۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

وقتی حافظ اشکت رو در میاره...


بسم الله
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب‌رو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید


همیشه تاریک ترین زمان شب، 
نزدیک ترین لحظه به صبحه

که خدای ما

اجابت کننده مضطرانه

بهتر از این خدایی هست؟ 

نشده لحظه ای به اضطرار برسم 

و دستم رو نگرفته باشه


نشده از ته دلم نگفته باشم غم دارم 

و نگفته باشه غمت سر آید

عاشقتم خدا

عاشق این همه وسعت محبت تو 

و میدونم این روزهای سخت

یعنی نزدیکیم به رحمت تو.

یعنی سحر نزدیک است. 


وقتی فال میگیرم برای اینکه امید پیدا کنم در اوج سختی

و وقتی حافظ از قول یار میگه غمت سر آید 

میشه یاد همه ی غمهای سر آمده ام نیفتم و اشک شوق و شکر نریزم؟

تک تک بیت ها بر جونم میشینه چون منم مضطرم.

و بیشتر حس می کنم که.

عاااااااااااااااااااشقتم خداااااااااااااااااااااااااااا.

در اوج همین سختی ها.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

تنبلی

بسم ا...


حرف اول

تنبلی یعنی یه خستگی جمع شده


کی یاد میگیرم قبل اینکه فیوز کنتور ام بپره در اثر شدت ولتاژ بالایی که ازش رد میشه


و چند ساعتی رو بی برقی مطلق بکشم


کی یاد میگیرم یه سوپاپ اطمینانی، چیزی طراحی کنم که این اتفاق نیفته.


بابا تفریح لازمه


واقعاً لازمه


و گرنه یکهو ده برابر زمانی که برای تفریح نگذاشتی و به خیال خودت بهره وری ات رفت بالا


یکهو تلف می کنی!


چندبار بهت بگم محبوب؟


امان از این استرس که نمیزاره درست تصمیم بگیری.


حرف دوم

++++ دوباره طبق روال این پستهای اخیر، خودم و شما را به استفاده از todoist توصیه میکنم :دی رفتم جریان تفریحات دوره ای رو هم در todoist وارد کردم بلکه یادم باشد تفریح کنم! 


++++  از دیروز پنچر شده ام، فیوز پرانده ام و چیزی در این مایه ها که در مرخصی از کار به سر می برم :دی البته مرخصی اجباری است چون عینک ام شکسته :دی دیشب رفتیم با مادرم اینها بیرون. شکر خدا داروهایش را خورد این سری و دعا میکنم این دوره بیماری اش کلاً شروع نشود. خیلی خوب بود دیروز و دیشب.

آن پیراهن گل گلی که دادم خیاط را رفتم تحویل گرفتم. خوب شده بود خیلی :) امروز هم برم خوشگلاسیون برای عروسی و حسابی از دوران بی عینکی ام لذت ببرم. عینک زاپاس هم داشتم ولی نیست :دی فکر کنم خانه قبلی جا مانده ولی دنبالش هم نمی گردم! فعلاً مرخصی ام خوب. 

این عروسی رو خیلی هم مشتاق نیستم چون نمیدانم چقدر فامیلهای دوست داشتنی ببینم چقدر غریبه، البته اکراه هم ندارم. به قولی فیفتی فیفتی هست رفتن نرفتن ام. ولی خودم رو مجبور میکنم به این بهونه دستی به سر و روم بکشم و برم یه هوایی عوض کنم، پیرهن گل گلی ام رو بپوشم و به این شکل مرخصی اجباری تفریحی ام رو تکمیل کنم. روی مخ دختر عموها هم کار میکنم که اونها هم بیان و دورهمی خوش باشیم :)  

راستی برام سواله واقعاً خوشگلا باید برقصن؟ :دی

من چیکار کنم پس؟ :دی 


حرف سوم

++ سالروز ازدواج حضرت علی و زهرا رو هم به همتون تبریک میگم. ان شاء الله ازدواج ها به سبک این بزرگا باشه. پر از زیبایی. 

راستی من باید برای برادرم زن پیدا کنم. این مسئولیت مهم رو پدر و مادرم به راحتی از دوش خودشون باز کرده و به من واگذار کرده اند. نه الان ها. مدتهاست! به نظرتون برم توی عروسی دخترای مردم رو رصد کنم خوبه؟ :دی  اگر کیس مناسبش اومده باشه عروسی:دی ضمناً فرصت خوبیه جلسه بزارم با بقیه دخترای فامیل به من گزینه معرفی کنن واسه داداشم. ناگفته نمونه دخترای فامیل نردیک مون همه عروس شدن و برادر بنده هم مدرک فوق دکتری دارند از بد حادثه! دختر مشابهش چطوری بیابم من؟!. 

نمی زارن واقعاً در مرخصی باشم ها. هی برام کار می تراشن :دی  تا ده روز دیگه که برادر از شهرستان میاد مرخصی، من باید یکی رو پیدا کرده باشم برای یه جلسه آشنایی! هی ننه! 

راستش رو هم بگم از تجربه های بدی که داشتم، دیگه بدجور میترسم. همه امیدم به زن داداش می باشد که دوست خوبی باشه برام و دخترم حداقل از طرف مادری فامیل خوبی داشته باشه! امان از تجربه ی این سه سال. فکر کنم سه سال دیگه هم طول بدم تا برای برادرم زن پیدا کنم. 

بعد گشتن فراوان، یکی رو یافتیم قشنگ همه جوره هم به خانواده ما میخورد هم به برادرم و برادر هم پسندید و یک جلسه هم رفتیم طرف بدون اینکه دلیل را بگوید رد کرد. هنوز هم بعد 5 ماه حدوداً برادرم رضایت نداده برای کس دیگری برویم و امید دارد چون طرف اولین خواستگارش برادرم بوده، بعدها سر عقل بیاید!! 

راستش من هم دلم میخواهد سر عقل بیاید چون گزینه پیدا کردن هم خیلی خیلی سخته! من هم دوستش داشتم و از قبل هم دوست خودم بود و هنوزم هست. دست ما رو گذاشت توی پوست گردو. فعلاً که از شواهد و قراین دوستم منتظر ایستاده یه آدم با وضع کاری بهتر بیاد خواستگاری اش و از بقیه لحاظ ها برادر بنده را پسندیده. ما هم هر چه روضه خوندیم بابا این برادر بزرگ ما خیلی گله و گل بودن بهتر از موقعیت کاری هست و هزار تا پتانسیل کاری که داره داداشم رو گفتیم رضایت نداد! من که گذاشتم پای بی تجربگی اش. من هم برای خواستگار اولی ها نمی دونستم اخلاق پسر مهم ترین عامله. 

دوستان مجرد اینجا. لطفا اینطوری نکنین با خواستگارهاتون! 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب