند برایم درست کند و در مدت حاملگی هم کم مصیبت برایم درست نکرد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

بی صبری خوب است!

طی روزهای گذشته حسنا بدتر و بدتر شد. 

گریه های روز و شب و تمام نشدنی

و هییـــــــــــــــــچ کدام از راههای قبلا آزموده شده جوابگو نبود

اعصابم به شدت ضعیف شده بود

تمام بدنم از بی خوابی و راه بردن مداوم حسنا درد می کرد.

غصه ی یک ماه آینده را میخوردم که با این اوصاف چطور بگذارمش و بروم؟

بارها و بارها گریه کردم.

بلند بلند


از برادرم خواسته بودم ظهر بیاید دنبالم و بچه را برایم نگه دارد. 

بدقولی کرده بود

من همچنان منتظر و بی تاب

انقدر صدای گریه ی حسنا روی اعصابم بود که فقط میخواستم کسی بچه را از من بگیرد و دور کند

میخواستم بگذارم و بروم

برای اولین بار گفتم کاش بچه دار نشده بودم! از پسش بر نمی آیم.

خیلی به هم ریخته بودم. 

خیلی زیاد

چشمهایم از گریه زیاد باز نمی شد

هق هق می کردم

مادرشوهر و خواهر شوهرم طبقه پایین بودند.

طرفهای عصر خواهر شوهرم آمد تا ظرف غذایم را پس بدهد.

از دیدن من جا خوردند. 

بچه را گرفتند و بردند و من هم دنبالشان

تا مادر شوهرم من را دید کلی دعوا کرد که خوب بیار پایین بچه را! 

چرا خودت را داغون می کنی؟ 

نمی دانم چرا تا آن حد مقاومت کرده بودم که به مرز جنون رسیده بودم!

و قرار شد یک دکتری که خواهر شوهر 2 میشناختند حسنا را همان روز ببریم

تشخیص رفلاکس دادند

بعد از مصرف داروهای رفلاکس و توصیه ها حسنا خیلی آرام تر شد. البته نه کامل. ولی خوب نسبت به آن حجم گریه این روزها مثل بهشت می ماند! 

و من این روزها پرم از حسرت

که چرا اینهمه دکتری که بردیم همگی گفتند رفلاکس ندارد؟!!

چرا چهار ماه تمام هم دخترم زحر کشید هم من؟

کاش زودتر صبرم تمام شده بود

کاش زودتر این دکتر را شناخته بودیم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

پدر مادر ما متهمیم - پیش نویس زندگی

بسم الله الرحمن الرحیم


نمی دونم چقدر با دکتر بابایی زاد که دکترای روان شناسی دارن آشنایی دارین؟ 

ایشون دوره ای رو در تلویزیون اجرا کردند به نام "پیش نویس زندگی". هنوز نتونستم کامل گوش شون کنم. ولی قسمت هایی که گوش کردم واقعا مفید بودن. بعضی جاهاش در مورد خودم صدق می کرد و حتی بعض کردم. 

اصل قضیه اینه که یک سری چیزهایی در بچگی به ما دیکته میشه و اونها پیش نویس زندگی ما رو شکل میدن. اینها میتونن خیلی مخرب باشن. مثل احساس مهم نبودن، بزرگ نبودن، بچه بودن، اعتماد به نفس نداشتن و ... 

وقتی بزرگ میشی و متوجه میشی یه اشکالی در وجودت هست که همیشه آزارت میده، با روان کاوی میتونی استخراجش کنی.

ولی درمانش خیلی خیلی سخته.

در صورتی که شکل گیریش در کودکی به راحتی صورت گرفته.

یه سنگی که به راحتی افتاده توی چاه، اما در اوردنش.... امان از سختی در آوردنش....

قبلا شنیده بودم که در قیامت هستند فرزندانی که پدرمادرشون رو لعنت می کنن. یک موردش فکر می کنم این باشه. 

در مورد خودم، موردهایی بوده که خیلی روحم رو آزار میداد.

کاش توی این شهر هم یه روان کاو خوب سراغ داشتم. چون تنهایی نمیشه این سنگ رو از ته چاه در آورد.

اما در مورد دخترم

خدایا به من این توان رو بده که این اشتباهات رو در موردش نکنم.

حالا که تابستونه فرصت خوبیه که تا می تونم در مورد تربیت فرزند مطالعه کنم.

ویدیوهای این برنامه رو هم بایست مابقی اش رو هم دانلود کنم و ببینم. و مرتب تکرار بشه تا یادم بمونه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

نشستم و گریه کردم

بسم الله الرحمن الرحیم



امروز از اون روزهایی بود که یک لحظه آرامش نداشتم. مدام حسنا گریه کرد.

معمولا کولیکش روزها نیست و شبهاست. اما امروز امانم رو برید.

نه می دونستم چشه

نه می تونستم آرومش کنم

نه حال جسمی خودم خوب بود


از بی چارگی امروز بارها نشستم و گریه کردم


خدایا کمکم کن

حالا که حبیب صبح میره تا نه شب .

حالا که مادرم مریضه

حالا که دست تنهام

حالا که خواهری ندارم.

خدایا بچه داری رو به من آسون کن.

خیلی دلم گرفته.

خیلی...


راستش حسودی هم می کردم...

به مادرهای بچه های فامیل

که بچه هاشون بدون این مشکل و رااااحت بزرگ شدن

به دختر عموها ، دختر خاله ها و ..که تا یک سالگی نفهمیدن بچه داری چی هست. چون یه مادر کار بلد همیشه پیش شون بود و اصلا نفهمیدن بچه چطوری بزرگ شد.

به خواهر شوهرم که یک روز در میون پایینه. 

به دوستم که شوهرش خیلی پیششه.

به خیلی چیزها همزمان فکر می کردم..

به این هورمون های باز بهم ریخته ی زنانه که همه ی تنهایی ها رو یک لحظه میاره جلوی چشمم

به اینکه چه مادر مزخرفی ام که حتی نمی تونم بچه ام رو آرووم کنم

به حجم کارهای عقب افتاده ام که با این اوضاع معلوم نیست اصلا به نتیجه برسه. 

به اخلاق مزخرف خودم فکر کردم که راضی به کمک از طبقه پایین نمی شم. با وجود همه ی کمک هایی که من بهشون می کنم. ولی باز باهاشون راحت نیستم. اصلا و ابدا

به این فکر کردم که اصلا با وجود اینکه مادرشوهرم گفتن بچه رو از مهر بیار پیشم ولی مگه میشه 8 صبح تا 4 عصر!؟ حسنا بیچاره شون میکنه. باید برم مهد ثبت نامش کنم. حالا هم که مهد گفته یه شیرخوار دیگه بیشتر جا نداره و بایست اگر میخوام زودتر برم ثبت نامش کنم. 

باز غصه ی اینو خوردم که مگه مهد جای من رو میگیره؟ مگه ساعتی صدبار قربون صدقه اش میرن؟ مگه اینقدر که من بهش میرسم بهش میرسن؟ مگه اینهمه به پای گریه هاش صبوری می کنن؟ مگه تا گریه کرد با سرعت نور بهش میرسن؟ بچه ام شخصیتش تا دوسالگی شکل میگیره. با همی چیزها ناخودآگاه شخصیتش شکل میگیره. شادی اش. خوش بینی یا بدبینی اش به دنیا. خدابینی اش و ... بمیرم الهیی که دور از منه. 

باز برای این غصه خوردم که کاش مادرم  سالم بود.

برای خیلی چیزهای ربط دار و بی ربط دیگه غصه خوردم. 

و تنها راهش گریه بود

و کاش راهی بود که به جواب می رسید

یعنی یه ذره لااقل آرومم می کرد

اما هیچ فایده ای هم نداره

ولی نمیشه گریه نکنم..

دست خودم نیست..

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب