۳۰ مطلب با موضوع «من و ارتقای شغلی» ثبت شده است

واکنش ها

بسم ا...


پریشب ایمیلم را چک کردم و چیزی که انتظارش را نداشتم را دیدم. نامه ریجکت برای مقاله T. 

آن شب درست متن نامه های داورها را نگاه نکردم. فقط تعجب کردم. برای همین ژونال داوری کرده بودم به تازگی. کارهایی که داوری میکنم هر چقدر هم ایراد داشته باشند باز سعی میکنم نقاط قوتش را هم پر رنگ ببینم و نهایتاً major revision بزنم. بعد که مجدداً کار برای داوری مجدد به من سپرده شد دیدم غیر از من فقط یک داور دیگر داشته کار! و آنهم اصلا نخوانده انگار. دو خط کامنت کلی و اینها. 

بعد ناخودآگاه مقایسه ام رفت با مقاله ای که داوری کردم. الان مقاله من 5 تا داور داشت! مجله همان سردبیر همان! چرا اینقدر برخوردها متفاوت؟ 

خوب میدانید تعداد داور از 3 تا که بیشتر بشود احتمال وجود Harsh reviewer یعنی داور خیلی سخت گیر از 50 درصد بالاتر می رود. 

یکی از داورها حسابی کار من را ترکانده بود و صریحاً ریجکت کرده بود. نظر او هم نظر 4 تا داور دیگر را تحت شعاع قرار داده بود. 

نمیدانم به حساب چه چیزی بگذارم؟

میتوانم دوکار بکنم: 1- ایمیل بزنم این منصفانه نیست و اجازه بدهید اصلاح کنم

2-بی خیال بشوم. خوب این آخرین ژورنال باقیمانده ISI ای بود که موضوعم به آن میخورد. همان موضوع فضایی که به سختی داور رویش پیدا می شود در ژورنالهای عام تر. 

و شروع کنم بفرستم به علمی-پژوهشی. البته زمان لازم دارم برای اینکه اصلاحات خواسته شده را اعمال کنم.

خوب اینجا هم یک مکثی بایست بکنم. سخت شد کار

تا حالا که حدود 8 هفته از ترم گذشته است، ترمی که ساده بوده، من اصلا نرسیده ام به کار پژوهشی. برای هر روز خودم تسک گذاشته ام که مثلاً شنبه ها 2 ساعت امورات پژوهشی یکشنبه ها اینقدر ساعت و ... و در تودوایست که انتهای روز لاگ میگذارم تماماً صفر ساعت میخورند. وقتهای خارج از دانشگاه به فیزیوتراپی یا استخر یا امورات معمول منزل زندگی میگذرد. آنهم هر شب با درد. کمک حبیب کافی نیست. هنوز هم با این جسم داغون بیشتر از حبیب کار میکنم. هم بیرون هم درون خانه. کاش قبل از ازدواج در مورد تنبلی همسرم مطلع بودم! وقتهای خالی ام  در دانشگاه بدجور پر می شوند از امورات معمول و نسبتاً بی ارزش. چرا؟ میگویم. 

1) این ترم کار اجرایی فوق الذکر بوده در پس زمینه کارها. با اینکه معاونت جدید هیچ جلسه ای با من نگرفته و ... فعلاً نگفته ام من نیستم. دلیلش هم یک چیز است. احتیاط . میگویم حداقل تا وقتی بخواهم پرونده ام را به جریان بیندازم کسی یادش باشد من کار اجرایی داشته ام! مسئولیت را رها کنم کلاً سیستم فراموش کننده است و بدجور دست آدمها را بی نمک می پندارد.

2) مرکز پژوهشی ای که راه انداختیم، بدجور به تب و تاب افتاده است. در شرف تعطیل شدن رفته و ریاست مرکز 100 درصد وقتش را دارد میگذارد تا مرکز را نجات دهد. با اینکه وضع جسمی خراب من را میداند ولی خواسته که وقت بگذارم. خیلی خیلی کم در حد مدیریت کلی فنی، دخیل شدم. دلیلش؟ هنوز برای من نامه ای که نیاز دارم را نزده است! بخشی از امتیاز پژوهشی مورد نیازم را روی این نامه حساب کرده ام. این اخلاق را دارد که زحمت دو سال قبلم را نادیده بگیرد به خاطر همراهی نکردنش در این روزها. 

3) 8 هفته بعدی را بایست زمانبندی کنم برای تشکیل کلاسهای جبرانی! هنوز گروه موافقت نکرده من مجازی تشکیل بدهم. یعنی جلسه گروه فقط یکی داشتیم. به مدیر گروه گفته ام هفته جاری جلسه باشد من کار دارم.

یعنی مابقی ترم هم من تماماً درگیر تدریس خواهم بود! 

خدایا چه کنم؟

واکنش سوم، میتواند این باشد که مقاله T را رها کنم فعلاً. چون توسعه یک مقاله کنفرانسی است و زیاد ایده نویی ندارد و احتمال اکسپتش کمتر است. ولی نمیدانم چه کنم که پشیمان نباشم؟ مقاله E که در حال داوری مجدد است. مقاله L که با این سرعت من یک سال کار دارد، مقاله علمی -ترویجی S در دست داوری مجدد است. مقاله با همسر هم ایراد زیاد دارد و نو نیست و احتمال اکسپتش کم است، مگر بخواهم به انگلیسی ترجمه اش کنم و بدهم یک ژورنال ناکجا آباد

یکی از اشتباهات استراتژیکم شاید این بوده که چند کار را با هم انجام دادم. 

تمرکز لازم روی هر کدام کم بوده. 

آن موقع ها استرس داشتم که نکند کاری پذیرفته نشود، میگفتم اینطوری همه تخم مرغها در یک سبد نرفته اند. الان فکر میکنم تصمیم درستی نبوده.



بعداً نوشت: ذکری برای این روزها:

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

کاش حداقل بدانی چه طور بپرسی

بسم ا... 

یکی از مشکلاتی که با دانشجوها دارم، و نسل به نسل هی مکرراً تلاش میکنم ولی یک دور باطل است چون فایده ای ندارد این است:

اینکه بدانند چه چیز بپرسند و چطور؟ 

اینکه کمی، فقط کمی فکر کنند قبل از اینکه بپرسند. آن هم در هر قدم. بدون هیچ تلاشی. عین یک ربات بدون نیروی تعقل! 

و اگر مثال اش را بزنم شما هم مثل الان من بر آشفته می شوید:

مکرراً پیش می آید که دانشجویی، برنامه ای را اجرا کرده و برنامه "یک خطای کلی" داشته است؛ مثل اینکه کل فایل اجرایی، crash کرده و پیغامی توسط ویندوز نمایش داده شده است. بعد ایمیل دانشجوی مربوطه این است: فایل عکس خطا به انضمام اینکه استاد من اینو چیکارش کنم؟! فقط همین!!

خوب بنده ی خدا، به نظرت من علم غیب دارم که داشتی چی کار می کردی که اینطوری شده؟ یعنی از روی متن خطا متوجه نمیشی که "هیچ چیز بخصوصی" نمایش داده نشده و نمیشه از روی عکس "یک خطای عمومی" حدس زد مشکل چی بوده. حداقل بایست بگی به ازای فلان ورودی و فلان عمل من به این منتهی شد که من حداقل بتونم حدس بزنم؟!

بعد تازه فکر میکنند که اساتید تسلط لازم رو ندارند و وظیقه استاد رفع عیب کارهای اونها به صورت گام به گام که نه، به صورت نیمه گام به نیمه گام هستش! 

اصلاً آدم از صرافت بیان تئوری شیرین کار میافته!

و از کوره در میروم چون این نوع سئوال، بارها و بارها تکرار میشه. قدم به قدم، برای هر کاری. هزار بار گفته ام بایست حداقل درست خطاها رو گزارش کنین ولی توی مغزشون فرو نمیره. به نظرتون این به چه چیزی برمیگرده؟!

دیگه انتظارم از اینکه یه جستجوی ساده بکنن خیلی انتظار بیهوده ای هست چون وقتی می بینم چی رو جستجو کردند میخوام سرم رو بکوبم به دیوار!

مثل اینکه از گوگل بپرسی: چطوری خطای پروژه ام رو درست کنم!؟ در این حد سرچ مزخرفی میکنند. اون هم عموماً به فارسی!

یعنی اینها چی فکر می کنن پیش خودشون!

بعد اینقدر این نفهمیدنه به نظرم غیرقابل تحمل میاد که جوش میارم وقتی ایمیل های این چنینی دریافت میکنم.

تازه یه سری هاشون با استاد دیگه ای درس دیگه ای دارن و روی نرم افزاری شبیه سازی می کنن که به فیلد من هم هیچ ربطی نداره، بعد به من هم ایمیل میزنند این خطا رو چیکارش کنم؟! 

هیچ وقت یادم نمیاد چنین عملی رو خودمون انجام داده باشیم. حتی هیچ وقت هم برای خطاهای چنینی به خودمون جرات نمیدادیم که شان استاد رو تا این حد پایین بیاریم و سراغ استاد نمی رفتیم.  

تازگیا به این نتیجه رسیدم نسل ما حداقل می دونست چی رو نمی دونه و چی رو بایست از کی بپرسه و اینکه درست سئوال می کرد!! 

هیعییی... چی شد که اینطوری شد!؟

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

وقت

بسم ا.. الرحمن الرحیم


این روزها چیزی که خیلی خیلی کم می آورم وقت است.


فقط وقت میکنم به امورات منزل و رتق و فتق بیماری های خودم و حسنا گلی برسم. 


و پر می شوم از استرس کارهای نکرده دانشگاه.


فکر میکنم بهتر است این هفته حسنا را کامل بگذارم منزل م.شوهر و بروم در دانشگاه بسط بشینم ببینم چه می شود کرد. غصه حرفهای م.شوهر را هم نخورم اگر بتوانم البته! 


و آنهم بایست مدتی گوشی خاموش طی کنم تا بلکه برسم به مشغله های خودم حداقل!


البته متاسفانه در دانشگاه هم دانشجوها و ... و بقیه حضار نمی گذارند به حال خودم باشم! 


وای که چقدر جای متروکه ای در دنیا لازم دارم، 


پرت پرت پرت....


و یک عالمه وقت خالص برای این کارها


خدایا خودت کمکم کن.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

اول بسم ا...

هو الحکیم

یکسال گذشته بیشتر به ریجکت شدن از جانب ادیتور گذشت..

در بهت و حیرت هستم. یکسال....

نمی دانم .. 

شاید اشل کارم دستم نبوده و بالاتر دیده ام.( حاشیه: الان دیگر دارم به جاهای خیلی خیلی پایین تر از پارسالی ها می فرستم)

یا اینکه گم نام بودنم باعث می شد یا ایرانی بودنم یا ...

نمی دانم. هر چه که بود پارسال تمام وقتهای صرف شده برای ارسال مقاله، هدر رفت!!

تازه!! دو مورد کامنت از داور گرفتم. برای دو مقاله ریجکت شده. یکی کار خودم و یکی کار مشترک با دانشگاه آزاد.

این اولین باری است که کارهایم داوری شده. 

از این لحاظ خوشحالم.

و از این دید که داوری کمک به ارتقای کار منی است که تنها کار میکنم و نوعی همکاری و همفکری خوب برایم محسوب می شود، این کامنتها را غنیمت میدانم.

اما هر دو کار اساسی نقد شده اند:(

 کامنتهای مربوط به کار خودم که  حسابی وقت گیر خواهند بود آنهم با این پر بودن وقتم به لحاظ تدریس و بچه و ... ولی امان از کامنتهای کار مشترک با دانشگاه آزاد! کلهم کار را ترکانده و درست کردنش خیلی خیلی خیلی خیلی سخت خواهد بود. و بایست خیلی محکم باشم که کلاً ناامید نشوم که بشود از این کار مقاله ای در آورد. خودم ناامید بودم از دانشجوی آزادی ولی نه اینقدر که این داور کار را ترکانده! تقریباً به اندازه یک تز ارشد کار دارد! فقط کمی کم تر!

ولی خبر خوشحال کننده این است که مدیریت دانشگاه با من راه خواهد آمد و زمانم را یک سال تمدید خواهد کرد. البته ان شاء الله. هنوز این کار نشده که بگویم حتما. 


آخ...

فقط بایست حجم افسردگی و ناامیدی و خستگی ای که در این یکسال جمع کرده ام را زمین بگذارم... 

6 مقاله فرستادم هر کدام 7 جا تقریباً. حساب کنید که 42 بار نامه ریجکت! 42 بار بردن در فرمت جدید! حداقل 42 بار نامه زدن به تیم مجله برای اینکه مطمئن شوم مقاله ام و شرایط ددلاینم به مجله شان میخورد یا نه. 

از دیدن صفحه مجلات مختلف و بررسی کردنشان حالم بد می شود... {گریه}

 به خودم حق می دهم. نمی خواهم از خودم بخواهم خسته هم نباشم. 

ولی از طرفی این میزان زیاد ریجکت خیلی خیلی عجیب است.  روزی که سابقه کاری ام زیاد شد حتماً بایست برگردم و دلیل این روزها را پیدا کنم. سوابق همه نامه ها و ارسال ها و ... را به صورت منظم و پوشه بندی شده نگه داشته ام برای چنان روزی. خیلی عجیب است برایم اینها. و بایست نظر تخصصی خاص روی اینها را بدانم توسط یک هم رشته ای و هم گرایشی!. 

ولی حالا که مقاله هایم همگی در دست داوری هستند و دوتایشان هم از داوری برگشته، انگار تازه شروع کار است. 

حالا تازه میدانم چه کنم. کجا بفرستم. 

تازه اول بسم ا... است

بماند که دوتا مقاله هم اساسی چکش کاری شده اند با این کامنتها. اما ان شاء الله درست کنم و بفرستم جای پایین تر بعدی، پذیرفته می شوند. 

خدایا خودت سختی های این کارها را به من آسان کن

خدایا کمک کن در سریع ترین زمان ممکن این کار انجام شود و فقط از بخش کوچکی از تمدید زمانم استفاده کنم.

خدایا کمک کن به کنکور دکتری در سال 97 برسم. 

به اسم و نام بزرگت ...

دوباره شروع میکنم...

یا علی

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

96 ای که گذشت

بسم ا... الرحمن الرحیم


یکی از کارهای خوبی که کرده ام همین نوشتن بوده است.


برای برگشتن و نگریستن به خود


از دوردست تر


از دید دیگری


از بعد از گذر چند ماه و سال حتی


و پیدا کردن شناخت بهتری از خود به این واسطه


یکی از کارهایی که دوست دارم ادامه بدهم همین نوشتن است. 


96 هم با همه پستی ها و بلندی هایش گذشت


عکسهای تولد پارسال دخترم را که نگاه میکنم مثل خواب می ماند.

 چقدر دخترم کوچولو و خواستنی بوده. چقدر روز تولدش به خودم و او سخت گرفتم. به همه خوش گذشت غیر من و دخترم که خیلی اذیت شدیم. 

کاش امسال یاد بگیرم همان قدر که به بقیه اهمیت میدهم قدری هم به آسایش و آرامش خودم فکر کنم و اینقدر سخت نگیرم به خودم.


+ مادرم... مادرم در عکسهای پارسال همین موقعها می خندید و شاد بود. الان چه؟ خیلی خیلی مدت طولانی شد امسال و خوب نشده. اوایل اردیبهشت هم مراسم سالگرد پدربزرگم را داریم که مطمئنا باز باعث بد شدن حالش خواهد شد..... آخ.. چقدر این موضوع ناراحتم می کند.


فروردین:

یادم هست پارسال را با غصه شروع کردم. بابت حرف ها و برخوردهای خانواده همسر. و هنوز باورم نمی شود چطور توانستم کل روح و روانم را بابت این موضوعات به هم بریزم. چرا اینقدر باور کردن این موضوع و پذیرفتن تصویر جدید از انها برایم سخت بود؟ 

الان خیلی بهترم. پذیرفته ام که تصور قبلی ام کاملاً اشتباه بوده است و با تصویر جدید هم تا حد زیادی کنار آمده ام. 

میگویم تا حد زیاد و نمی گویم کاملاً. چون هنوز دوست دارم کسی را جایگزین رفت و آمدها کنم و بارها از حبیب درخواست کرده ام با دوستان خوب یا همکاران خوب رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم و او تمام قامت مخالف است. 

راست میگویند مردها انگار هر سال عوض می شوند و بایست مرد جدیدی را بشناسی. باورم نمیشود این مخالفتش. 

حتی انقدر کینه جو و ریزبین شده که به بهانه های کوچک همین امسال رفتن به منزل تمامی دخترخاله ها حتی طاهره را که انقدر دوستش داشتم منتفی اعلام کرد. همین طور یکی از پسرعموها و یکی از دخترعموهایم را. برای منی که رفت و آمد را بدیهی میدانستم و حتی سالی یکبار را غنیمت، سخت است. ولی خوب بایست بپذیرم. هر چند این روزها واقعاً بابت خرده گیری های مدل جدید حبیب ناراحتم.

+ با جاری 1 سر سفره عید م.شوهر روبوسی کردیم و بعد از آن ماجرا، برای اولین عیددیدنی خانه شان رفتیم و خانه مان امدند و البته نه من سر صحبت را با او باز کردم نه او. این را هم از سر اجبار فامیل بودن انجام دادم ضمن اینکه آوردن جاری بعدی نزدیک است و خوبیت ندارد اصلاً سلام هم نمی کردیم! اما رابطه ام را حداقل نگه خواهم داشت.

+بالاخره جاری 3 با رفتارهای خیلی خیلی زننده اش کاری کرد که کل خانواده حبیب با آنها قطع رابطه کردند و حتی از منزل مادرشوهر وسط برف زمستان بیرون انداخته شد و محبور به اسباب کشی شد. از این بابت بهتر بود این کار را زودتر می کردند. بحث اختلاف نظر و ... نیست متاسفانه مشکلات اخلاقی زیادی داشت و بارها تا پای طلاق رفته اند.

 


اردیبهشت:

خوب فرودین رو حسابی غم نامه نوشتم! بسه دیگه. 

اردیبهشت ما آقاجون رو از دست دادیم. روحش شاد. هنوز چهلم اقاجون نشده بود که یه تصمیم انتحاری گرفتیم و بصورت یکهو بدون هیچ مقدمه ای اسباب کشی کردیم. و فقط یکی دو روز قبل خبرش رو به خانواده حبیب دادیم و با وجود مخالفت اونها این کار رو کردیم. 

حبیب اینجا خیلی خیلی همراهی ام کرد. مهمترین دلیلش برای مخالفت با جابه جایی ناراحتی پدر و مادرش بود ولی با اومدن جاری 3 و آزارهاش دیگه رها کردیم و رفتیم. 

از اردیبهشت خیلی ماجرای زندگی بهتر شد. خیلی خیلی زیاد . شکر خدا. تونستم مسائلی رو که هر روز باهاش مواجه بودم و حل نمی شدند رو فراموش کنم. 

خرداد:

ترم را جمع بندی کردم و بعد از جمع بندی ترم ارسال مقاله ها شروع شد. مادرم بعد از فوت پدربزرگم مدتها حال خوبی نداشت، اما به خاطر ذوق حسنا خیلی خیلی زودتر از قبل بهتر شد. 

تیر:

کل سال 96 استرس های زمین در حال ساز و خبرهای هر روزه اش از کمیسیون و ... بکگراند فکری مان بود و البته که خبرهای خیلی بدی هم بودند. 

خدا را هزاران مرتبه شکر که آخر سال در اسفندماه یک پیمانکار منصف حاضر شد در ازای برداشتن دو واحد ساخت و تکمیل را به عهده بگیرد. غیر از ما همه شرکا واحد کامل بهشان نخواهد رسید با این هزینه های جدید که سرسام آور شده. لذا واحدشان را بایست بفروشند بخشی را بدهند به این پیمانکار. 

کل سال 96 رابطه ام با حبیب نه خیلی خوب بود نه خیلی بد. هر دو تحت فشار خیلی زیادی بودیم. حس میکنم حبیب هم افسرده شده. بیش از حد خوابید این سال را و هنوز هم این رفتارهایش ادامه دارد. همیشه همه کار را به تعویق می اندازد و برای منی که نصف کارهایم را بایست با او انجام بدهم من جمله خرید و ... خیلی خیلی زجر آور شده و بعضی مواقع من هم حس رخوت و سستی می گیرم و بی انگیزه میشوم از بس یک چیز را هزار بار می گویم و انگار نه انگار.

امیدوارم با درست شدن مشکل خانه سازی و برداشته شدن بارش به طور کامل از دوش حبیب، سال 97 رابطه بهتری داشته باشیم.


آمدم ماه به ماه بنویسم. دیدم انقدری ننوشته ام که بشود ماه به ماه سیر رفتارها را پیدا کرد.

از این به بعد نوشته را همین طوری بی نظم می نویسم...

مهر ماه یک قورباغه بزرگ را قورت دادم و بالاخره گواهینامه گرفتم.

از آبان ماه پشت ماشین نشستم. چند بار تنهایی خرید رفتم در محله های شلوغ ولی خیلی سخت بود. هنوز جرات تکرار این را ندارم مگر وقتی شهر خلوت تر شد.

تا آذر ماه دور فشرده مقاله نویسی و سابمیت و ... بود و آخرین را هم نوشتم. البته این غیر از مقاله حبیب است که تا 27 اسفند درگیرش بودم و البته چون ژورنالهای مذکور جوابم را ندادند، هنوز هم ارسال نکرده ام. 

وقتی 6 مقاله در سابمیت داشته باشی و متوسط هر ده روز یک خبر از یکی شان بیاید و خبرها هم ریجکت باشد، معلوم است 96 سال سختی است. 

در این مدت فقط یک مقاله اکسپت شد، آنهم ضعیف ترین مقاله انگلیسی ام! اینجاست که می گویند بخشی از فرآیند هم شانسی است و راست می گویند! 


96 سال خوبی برای ایرانیان نبود. زلزله در همه جای کشور که قابل باور نبود این تعداد زلزله، سقوط هواپیما، غرق شدن زیردریایی و... 


از دی ماه مشخص است که دیگر تلاش کردن را رها کرده ام. بیشتر به خودم حق داده ام که سال سختی بود و هیچ کار خاصی نکرده ام. فقط نوشتن مقاله حبیب و طرح پژوهشی ام مانده که هی موکول کرده ام به بعد. البته از دی ماه تا انتهای بهمن مساله زمین و .. بحرانی شد و فردی که بهش پیش فروش کرده بودیم خیلی خیلی اذیت مان کرد و این در کنار رفتار بد خواهر و برادر حبیب در همراهی نکردن برای حل این مشکل، یک فاجعه روحی برایم به بار آورد. 

حتی قرار بود برگردیم خانه قبلی که شکر خدا حبیب بعد از زمان طولانی حرف زدن و ... باز راضی شد بمانیم.

بخواهم خلاصه بگویم 96 برای ما سال استرس و فشار روحی بود.

از هر حیث.

آخر سال مادرم حالش خیلی خیلی بد شد جوره  که بعد عید حسنا را مهد خواهم برد. فعلاً این چند ماه باقیمانده از ترم را مجبورم ببرم مهد دانشگاه که در مسیرم هست. برای سال بعد خدا بزرگ است و یک فکری میکنم. بد بودن مهد را هم با سر زدن و رسیدگی شخصی خودم بین ساعات تدریسم و ساعت نهار ان شاء الله جبران میکنم. تا بعد چه شود... خدا داند. 


اما دخترم، 

دختر نازنینم این روزها جهش بی نظیری در استدلال و منطق داشته. جوری که دیگر جملاتش تکرار جملات ما نیست و خودش با استدلال خودش چیزی را می گوید. مثل اینکه حالت مکاشفه میگه: دایی بائش نداله نمی تونه بخوابه! 

یعنی بالش بیار واسه دایی که دراز کشیده بی بالش ولی خواب نیست! 

خدایا شکرت بابت دختری که بهترین هدیه تو به ماست. 


اما سال 97



سال 97 شاید سال برداشت باشد


شاید سال خداحافظی با مسیر گذشته


امیدوارم انقدر قوی باشم که بهترین تصمیم ها را بگیرم


و توکل داشته باشم.



بهتر است سال 97 را سال تلاش و توکل بنامم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

پول یا زندگی؟

بسم ا...


میخواهم از آن کار پژوهشی کنار بکشم


به دلیل هزاران مشکلی که در این کار هست و در بخش مدیریت اش


بیش از حد به من فشار روحی وارد می کند. قصه های پرغصه زیاد دارد... هیچ کدام هم بحث فنی نیستند البته. یعنی از سختی فنی ماجرا نیست 


تنها دلیل ادامه دادن می تواند یکی درآمد این کار باشد و دیگری اینکه بیرون کشیدن خود از این داستان بی هزینه نیست و اینکه دارد به سمت راهی میرود که در تخصص من نیست و همین طور در تخصص بقیه!.. بعدها میگویم چه هزینه هایی به من متحمل خواهد شد از جانب سایرین و به راحتی نیست این بیرون کشیدن. 


این روزها دارم دو دوتا می کنم


ولی هیچ جوره جواب چهارتا نیست


نه  رفتن به راحتی و بدون مشکل تراشی سایرین است 


نه با ماندن می توانم خودم را از گزند آسیب ها نجات بدهم



این روزها فقط دعا می کنم


که خدا کمکم کند. 


و راه را نشانم دهد.


بیشتر در جهت اینکه راهی بیابم تا مشکلات رفتن را کمتر و هموار کند.


با کمتر شدن درآمد می شود ساخت. پول دلیل اصلی برای ماندنم نیست، اگر بمانم..


مشکل بقیه چیزهاست


و اینکه واقعاً دلم میخواهد زندگی کنم....

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

جیغ

بسم ا... الرحمن الرحیم


از ساعت هفت صبح میخوام جیغ بزنم! 


نمیشه!


جاش نیست!


ولی یه هیجان بزرگ دارم که باید خالی اش کنم. 


مقاله ی چهارمم پذیرفته شد.


اصلاً باورم نمیشه. از لحاظ کیفیت در رده چهارم بود و از لحاظ زمان ارسال هم همین طور.


ISI نیست البته اما جای نسبتاً خوبی هم هست. ISC ولی جزء ISC های انگلیسی دارای ضریب تاثیر.


وای باید جیغ بزنم.


باید گریه کنم


باید کاری کنم تا آروم بشم.


خیلی سریع جوابش اومده اونم مقاله ای که بهش امید نداشتم.



وای خداااااااااااااااا


ممنونم

خیلی خیلی 

عااااااااااااااااااااااشقتم. 



وای خدای من. خدای مهربون من. 


یعنی میشه جواب مقالات ISI رنک بالام هم بیاد؟ خصوصا اون Q1 ئه که IF اش خیلی بالا بود. واااااااااااااااااااااااای :) دارم از ذوق تلف میشم. 

حبیب هم گوشی اش رو بر نمیداره که ذوقم رو باهاش شریک بشم! بقیه ملت دور و بری ها هم خوابن حالا!

برای این اینقدر خوشحالم برای اون مقاله های ISI چه کار میکنم اون وقت؟! خدا رحم کنه آبروی خودم رو نبرم :دی


پ.ن1:

البته بایست هزینه چاپش رو واریز کنم تا آخر هفته ولی تا به حال تبادل ارزی نداشتم. نمی تونم صبر کنم تا همکاران سلانه سلانه بیدار بشن و ببینم کدوم شون میتونن برام پول واریز کنن. اول باید این هیجانم رو کنترل کنم.


پ.ن2: خنده دار ماجرا اینه که فقط به اندازه پول عینک ته حسابم مونده بود! (من و اینهمه بی پولی محاله :دی). شنبه بالاخره بعد از کارم رفتم دکتر و دو ساعت معطل شدیم و دیر شد. قرار بود یکشنبه عصر بریم عینکه رو دیگه سفارش بدیم که سردرد داشتم نرفتم. 

الان اومده که هزینه چاپ مقاله میشه 40 دلار و دیگه عینک بی عینک تا سر برج بعدی :دی

فکر کنم قضیه این عینک شکسته ی رنگ پریده و کهنه من شده عین کفش های میرزانوروز که به هر بهانه با من می مونه. 


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

برگشت به اعتدال

بسم ا...


از پنج شنبه که کار آخر را فرستادم خیلی فکر کردم


به لیست کارهای عقب افتاده غیر کاری که در Colornote به لیست بلندی تبدیل شده اند.


به اینکه این مدت همه چیز را تعطیل کرده ام و چسبیده ام به این مقالات


به اینکه حتی این ترم درست و حسابی هم به تدریس دل نداده ام، تیم پژوهشی را مدتهاست رها کرده ام و سرگردانند بچه ها، کار اجرایی ام را که باز صحبت کردم و فهمیدم ماجرا همه از دکتر ح آب میخورده و مشکل حل شد با صحبت کردن و باز باید وقت بگذارم، 


این از سایر بعدهای کاری که رها کرده بودم 


از بعد غیرکاری


به حسنا و کم کاری هایم در حق اش


به اینکه کمی بخوانم در مورد مهارتهای لازم و با دخترم کار کنم. کتاب برایش بخوانم که نخوانده ام تا حالا!


به هزاران بیماری ایجاد شده ای که حتی برایش یک دکتر هم نرفتم، به مادرم که قرار بود دکتر ببرمش برای گذاشتن دندان مصنوعی که خودش پروژه ای است.


به کتابهایی که دوست داشتم بخوانم


به تفریح هایی که نکردم، مهمانی هایی که ندادم و ... 


به حتی خریدهای لازمی که به بعدها موکول کرده ام، حتی الان 4 ماه است با عینک داغون شده سر میکنم و نرفته ام عینک بخرم!


به اینکه زمان انتظار را متفاوت از قبل بگذرانم


به مقاله ها برسم،


ولی نه فقط به مقاله ها


سعی کنم مدل اعتدال را پیاده کنم


سخت است


به قول دختر معمولی شاید 24 ساعت شبانه روز برایت کم باشد!


که هست


ولی خوب همیشه برای مهم ترین کارها وقت هست


بایست هر روز اهم و مهم کنم ولی نه طوری که فقط مقاله برنده شود.


بایست استرس ام را مدیریت کنم و نگذارم این چندین ماه باقیمانده را هم باز مثل 8 ماه اخیر بگذرانم، یک بعدی.  استرس مهم ترین دلیل من برای یک بعدی شدن بود


دعایم کنید دوستان جان.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

زمان انتظار

بسم ا...


همین چند لحظه پیش مقاله فارسی کذایی را هم فرستادم! چرا کذایی؟ در ادامه معلوم است چقدر من از کار خودم حظ کرده ام!


خوب الان قاعدتاً وقت نفس کشیدن است


و خوش بودن 


و منتظر ماندن تا جواب این مقاله ها بیاید. 


ولی شما که غریبه نیستید


اصلاً آرامش ندارم


این انتظار، انتظار خوبی نیست


چرا؟

در خصوص دو مقاله ای که مربوط به سالها تلاش من بوده اند و بهشان تا حدی امید دارم، مسئله گم نام بودن من هم هست. به قول یکی از همکاران اینطوری بدون نوشتن نام کس دیگری که صاحب نام باشد شانس پذیرش ات کم است. تا به حال که مدام ریجکت شده توسط ادیتور. برای اولین بار هر دو الان مدتی است در پروسه داوری هستند در ژورنالهای ISI با IF  خوب. خدا کند زحمت ام نتیجه بدهد.

زودتر.

زودتر از ددلاین..

نمی دانم از این مقاله ها کدام زودتر جوابش می آید. 

اما مابقی کارها با دانشجویان است (ارشدهای دانشگاه آزاد، خودمان که ارشد نداریم) و هیچ کدام را امید ندارم به جایی برسد. از سر ناچاری نوشتم و گرنه همه شان به نظرم هنوز کارهای بسیار ضعیفی بودند و الان وقت مقاله کردن شان نبود. اینها را مجلات علمی پژوهشی ISC فرستادم.


نمی دانم زمان انتظار را چطور بگذرانم. اگر فقط منتظر باشم فکر میکنم تلف کرده ام.

چند ایده خام دارم:

1-  آن کار پژوهشی با ارزشی که کردمش دو تا مقاله را یادتان هست، قابلیت تبدیل شدن به سه مقاله را همین الان دارد، البته بیشتر هم جا دارد بعدها :دی کلا چون نزدیک ده سال است دارم روی این زمینه کار میکنم، خیلی دستم آمده و هزاران ایده دارم برای مقاله کردن.  ralated work مقاله سوم را هم نوشتم حدود دو صفحه انگلیسی. ولی بقیه اش را... هیچی! این یکی خیلی کار دارد. کد و تست و ... یعنی فقط ایده است! بی جهت از سر دلخوش کردن خودم دو صفحه شروع مقاله را نوشتم!

باز اشتباه کردم و این  را هم انگلیسی نوشتم و الان می بینم بابا من بیشتر مقاله فارسی لازمم!! چرا دیفالت انگلیسی کار شده ام! بهتر است برگردانم به فارسی و کاملش کنم. منتها مشکل اینست که خیلی خاص است موضوع و شاید داور ایرانی پیدا نکنم. (قبل تر ها گفته ام فیلد مطالعاتی ام خیلی خاص است و در ایران معدودند نفراتی که روی آن کار می کنند)

شاید هم الان وقت نوشتنش نباشد! البته مطمئنا به نتیجه میرسد چون یکی از نتایج فرعی مقاله دومم اینها بوده. ولی حالا به طور خاص بخوام نشان دهم این نتیجه هم کسب می شود بایست کد مجزایی بنویسم و داده های متفاوت و ... حتی کارهای مرتبط با آن هم متفاوت است و دیگر کاملاً مربوط به دنیای فنی و مهندسی هم نیست! من حل یک مساله در یک فضای خارج از فنی مهندسی را وارد مساله خودم کرده بودم و حالا برای پیشبرد حل در فضاهای دیگر هم ایده پیدا کردم. اما به اندازه یک تز ارشد کار دارد. 

2-ترجمه یک کتاب را با دو تا از همکاران شروع کرده بودیم در همین مرکز پژوهشی که من نصفه خودم را تمام کرده بودم (یکسال پیش) و آنها نه. میتوانم باز پیگیر شوم تا نصفه اش ویرایش و چاپ شود. البته حیف که این هم جزء امتیازهای وتویی نیست. من الان فقط کسب امتیاز وتویی هایم مانده

3- یک ترجمه کتاب دیگر (سومین کتاب) را خودم تنهایی شروع کرده ام حدود دو سال پیش. برای تمام شدن 50 درصد اولیه اش، فقط یکبار خواندن و ویرایش مانده. در پرانتز بگویم کتاب اولم که زمان حاملگی شروع کردم  و دو سال است در دست چاپ است در دانشگاه، هنوز چاپ نشده! از زمان شروع یعنی استعلام جدید بودن و ... نزدیک سه سال دارد می شود! شاید هم بیشتر. 

4-یک طرح پژوهشی پارسال ثبت کردم ولی وقتی دیدم فقط 2 امتیاز دارد و وتویی نیست، اصلاً جلو نبردم و گذاشتم بعد از اینکه مقاله های 5 گانه نصفه نیمه را کامل کردم بیایم سراغش ولی الان هم دست و دلم نمی رود چون از مقاله ها هم مطمئن نیستم. نهایتاً دو ماه زمان لازم خواهد داشت، اما خروجی اش برای دانشگاه بسیار مفید و توی چشم است و در راستای تمدید وضعیت من هم در جمع هیات رئیسه دانشگاه احتمالاً کمک کند!

5-همسر مقاله ای را از تز خودش نوشته 50 درصدش را و قرار بود ایرادات داوری را درست کند و کاملش کند. فرصت سه ماهه اش برای ارسال مقاله و گرفتن نمره اش تمام شد. در شبیه سازی اش گیر کرده و کارش ایراد داشته و نمی دانسته. حالا یک گزینه این است که بروم به او کمک کنم و مقاله اش را کامل کنیم. یک چیزهایی هم یاد میگیریم. روش کارش را اگر یاد بگیرم به درد حل مسائل رشته من هم خواهد خورد. روش حل اش از لحاظ عمومی بودن برای تمامی مسائل فنی مهندسی و ... بسیار عالی است و خیلی هم به راحتی مقاله می شود داد. منتها من هیچ وقت یاد نگرفته ام. شاید بهتر باشد بروم ببینم دقیقاً چه طوری است. 

6-دو تا دانشجوی کارشناسی خودمان، پارسال کاری را شروع کردند که به مقاله برسانند منتها تز کارشناسی شان را که نوشتند بی خیال شدند. میتوانم کار انها را کامل کنم ولی آن هم از مرحله کد به بعد است و نهایتاً بشود مقاله کنفرانسی. ایده خیلی کوچک است. 

7-همین مقاله فارسی که نوشتم در یک حوزه تخصصی جدید است که در گروه پژوهشی مان شروع کرده ایم نزدیک به دو سال است. ایده های دیگری هم برای مقاله کردن دارم ولی خیلی خیلی خام هستند و نمی دانم به کجا برسند. این حوزه با حوزه قبلی ام زمین تا آسمان فرق دارد و خیلی کار می برد تا به تسلط کافی برسم برای مقاله. مقاله فارسی نوشته شده هم فقط مروری بود. آن هم به مروری که به دلم بچسبد و حس کنم مفید بوده. این حوزه تخصصی مربوط به رشته دیگری از فنی و مهندسی است که قرار است به صورت مساله بین رشته ای حل شود. کار آینده داری است ولی خیلی دیربازده. خیلی دیر. در مقیاس بالای 10 سال! 


بایست یک تخمین زمانی از کارهای بالا در بیاورم و کمترین زمان را انتخاب کنم و خودم را مشغول کنم.


میترسم از انتظار بدون عمل.


پر شده ام از ایده مقاله نویسی!

شده ام paper generator!


این وضعیت را دوست ندارم. 

از زمان احمدی نژاد هیات علمی ها اینطور ناامنی شغلی پیدا کردند. امیدوارم به زودی اصلاح شود

هر روز در این خیال هستم که این امتیازات را که آوردم و امنیت شغلی پیدا کردم میشوم آن چیزی که بایست

بیشتر برای دانشجویان وقت میگذارم

شاید شرکت خودم را هم تاسیس کردم

گاه گداری مقاله میدهم

آن هم وقتی حتماً کار زیبایی کرده باشم که خودم حظ کنم!

کاری که بدانم مفید خواهد بود

نه مثل برخی از این مقاله ها (سه تایی ها را می گویم) به هیچ دردی نخورد صرفاً paper generating باشد!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب