۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

با تو گریه ها کردم

اهنگ سالار عقیلی به نام موج اشک


من آن موج اشکم که بی اختیارم

خودم را به آغوش تو میسپارم

تو دریای من باش

به حسرت گذشته همه روزگارم

ز دیروز و امروز دلی خسته دارم تو فردای من باش


یک لحظه نگاه تو مرا راحت جان است

چشمان تو آرامترین خواب جهان است

زیبایی چشمان نظر کرده آهو

رازیست که در عطر نگاه تو نهان است

من آن موج اشکم که بی اختیارم

خودم را به آغوش تو میسپارم

تو دریای من باش

به حسرت گذشته همه روزگارم

ز دیروزو امروز دلی خسته دارم تو فردای من باش

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

احمقانه ترین کار زندگیم. ۸۸

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

شنبه و یکشنبه

بسم ا‌‌‌‌‌‌‌... الرئوف

شنبه، 

پژوهش ۲ ساعت، انجام نشد. چرایش دیرکرد من به خاطر مراجعه به پست بود‌.

بیشتر وقتم را تدریس گرفت.

زیارت مختصر امامزاده در مسیر برگشت‌. 

خرید کفش طبی، بی نتیجه. دو ساعت معطل شدیم. مغازه ها بیشتر بسته بودند یا فقط کفشهایی را داشتند که نصف رویه کفش پوشیده است و بدون بند‌. به خاطر پای لاغر و پاشنه لاغرم از این کفشها در پایم نمی ماند. 

مراجعه به پزشک رژیم غذایی

فیزبوتراپی.

پخت برنج برای فردای خودمان و م. شوهر. ماهی را طعم دار کردم و با سبزی و تمبر هندی گذاشتم فردا صبح بدهم م.شوهر زحمت بقیه اش را بکشد.

شب بیهوش شدم. 

یکشنبه، 

پژوهش ۴ ساعت، انجام نشد چرایی اش دو مورد بود: پیگیری مساله فورس ماجور امور اجرایی دو ساعت و جلسه با ریاست مرکز پژوهشی، دو ساعت

دکتر بردن دخمل به خاطر حساسیت به نیش پشه، ۱ ساعت. ظاهرا هنوز به موادی الرژی شدید دارد، تاول دست سه تا بزرگ زده و رنگ زیر چشمهایش هم بنفش شده‌‌. قرار شد بعدا ببریم دکتر الرژی شهر ببینم قطره جدید برای تست آورده اند یا خیر‌. 

خرید سرامیک و کاشی برای حمام، دست شویی، اشپزخانه و کف. دو ساعت. انتخابها محدود بود چون بایست از مغازه دایی زن دایی خرید میکردیم که نسیه با ما راه می امد. غیر از آشپزخانه، از بقیه انتخابهایم راضی ام. 

فیزیوتراپی یک ساعت که نشد بروم، دیر رسیدم. به جایش رفتیم برای دخمل جگر خریدیم. 

تا ۹.۵ منزل مادر شوهر بودیم. م.شوهر اهل سریال دیدن ان هم با اب و تاب است. چند قسمت اتفاقی با او همراه شدم و دیشب اعتراف کردم دارم معتاد فیلم میشوم‌، هر چند سریال حرص در بیاری هم بود. بایست کنترل کنم. 

 ص.ص زنگ زد که آیا اجازه هست مرا در تیم تحقیقاتی برادرش برای تولید فیلم با موضوع مواد مخدر بزنند! گفت مهم نیست تخصصت نیست فقط صوری چک میکنند طرف هیات علمی باشد! گفتم بگذار بررسی کنم جواب بدهم. 

ساعت ۱۰ رنگ مو سنتی، مارک ابریشم را تکرار کردم. به این نتیجه رسیدم بهتر است شب تا صبح بگذارم. گذاشتنش ساده است اما صبر و حوصله میخواهد زیااااد. دیر رنگ میدهد و بعد از چند بار تکرار‌. ولی هر چه باشد، بهتر از شیمیایی است. سعی میکنم خودم را به این روش عادت بدهم. 


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

آخر هفته

بسم ا..


تصمیم گرفتم مدل نوشتاری ام رو عوض کنم و در وبلاگ روزانه نویسی هم بگذارم برای خودم در درجه اول. 

البته وقت کافی برای نوشتن همه چیز نخواهم داشت، ولی حداقل تلگرافی یک گزارش یک پاراگرافی از روز بایست بنویسم.


با آخر هفته قبل شروع میکنم.


خدا به همسرم خیر بدهد، بعد از آشتی خیلی خیلی هوایم را دارد. برگشتنه دنبالم آمد تا کیفم را که سنگین بود به خاطر لپتاپ و .. بیاورد.

غذا را هم قرار شده از رستوران محل کار بگیریم، چهار پرس گرفتم و برای پنج شنبه و جمعه بردم. شب را غذا داشتیم از شب آخرین نذری م.شوهر.


از دوشنبه برگشتم خانه خودمان. حبیب خیلی خیلی کمک کرده. کار با کلیه وسایل را دارد یاد میگیرد! 

تلگرامی خیلی نامه نگاری کردیم! وسط نامه نگاری ها حرف بامزه ای زد! گفت: محبوب! بیخیال. میدانی دوستت دارم و میدانم دوستم داری و گرنه اینهمه چرت و پرت هایم را نمیخواندی و یه عالمه چرت و پرت برایم نمی نوشتی! پس تمامش کن. باشد قبول! 

بماند که از حرفش عصبانی شدم ولی راست میگفت. خنده ام گرفت. چیزی که در طومارهای نوشته شده بارز بود همین دوست داشتن ها بود. باز هم مثل همیشه مصادیق دلخوری، حل نشده کنار رفتند و به خاطر محبت به هم برگشتیم.

رژیم را شروع کرده ام. با حذف نهار. البته سالاد را میخورم. شام را هم خیلی خیلی مختصر کردم. حبیب هم همزمان با من شروع به رژیم گرفتن کرده. امروز وقت دارم از متخصص تغذیه تا یک رژیم صحیح و اصولی را شروع کنم.

چهارشنبه تا رسیدیم ج.1 آنجا بود. در این مدت نه آمد سر زد نه زنگ زد نه حتی دید من را غیر از جواب سلام من حرفی زد. کلا نمیخواهم بهش فکر کنم! 

سفارش مایوام از دیجی رسیده بود. بردم گذاشتم خانه مان و بلافاصله رفتم فیزیوتراپی. بعد برگشتیم چون پدر و مادرم میخواستند بیایند به من سر بزنند. بنده های خدا غذایشان را هم خورده بودند و آمدند. فقط یک میوه من آوردم و بعد که حبیب آمد یک چای درست کرد و من همینطور دراز کشیدم.

فیزیوتراپ خیلی حرفهای خوبی به من زد و امیدهای خوبی داد. حرفهایی که باعث شد جوگیر شده و روز 5 شنبه فکر کنم میتوانم زندگی عادی ام را از همین امروز شروع کنم!! که بعد اشتباه از آب در آمد و 5 شنبه شب کمردرد نیمه شدید داشتم!

5 شنبه برای دخمل، کرم کنجد خانگی درست کردم، قرص کمر آسیاب کردم و قرار است برای برادرها و خودم برشتوک درست کنم، زیره تمیز کردم، زنجبیل آسیاب کردم، سالاد میوه و سالاد سبزیجات برای چند روز درست کردم و کارهای این مدلی برای سلامتی کمرم. غذا هم داشتیم  و زندگی بدون درست کردن غذا چقدر راحت تر است واقعا!

حبیب ظرفها را شست. عصر با هم رفتیم برای دخمل لباس خریدیم و بعد رفتیم شیر محلی گرفتیم و ... که چون مدت زیادی در ماشین بودم خیلی خیلی بهم فشار آمد. برگشتنه صندلی عقب دراز کشیدم از درد.

جمعه دیر بیدار شدیم. بعد از مدتها، به عشق مان یعنی املت با کره رسیدیم! نهار باز داشتیم و مادر شوهر هم بنده خدا هر روز ظهر یک بشقاب غذا میدهد بالا. خدا خیرش بدهد. 

این مدت مادرم و مادرشوهرم خیلی به من خوبی کرده اند. حتماً بایست جوری جبران کنم.

قرار بود پتوها را هوا بدهم حبیب که نصف شان را داد. یک دور لباسها را شست، تراس را تمیز کرد، راه پله ها و خانه را جارو کرد و آنچنان عرق می ریخت که حد نداشت! من هم میخندیدم و میگفتم بیا این هم کارهای خانه که کار نیستند! و اعتراف نمود که در حد کار بیرون سخت و زیادند!

تازه الان ما در وضع سوپر مینیمال هستیم، یعنی نصف بیشتر وسایل مان در واحد کناری و در بسته بندی است. 

من هم در این فرصت بالاخره کاور دوختم برای جاکفشی و جای سیب زمینی پیاز که بیرون میگذاریم. خیلی خوشگل شد. 2.5 ساعت وقت برد. البته به خاطر کمرم،  چون هی بلند شدم وسطش دراز کشیدم.

برای اولین بار خودم به موهای خودم حنا گذاشتم. البته حنا که نه، از این رنگ موی طبیعبی های عطاری. بعد از شش ساعت شستم، خیلی راحت تر از حنا بود و رسوب نمی کرد داخل حمام و میزانش را هم خیلی کم گذاشتم فقط به جلوی مو. موهای سفید را کمی رنگ کرده بایست دو سه بار دیگر تکرار کنم. جلوی سرم پر شده از موهای سفید.

به صورتم ماسک گذاشتم: شیر و عسل و جوانه گندم و صدر و آبلیمو! فکر کنم زیادی افراط کردم و نباید اینهمه چیزمیز قاطی می کردم. 

یک حمام اساسی به دخمل دادم. 

بعد رفتم خانه م.شوهر، عمداً رفتم. میخواستم بگویم حواستان باشد من رابطه ام را با این بنی بشر کم میکنم (ج.1) به خاطر رفتارهای خودش است. همین یک جمله را گفتم که مطمئن باشم رفتارهای این بشر ثبت می شود جایی برای آینده ای که بچه های ما بپرسند چرا؟!. دیگر نمیخواهم در موردش صحبت کنم. 

فیلمهای طب سنتی را که در دوران بیماری دانلود کرده بودم بردم ببینیم. برای همه چیز مطلب دانلود کردم. از کمر و دیسک بگیر تا سرماخوردگی و ... 

ولی ندیدیم. نتیجه شد فیلم نهنگ عنبر2. خنده دار بود خیلی. شام سوپ م.شوهر را خوردیم. 

امروز صبح اول رفتم پست، مایو را مرجوع کردم به دیجی کالا. سایزش خیلی کوچک بود. دنبال مایو دامن دار بودم که سایزم نشد. با همان مایوهای بی دامن قبلی سر خواهم کرد. 

امروز صبح زود بیدار شدم. با همسر صبحانه نان و پنیر و چای شیرین و گردو مغز کردیم و خوردیم که همه اش خیلی چسبید. حتی نان اش. وقت زیادی داشتم. درسهای نخوانده امروز را خواندم و بعد از مدتها برای اولین بار برنامه روزانه نوشتم. در پست بعد میگویم چه فرقی با ToDoist ام دارند. 


این ترم درسهایم عالی هستند. سه درس تکراری از ترم قبل. معمولاً همیشه درسها از سال قبل هستند که نیاز به یادآوری بیشتری دارند ولی این ترم اول خیلی برایم بد شد و دو درس ام را مدیرگروه بد تعریف کرده بود و اصلاً به حدنصاب نرسید. بعد در حذف و اضافه تغییر کردند و خیلی عالی شدند! خدایا شکرت. الان فقط یک درس دارم که نیاز به یادآوری بیشتری دارد و سه درس دیگر را تقریباً از برم. 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

معجزه انضباط فردی

بسم ا... الرحمن الرحیم


این یکی از کتاب هایی است که در دوران بیماری و استراحت مطلق خواندم. حرفهای ساده ای که تماماً میدانیم ولی بعضی وقتها از زبان دیگر شنیدن، تاثیر دیگری دارد و تکان دهنده. برای من که خیلی خوب بود. چون میخواندم تا به کار بگیرم. 

در ادامه برخی از نکاتی که برایم جالب بود را می آورم:


معجزه انضباط فردی- برایان ترسی

مساله اصلی انضباط فردی این است که شما اول کاری که سخت، ضروری و حیاتی است را انجام می دهید یا به خوشگذرانی می پردازید؟

این تصمیمی اساسی است. انسانهای موفق، ابتدا کاری را انجام میدهند که سخت و اجتناب ناپذیر است، آنگاه از نتایج بعدی آن لذت می برند.

**

جمله معروفی هست که می گوید: شما به دلیل گناهانتان مجازات نمی شوید، بلکه شما به وسیله گناهان تان مجازات می شوید. به بیان دیگر شما کارهایی را انجام می دهید که برای شما مضر هستند و آناً تاثیر خود را نمایش می دهند.

**

تمرین انضباط فردی، شما را شاد می کند؛ یعنی به دست آوردن کنترل خودتان

**

انسانهای موفق عادت می کنند کاری را انجام دهند که انسانهای ناموفق علاقه ای به انجام آن ندارند. انسانهای موفق نیز ظاهراً علاقه ای به انجام این کارها ندارند، اما در هر صورت این کارها را انجام میدهند، چرا که می فهمند این بهایی است که بایست برای موفقیت بپردازند.

 

****

اصل چهارم جرات بزرگترین مانع موفقیت, ترس از شکست است. این ترس به دوران کودکی بر می گردد. اگر کاری را که از ان می ترسید انجام دهید, مرگ ان ترس حتمی است. همین که دست به کار شوید, خود را اماده عدم پذیرش مشتریان, توهین برخی از آنها و شرم و خجالت کنید, ترس شما از بین خواهد رفت. اگر احساس ترس با جمله "من نمی توانم" مدل شده باشد, که این طور هم هست, روانشناسان کشف کرده اند که این ترس را می توان با گفتن پشت سر هم جمله "من میتوانم" از بین برد.

*****

اصل پنجم. عادات سلامتی عکس های مونتاژ شده چهره خود را روی بدن های متناسب, در جای جای خانه قرار دهید تا بتوانید همواره انها را ببینید. کلید سلامتی جسمی یک جمله بیش نیست؛ کمتر بخورید و بیشتر, ورزش کنید. وقتی از خواب بر میخیزید شروع به ورزش کنید. 

اینکه در ابتدای روز کاری را که شاید باب میلتان هم نبوده شروع و به پایان برسانید, در تقویت اراده موثر است. 

سه سم سفید را از برنامه غذایی حذف کنید؛ شکر, نمک و ارد. و روزانه ۸ لیوان اب بنوشید. شام را قبل از ساعت شش بعد از ظهر بخورید. سه ساعت قبل خواب چیزی نخورید.

 


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

حواس پرت

بسم ا...

از هر چیزی که حواسم را پرت کنه استقبال میکنم.

دوستان لطفا پیشنهادهاتون رو بدین. 

البته خیلی هم حوصله ندارم. پیشنهادهای سخت ندین لطفا. ضمن اینکه اوضاع جسمی ام هم اجازه خیلی چیزها رو نمیده. 

متاسفانه یا خوشبختانه، موجودی رو که باهاش نمی تونم زندگی خوبی داشته باشم رو دوست دارم و اگر حواسم را پرت نکنم اشکم دم مشکمه. 

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

دکتر ....

امروز دوباره رفتیم شهر بغلی دکتر.

قبل اینکه برویم رفتم منزل مان تا لباس عوض کنم. چشمتان روز بد نبیند!! خانه در یک وضع افتضاح بود. 

یک هفته است دارم روضه میخوانم که تنبلی را کنار بگذارد

دوباره دعوا کردم. به حبیب میگویم تو درست بشو نیستی! انتظار داری من با این کمر داغون بتونم اینها رو جمع کنم؟ کافر هم بود اینقدر انصاف داشت. 

میگفت یک روز قبل برگشتنت جمع میکردم! سرزده امدی.

عصبانی ام. از دیدن خانه ام حالم به هم میخورد. یاد همه بدبختی هایم می افتم. از سر و روی زندگیم متنفررررررررم. اینها بهانه است

میگویم: راحت باش، من دیگه اینجا برنمیگردم! 

کل مسیر دو ساعته را حالم بد است. 

دکتر می گوید: کار خانه برای تو سنگین حساب میشود. نباید خم و راست بشوی.

دلم پر است، میگویم: به ایشون بگین که حتی لیوان خودشونم نمیزارن سرجاش. 

دکتر پشت حبیب در می آید: خوبی هاشم ببین. دارد کمک میکند کفشهایت را در بیاوری.

میگویم: از خوبی هاشه که من الان توی این سن به این روز افتادم!!

دکتر: تو که از کار خونه اینطوری نشدی، تو مادر زاد دیسک داشتی! از لحظه تولد و می خندد. 

آخرین باری است که این دکتر میروم. البته نه به خاطر این حرفش فقط.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

طوطی

به شدت به یک طوطی نیازمندیم!

که این ویژگی ها رو داشته باشه

بشه بهش یادداد که هر روز یک سری جمله رو یادآوری کنه!

و ضمنا اصلا مغز و احساس هم نداشته باشه که از کاری که ممکنه ثمر نده یا دیر ثمر بده خسته بشه یا خودش هم اعصابش به هم بریزه.


اینو برای مادرم میخوام!

که هر روز برای هر اتفاق چیز کوچیکی، بتونه براش بره منبر و خوبی های زندگی رو نشونش بده و بگه پاشه و یه تلاشی خودش بکنه به جای غر زدن و به زمین و زمان گیر دادن!


 پ.ن: اگر بهم نخندین، میخوام یه مدت همچین طرحی رو اجرا کنم! روی ساعت موبایل آلارم بزارم با صدای خودم که در ساعات مختلف روز حرفهای مشخص و ثابتی رو به مادرم یادآوری کنه!

عصبانی ام و مستاصل...

از ایده های مشابه، استقبال میشه!


بعدا نوشت: مادر اصلا استقبال نکرد. به شدت بدش امد. گفت نمیخواهد ساعت ۸.۳۰ این صدا به همش بریزد. ظهر صدای دیگری، شب صدای دیگری. با اینکه همه صدای من و دخمل بود و قربان صدقه. 


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

نامه ای به حبیب

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

شکر

چطور میشه مادر من رو راضی نگه داشت؟

حواب: هیچ وقت و هیچ جوره

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب