۱۱ مطلب با موضوع «من و خانواده پدری» ثبت شده است

رضایت مادر

بسم ا...


مدتهاست به خودم یادآوری میکنم که چیزی بنویسم


برای اینکه یادم بماند بعدها این روزها چطور گذشت


اما دست و دلم به نوشتن نمی رود.


حال دلم خوب نیست


آمدم یک مکالمه عجیب را بنویسم. باشد که کمی فکر کردن باعث شود از سردرگمی نجات پیدا کنم


++ مادر پشت سر همه ما بچه ها، همه جا پیش غریبه و آشنا، حرفهایی را می زند که خیلی خیلی حرص میخوریم. اصلا درک نمی کنم چطور یک مادر میتواند اینطور بکند با بچه های خودش.

حبیب: مادرت از هیچ کدام تان راضی نیست. برای همین است که به هر ننه قمری که می رسد حرفهایی را می زند که نباید. که هیچ مادری عیب و ایرادهای بچه خودش را به هزاران نفر نمی گوید. بگذار حرفهایش را بزند ولو همه شان اشتباه باشد. سنگ صبورش باش تا نرود پیش هر کس و ناکسی حرف بزند.

اصلاً شاید برای همین است که اینهمه همه مان در زندگی مشکل داریم....

با اینکه با حرفش به فکر فرو رفته ام اما همچنان حق به جانبم. هیچ وقت مادرم را به خاطر کارهایش نبخشیده ام. همین طور پدرم را. به خاطر مرافعه های هر روزه شان با هم. این نبخشیدن نمی گذارد کمی مهربان تر باشم. هیچ وقت سنگ صبور مادرم نبوده ام :(..


پ.ن.1: این روزها نه های زیادی می شنوم. از خواستگاری رفتن برای برادر، مشکلات زیاد در تغییر شغلی مناسب برای برادر بزرگ، مشکل کمر برادر کوچک، مشکل کار برادر وسطی که هر تلاشی می کنم بی نتیجه است، جنگ هر روز و هر لحظه ای پدر و مادر با هم! تشدید بیماری مادرم، مقاله ها مقاله ها، و همه فشارهایی که روی من هست و همه اش را حبیب در اثر یک چیز می داند. عدم رضایت مادر از همه مان 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

96 ای که گذشت

بسم ا... الرحمن الرحیم


یکی از کارهای خوبی که کرده ام همین نوشتن بوده است.


برای برگشتن و نگریستن به خود


از دوردست تر


از دید دیگری


از بعد از گذر چند ماه و سال حتی


و پیدا کردن شناخت بهتری از خود به این واسطه


یکی از کارهایی که دوست دارم ادامه بدهم همین نوشتن است. 


96 هم با همه پستی ها و بلندی هایش گذشت


عکسهای تولد پارسال دخترم را که نگاه میکنم مثل خواب می ماند.

 چقدر دخترم کوچولو و خواستنی بوده. چقدر روز تولدش به خودم و او سخت گرفتم. به همه خوش گذشت غیر من و دخترم که خیلی اذیت شدیم. 

کاش امسال یاد بگیرم همان قدر که به بقیه اهمیت میدهم قدری هم به آسایش و آرامش خودم فکر کنم و اینقدر سخت نگیرم به خودم.


+ مادرم... مادرم در عکسهای پارسال همین موقعها می خندید و شاد بود. الان چه؟ خیلی خیلی مدت طولانی شد امسال و خوب نشده. اوایل اردیبهشت هم مراسم سالگرد پدربزرگم را داریم که مطمئنا باز باعث بد شدن حالش خواهد شد..... آخ.. چقدر این موضوع ناراحتم می کند.


فروردین:

یادم هست پارسال را با غصه شروع کردم. بابت حرف ها و برخوردهای خانواده همسر. و هنوز باورم نمی شود چطور توانستم کل روح و روانم را بابت این موضوعات به هم بریزم. چرا اینقدر باور کردن این موضوع و پذیرفتن تصویر جدید از انها برایم سخت بود؟ 

الان خیلی بهترم. پذیرفته ام که تصور قبلی ام کاملاً اشتباه بوده است و با تصویر جدید هم تا حد زیادی کنار آمده ام. 

میگویم تا حد زیاد و نمی گویم کاملاً. چون هنوز دوست دارم کسی را جایگزین رفت و آمدها کنم و بارها از حبیب درخواست کرده ام با دوستان خوب یا همکاران خوب رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم و او تمام قامت مخالف است. 

راست میگویند مردها انگار هر سال عوض می شوند و بایست مرد جدیدی را بشناسی. باورم نمیشود این مخالفتش. 

حتی انقدر کینه جو و ریزبین شده که به بهانه های کوچک همین امسال رفتن به منزل تمامی دخترخاله ها حتی طاهره را که انقدر دوستش داشتم منتفی اعلام کرد. همین طور یکی از پسرعموها و یکی از دخترعموهایم را. برای منی که رفت و آمد را بدیهی میدانستم و حتی سالی یکبار را غنیمت، سخت است. ولی خوب بایست بپذیرم. هر چند این روزها واقعاً بابت خرده گیری های مدل جدید حبیب ناراحتم.

+ با جاری 1 سر سفره عید م.شوهر روبوسی کردیم و بعد از آن ماجرا، برای اولین عیددیدنی خانه شان رفتیم و خانه مان امدند و البته نه من سر صحبت را با او باز کردم نه او. این را هم از سر اجبار فامیل بودن انجام دادم ضمن اینکه آوردن جاری بعدی نزدیک است و خوبیت ندارد اصلاً سلام هم نمی کردیم! اما رابطه ام را حداقل نگه خواهم داشت.

+بالاخره جاری 3 با رفتارهای خیلی خیلی زننده اش کاری کرد که کل خانواده حبیب با آنها قطع رابطه کردند و حتی از منزل مادرشوهر وسط برف زمستان بیرون انداخته شد و محبور به اسباب کشی شد. از این بابت بهتر بود این کار را زودتر می کردند. بحث اختلاف نظر و ... نیست متاسفانه مشکلات اخلاقی زیادی داشت و بارها تا پای طلاق رفته اند.

 


اردیبهشت:

خوب فرودین رو حسابی غم نامه نوشتم! بسه دیگه. 

اردیبهشت ما آقاجون رو از دست دادیم. روحش شاد. هنوز چهلم اقاجون نشده بود که یه تصمیم انتحاری گرفتیم و بصورت یکهو بدون هیچ مقدمه ای اسباب کشی کردیم. و فقط یکی دو روز قبل خبرش رو به خانواده حبیب دادیم و با وجود مخالفت اونها این کار رو کردیم. 

حبیب اینجا خیلی خیلی همراهی ام کرد. مهمترین دلیلش برای مخالفت با جابه جایی ناراحتی پدر و مادرش بود ولی با اومدن جاری 3 و آزارهاش دیگه رها کردیم و رفتیم. 

از اردیبهشت خیلی ماجرای زندگی بهتر شد. خیلی خیلی زیاد . شکر خدا. تونستم مسائلی رو که هر روز باهاش مواجه بودم و حل نمی شدند رو فراموش کنم. 

خرداد:

ترم را جمع بندی کردم و بعد از جمع بندی ترم ارسال مقاله ها شروع شد. مادرم بعد از فوت پدربزرگم مدتها حال خوبی نداشت، اما به خاطر ذوق حسنا خیلی خیلی زودتر از قبل بهتر شد. 

تیر:

کل سال 96 استرس های زمین در حال ساز و خبرهای هر روزه اش از کمیسیون و ... بکگراند فکری مان بود و البته که خبرهای خیلی بدی هم بودند. 

خدا را هزاران مرتبه شکر که آخر سال در اسفندماه یک پیمانکار منصف حاضر شد در ازای برداشتن دو واحد ساخت و تکمیل را به عهده بگیرد. غیر از ما همه شرکا واحد کامل بهشان نخواهد رسید با این هزینه های جدید که سرسام آور شده. لذا واحدشان را بایست بفروشند بخشی را بدهند به این پیمانکار. 

کل سال 96 رابطه ام با حبیب نه خیلی خوب بود نه خیلی بد. هر دو تحت فشار خیلی زیادی بودیم. حس میکنم حبیب هم افسرده شده. بیش از حد خوابید این سال را و هنوز هم این رفتارهایش ادامه دارد. همیشه همه کار را به تعویق می اندازد و برای منی که نصف کارهایم را بایست با او انجام بدهم من جمله خرید و ... خیلی خیلی زجر آور شده و بعضی مواقع من هم حس رخوت و سستی می گیرم و بی انگیزه میشوم از بس یک چیز را هزار بار می گویم و انگار نه انگار.

امیدوارم با درست شدن مشکل خانه سازی و برداشته شدن بارش به طور کامل از دوش حبیب، سال 97 رابطه بهتری داشته باشیم.


آمدم ماه به ماه بنویسم. دیدم انقدری ننوشته ام که بشود ماه به ماه سیر رفتارها را پیدا کرد.

از این به بعد نوشته را همین طوری بی نظم می نویسم...

مهر ماه یک قورباغه بزرگ را قورت دادم و بالاخره گواهینامه گرفتم.

از آبان ماه پشت ماشین نشستم. چند بار تنهایی خرید رفتم در محله های شلوغ ولی خیلی سخت بود. هنوز جرات تکرار این را ندارم مگر وقتی شهر خلوت تر شد.

تا آذر ماه دور فشرده مقاله نویسی و سابمیت و ... بود و آخرین را هم نوشتم. البته این غیر از مقاله حبیب است که تا 27 اسفند درگیرش بودم و البته چون ژورنالهای مذکور جوابم را ندادند، هنوز هم ارسال نکرده ام. 

وقتی 6 مقاله در سابمیت داشته باشی و متوسط هر ده روز یک خبر از یکی شان بیاید و خبرها هم ریجکت باشد، معلوم است 96 سال سختی است. 

در این مدت فقط یک مقاله اکسپت شد، آنهم ضعیف ترین مقاله انگلیسی ام! اینجاست که می گویند بخشی از فرآیند هم شانسی است و راست می گویند! 


96 سال خوبی برای ایرانیان نبود. زلزله در همه جای کشور که قابل باور نبود این تعداد زلزله، سقوط هواپیما، غرق شدن زیردریایی و... 


از دی ماه مشخص است که دیگر تلاش کردن را رها کرده ام. بیشتر به خودم حق داده ام که سال سختی بود و هیچ کار خاصی نکرده ام. فقط نوشتن مقاله حبیب و طرح پژوهشی ام مانده که هی موکول کرده ام به بعد. البته از دی ماه تا انتهای بهمن مساله زمین و .. بحرانی شد و فردی که بهش پیش فروش کرده بودیم خیلی خیلی اذیت مان کرد و این در کنار رفتار بد خواهر و برادر حبیب در همراهی نکردن برای حل این مشکل، یک فاجعه روحی برایم به بار آورد. 

حتی قرار بود برگردیم خانه قبلی که شکر خدا حبیب بعد از زمان طولانی حرف زدن و ... باز راضی شد بمانیم.

بخواهم خلاصه بگویم 96 برای ما سال استرس و فشار روحی بود.

از هر حیث.

آخر سال مادرم حالش خیلی خیلی بد شد جوره  که بعد عید حسنا را مهد خواهم برد. فعلاً این چند ماه باقیمانده از ترم را مجبورم ببرم مهد دانشگاه که در مسیرم هست. برای سال بعد خدا بزرگ است و یک فکری میکنم. بد بودن مهد را هم با سر زدن و رسیدگی شخصی خودم بین ساعات تدریسم و ساعت نهار ان شاء الله جبران میکنم. تا بعد چه شود... خدا داند. 


اما دخترم، 

دختر نازنینم این روزها جهش بی نظیری در استدلال و منطق داشته. جوری که دیگر جملاتش تکرار جملات ما نیست و خودش با استدلال خودش چیزی را می گوید. مثل اینکه حالت مکاشفه میگه: دایی بائش نداله نمی تونه بخوابه! 

یعنی بالش بیار واسه دایی که دراز کشیده بی بالش ولی خواب نیست! 

خدایا شکرت بابت دختری که بهترین هدیه تو به ماست. 


اما سال 97



سال 97 شاید سال برداشت باشد


شاید سال خداحافظی با مسیر گذشته


امیدوارم انقدر قوی باشم که بهترین تصمیم ها را بگیرم


و توکل داشته باشم.



بهتر است سال 97 را سال تلاش و توکل بنامم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

روز یازدهم شکرگذاری

بسم ا...


خدایا شکرت به خاطر پیدا کردن این پزشک جدید که برادر آخری رو از جراحی نجات داد و قول داده که خوب میشه با روش های اون. 


حالم از دیروز که این رو از دکترش شنیدم بهتره :) 


الهی حول حالنا الی احسن الحال.... 


خدایا شکرت به خاطر نعمت سلامتی عزیزانم.


پ.ن: به توصیه صبا و حورای عزیز، گوش کردن فایلهای صوتی کتاب معجزه شکرگذاری رو شروع کردم


و باعث شد بیشتر به فکر بیفتم تا مصداقهای شکر رو پیدا کنم


البته هر دو روز یکبار تقریباً یک تمرین رو انجام میدم به جای هر روز


حتی اگر به معجزه بودن شکرگذاری اعتقاد نداشته باشم، فکر کردن به مصداقهای شکرگذاری کمک میکنه حس کنم انسان بهتری هستم که درست تر می بینم و از خدایم ممنون ترم. نه به خاطر اینکه شکر کردن نعمتی را اضافه کند صرفا این کار را دنبال کنم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

هواس پرت کن

بسم ا...

خدا را هزار مرتبه شکر از روزی که اسباب کشی کرده ایم، خیلی چیزها بهتر شده.

طعم زندگی مستقل خیلی خیلی شیرین است. انقدر که صدها بار آرزو کردم از روز اول زندگی چشیده بودم و سنگ بنای خیلی چیزها درست گذاشته میشد با این استقلال. حیف که کم تجربه بودم و خانواده حبیب پر سر و زبان! 

مسئله دیگر اینکه حبیب چشمش را روی خیلی مسائل باز کرده. الان عیوب خانواده خودش که به ما خیلی ضربه زدند را کامل می بیند. از دید مالی در این خصوص عاقل تر شده. چند حرکت عقلانی هم در جهت پس گرفتن قرضهای داده شده به آنها کرد. البته هنوز خروجی ای از آنها دیده نمی شود!! اما مهم این بود که حبیب تکان خورد.

رابطه اش با خانواده من بسیاااار خوب شده. در اثر نبودن حرفهای هر روزه مادرشوهر در گوشش! استاد حاشیه سازی و دلخور شدن بابت هر حرکت بی معنا! خدا رو شکر رفتیم. حرفهای نزده خیلی دارم. میگذارم همچنان نزده بمانند. از بس دلخورم...

و مراوده ام با خانواده ام خیلی خیلی زیادتر شده و نزدیکتر شده ایم.

این روزها مرتب می گوید اگر عقل الان را داشتم بیشتر به حرفهایت گوش میکردم. از این به بعد بیشتر با تو مشورت میکنم و نظرت را بیشتر اعمال میکنم. در همه امور سر کارش و مسائل اقتصادی و همه چیز... در این سه ماه و اندی.


از این همه حرف که بگذریم، تعداد مطالب این ماهم رفته بالا.

پیداست تلاش میکنم هواس خودم را پرت کنم؟

از بس که شدیداً استرس دارم

تابستان رو به انتهاست و کارهای دانشگاهی من اکثراً مانده اند

استرس زیادتر و ناراحتی ای که 10 ماهست پنهانش کرده ام قضیه ی همین ضرر مالی و خسارت جبران ناپذیری است که کرده ایم و انقدر مشکل بزرگ است که لال شده ام! 

دوستان جان، لطفاً برایمان دعا کنید. مشکلمان حل شدنی است اگر خدا کمک کند. اگر نه، تا آخر عمر هم باید کار کنیم در جبران این خسارت! 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

آقاجون

بسم الله الرحمن الرحیم


روایت اول: غم

چهارشنبه گذشته بدترین چهارشنبه عمرم بود. 

مردی رو از دست دادیم که دیگه مثل اش توی زندگی مون تکرار نخواهد شد.

آقاجونم مهربون ترین مرد روی زمین بود.

بزرگ مرد شاعر خادم امام حسین

حافظ قرآن و شاهنامه و همه ی اشعار خودش رو هم حفظ بود.

از مهربونی اش هر چی بگم کم گفتم. یه مثالش اینکه توی این چند ماهی که دیگه خیلی مریض شده بود یکی نشنید ناله کنه، یک بار از یکی مون نخواست واسش چیزی بیاریم یا کاری بکنیم. توی کل عمرش هم همین طور بود. هیچ اذیتی برای احد الناسی نداشت. اگر ما دورش مثل پروانه نمی گشتیم، خودش هییییچ توقعی از هیچ کس نداشت. هیچ کس جز خوبی ازش سراغ نداشت. هیچ کس رو نرنجوند و برای همه خیر میخواست. بزرگ منش بود واقعاً. با اینکه از اول خیلی ثروتمند بود ولی همه اش رو بخشید و این آخری دیگه چیز خاصی نداشت.

با اینکه سه تا دختر بیشتر نداشت، اما خیلی مراسمش شلوغ بود. از بس افراد مختلف بهش ارادات داشتن. 

دلم خیلی خیلی براش تنگ میشه.

بارها و بارها تا به حال از اینکه دیگه صدای قرآن خوندنش رو نخواهم شنید، دیگه شعری برای ما نمی گه، دیگه از شاهنامه روایت نمی کنه، دیگه یه عالمه روایت جالب از همه کتابهای قدیمی که خونده برامون نمیگه و ... گریه کردم. 

روحت شاد آقاجون. 

قشنگ ترین مرگی که از نزدیک دیدم رفتن تو بود. خیلی راحت رفتی. 

راحت شدی آقاجون

دنیا واست جای خوبی نبود. با اینکه منی که سه شنبه دیده بودمت باور نمی کردم به این زودی از پیش مون بری. سبک بال رفتی آقاجون. کاش یه ذره به تو شبیه بشم. 


روایت دوم: صبر

از سه شنبه مادرم بدجور به گریه افتاد. همین گریه بهانه ای بود تا باز حالش بد بشه. من هم رسماً نابود شدم. دخترم رو مجبور شدم بزارم پیش مادرشوهرم و فقط و فقط حواسم به مادرم باشه و نزارم اینقدر بی تابی کنه. از طرفی صاحب عزا هم بودیم و به امورات مراسم هم بایست می رسیدم. دیدن پوسترهای آقاجونم کنار اشعارش و دیدن روی نازش باعث میشد منم گریه کنم. چندین بار نزدیک بود از حال برم. 

تا دیروز عصر پیش مامانم موندم ولی خودمم تحملم تموم شده بود. بایست جایی خالی میشدم تا دوباره بتونم برگردم پیش مامانم و بهش برسم.  چراش رو توی روایت سوم میگم. روایت بی شعوری.

دوستان جان لطفاً دعا کنید. هم برای مادرم هم خیلی خیلی حال خودم هم بده. دیدن مامان توی این صحنه داغونم کرده. دخترم رو الان سپردم به پدرم چون مادرم دیگه نمی تونه نگهش داره و از الان فکر اینکه شاید مجبور بشم ببرمش مهد غصه دارم کرده. دخترم یعنی چقدر طول میکشه تا به مربی مهدش عادت کنه؟ چند وقت گریه خواهد کرد؟ روایت سوم رو هم هنوز نتونستم هضم کنم وسط این غصه ها.

دعا کنید خدا بهم صبر بده. 


روایت سوم: شعور 

ج.1 و بنده از دو شهر مختلف هستیم و ایشون غیر از من دیگه با کس دیگه ای از خانواده من آشنایی نداره. بعد ایشون به همراه دو تا خواهر شوهر ها اومدن مراسم. همین طور که ما صاحبان عزا به صف بودیم اونها اومدن و به همه تسلیت میگفتن. خ شوهر 1 جلو بود باهاش سلام و احوال پرسی و تشکر کردم. بعد جاری 1 پشت سرش بود من اومدم تشکر کنم که اومدن! روشون رو برگردوندن و رفتن سراغ نفر بعدی! 

بعد به خواهر شوهر 1 گفتم این چه کاری بود جلوی جمع این کرد؟ میگه بیا وقتی نشست بهش تعارف کن! خوب به خاطر تو اومده! بنده رفتم شخصاً برای هر سه تایی شون خرما و .. بردم و مجدداً تشکر کردم و ایشون یک کلمه حرف نزدن حتی یه خدا بیامرزه نگفتن! 

بی شعوری ایشون و این رفتارشون جلوی جمع خیلی ناراحتم کرد. بعد به حبیب میگن شوهرش مجبورش کرده بیاد؟ میگه نه! خودش خواست بیاد! من نمی دونم منظورشون چی بود اون وقت؟ آزار من؟

از دست خواهر شوهر 1 هم خیلی ناراحتم که اینجوری هستن! 

بعد برگشتم دخترم رو از مادر شوهر بگیرم ببرم واسه مراسم شب پیشم باشه، میگه ببین ج.1 چه رفتار خوبی کرد بلند شد اومد مراسم پدربزرگت؟! عصبانی شدم گفتم خبر ندارین دقیقاً چه رفتاری کرد و بهشون گفتم چیکار کرد. 

و دیروز اینها با هم باز رفتند گردش و ... و میدونم که هیچ تذکری به ایشون داده نخواهد شد یا اگر تذکر بدن باز یه تهمت دیگه به من بسته میشه و اینها هم هیچی نمی گن. 

با اینکه پدر و برادرم بهم میگن بهش اهمیت نده. اینکه بارها ثابت شده شعور نداره. ولی من نمی تونم واسه این ماجرا غصه نخورم. بیشتر غصه ام هم از دست خواهر شوهرها و مادرشوهرمه که در عمل طرف اون هستن. و برای من مثال از رفتار پیامبر با ... میارن که یعنی تو هم ناراحت نشو! من پیامبر نیستم. بهشون گفتم عروس بزرگه تون خیلی وقته داره پاش رو از گلیمش فراتر میزاره و ظلم میکنه. شما وقتی چیزی نمیگین راضی هستین به این ظلم. باز هیچی نگفتن! 

دیروز از عصبانیت با حبیب دعوا کردم. گفتم حلالت نمی کنم چون وظیفه ات اینه که یه محل آسایش برای زندگی من فراهم کنی و می بینی دارن با من چه می کنن. اما به جای اینکه جایی کرایه کنی و بریم و هی مرتب یک ماه یک ماه زمان میگیری که یه ایده نشدنی رو شدنی کنی و می بینی که فقط منم که دارم داغون میشم. 

حبیب میگه ج.1 میدونه امسال سال سرنوشت ساز توئه عمداً اینطوری میکنه. میگم میدون رو مساعد دیده، شما و خانواده ات رو شناخته و میدونه میتونه بتازونه! منم از اون ناراحت نیستم. از اینکه فهمیدم چنین خانواده همسری دارم داغونم. دیگه نمی خوام ببینم شون! منو از این خونه ببر. 

و اینجاست که من و حبیب اصلاً حرف هم رو نمی فهمیم و باز بحث و دعوا....

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

به عمل کار برآید به سخن دانی نیست!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

فاصله گذاری..در زندگی مشترک

بسم الله الرحمن الرحیم


از هفته قبل استرسم در مورد کارهای تمام نشده بیشتر شد. حسنا هم باز به منوال قبل مرتب راه بردن میخواست. شاید عادت کرده بود. شاید همچنان درد داشت. 

از حبیب دلخور بودم. اما بیانش فایده ای نداشت. الان در کار انجام شده قرار داشتیم و راه پس و پیشی نمانده بود. در واقع حبیب دارد کارهایی می کند تا خانه دار شویم. اینست که هر روز تا نه شب درگیر کار است و روز تعطیل هم ندارد. 

درست است که قاعدتاً بایست خوشحال باشم که به فکر این موضوع مستقل شدن مان هست. اما راستش در این شرایط به نظرم بیشتر همراهی و کمکش را احتیاج داشتم تا یک خیز بلند مدت به امید خانه دار شدن در چندین سال آینده... با من هم مشورت نکرده خودش این کار را شروع کرد و این ناراحتم کرده. اگر پرسیده بود میگفتم کمک میخواهم و نههههههههه!! اما شاید هم من را تواناتر از چیزی که واقعا هستم می بیند. 

اما حالا غر زدنم به کارش فایده ای ندارد. وسط ماجراست و راه پس و پیش ندارد. فقط مجبورم صبر کنم. لذا غر نمی زنم ولی از درون خسته شدم از زندگی مشترکم.

علاوه بر ماجرای این کار دوم، وقتهایی هم که هست خسته تر از معمول است و آن کمکی که من انتظار دارم را نمی تواند بکند. در اندازه خودش کمک می کند البته. منتها من این انتقاد را به مادر حبیب دارم که پسرهایش را خیلی خیلی کار نکرده بار آورده است و بای دیفالت از زن شان هم انتظار دارند مثل مادرشان تر و خشک شان کنند. و مثل همه ی کار نکرده ها، با کوچکترین کاری یک عالمه خسته می شود. 

خلاصه از ماندن در خانه ی خودمان و رتق و فتق امورات حبیب به علاوه حسناداری خسته شدم. شنبه به حبیب گفتم من میروم خانه مادرم. اگر توانستند حسنا را برایم نگه دارند می مانم. من همه ی وقتی که حسنا برایم می گذاشت که در روز حداکثر  سه ساعت هم نمی شد میرفت برای غذا درست کردن، لباس شستن، اتو کردن و ...حالا خسته بودنم به کنار!! 

خلاصه رفتیم منزل پدری. شنبه حسنا سنگ تمام گذاشت و تا توانست گریه کرد! و باز راه حلهای قبل به فنا رفت! 

فقط من بودم و مادرم. 

مادرم که پاهایش درد می کرد و نمی توانست راهش ببرد. باز شدم خودم و خودم. انقدر راهش بردم که مردم!! هیچ کاری هم نشد بکنم برای مقاله ام.

ساعت دوازده شب پدرم آمد و تا ساعت دو پدرم راه برد حسنا را تا خوابید. (حبیب در این مواقع آنچنان به خواب میرود که جیغ های حسنا هم بیدارش نمی کند!!) 
حال و روز من را، پاها و کمر درد گرفته ام، اعصاب خسته و نابودم و ... را که دید گفت چطوری تحمل می کرده ای؟ قرار شد فردا باز نوبت دکتر بگیریم. 
به بابا گفتم دو ماه است به حبیب گفته ام ننو ببندد ولی نبسته. پشت گوش می اندازد. 

در پرانتز بگویم این امر چند ریشه دارد: یکی اینکه - حال هر لحظه ی من را که نمی داند. من هم خیلی اهل توضیح دادن و نالیدن زیاد نیستم. بر عکس آنها. وقتی می گویم یک جمله که حسنا امانم را بریده و تمام. انتظار دارم درک کنند. اما چون خودشان همین جمله را برای 5 دقیقه حسنا داری به کار می برند فکر می کنند من هم مثل خودشان این جمله را استفاده می کنم. خبر ندارند این یعنی واقعا بیچاره شده ام. 

دوم اینکه حبیب همانطور که گفتم زبل نیست! یعنی یک کار ساده برایش خیلی سخت است و کاری را که بایست در یک روز انجام بدهد تا جای ممکن پشت گوش می اندازد. چون همیشه مادری بوده که همه ی کارهای خانه را به دوش می کشیده. دقیقا همه را ها. یعنی مادرش مردی اس برای خودش!! همین پسرها را خیلی ضعیف کرده.

خوب حاشیه را ببندم برگردیم سر ادامه داستان :دی 

پدرم بنده خدا فردایش کامل وقت گذاشت و صبح چند مرتبه رفت وسایل خرید و آورد و کل عصر وقت برد تا ننو بست.

یک ماه بود به حبیب می گفتم میخواهم پرستار بیاورم برای حسنا و موافقت نمی کرد. میگفت خواهر2 را بگوییم تا درآمد هم داشته باشد! ولی من مخالف بودم چون یک بچه 20 ماهه و یکی 3.5 ساله دارد که هر دوتایی تهدیدی برای سلامت حسنا هستند. یکی باید این دوتا را بپاد!! ولی حبیب از همه جا بی خبر قبول نداشت و میگفت دوست ندارم پرستار بیاید سر زندگی ام!

اما پدرم قربانش بروم تا حال من را دید و دید که مادرم نمی تواند و باز همه چیز با خودم است و کارهایم مانده، عصر فردا رفت سراغ گرفتن پرستار. راستش به حبیب هم دیگر نگفتم. عصبانی بودم. اینکه واقعا چرا به فکر من نیست؟ چرا اینقدر خوش خیال است و همه ی سختی های بچه داری افتاده دوشم؟ گفتم کار خودم را می کنم. به حبیب هم مربوط نیست!! 

هماهنگی های پرستار را کردیم.

از یکشنبه حسنا هم ننو دار بود هم  مادرم جوشانده خاکشیر دوبار در روز هر بار 4 قاشق مرباخوری به خوردش داد و اصلا این بچه خوب شده انگار.

اینها را برای گلبهار عزیز نوشتم.

تا مثل من 4 ماه تمام سختی نکشی. 

البته راه حل ها را دوستان 2 ماه پیش پیش پایم گذاشتند ولی با این اوصاف زندگی ام می دانید که از خانه بیرون نمی توانستم بروم. و حبیب هم آنطوری...

و هفته ای یکبار هم فقط شبها چندساعت بعد از آمدن حبیب سر میزدیم به خانواده ام.

خانواده حبیب هم که حال و روزم را بهتر می دانستند انقدری دلسوز نبودند. چندین بار گفته ام منتظرم حبیب ننو ببندد ولی یکبار نگفتند برادرشوهرم که در خانه است همیشه، برود وسایل بخرد و بیاید این کار را بکند.

قربان پدر و مادر که همیشه تحت هر شرایطی بهترین اند.

حتی وقتی اینقدر بیمار و درگیر مشکلات زندگی خودشان هستند از همه کس دلسوز ترند. 


نتیجه ماجرا:

1- به حبیب اولتیماتوم داده ام تا ننو نبندد برنمی گردم. 

2- یک مدت بهتر است همه ی چیزهایش فراهم نباشد بلکه قدرم را بیشتر بداند.

3- اصلا در هر دوره ی زندگی یک دوره دوری تجویز می شود. !!! :دی

4- هیییعییی یادش بخیر دوران عقد....

 چه حرفهای عاشقانه ای... هیعیییی 

آخرش می شود این که دوری تجویز کنم!! 

5- از هر گونه انتقاد و پیشنهاد در حوزه ی همسرداری استقبال می کنیم. فعلا که با شکست مواجه شدیم.

پ.ن: امروز بعد سه روز دوری خبر داده رول پلاک خریده! مانده امانت گرفتن دریل و ... 

راستش باز دنبال بهانه ای هستم این دوری را بیشتر و طولانی تر کنم. خیلی دلخورم از دست حبیب. دوست دارم بیشتر دور بمانم.


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

ایده هایی برای سورپرایز کردن همسر

بسم الله الرحمن الرحیم

سالگرد ازدواج مون و تولد حبیب نزدیکه و دنبال ایده برای سورپرایز کردن حبیب هستم. 

ممنون میشم اگر ایده ی خوبی دارین بهم بگین. 

امسال شکر خدا مثل پارسال نیست که مشکل مالی حااد وجود داشته باشه و الان یه وامی گرفتیم که از اون می تونم کلا به میزان دلخواه!!! خرج کنم. 

نگران به باد دادن برنامه های حبیب برای وام هم نباشید :دی اینم خودش یه سورپرایزه!!  آیکن محبوب بدجنس.!!


ایده های هنوز عملی نشده فعلی:

1- از اونجایی که حبیب بسیار شیرینی دوست داره، و بنده بسیار در این دو سال متبحر شدم در درست کردن کیک و دسر، حتما این کارو انجام میدم. مونده انتخاب یه نوع کیک و دسر جدید و نوع تزئین شون که جذاب باشه. برای تزیین هنوز هیچ ایده ای ندارم. 

برای غذای شام سالگرد هم بایست یه فکری کنم. منتها چون دیگه توانایی بدنی ام خیلی کم شده احتمالا یکیش رو سفارش بدم بیرون. حالا یا کیک رو و یا شام رو. 

2- تزیین خونه که خوب با این شکم خیلی نمیشه انجام داد و در حد وسع انجامش میدم وسایل تزئیینی هم به منتها توی خونه داریم.

3- نیازهای حبیب یه کفش ورزشی هستش که مجبورم بهش بگم بیا با هم بریم خرید. متاسفانه نمیشه تنهایی بخرم. ممکنه سایز نشه. ضمن اینکه این روزها کلا روی بیرون رفتن من حساسه و حتما بایست باهام باشه. نمیشه بپیچونمش تنهایی برم خرید. 

4- نیاز دیگه جفت مون یک عدد دوربین عکس برداری هسنتش که این رو برای تولد دخترم میخوایم:دی. متاسفانه من سررشته ای هم از عکاسی حرفه ای ندارم و اینم بایست واگذار کنم به خود حبیب که از دوستاش که حرفه ای هستن مدل و ... رو بپرسه. اگر کسی اینجا بتونه راهنمایی ام کنه که چی بخرم از سری دوربین های نیمه حرفه ای توی رنج قیمت زیر 2 تومان، که عالیه و همین هم سورپرایزه. میتونم از دیجی کالا بخرم و بیرون رفتن نخواد و چون سر حبیب این روزها خیلی شلوغه و نمی تونه سرچ کنه و ... مسلما خیلی خوشحال میشه. 

5- ما هنوز هیچ عکس چاپ شده آتلیه ای نداریم. به دلیل غیرت حبیب جان که کلا از عکاس مراسم در همان لحظه رم رو گرفتن و گفتن خودشون میرن چاپ می کنن با دستگاه دوست شون. که خوب قرار بود برن فوتوشاپ یاد بگیرن و کار با دستگاه دوست شون و ... که هنوز بعد دو سال محقق نشده.  خودم یه عالمه قاب عکس و .. توی خونه دارم. از مزایای اینکه هی ما تقدیرنامه از این ور اون ور گرفتیم و فقط قابهاش رو نگه داشتیم :دی میخوام با پرینتر خونه هم چند تا از عکسا رو سیاه سفید چاپ کنم بهش تقدیم کنم. 


بعدا نوشت ها:


6-برای سالگرد عقدمون یه پاورپوینت درست کردم که نشد همسری ببینه. قرار بود روش صدا بگذارم و به فیلم تبدیلش کنم که چون خیلی زمان برد نرسیدم کاملش کنم. حالا بایست همون رو کامل کنم بهش تقدیم کنم. 

7- پست کردن کادو ها یا نامه به محل کار حبیب بسیااار ذوق زده اش میکنه. جلوی همکاراش مطمئنم کلی خوشحال میشه. 

8-میخوام دوباره خونه مون مد شاد داشته باشه. چند وقتیه هر دو درگیر بودیم شدیدا و خیلی خسته ی فکری هستیم.

 جمعه 14 اسفند هر دو گریه کردیم. گریه های شدید...

شاید بگین خلم ولی ترس از زایمان انقدر در من شدیده که حتی فکر می کنم ممکنه سر زایمان برم!! حرفهایی بود که نمی خواستم اگر توی پروسه زایمان زنده نموندم با خودم به گور ببرم. یه سری حقایقی هست در مورد بیماری مادرم که تازه فهمیدم. حقیقت تلخی که ممکنه حتی من که این بیماری رو ندارم، خدای نکرده ژن این مشکل رو من ناخواسته به دخترم انتقال داده باشم.

ژن خفته و ژن فعال....

کل قضیه اش این بوده و من بی خبر از همه جا نمی دونستم. چقدر از خودم عصبانی بودم. چقدر خنگ بودم که نمی دانستم. 

 این باعث شده بود چند روز گذشته حال خوشی نداشته باشم. خیلی گریه کردم. دخترم رو نذر خانوم فاطمه زهرا کردم. ولی خودم هم مقصر بودم. بایست میدونستم. کم کاری خودم بوده. انقدر حالم بد بود که میگفتم کاش اصلا ازدواج نمی کردم. کاش زودتر اینها رو میدونستم. کاش بچه دار نمی شدم. اینها رو حبیب بایست میدونست ولی روی گفتنش رو نداشتم. شرمنده اش بودم. فقط آدرس مستند رو براش نوشتم و اینکه این مشکل کاملا راه حل داره و ناامید نباشه و دخترم رو دست اون سپردم و یه سری توصیه ها و تجربه ها و ... 

روی گفتن حضوری اینها رو نداشتم. 

قضیه اش رو توی وصیت نامه نوشتم و مهر و موم کردم و توی دفتر زندگی مون گذاشتم. فقط به حبیب گفتم یه وصیت نامه نوشتم و تا وقتی زنده هستم بازش نکنه. فقط بدونه کجاست. حبیب آی گریه کرد آی گریه کرد با اینکه نمی دونست چی توشه. تا آخرش مجبور شدم بگم منظورم چیه و این حرفا به این معنی نیست که من از زندگی باهاش خسته شدم. بلکه بر عکس. هر روز بیشتر دوستش دارم. بلکه یه چیزهایی هست که بهش نگفتم و الان نمی تونم بگم. ولی تا ابد نمی شه نگفته بمونه. 

آخرش انقدر حبیب گریه کرد کل شب رو که مجبور شدم ماجرای بالا رو بهش بگم. اینکه چرا به مرگ هم فکر کردم یه دلیلش ترس شدید از زایمانه که تا حالا بهش نگفته بودم. دومیش شاید واسه اینه که یه جورایی خسته ام. ولی نه خسته از اون. خسته از اینکه نمی تونم کاری واسه خانواده ام بکنم. از خودم ناراحتم. از اینکه ممکنه دخترم رو مبتلا کرده باشم ناراحتم و خودم رو نمی تونم ببخشم. اینکه این مدت ناراحت بودم اصلا مشکل اون نبوده. دقیق گفتم که وقتی برادرم بهم میگه کاش بمیرم دنیا تو سرم خراب میشه. حتی وقتی با تو خوشبختم این خوشبختی برام فقط عذاب وجدان قداره که چرا من خوشبختم و انها هر روز زجر می کشند. بعد باهاش درد دل کردم و گفتم منظورم از اینکه کاش ازدواج نکرده بودم این نیست که تو خوب نیستی. تو بهترین شوهری برای من. اما من بهترین همسر برای تو نیستم. که حبیب نمی زاشت این حرفا رو بزنم. 

که میگفت من واسش بهترین بودم. 

گفتم به مرگ فکر کردم نه اینکه آرزوی مرگ رو بکنم. بهش گفتم که من چهارماه قبل از اینکه تو به خواستگاریم بیای آرزوی مرگ می کردم هر روز. بعد از اون توی این نزدیک سه سال، هیچ وقت چنین آرزویی نکردم. الانم نکردم. الان فقط به این فکر کردم که احتمالش صفر نیست. دیروز که داشتم وسایل رفتن به بیمارستان رو آماده میکردم یه نگاهی به خونه انداختم و گفتم بهتره مرتب نگهش دارم. ممکنه کسی بخواد بیاد چیزی برداره و من نباشم. مرتب نباشه خیلی زشته. شایدم بر نگردم از بیمارستان. بگذار همه ی کارهام رو الان بکنم و آماده باشم. بعد فکر کردم  راست راستی اگر بمیرم، نامردیه که حبیب یه سری چیزها رو ندونه.یکیش مثلا آدرس وبلاگم بود. میخواستم به دخترم بده. یکیش این بود که بهش گفته بودم حتما حتما واسه دخترم مادر بیاره. و نوشته بودم چه خصوصیت هایی داشته باشه اون مادر و ... یکیش این بود که چیکار کنه مردنم اوضاع مادرم  رو بدتر نکنه و یه سری سفارشهای اینطوری که اگر نمی گفتم نمی شد. 

برای همین فکر کردم بگذار واسش بنویسم.  بعدش هم گفتم شاید پیداش نکنه بگذار بهش بگم کجا گذاشتم. ولی فکر نمی کردم واکنش حبیب اینقدر زیاد باشه. 

تمامی شب رو از اول شب تا ساعت 11، من و حبیب به پای هم گریه کردیم. اشک و نوازش. اشک و آغوش. اشک و بوسه. اشک و بغض و حرفهای عاشقانه. اینکه طاقت دوری هم رو نداریم. اینکه حبیب ازم گله می کرد که چرا اینقدر دلش رو می شکونم. 

از حبیب معذرت خواهی کردم که باعث شدم بد برداشت کنه و به خودش بگیره. بابت همه وقتهایی که سال اول زندگی قاطی میکردم و میگفتم من اشتباه کردم باهات ازدواج کردم معذرت خواهی کردم. بهش گفتم من همیشه توی فکرم نهادینه شده بود که نمی تونم خوشبخت باشم. برای همین خیلی عجولانه تا یه چیزی میشد فکر میکردم آره. من اشتباه کردم. من بدبخت شدم! در صورتی که تو رو درست نشناخته بودم. 

ولی سال دوم زندگی یکبار هم این حرف رو نزدم. از وقتی دیگه کامل شناختمت، دیگه عجولانه قضاوتت نمی کنم. میدونم من با هیچ کس بیشتر از تو خوشبخت نمی شدم. ولی خوب همون اشتباهات سال اول بدجور روی حبیب تاثیر گذاشته و باز با گفتن حرف وصیت نامه فکر کرده من منظورم مثل همون سال اوله، و انقدر گریه کرد که چونه هاش می لرزید. منم از گریه هاش، گریه امونم نمی داد.

گاهی آدم توی عصبانیت حرفهایی میزنه که تا عمق وجود طرف مقابل می شینه. این حرفهای یک لحظه ای که من سال اول می زدم و بعدش هم زود پشیمون میشدم و پس می گرفتم بدجور در حبیب تاثیر گذاشته. کاش عاقل تر بودم. گرچه تعداد شون از انگشتای یه دست هم کمتره. یعنی دو بار فکر کنم کلا گفته باشم. ولی حبیب همش توی ذهنش هست اینها. خودم فراموش کردم ولی اون نه.

ازش حلالیت گرفتم و قول دادم دیگه هیچ وقت چنین حرفهایی از من نشنوه. فقط فراموش کنه من نادون سال اول زندگی چقدر زود ازش ناامید میشدم.

اینو گفتم که بدونین الان حال جفت مون خیلی خیلی اشکی بودیم و نیاز داریم که بعد عمری بساط پایکوبی راه بندازیم تا فراموش کنیم. حالا نه اینکه جفت مون هم بلدیم:دی باعث میشه هی به هم بخندیم و خوش بگذره و شبش هم رویایی بشه. 

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

عذاب وجدان بیهوده

بسم الله الرحمن الرحیم


آمدم یکی از ضعف هایم را بنویسم و بروم. 

باشد که راه حلی برایش پیدا کنم. 


بهانه نوشتنش هم همین مهمانی آخر است که کل مهمانی غصه دار بودم وقتی خانواده شوهرم و خانواده خودم را در کنار هم میدیدم و ناخودآگاه مقایسه می کردم. خانواده شوهرم به منتهاااا شاد و به قول ما حتی الکی خوش که راحت می خندند و زندگی خوش و راحتی دارند. 

در همان لحظه میدانستم  چقدر خانواده خودم غمگینند. مادرم حالش خوب نیست و در خانه است و پدر چقدر حرص خورده تا توانسته تنها با یکی از برادرها بیاید و چقدر الان به خودش فشار می آورد در جمع بحثهای جمع را دنبال کند در حالی که هیچ دل و دماغ ندارد. 

آن شب از شدت غم تا خود صبح خوابم نبرد. تصویر پدرم بغضی ام کرده بود. از ناراحتی او انگار نفس هم نمی توانستم بکشم. 

صبح با قیافه ای داغون بلند شدم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم غیر از اینکه برم خونه پیش مادرم. رفتم تا شاید کاری کنم. 

ولی رفتن همانا .. حرص خوردن زیاد همانا .. و آب از آب تکان نخوردن همانا. 

متاسفانه به هیچ شیوه ای نمی شود تغییری ایجاد کرد. 


حداقل در وسط بیماری مادرم که یک مشکل "نه به همه چیز" هم پیدا می کند و کلا اگر بخواهی کاری کنی خودت داغون میشی.

حداقل بهتر است حل مشکل وقتی باشد که بیماری اوج نگرفته. 

بارها و بارها من این را امتحان کرده ام که نمی شود. با هزاران راه حل. 

ولی آخرش باز انگار یادم می رود راه های رفته را. و باز یک عذاب وجدان بی نهایت شدید سراغم می آید و زندگی خودم را هم مختل می کند. همان عذاب وجدانی که انقدر شدید بود که هر وقت تهران بودم و می فهمیدم مادرم به هم ریخته است و االان پدرم و برادرها در وضع خوبی نیستند، من هم به هم می ریختم. نمی توانستم زندگی خوب در تهران را تحمل کنم و هیییچ کاری نمی توانستم بکنم مگر اینکه برگردم. حالا وسط درس و امتحانات باشد، هرچه....

مشکل مادر یک راه حل بلند مدت میخواهد. راه حلی با همراهی کل خانواده. متاسفانه این همراهی هنوز هم حاصل نشده است. همه انقدر خسته اند که در برابر هر راه حلی ناامیدانه مقاومت می کنند. 

بایست بدون عذاب وجدان این روزها را طی کنم و دوباره به سوی راه حل های بلند مدت قدم بردارم. 

بایست اجازه ندهم دوباره احساساتی شوم و تصمیم های مبتنی بر صرف احساس بگیرم و فقط وقت خودم را تلف کنم و به افسردگی بکشانم خودم را. 

بایست اجازه دهم فاز بیماری که ممکن است تا انتهای فروردین طول بکشد، تمام شود بعد سر حوصله دوباره با تک تک اعضا حرف بزنم. 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

نگاه از بالاتر

بسم الله

بعد از اینکه پست قبل رو در اوج ناراحتی نوشتم،

بعد از اینکه شما دوستان خوبم اینقدر باهام همدلی کردین. خیلی خیلی اروم شدم. شاید هنوزم راه حل پیدا نکرده باشم، ولی همین که حرفهام رو زدم و همه اش توی دلم نموند باعث شد تخلیه بشم و بتونم بهتر به ماجرا نگاه کنم نه مثل کسی که به بن بست رسیده. 

از همگی شما بی نهایت ممنونم. خیر ببینین الهههییی

گاهی یک فکر وقتی فقط در سر آدمه خیلی ناراحت کننده تر از وقتیه که بیان میشه. 

الان که حالم خوبه شکر خدا، یه حاشیه بگم در این مورد که چقدر همه ی فامیل همسری منتظر این سیسمونی برون ما هستن!! :دی 


راستش این سیسمونی دخملی ما از ماه ششم روند تهیه اش شروع شد. من که از زایمان زودرس می ترسیدم ابتدای ماه ششم تا انتهایش وسایل دخترم را خریدم. یکبار که رفتیم شهری که برای دکترم انجا می روم مادرم را هم بردیم و غالب خریدش را یک روزه تمام کردیم. چون با حبیب رفتیم خانواده اش می دانستند و می پرسیدند که تمام شد خرید یا نه که بعد از اینکه ناقصی ها را هم طی هفته های بعد گرفتم گفتم بله هر چه به نظرم ضروری بود را گرفتیم. فقط مانده تخت و کمد. خلاصه می گفتن زودتر به ما بگین که ما کادوهامون رو گرفته باشیم، هماهنگ کرده باشیم آخر هفته رو و ... 


برای تخت و کمد هم پروسه اش رو از انتهای ماه ششم شروع کردیم.  بعد این یک بام و دوهوایی که من راه انداختم سر اینکه میخواستم قیمت آن خیلی به صرفه تمام شود و به پدرم فشار نیاید و ضمن اینکه این مدلهای بی کیفیت را هم نمی پسندیدم منجر به این شد که نهایتا تخت و کمد و .. رو از این برندها نخریم بلکه به فکر ساختنش بیفتیم. 

اول سراغ چند جا رفتیم که سفارش ساخت قبول می کردند. قیمت شان منصفانه تر بود. منتها در نهایت دوست حبیب پیشنهاد داد که خودش برامون بسازه و هزینه ای هم نگیره چون حبیب قبلا براش خیلی مرام گذاشته بود. البته بنده خدا کار اصلی اش این نیست ولی برای خودشون چند موردی تک و توک ساخته بود. پروسه ای که گفته بود یک هفته ای تموم میشه یک ماه و نیم زمان برد :دی، چون حبیب و اون هر دو وقت نداشتن و پنج شنبه جمعه ها و یا شب ها وقت میگذاشتن واسش، و خیلی موارد به خاطر وارد نبودن، یک کار رو عین پت و مت انجام میدان:دی

اونم چون کارگاه نداشتن اینجانب فرشهای هال و جمع کرده بودم و وسط هال خودمون ساختنش و بعد انتقال دادن به اتاق. کل این یک ماه و نیم همه ی فامیل شوهر که در رفت و آمد به خانه مادر شوهر بودن در جریان قرار گرفتن که ما داریم تخت و .. می سازیم و هی گفتن پس کی تموم میشه؟ رسمه که ماه هفتم سیسمونی بیارن و دیر نشه یه وقت و ...  ما نیز خاطرات پت و مت بازیهای حبیب و دوستش که هر بار چیکار می کردن که تموم نمیشد رو تعریف می نمودیم که با چه اعتماد به نفسی گفته بودند یک هفته ای!.

دو هفته قبل جمعه بالاخره کلیات ساخت تموم شد در حالی که بنده وارد ماه هشتم شده بودم. مادر شوهرم گفت که حالا که تمام شده لابد مادرت سیسمونی می آره. منم میخواستم زودتر از فکر سیسمونی بیام بیرون به کارهام برسم. وسط هفته با پدرم هماهنگ کردم و گفته بود  همین هفته می آوریم. ولی آخر هفته که زنگ زدم به مادرم و از حرف زدنش فهمیدم به هم ریخته. لذا آن هفته را پیچاندیم که نه کار ساخت کاملا تمام نشده و یک سری خرده کاری مانده. راستش درست است یک سری خرده کاری مانده بود ولی اگر میخواستیم چند ساعته تمام بود. ضمن اینکه گفتم من بایست به یک خانم کمکی بگویم آخر هفته بیاید خانه را یک تکان اساسی بدهد بعد دعوت بگیرم و پنج شنبه جمعه را اینچنین خودمان را مشغول نشان دادیم که فعلا اصلا وقت نداریم! خانه خیلی کثیف است!! 

آن هفته گذشت با این استرس که خدا کند مادرم تا هفته بعد بهتر شده باشد. 

اما نشد. 

پنج شنبه جمعه گذشته (دیروز و پریروز) را گفتیم نشد به این دلیل که همسرم رفته است شهرستان. گرچه حبیب خارج از برنامه مان جمعه برگشت و مادر شوهرم اصرار و اصرار که تا دهه فاطمیه شروع نشده است، بیاورید و  همین امروز... ولی خوب توجیه کردم که مادرجان ما دهه فاطمیه شیعه را فقط ملاک قرار دادیم. هفته بعد را دهه فاطمیه حساب نمی کنیم! 

چون قرار است مهمانی بدهیم و حبیب نبود تا برود خریدهای مهمانی را انجام دهد نشد! 

خلاصه آخر هفته گذشته را پیچاندیم رفت. 

اما آخر هفته ی جاری را نمی دانم چه پیش خواهد آمد. در هر صورت بایست این سیسمونی پر ماجرا انتقال داده شود با توجه به ایام فاطمیه که مادر همسرجان رویش بسیار حساس می باشد. 

با حبیب دلواپسی هایم را گفتم. گفتم شاید مادرم هفته آینده هم خوب نشده باشد. همین که درکم می کند. همین که سرکوفت نمی زند. همین که وقتی می بیند من در خانه پدری بغضی و اشکی ام و عکس العملش اینست که فقط سعی می کند من را بخنداند. اینها یک دنیا برایم ارزش دارند. 

راستی مردها جقدر ماجراها را ساده تر می بینند.

 خوش به حالشان.

به قول حبیب فوق فوقش هفته آینده می گوییم مادرم مریض است بدون اینکه توضیح بدهیم چه کسالتی دارد و بدون حضور مادرم، مراسم را برگزار می کنیم. برای کارهای مهمانی و ... هم غذا را از بیرون میشود گرفت و اینکه زنگ بزنم به این موسسات نیروی کمکی برایم بفرستند که نیاز نباشد با خواهر شوهری کسی هماهنگ کنم بیاید کمکم. البته شاید خودشان زودتر برسانند خودشان را برای کمک. ولی اینکه من درخواست نکنم برایم بسیار مهم میباشد! چون به رسم آنها این یک مهمانی است که خانواده دختر می گیرد و خانواده پسر را دعوت می کند. 

دیگر فکر کردن بیشتر به این ماجرا درست نیست. کار بیشتری از دستم بر نمی آید. 

 

پ.ن1: 

در مورد اینکه ساخت بهتره یا خرید سرویس خواب، بایست بگم زمانبر شد این پروسه و من که هر شب بایست بساط شام در حد مهمون رو فراهم میکردم هم سختم شد ولی هم از نظر مالی برامون خرج کمتری برداشت و هم اینکه خیلی خاطره شیرینی شد. ضمن اینکه کاردستی حبیب برای دخترمون هم محسوب میشه و خودش بی نهایت ذوقش رو میکنه. البته خودشون ایده دادن و یه چیز تکی شد و از نظر من هم از همه سرویسهای دیگه قشنگ تره. از یه جهت دیگه هم خوب شد که حبیب هم کار با mdf رو یاد گرفت. الان اگر روزی روزگاری صاحب خونه بشیم، میتونیم خیلی صرفه جویی کنیم. سال اول زندگی که تجربه نداشتیم یک کمد فوق العاده ساده برای هال ساختن که بهمون قیمت رو 1 میلیون دادن. الان حبیب خودش میتونه دقیقا  همون رو با 250 تومان مصالح به سرانجام برسونه. و دیگه برای خونه خودمون حتی اگر خودمون MDF هاش نسازیم، حداقلش اینه که به همه چم و خم کار آگاه شدیم و نمیزاریم کلاه قبلی سرمون بره. 


پ.ن2: 

در حاشیه در مورد تخت و کمد بگم که حبیب مهربونم آخر ساختش گفت که چون پدر من خیلی باهاش توی دوران عقد کنار اومده (خیلی خیلی زیاد ها) اونم میخواد بر خلاف رسم خانواده اش، خودش هزینه این رو پرداخت کنه و الان اون هوای پدرم رو داشته باشه. اگر هم خانواده اش پرسیدن بگه که پدرم پرداخت کرده. در مورد خرید وسایل و .. هم من سعی کردم بسیار بسیار محدود خرید کنم و هیییییچ فشاری به پدرم نیارم. تمرین هم کردم که زبونم رو درازتر بنمایم و از این کم رویی و حرف نزدن فاصله بگیرم. اگر گفتن چرا فلان وسیله رو نخریدی و ... دلایل منطقی برای نخریدنش رو ذکر کنم و اصلا گوشم بدهکار حرفهای خاله زنکی نباشه. چند مورد هم جلو جلو توضیحات دادم که بدونن و روز سیسمونی شوکه نشن با دیدن خریدهای من :دی 
 در عین اینکه پدرم بنده خدا واقعا 10 میلیون پس اندازش رو اورد و گفت هر چی لازمه بخر. ((در حاشیه اینکه من سعی کردم هیچیش خرج نشه و دوباره بره توی حساب پس انداز)) ولی من خودم لازم نمی دونستم و ... 

پ.ن3:
عجب رسم مزخرفی است دیدن این سیسمونی. دقیقا به مزخرفی دیدن جهیزیه. 
یعنی اگر از اول میدانستم قرار است اینقدر به سختی بیفتم از اول می گفتم ما رسم نداریم کسی بیاید ببیند و از کسی هم توقع کادو نداریم و تمام! منتها کف دست مبارک را بو نکرده بودم که ببینم اینطوری میشود. فکر میکردم خوب می آیند می بینند دیگر. من که برای دیدنشان خودم را به سختی نمی اندازم. همان خریدی که بایست بکنم را می کنم. البته راستش اگر نمی امدند ببینند، فقط خرید دو سه ماه اول را میکردم. نه اینکه وسایل ضروری تا چند وقت جلوتر را بخرم! 
ضمن اینکه برای جهیزیه هم به راستی چیزی را به صرف چشم و هم چشمی نخریدم. شکر خدا این یک خصیصه در من نیست. و تا مدتها که جاری محترم هی پز وسایلش را میداد و مقایسه میکرد مستقیم با بنده. بنده به ... دایورت می کردم و یک ذره هم ناراحتم نمی کرد. بلکه در دلم خنده ام میگرفت که آدمی می تواند چقدر بچه و کوچک باشد که اینها بشود دغدغه اش. در مورد اینکه مارک فلان چیزت چیست و مال من چیست و قیمت فلان وسیله من بهمان است و ...!! خنده ام می گرفت و حرفی در جوابش نمی زدم. میگذاشتم خوش باشد! 

برای سیسمونی هم فکر میکردم خوب می آیند می بینند دیگر مثل همان جهیزیه. فقط در مورد نحوه ی این آمدن دیدن، از مدتها قبل که مادرم خوب بود، قرار بود رسم مهمانی زنانه عصرونه را تغییر دهم به اینکه شب بیایند همگی شام. به چند دلیل: یکی اینکه چند وقت است مهمانی نداده ایم به دلیل بیماریهای من و خانواده همسر، یعنی جاری 1، خواهر شوهر 2 هر کدام دو بار ما را دعوت کرده اند و خواهر شوهر 1 هم یکبار و درست است کسی از من در این شرایط انتظار ندارد ولی چون بعد از تولد دخترم هم تا مدتی نمی توانم مهمانی بدهم و آنها هم عید به رسم همیشه ما را دعوت خواهند کرد، شرمنده می شوم. خودم نمی توانم تحمل کنم این همه مدت مهمانی ندادن را.   دلیل دوم اینکه: غالب فامیل شوهرم را زنها و بچه ها تشکیل میدهند و نبود مردها فرق خاصی در تعداد جمعیت ایجاد نمی کند:دی و ضمن اینکه از فامیل خودم برادرها و پدرم را هم میخواستم باشند. خواهر هم که نداریم. کس دیگری را هم از طرف خانواده ما قرار نبود دعوت کنیم. 
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب