۵ مطلب با موضوع «من و ارتقای تحصیلی» ثبت شده است

اول بسم ا...

هو الحکیم

یکسال گذشته بیشتر به ریجکت شدن از جانب ادیتور گذشت..

در بهت و حیرت هستم. یکسال....

نمی دانم .. 

شاید اشل کارم دستم نبوده و بالاتر دیده ام.( حاشیه: الان دیگر دارم به جاهای خیلی خیلی پایین تر از پارسالی ها می فرستم)

یا اینکه گم نام بودنم باعث می شد یا ایرانی بودنم یا ...

نمی دانم. هر چه که بود پارسال تمام وقتهای صرف شده برای ارسال مقاله، هدر رفت!!

تازه!! دو مورد کامنت از داور گرفتم. برای دو مقاله ریجکت شده. یکی کار خودم و یکی کار مشترک با دانشگاه آزاد.

این اولین باری است که کارهایم داوری شده. 

از این لحاظ خوشحالم.

و از این دید که داوری کمک به ارتقای کار منی است که تنها کار میکنم و نوعی همکاری و همفکری خوب برایم محسوب می شود، این کامنتها را غنیمت میدانم.

اما هر دو کار اساسی نقد شده اند:(

 کامنتهای مربوط به کار خودم که  حسابی وقت گیر خواهند بود آنهم با این پر بودن وقتم به لحاظ تدریس و بچه و ... ولی امان از کامنتهای کار مشترک با دانشگاه آزاد! کلهم کار را ترکانده و درست کردنش خیلی خیلی خیلی خیلی سخت خواهد بود. و بایست خیلی محکم باشم که کلاً ناامید نشوم که بشود از این کار مقاله ای در آورد. خودم ناامید بودم از دانشجوی آزادی ولی نه اینقدر که این داور کار را ترکانده! تقریباً به اندازه یک تز ارشد کار دارد! فقط کمی کم تر!

ولی خبر خوشحال کننده این است که مدیریت دانشگاه با من راه خواهد آمد و زمانم را یک سال تمدید خواهد کرد. البته ان شاء الله. هنوز این کار نشده که بگویم حتما. 


آخ...

فقط بایست حجم افسردگی و ناامیدی و خستگی ای که در این یکسال جمع کرده ام را زمین بگذارم... 

6 مقاله فرستادم هر کدام 7 جا تقریباً. حساب کنید که 42 بار نامه ریجکت! 42 بار بردن در فرمت جدید! حداقل 42 بار نامه زدن به تیم مجله برای اینکه مطمئن شوم مقاله ام و شرایط ددلاینم به مجله شان میخورد یا نه. 

از دیدن صفحه مجلات مختلف و بررسی کردنشان حالم بد می شود... {گریه}

 به خودم حق می دهم. نمی خواهم از خودم بخواهم خسته هم نباشم. 

ولی از طرفی این میزان زیاد ریجکت خیلی خیلی عجیب است.  روزی که سابقه کاری ام زیاد شد حتماً بایست برگردم و دلیل این روزها را پیدا کنم. سوابق همه نامه ها و ارسال ها و ... را به صورت منظم و پوشه بندی شده نگه داشته ام برای چنان روزی. خیلی عجیب است برایم اینها. و بایست نظر تخصصی خاص روی اینها را بدانم توسط یک هم رشته ای و هم گرایشی!. 

ولی حالا که مقاله هایم همگی در دست داوری هستند و دوتایشان هم از داوری برگشته، انگار تازه شروع کار است. 

حالا تازه میدانم چه کنم. کجا بفرستم. 

تازه اول بسم ا... است

بماند که دوتا مقاله هم اساسی چکش کاری شده اند با این کامنتها. اما ان شاء الله درست کنم و بفرستم جای پایین تر بعدی، پذیرفته می شوند. 

خدایا خودت سختی های این کارها را به من آسان کن

خدایا کمک کن در سریع ترین زمان ممکن این کار انجام شود و فقط از بخش کوچکی از تمدید زمانم استفاده کنم.

خدایا کمک کن به کنکور دکتری در سال 97 برسم. 

به اسم و نام بزرگت ...

دوباره شروع میکنم...

یا علی

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

پریدن

چه خوش است حال مرغی

که قفس ندیده باشد!


چه رهاتر آنکه مرغی

ز قفس پریده باشد


پ.ن: این شعر همان بهتر که رمزی باشد 

برای منی که حسرت دارم

تا یادم بماند قفس ندیدن هنر نیست

از قفس پریدن است که حال خوب کن است!

و بسیار 

و بسیار...


خدایا حال همه ما را به بهترین حال تبدیل کن

یا محول الحول و الاحوال


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

گره...

به نام خدایی که همه چیزم از اوست

این روزها- پرده اول

این روزها به این فکر می کنم که بعد از تولد دخملم، دیگر نمی توانم مرخصی بگیرم به دلیل مرخصی های این مدت و بایست با وجود بچه تدریس هم بکنم. فکر نمی کنم دیگر وقتی برای دادن مقاله بماند.

از طرف دیگر سال چهارم استخدامم را دارم طی می کنم و تا بچه به دنیا بیاید وارد سال پنجم یعنی آخرین سالی که مهلت دارم امتیاز ارتقا را بدست بیاورم می شوم. و هنوز امتیازی به آن صورت ندارم.

این آخرین شانس من برای ادامه تحصیل و همچنین حفظ شغلم است و گرنه بایست با هر دو خداحافظی کنم. 

شروع کرده ام به کار پژوهشی ای که مدتهاست دارم رویش کار میکنم و فقط قسمت آخر، تست و ارزیابی اش مانده. 

انقدر کار عظیمی شده که همین تستش هم انرژی زیادی میگیرد. 

حجم کدهای زده شده انقدر بالاست که گاهی خودم فراموش می کنم چی به چی بود اصلا!

حالا هم به یک گره بزرگ خورده ام.

قسمتی که همیشه درست کار میکرده الان 100 درصد غلط است و من هنوز نفهمیده ام چرا. پیدا کردن اشکال یک کد، واقعا سخت است. حوصله و دقت زیاد میخواهد. 


دوستان گلم، دعا کنید درست شود تا بتوانم ادامه بدهم. 

بارها سر سجاده از خدا خواستم کمکم کند. 

یک وقتهایی از خودم ناراحتم که تقصیر خودم بود که تا حالا انقدر کار را جدی نگرفته بودم و گرنه تمام شده بود. همیشه از سختی این کار ترسیدم و به کارهای خورده ریزی پرداختم که الان هیچ سودی به حالم ندارند. 

برای همین خیلی رویم نمی شود دعا کنم.

در همین فرصت بایست کار ترجمه یا تدوین یک کتاب را هم که مدتهاست فقط در سر دارم انجام بدهم در راستای همان هدف مذکور.


این روزها- پرده دوم

سر کار دولتی شماره 2 که حبیب نرفته است، زنگ زدند و گفتند اگر نمی آید بیاید و درخواستش را کنسل کند. تا به حال به خاطر حقوق بیشتر بانک کار 2 را کنسل کرده. اما حالا مردد است. بدجور. کارش در بانک خوب پیش نمی رود. هر روز دعوا و اعصاب خوردی.

 کار2 حقوق خیلی کمتر دارد و حرف و حدیثهایی که در مورد جو آنجا می زنند چیزی بین بیم و امید است.  ضمن اینکه کارهای درخواست وام مسکن را بعد از سه سال می شد داد و کار 1 الان در این مرحله قرار دارد. 

هر روز حبیب به این تصمیم سخت فکر می کند. تقریبا انتخاب بین دو بد است. خیلی ناراحتم. سن اش هم اقتضا نمی کند که تازه بخواهد کار دیگری را تازه شروع کند. 

تولد دخترمان ممکن است به خاطر داروهایی که من مصرف کرده ام، زودتر باشد و از دو ماه دیگر که ماه هفتم است بایست خودم را آماده کنم. با این اوضاع که من نیاز به بیمه هم دارم یک مقدار استرسی ام. فعلا بیمه تکمیلی ام از بانک شوهرم است.


این روزها - پرده سوم- 

حال کلی این روزهایم، حال کلی کسی است که میداند چقدر آینده میتواند متغیر باشد. چقدر همه چیز در دستان خداست و چقدر ما نسبت به آن ناآگاه هستیم. 

این روزها بیشتر بایست توکل کردن را بیاموزم.

قبلا که حرف تغییر شغل حبیب میشد خیلی ناآرام میشدم. اما حالا واقعا نمی دانم صلاح کارمان در چیست. برای همین به او گفتم هر تصمیمی بگیرد من هیچ اعتراضی نخواهم کرد.

توکل بر خدا.

واقعا توکل بر خدا. شاید حتی همین شرایط بیم و امید کار 2 با حقوق و مزایای بسیار کمترش، این حسن را داشته باشد که حبیب بیشتر خانه باشد. این روزها از فرط ندیدن حبیب، بی جهت دلم می گیرد و مدام گریه می کنم. بعد هم که شب هنگام می آید تلفن های اداری و ... رهایش نمی کنند. عملا حبیب را ندارم در کنار خودم و خیلی حس تنهایی دارم. 

حتی اگر انتخاب کند سر کار 2 برود و حقوق اش از اینی که هست و خیلی از حقوق من کمتر است باز هم کمتر شود، اما توکل بر خدا. شوهرم تلاش می کند. من هم نبایست سرزنش اش کنم. ان شاء الله خدا روزی مان را می رساند از جایی... هر چند در این لحظه نمی دانم آن جا، کجاها میتواند باشد.

ان شاء الله به برکت وجود دخترم، رزق و روزی اش هم خواهد رسید.

حتی اگر انتخاب کند سر کار 2 برود، که قاعدتا وام را نمی توانیم بگیریم .آخر این وام را قرار بود بدهیم قسمتی از سهم خواهر حبیب را بخریم تا بتوانیم زمین را تفکیک کنیم. خوب این کار را نمی توانیم انجام دهیم و آن تکه زمین که در حد ساختن هم نیست همینطور میماند. قیمتی هم که میخرند آنقدر کم است که ارزش فروش ندارد. حالا کی خانه دار می شویم، خدا می داند؟

شاید قسمت مان نیست الان این کار را بکنیم. این حرف را منی که انقدر آرزوی خانه دار شدن و مستقل شدن از خانواده حبیب را داشتم، دارم بدون ناراحتی میزنم. به حبیب گفتم در هر صورت الان خانه دار نمی شویم. این وام 2 سال آینده نزدیک به تمامی حقوق من بایست برایش برود و تا تمام نشود نمی توانیم کاری بکنیم. بعدش هم باز بشود زمین را ساخت یا نه با خداست. بگذار ببینیم خدا چه میخواهد برایمان. در هر صورت من بایست شور و بی صبری ام برای خانه دار شدن را کنترل کنم. 

اگر سر کار 2 برود و بیمه تکمیلی ام قطع بشود، و دخمل مان زود بدنیا بیاید و نیاز به استفاده از تجهیزات خاصی برایش باشد که هزینه بالایی دارد، آن وقت چه می شود؟ خیلی به این موضوع ها سعی می کنم فکر نکنم. توکل بر خدا. هر چه پیش آید... خوش آید. بچه ام سالم باشد، همه چیز فدای سرش. این سختی ها هم بعد از سالها فراموش خواهد شد.

اما اگر مقاله ام و کتابم کامل نشود یا پذیرفته نشود، چون شخص خودم مسئولم از این نمی توانم بگذرم. بی نهایت ناراحت خواهم شد. چون یک مقصر بیشتر ندارد و آن خودم هستم. از تصورش هم گریه ام می گیرد چه رسد به اتفاق افتادنش...

دعایم کنید دوستان جان.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

من و این همه و هیچ....

بسم الله 


بعضی وقت ها هست که یکی یکی ابعادی که بایست توی زندگی روشون تمرکز داشته باشم، یادم میان...


چقدر ایده آل و آرمان در سرم هست...


اوه... خیلی..


چقدر اینی که هستم از ایده آل هام فاصله داره.


... خیلی زیاد... :(


به هول و ولا می افتم که از وقت باقیمانده ام بهتر استفاده کنم.


یه مدت اینطور پیش میره


سخته ولی شیرین. اغلب پر از اضطرابه این دوران.


بعد فشاری که به خودم اوردم یکهو همه رو رها می کنم و یکی رو که بیشتر واسش استرس دارم فقط پی میگیرم.


و بعد یه مدتی انقدر فراموش میشن که انگار هیچ وقت چنین آرمانی نداشتم.


و باز سیکل یادآوری شون تکرار میشه.


و من همیشه مستاصلمم چطور میشه اینها رو با هم جمع کرد.


چطور میشه هم یه مادر موفق بود


هم یه همسر بی نظیر، الهه عشق و آرامش


هم یه دختر خوب واسه خانواده که مشکلاتشون رو حل کنه


و هم یه محقق عاالی توی رشته خودم


و هم یه استاد خوب واسه دانشجوهام


و هم یه فردی که مطالعات زیادی داشته باشه و افق دیدش واضح تر از اینی باشه که الان دارم. از بعد دینی و اجتماعی و ....


و چقدر به عمر رفته ام افسوس می خورم


خیلی زیاد


کاش مربی خوبی داشتم تا عمرم اینقدر تلف نمی شد....


کاش مربی خوبی برای دخترم باشم حداقل....


چطوری؟...


خدایا کمکم کن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

بسم الله النور

بسم الله النور علی کل النور


پاک شدن همه اطلاعاتم از بلاگفا برایم شوک بدی بود. قسمتی را برگرداندم ولی قسمت هایی که برنگشت کامنتهای دوستان عزیزم بود و مطالب رمزی. که دقیقا مهمترین قسمت وبلاگم را تشکیل میداد و آنقدر افسوس خوردم که دیگر نای نوشتن نداشتم.

اما آدم دست به قلم که میشود انگار نمی تواند رها کند.

این شد که باز ادامه میدهم

ولی هرگز در بلاگفا نخواهم نوشت به تاوان صدمه بزرگی که بر همه زد.

انقدر نگفته ام که نمی دانم از چه بگویم


چند جایی که اپلای کرده بودم تماما ریچکت شد و من نمی دانم الان چه کنم؟ 

یک سال دیگر وقت بگذارم برای شروع دوره دکتری در خارج از کشور؟ بچه دار شدن مان چه می شود؟ میشود اینجا بچه دار شویم و بعد برویم؟ با یک مادر موافقت می کنند که بیاید با وجود یک بچه کوچک درسش را بخواند؟ 

نمی دانم...

به بهداشت مراجعه کردم برای آزمایشهای یک سال قبل از بارداری، فعلا گفته اند که وزنم بالاست و به دلیل اینکه پدرم هم دیابت دارند حتما بایست قبل از بارداری 17 کیلو کم کنم!! 


مجبور شدم تنبلی را کنار بگذارم و ورزش کنم همزمان با رژیم گرفتن. امیدوارم خیلی زود این وزن را از دست بدهم. صبر و .. ندارم. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب