۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

زن بودن

بسم الله الرحمن الرحیم


چرا اینقدر زندگی من سخته؟

چرا همیشه در خصوص حسنا عذاب وجدان دارم


که براش خوب وقت نمی گذارم


و نکنه بعداً مشکل زا بشه این وقت نگذاشتن


شکر خدا مادرم بهتر شده


و بودن حسنا کنارش هم و خندیدن هاش بی تاثیر نبوده


نمی دونم اینهمه دادن حسنا به مادرم آخرش چقدر پشیمونم کنه.


از این شرایط خسته ام


خدایا میشه برسه اون روزی که یه زندگی نرمال بکنم؟



تحلیل دوم


یا کلاً زن بودن سخته؟

دلم میخواست نقش مرد زندگی رو داشتم نه زن رو! 

یه زن خونه باید تا حدی هم پزشکی بدونه، تا حد زیادی خانه داری، یه پرستار باشه، یه نظافت گر، یه برنامه ریز سبک غذایی، یه مربی برای بچه ها، به هزاران بعد همسر توجه داشته باشه، تحلیل اقتصادی سرش بشه و نزاره زندگی به فنا بره از دید اقتصادی (این مورد رو بنده واقعاً ضعیف عمل کردم و الان داریم چوبش رو میخوریم) 

و هزاران مورد دیگه...

چقدر خسته ام از زن بودن.. 

دلم میخواد زندگی یکی دو روز به من مرخصی بده. 

این درحالی هست که حبیب خیلی کمک میکنه مثلاً توی شستن ظرفها و جمع و جور کردن خونه ولی من باز هم فکر میکنم دارم کم میارم.

بیشترش به خاطر استرس کارمه. 

فعلاً چیزی به ذهنم نمیرسه برای بهتر شدن شرایط 

فقط یه ایده پیدا کردم برای بعداً ها اگر روزی پسردار شدم اونقدر نقشهای دختر و پسر رو تفکیک شده بهش یاد ندم! 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

حس خوب

بسم ا... الرحمن الرحیم


خیلی حس خوبیه وقتی یه ورودی توی جشن فارغ التحصیلی شون به طنز از همه استادها انتقاد کنن چه از بعد علمی، چه روش تدریس، چه بعد اخلاقی و ... و توی خاطره گویی شون همه رو به خنده بندازن.

بعدش بگن

تنها استادی که توی گروه تلگرامی هر چی سعی کردیم ایرادی ازش بگیریم هیـــــــــــــــــــــــــچ کس نتونست هیـــــــــــــــــــچ ایرادی پیدا کنه،

کسی

نیست 

جز...

.............

کی؟

کسی که جرات نداشتیم کلاس هاش رو نریم ولی هیچ نقدی هم بهشون نداریم از بس خوب درس میدادند. 

ازشون خیلی چیزها یاد گرفتم

خانم....


به نظرتون کی؟ 

...........

خوب معلومه؟  :دی 


معلومه کی نیشش تا بناگوش باز شده؟

و کی خستگی چهارسالش نابود شده؟

و کی خیلی خیلی از ته دل خوشحال شده که زحمت هاش دیده شده

و کی مطمئن تر شد که آفریده شده برای استاد شدن

و کی انگیزه اش بیشتر شده که تلاش کنه امتیازهاش رو بیاره و تثبیت کنه شغلش رو

و کی چند وقته خیلی خیلی خوشحاله :) 


معلومه؟

پ.ن: این اولین ورودی ای بود که ما داشتیم و فارغ التحصیل شان نمودیم. 

خدایا شکرت. 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

خروج از مشکلات و بن بست ها

بسم الله الرحمن الرحیم


یه پست در هم و بر هم.



نتیجه ی یه سری فکر نیمه کاره در مورد مشکلات فعلی


در ظاهر با خانواده همسر روابط حسنه است اما در باطن نفرت بدی ازشون پیدا کردم!


در خصوص برخوردشون با جاری 2 که جدا شده و ندادن مهریه و ... من یه عالمه ازشون بدم اومد. خیلی زیاد. بعد مادرشوهر به من میگه ج.2 زنگ زده و هر چی دلش خواسته نثار من کرده و میگه شما فقط جانماز آب میکشین و ... 

من باب درد دل میگفت که بله حق نداشته چنین چیزی به من بگه و من فلان حرف رو در جوابش گفتم و ..

ولی من هم همین نظر رو راجع بهشون پیدا کردم. لذا چیزی نگفتم و وقتی منتظر بود من تاییدش کنم حرف رو عوض کردم.

بعد شوهر در حمایت از رفتارهای مادرش با ج.2 چیزهایی گفت که من خیلی عصبانی شدم. اومدیم خونه دعوا کردم که پات رو از این ماجرا بکش بیرون! با اینها همراه نشو یا بگو که این کارو با جاری نکنن! این کارشون آخرش دامن گیرشون میشه و حق با اونها نیست و .. 

اما شدت نفرتم کار دستم داد. 

حرفهای بدی زدم بهشون. حتی گفتم دیدی امسال ماه رمضون هیچ کس از فامیل تو رو دعوت نکردم؟ به خاطر درسم نبود. درس بهونه بود. من از همه شون متنفرم! فکر نمی کنم حتی افطاری دادن بهشون ثواب هم داشته باشه و ... 

دیگه بقیه حرفهام رو نمی نویسم! خیلی حرفهای بدی زدم! خیلی ...

و حبیب هم از خجالت بنده در اومدن! کلا هم با نظر من 180 درجه مخالفن و نظرشون با مادرشون یکیه. و این باعث شد دعوا بدتر هم بشه! 

و اینگونه یه دعوای اساسی کردیم و هنوز هم فرصت نشده حرف بزنیم.


من مشکلم اینه که انقدری آتش نفرت ازشون در من شدیده که یه جرقه لازم داره! 

باید فکری به حال این رابطه خراب بکنم...

...

بعداً میام جمع میکنم فکرهام رو


فعلا یه چند تا لینک بنویسم برای خودم. دارم کم کم اک بین کارها میخونم و فکر میکنم و اینها.

اولین نکته ای که دستم اومده اینه که خیلی خیلی کارم اشتباه بوده. ولی اینکه در مواقعی که خشم ام غلبه میکنه تکرار نشه باید چیکار کنم؟

الان رابطه مون هفته ای یک باره. خیلی کمتر از قبل. ولی همون یکبار هم میرم تا دو روز اعصابم خورده از حرفهایی که میشنوم. 


ضمنا امشب عروسی دختر دایی شون هم هست. پدربزرگم رو بهانه کردم و نمیرم. 


ادامه مطلب....

۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

نعمت دوست

سلام به دوستای گلم

بعد از پست "بیایید همدیگه رو بشناسیم"

دارم بیشتر حس می کنم که اینجا و داشتن دوستای خیلی خوبی مثل شما 

برای من

دقیقاً مثل یه نعمت

یا یه رزق خداخدادی 

بوده و هست

و دعا میکنم همچنان باشه

و دامنه ی بیشتری پیدا کنه

و وسعت رزق پیدا کنم.


ازتون ممنونم دوست جونیا


واقعاً بهترین نعمت دنیا دوسته.

از بهترین دوستای دوران تحصیلم رو این هفته دیدم. بعد 8 سال!

و دیدم چقدر من این مدت دور بودم از سبک آدمهایی که مثل من هستن. 

و حرف داریم برای گفتن به هم

و شنیدن از هم

و فهمیدن هم

و دلسوزی برای هم 

و ..

و دور بودن از زندگی روزمره و حرفهای متعالی زدن.

و دور بودن از چیزهایی که به مرور آدم رو فرسوده میکنن

روح رو میخورن.

نمی خوام گلایه کنم ولی به چشم دیدم چقدر سخت بوده واسم معاشرت با فامیل حبیب که 180 درجه برعکس منن. انگار تو قفس بودم.

هوای دوست بهم خورده و هوایی شدم. آخ که چقدر دلم هوای بودن با دوستانم رو کرده. 


چقدر دلم میخواد باز فرصت دوستی کردن برای خودم قرار بدم. 

از صمیم قلب آرزو کردم خدا امسال رزقم رو از دوستان هم صحبت و مصاحب به معنی واقعی کلمه وسعت بده. 

روحم خیلی خیلی تشنه است. 

بعد یاد اینجا افتادم.

دیدم چقدر خوبه که حداقل اینجا خودم هستم :)

چقدر خوب که خدا شما رو سر راهم قرار داد

بعد گفتم محبوب، برو تشکر کن از دوست جونیا. 

اینه که الان اینجام.


این پست آزاده... 

هر کامنتی که دوست دارین بزارین. 

در ادامه ی پست "بیایید هم رو بشناسیم"

شاید بشه این پست رو اینطوری عنوان گذاری کرد "بیایید بیشتر حرف بزنیم"

و رشته ی کلام هم باشه دست شما :) 


پ.ن برای یه دوست: 

مریم مریم مریم....

کاش باز قدیما بود مریم.

کوه رفتن ها، حرف زدن ها، برنامه چیدن ها ... آخ آخ آخ... مثل کویری که تشنه ی آبه دلم تشنه ی اون حال و هواست.

کاش میشد

کاش این فاصله ی 7-8 ساعتی لعنتی نبود بین ما. 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

حافظ این روزهای من...

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

ساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کرد

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش


پ.ن: خدایا

اول از همه شکرت به خاطر این تغییر مکان. انقدر سختی کشیده بودیم که باورم نمیشد بشود. 

حالا این روزها آرزو میکردم از اول زندگی چنین آرامشی را داشتیم. مسلماً خیلی حال خودمان و زندگی مان و حتی پیشرفت مان بهتر بود. 

دوم، بار خدایا این روزهای شلوغ را به عاقبت بخیری ختم کن. شلوغی ام بیشتر به خاطر کارهای امتیاز و .. است.

شاید واقعاً خودم دارم به خودم سخت میگیرم دنیا را. شاید بشود همین کارها را کرد و اینقدر مضطرب و ناراحت نبود. 

سوم، محبوب! وقتی ناراحتی و برنامه ای برای درست کردن طرف مقابل نداری ساکت باش! دانسته و سنجیده  و با برنامه و در زمان و مکان درست و با لحن و شرایط درست یک حرف را بزن، نه برای خالی کردن خودت یک کوه دلخوری را بدون ساندویچ کردن در خوبی های حبیب بگو که طرف را نابود کنی و خودت را و زندگیت را. پس سکوت! حتی همان یک کلمه نارضایتی را هم نگو فعلاً.

چهارم، سیمت قطع است که اینقدر زندگی را سخت می بینی. محرم شو!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

تازه نگه داشتن عشق

بسم ا... الرحمن الرحیم


همسرم


کاش میشد به تو بگویم 


عشق... تازه نگه داشتن میخواهد


کاش می گفتم همین بهانه های سالگرد و .... را قدری جدی بگیر


میدانم دوستم داری


ولی زندگی به همین هیجانهاست. 


میرسد زمانی که هیچ برقی در چشمم موقع شنیدن اسم سالگرد دیده نشود


و حتی شاید حسرت سالگردهای جوان تر ها.


و آن روز برای منی که به عشق زنده ام


روز مرگ است.


کاش میدانستی می شود بدون پول هم جشن گرفت


و اینقدر تنگ دستی هایمان را در این ایام به من یادآور نمی شدی و با این حرفها اینهمه ذوقم را کور نمی کردی. 


امسال سالی بود که داشتم خودم را مجبور می کردم آن کسی که این ذوق را خاتمه میدهد من نباشم


داشتم با همه توانم تلاش می کردم جشن بگیرم.


ولی الان حس میکنم هیچ نیرویی ندارم برای این کار


چقدر حیف


حیف آنهمه شوق و ذوق که حتی برای ماهگردها داشتیم، نبود؟


یادت هست گفته بودیم زندگی حداقل ماهی یک جشن را لازم دارد و بیا به این بهانه، جو خانه را شاد کنیم؟


چقدر توانستم تنهایی این کار را بکنم؟


خسته شده ام. بریده ام


کاش میدانستی من بدون کادو هم خوشحال میشوم. بارها گفته ام خرجش شاید یک برگ کاغذ باشد و یک خودکار. یک تزیین خانه با وسایلی که به قدر نیاز داریم. درست کردن غذایی خاص دوتایی یا ..


کاش میدانستی سالهای اول زندگی خیلی خیلی مهمند. انقدر مهم که نبایست دلایلی چون مشکل مالی یا مشکل وقت، باعث شود از این شادیهای مهم بگذریم.


شاید روزی باشد که نه مشکل مالی داشته باشیم نه اینقدر از لحاظ زمانی در مضیقه باشیم. 


اما هیچ چشمی برق نزند برای سالگردی... 


می نویسم شاید تجربه ای بشود برای رهگذری. 


اینها را باز برای تو هم می نویسم شاید از گفتن شفاهی مثمر ثمرتر باشد. 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب