۱۵ مطلب با موضوع «من و خانواده پدری» ثبت شده است

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

برادرها

چهارشنبه شب برادر سومی کمردرد شدید گرفته. فقط چهاردست و پا میتواند راه برود! بابا توانست برای فردا نوبت ام ار ای و دکتر بگیرد. بعد سفر پیاده کربلایی که گفتیم نرو. هم مادر را مریض میکنی از استرس هم خودت را. گوش نکرد.

دیروز فیزیوتراپی صبحم را کنسل کردم و از صبح تا شب رفتم منزل شان. مادر بدتر شده. حتی نمی تواند غذایی را که پختم بکشد. کمر من هم مرتب درد می گیرد. تا جایی که شد به سومی رسیدم با یک عالمه بد و بیراه که نثارش کردم! هر دو دلیلی که گفتم نرود محقق شد!!

 برادر دومی امروز از اولی قهر کرده سر چیزی بی ربط و میخواهد از شهرستان برگردد برای همیشه. برادر اولی ام زنگ زد و چقدر غصه دار بود‌. اخر نتوانستیم کاری کنیم دومی سر عقل بیاید. نمیدانم چه کنم. دومی خیلی اولی را اذیت میکند. برگردد با پدر و مادر سازگار نیست. دلم خیلی برای برادر اولی ام سوخت. عین پدر هوای دومی را داشت و حالا دستمزدش را داد!!. کی اینها بزرگ می شوند؟ 

خدایا کم مانده دیوانه بشوم از دست اینها. مادرم هم روی دستم افتاده.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

طوطی

به شدت به یک طوطی نیازمندیم!

که این ویژگی ها رو داشته باشه

بشه بهش یادداد که هر روز یک سری جمله رو یادآوری کنه!

و ضمنا اصلا مغز و احساس هم نداشته باشه که از کاری که ممکنه ثمر نده یا دیر ثمر بده خسته بشه یا خودش هم اعصابش به هم بریزه.


اینو برای مادرم میخوام!

که هر روز برای هر اتفاق چیز کوچیکی، بتونه براش بره منبر و خوبی های زندگی رو نشونش بده و بگه پاشه و یه تلاشی خودش بکنه به جای غر زدن و به زمین و زمان گیر دادن!


 پ.ن: اگر بهم نخندین، میخوام یه مدت همچین طرحی رو اجرا کنم! روی ساعت موبایل آلارم بزارم با صدای خودم که در ساعات مختلف روز حرفهای مشخص و ثابتی رو به مادرم یادآوری کنه!

عصبانی ام و مستاصل...

از ایده های مشابه، استقبال میشه!


بعدا نوشت: مادر اصلا استقبال نکرد. به شدت بدش امد. گفت نمیخواهد ساعت ۸.۳۰ این صدا به همش بریزد. ظهر صدای دیگری، شب صدای دیگری. با اینکه همه صدای من و دخمل بود و قربان صدقه. 


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

شکر

چطور میشه مادر من رو راضی نگه داشت؟

حواب: هیچ وقت و هیچ جوره

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

رضایت مادر

بسم ا...


مدتهاست به خودم یادآوری میکنم که چیزی بنویسم


برای اینکه یادم بماند بعدها این روزها چطور گذشت


اما دست و دلم به نوشتن نمی رود.


حال دلم خوب نیست


آمدم یک مکالمه عجیب را بنویسم. باشد که کمی فکر کردن باعث شود از سردرگمی نجات پیدا کنم


++ مادر پشت سر همه ما بچه ها، همه جا پیش غریبه و آشنا، حرفهایی را می زند که خیلی خیلی حرص میخوریم. اصلا درک نمی کنم چطور یک مادر میتواند اینطور بکند با بچه های خودش.

حبیب: مادرت از هیچ کدام تان راضی نیست. برای همین است که به هر ننه قمری که می رسد حرفهایی را می زند که نباید. که هیچ مادری عیب و ایرادهای بچه خودش را به هزاران نفر نمی گوید. بگذار حرفهایش را بزند ولو همه شان اشتباه باشد. سنگ صبورش باش تا نرود پیش هر کس و ناکسی حرف بزند.

اصلاً شاید برای همین است که اینهمه همه مان در زندگی مشکل داریم....

با اینکه با حرفش به فکر فرو رفته ام اما همچنان حق به جانبم. هیچ وقت مادرم را به خاطر کارهایش نبخشیده ام. همین طور پدرم را. به خاطر مرافعه های هر روزه شان با هم. این نبخشیدن نمی گذارد کمی مهربان تر باشم. هیچ وقت سنگ صبور مادرم نبوده ام :(..


پ.ن.1: این روزها نه های زیادی می شنوم. از خواستگاری رفتن برای برادر، مشکلات زیاد در تغییر شغلی مناسب برای برادر بزرگ، مشکل کمر برادر کوچک، مشکل کار برادر وسطی که هر تلاشی می کنم بی نتیجه است، جنگ هر روز و هر لحظه ای پدر و مادر با هم! تشدید بیماری مادرم، مقاله ها مقاله ها، و همه فشارهایی که روی من هست و همه اش را حبیب در اثر یک چیز می داند. عدم رضایت مادر از همه مان 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

96 ای که گذشت

بسم ا... الرحمن الرحیم


یکی از کارهای خوبی که کرده ام همین نوشتن بوده است.


برای برگشتن و نگریستن به خود


از دوردست تر


از دید دیگری


از بعد از گذر چند ماه و سال حتی


و پیدا کردن شناخت بهتری از خود به این واسطه


یکی از کارهایی که دوست دارم ادامه بدهم همین نوشتن است. 


96 هم با همه پستی ها و بلندی هایش گذشت


عکسهای تولد پارسال دخترم را که نگاه میکنم مثل خواب می ماند.

 چقدر دخترم کوچولو و خواستنی بوده. چقدر روز تولدش به خودم و او سخت گرفتم. به همه خوش گذشت غیر من و دخترم که خیلی اذیت شدیم. 

کاش امسال یاد بگیرم همان قدر که به بقیه اهمیت میدهم قدری هم به آسایش و آرامش خودم فکر کنم و اینقدر سخت نگیرم به خودم.


+ مادرم... مادرم در عکسهای پارسال همین موقعها می خندید و شاد بود. الان چه؟ خیلی خیلی مدت طولانی شد امسال و خوب نشده. اوایل اردیبهشت هم مراسم سالگرد پدربزرگم را داریم که مطمئنا باز باعث بد شدن حالش خواهد شد..... آخ.. چقدر این موضوع ناراحتم می کند.


فروردین:

یادم هست پارسال را با غصه شروع کردم. بابت حرف ها و برخوردهای خانواده همسر. و هنوز باورم نمی شود چطور توانستم کل روح و روانم را بابت این موضوعات به هم بریزم. چرا اینقدر باور کردن این موضوع و پذیرفتن تصویر جدید از انها برایم سخت بود؟ 

الان خیلی بهترم. پذیرفته ام که تصور قبلی ام کاملاً اشتباه بوده است و با تصویر جدید هم تا حد زیادی کنار آمده ام. 

میگویم تا حد زیاد و نمی گویم کاملاً. چون هنوز دوست دارم کسی را جایگزین رفت و آمدها کنم و بارها از حبیب درخواست کرده ام با دوستان خوب یا همکاران خوب رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم و او تمام قامت مخالف است. 

راست میگویند مردها انگار هر سال عوض می شوند و بایست مرد جدیدی را بشناسی. باورم نمیشود این مخالفتش. 

حتی انقدر کینه جو و ریزبین شده که به بهانه های کوچک همین امسال رفتن به منزل تمامی دخترخاله ها حتی طاهره را که انقدر دوستش داشتم منتفی اعلام کرد. همین طور یکی از پسرعموها و یکی از دخترعموهایم را. برای منی که رفت و آمد را بدیهی میدانستم و حتی سالی یکبار را غنیمت، سخت است. ولی خوب بایست بپذیرم. هر چند این روزها واقعاً بابت خرده گیری های مدل جدید حبیب ناراحتم.

+ با جاری 1 سر سفره عید م.شوهر روبوسی کردیم و بعد از آن ماجرا، برای اولین عیددیدنی خانه شان رفتیم و خانه مان امدند و البته نه من سر صحبت را با او باز کردم نه او. این را هم از سر اجبار فامیل بودن انجام دادم ضمن اینکه آوردن جاری بعدی نزدیک است و خوبیت ندارد اصلاً سلام هم نمی کردیم! اما رابطه ام را حداقل نگه خواهم داشت.

+بالاخره جاری 3 با رفتارهای خیلی خیلی زننده اش کاری کرد که کل خانواده حبیب با آنها قطع رابطه کردند و حتی از منزل مادرشوهر وسط برف زمستان بیرون انداخته شد و محبور به اسباب کشی شد. از این بابت بهتر بود این کار را زودتر می کردند. بحث اختلاف نظر و ... نیست متاسفانه مشکلات اخلاقی زیادی داشت و بارها تا پای طلاق رفته اند.

 


اردیبهشت:

خوب فرودین رو حسابی غم نامه نوشتم! بسه دیگه. 

اردیبهشت ما آقاجون رو از دست دادیم. روحش شاد. هنوز چهلم اقاجون نشده بود که یه تصمیم انتحاری گرفتیم و بصورت یکهو بدون هیچ مقدمه ای اسباب کشی کردیم. و فقط یکی دو روز قبل خبرش رو به خانواده حبیب دادیم و با وجود مخالفت اونها این کار رو کردیم. 

حبیب اینجا خیلی خیلی همراهی ام کرد. مهمترین دلیلش برای مخالفت با جابه جایی ناراحتی پدر و مادرش بود ولی با اومدن جاری 3 و آزارهاش دیگه رها کردیم و رفتیم. 

از اردیبهشت خیلی ماجرای زندگی بهتر شد. خیلی خیلی زیاد . شکر خدا. تونستم مسائلی رو که هر روز باهاش مواجه بودم و حل نمی شدند رو فراموش کنم. 

خرداد:

ترم را جمع بندی کردم و بعد از جمع بندی ترم ارسال مقاله ها شروع شد. مادرم بعد از فوت پدربزرگم مدتها حال خوبی نداشت، اما به خاطر ذوق حسنا خیلی خیلی زودتر از قبل بهتر شد. 

تیر:

کل سال 96 استرس های زمین در حال ساز و خبرهای هر روزه اش از کمیسیون و ... بکگراند فکری مان بود و البته که خبرهای خیلی بدی هم بودند. 

خدا را هزاران مرتبه شکر که آخر سال در اسفندماه یک پیمانکار منصف حاضر شد در ازای برداشتن دو واحد ساخت و تکمیل را به عهده بگیرد. غیر از ما همه شرکا واحد کامل بهشان نخواهد رسید با این هزینه های جدید که سرسام آور شده. لذا واحدشان را بایست بفروشند بخشی را بدهند به این پیمانکار. 

کل سال 96 رابطه ام با حبیب نه خیلی خوب بود نه خیلی بد. هر دو تحت فشار خیلی زیادی بودیم. حس میکنم حبیب هم افسرده شده. بیش از حد خوابید این سال را و هنوز هم این رفتارهایش ادامه دارد. همیشه همه کار را به تعویق می اندازد و برای منی که نصف کارهایم را بایست با او انجام بدهم من جمله خرید و ... خیلی خیلی زجر آور شده و بعضی مواقع من هم حس رخوت و سستی می گیرم و بی انگیزه میشوم از بس یک چیز را هزار بار می گویم و انگار نه انگار.

امیدوارم با درست شدن مشکل خانه سازی و برداشته شدن بارش به طور کامل از دوش حبیب، سال 97 رابطه بهتری داشته باشیم.


آمدم ماه به ماه بنویسم. دیدم انقدری ننوشته ام که بشود ماه به ماه سیر رفتارها را پیدا کرد.

از این به بعد نوشته را همین طوری بی نظم می نویسم...

مهر ماه یک قورباغه بزرگ را قورت دادم و بالاخره گواهینامه گرفتم.

از آبان ماه پشت ماشین نشستم. چند بار تنهایی خرید رفتم در محله های شلوغ ولی خیلی سخت بود. هنوز جرات تکرار این را ندارم مگر وقتی شهر خلوت تر شد.

تا آذر ماه دور فشرده مقاله نویسی و سابمیت و ... بود و آخرین را هم نوشتم. البته این غیر از مقاله حبیب است که تا 27 اسفند درگیرش بودم و البته چون ژورنالهای مذکور جوابم را ندادند، هنوز هم ارسال نکرده ام. 

وقتی 6 مقاله در سابمیت داشته باشی و متوسط هر ده روز یک خبر از یکی شان بیاید و خبرها هم ریجکت باشد، معلوم است 96 سال سختی است. 

در این مدت فقط یک مقاله اکسپت شد، آنهم ضعیف ترین مقاله انگلیسی ام! اینجاست که می گویند بخشی از فرآیند هم شانسی است و راست می گویند! 


96 سال خوبی برای ایرانیان نبود. زلزله در همه جای کشور که قابل باور نبود این تعداد زلزله، سقوط هواپیما، غرق شدن زیردریایی و... 


از دی ماه مشخص است که دیگر تلاش کردن را رها کرده ام. بیشتر به خودم حق داده ام که سال سختی بود و هیچ کار خاصی نکرده ام. فقط نوشتن مقاله حبیب و طرح پژوهشی ام مانده که هی موکول کرده ام به بعد. البته از دی ماه تا انتهای بهمن مساله زمین و .. بحرانی شد و فردی که بهش پیش فروش کرده بودیم خیلی خیلی اذیت مان کرد و این در کنار رفتار بد خواهر و برادر حبیب در همراهی نکردن برای حل این مشکل، یک فاجعه روحی برایم به بار آورد. 

حتی قرار بود برگردیم خانه قبلی که شکر خدا حبیب بعد از زمان طولانی حرف زدن و ... باز راضی شد بمانیم.

بخواهم خلاصه بگویم 96 برای ما سال استرس و فشار روحی بود.

از هر حیث.

آخر سال مادرم حالش خیلی خیلی بد شد جوره  که بعد عید حسنا را مهد خواهم برد. فعلاً این چند ماه باقیمانده از ترم را مجبورم ببرم مهد دانشگاه که در مسیرم هست. برای سال بعد خدا بزرگ است و یک فکری میکنم. بد بودن مهد را هم با سر زدن و رسیدگی شخصی خودم بین ساعات تدریسم و ساعت نهار ان شاء الله جبران میکنم. تا بعد چه شود... خدا داند. 


اما دخترم، 

دختر نازنینم این روزها جهش بی نظیری در استدلال و منطق داشته. جوری که دیگر جملاتش تکرار جملات ما نیست و خودش با استدلال خودش چیزی را می گوید. مثل اینکه حالت مکاشفه میگه: دایی بائش نداله نمی تونه بخوابه! 

یعنی بالش بیار واسه دایی که دراز کشیده بی بالش ولی خواب نیست! 

خدایا شکرت بابت دختری که بهترین هدیه تو به ماست. 


اما سال 97



سال 97 شاید سال برداشت باشد


شاید سال خداحافظی با مسیر گذشته


امیدوارم انقدر قوی باشم که بهترین تصمیم ها را بگیرم


و توکل داشته باشم.



بهتر است سال 97 را سال تلاش و توکل بنامم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

روز یازدهم شکرگذاری

بسم ا...


خدایا شکرت به خاطر پیدا کردن این پزشک جدید که برادر آخری رو از جراحی نجات داد و قول داده که خوب میشه با روش های اون. 


حالم از دیروز که این رو از دکترش شنیدم بهتره :) 


الهی حول حالنا الی احسن الحال.... 


خدایا شکرت به خاطر نعمت سلامتی عزیزانم.


پ.ن: به توصیه صبا و حورای عزیز، گوش کردن فایلهای صوتی کتاب معجزه شکرگذاری رو شروع کردم


و باعث شد بیشتر به فکر بیفتم تا مصداقهای شکر رو پیدا کنم


البته هر دو روز یکبار تقریباً یک تمرین رو انجام میدم به جای هر روز


حتی اگر به معجزه بودن شکرگذاری اعتقاد نداشته باشم، فکر کردن به مصداقهای شکرگذاری کمک میکنه حس کنم انسان بهتری هستم که درست تر می بینم و از خدایم ممنون ترم. نه به خاطر اینکه شکر کردن نعمتی را اضافه کند صرفا این کار را دنبال کنم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

هواس پرت کن

بسم ا...

خدا را هزار مرتبه شکر از روزی که اسباب کشی کرده ایم، خیلی چیزها بهتر شده.

طعم زندگی مستقل خیلی خیلی شیرین است. انقدر که صدها بار آرزو کردم از روز اول زندگی چشیده بودم و سنگ بنای خیلی چیزها درست گذاشته میشد با این استقلال. حیف که کم تجربه بودم و خانواده حبیب پر سر و زبان! 

مسئله دیگر اینکه حبیب چشمش را روی خیلی مسائل باز کرده. الان عیوب خانواده خودش که به ما خیلی ضربه زدند را کامل می بیند. از دید مالی در این خصوص عاقل تر شده. چند حرکت عقلانی هم در جهت پس گرفتن قرضهای داده شده به آنها کرد. البته هنوز خروجی ای از آنها دیده نمی شود!! اما مهم این بود که حبیب تکان خورد.

رابطه اش با خانواده من بسیاااار خوب شده. در اثر نبودن حرفهای هر روزه مادرشوهر در گوشش! استاد حاشیه سازی و دلخور شدن بابت هر حرکت بی معنا! خدا رو شکر رفتیم. حرفهای نزده خیلی دارم. میگذارم همچنان نزده بمانند. از بس دلخورم...

و مراوده ام با خانواده ام خیلی خیلی زیادتر شده و نزدیکتر شده ایم.

این روزها مرتب می گوید اگر عقل الان را داشتم بیشتر به حرفهایت گوش میکردم. از این به بعد بیشتر با تو مشورت میکنم و نظرت را بیشتر اعمال میکنم. در همه امور سر کارش و مسائل اقتصادی و همه چیز... در این سه ماه و اندی.


از این همه حرف که بگذریم، تعداد مطالب این ماهم رفته بالا.

پیداست تلاش میکنم هواس خودم را پرت کنم؟

از بس که شدیداً استرس دارم

تابستان رو به انتهاست و کارهای دانشگاهی من اکثراً مانده اند

استرس زیادتر و ناراحتی ای که 10 ماهست پنهانش کرده ام قضیه ی همین ضرر مالی و خسارت جبران ناپذیری است که کرده ایم و انقدر مشکل بزرگ است که لال شده ام! 

دوستان جان، لطفاً برایمان دعا کنید. مشکلمان حل شدنی است اگر خدا کمک کند. اگر نه، تا آخر عمر هم باید کار کنیم در جبران این خسارت! 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

آقاجون

بسم الله الرحمن الرحیم


روایت اول: غم

چهارشنبه گذشته بدترین چهارشنبه عمرم بود. 

مردی رو از دست دادیم که دیگه مثل اش توی زندگی مون تکرار نخواهد شد.

آقاجونم مهربون ترین مرد روی زمین بود.

بزرگ مرد شاعر خادم امام حسین

حافظ قرآن و شاهنامه و همه ی اشعار خودش رو هم حفظ بود.

از مهربونی اش هر چی بگم کم گفتم. یه مثالش اینکه توی این چند ماهی که دیگه خیلی مریض شده بود یکی نشنید ناله کنه، یک بار از یکی مون نخواست واسش چیزی بیاریم یا کاری بکنیم. توی کل عمرش هم همین طور بود. هیچ اذیتی برای احد الناسی نداشت. اگر ما دورش مثل پروانه نمی گشتیم، خودش هییییچ توقعی از هیچ کس نداشت. هیچ کس جز خوبی ازش سراغ نداشت. هیچ کس رو نرنجوند و برای همه خیر میخواست. بزرگ منش بود واقعاً. با اینکه از اول خیلی ثروتمند بود ولی همه اش رو بخشید و این آخری دیگه چیز خاصی نداشت.

با اینکه سه تا دختر بیشتر نداشت، اما خیلی مراسمش شلوغ بود. از بس افراد مختلف بهش ارادات داشتن. 

دلم خیلی خیلی براش تنگ میشه.

بارها و بارها تا به حال از اینکه دیگه صدای قرآن خوندنش رو نخواهم شنید، دیگه شعری برای ما نمی گه، دیگه از شاهنامه روایت نمی کنه، دیگه یه عالمه روایت جالب از همه کتابهای قدیمی که خونده برامون نمیگه و ... گریه کردم. 

روحت شاد آقاجون. 

قشنگ ترین مرگی که از نزدیک دیدم رفتن تو بود. خیلی راحت رفتی. 

راحت شدی آقاجون

دنیا واست جای خوبی نبود. با اینکه منی که سه شنبه دیده بودمت باور نمی کردم به این زودی از پیش مون بری. سبک بال رفتی آقاجون. کاش یه ذره به تو شبیه بشم. 


روایت دوم: صبر

از سه شنبه مادرم بدجور به گریه افتاد. همین گریه بهانه ای بود تا باز حالش بد بشه. من هم رسماً نابود شدم. دخترم رو مجبور شدم بزارم پیش مادرشوهرم و فقط و فقط حواسم به مادرم باشه و نزارم اینقدر بی تابی کنه. از طرفی صاحب عزا هم بودیم و به امورات مراسم هم بایست می رسیدم. دیدن پوسترهای آقاجونم کنار اشعارش و دیدن روی نازش باعث میشد منم گریه کنم. چندین بار نزدیک بود از حال برم. 

تا دیروز عصر پیش مامانم موندم ولی خودمم تحملم تموم شده بود. بایست جایی خالی میشدم تا دوباره بتونم برگردم پیش مامانم و بهش برسم.  چراش رو توی روایت سوم میگم. روایت بی شعوری.

دوستان جان لطفاً دعا کنید. هم برای مادرم هم خیلی خیلی حال خودم هم بده. دیدن مامان توی این صحنه داغونم کرده. دخترم رو الان سپردم به پدرم چون مادرم دیگه نمی تونه نگهش داره و از الان فکر اینکه شاید مجبور بشم ببرمش مهد غصه دارم کرده. دخترم یعنی چقدر طول میکشه تا به مربی مهدش عادت کنه؟ چند وقت گریه خواهد کرد؟ روایت سوم رو هم هنوز نتونستم هضم کنم وسط این غصه ها.

دعا کنید خدا بهم صبر بده. 


روایت سوم: شعور 

ج.1 و بنده از دو شهر مختلف هستیم و ایشون غیر از من دیگه با کس دیگه ای از خانواده من آشنایی نداره. بعد ایشون به همراه دو تا خواهر شوهر ها اومدن مراسم. همین طور که ما صاحبان عزا به صف بودیم اونها اومدن و به همه تسلیت میگفتن. خ شوهر 1 جلو بود باهاش سلام و احوال پرسی و تشکر کردم. بعد جاری 1 پشت سرش بود من اومدم تشکر کنم که اومدن! روشون رو برگردوندن و رفتن سراغ نفر بعدی! 

بعد به خواهر شوهر 1 گفتم این چه کاری بود جلوی جمع این کرد؟ میگه بیا وقتی نشست بهش تعارف کن! خوب به خاطر تو اومده! بنده رفتم شخصاً برای هر سه تایی شون خرما و .. بردم و مجدداً تشکر کردم و ایشون یک کلمه حرف نزدن حتی یه خدا بیامرزه نگفتن! 

بی شعوری ایشون و این رفتارشون جلوی جمع خیلی ناراحتم کرد. بعد به حبیب میگن شوهرش مجبورش کرده بیاد؟ میگه نه! خودش خواست بیاد! من نمی دونم منظورشون چی بود اون وقت؟ آزار من؟

از دست خواهر شوهر 1 هم خیلی ناراحتم که اینجوری هستن! 

بعد برگشتم دخترم رو از مادر شوهر بگیرم ببرم واسه مراسم شب پیشم باشه، میگه ببین ج.1 چه رفتار خوبی کرد بلند شد اومد مراسم پدربزرگت؟! عصبانی شدم گفتم خبر ندارین دقیقاً چه رفتاری کرد و بهشون گفتم چیکار کرد. 

و دیروز اینها با هم باز رفتند گردش و ... و میدونم که هیچ تذکری به ایشون داده نخواهد شد یا اگر تذکر بدن باز یه تهمت دیگه به من بسته میشه و اینها هم هیچی نمی گن. 

با اینکه پدر و برادرم بهم میگن بهش اهمیت نده. اینکه بارها ثابت شده شعور نداره. ولی من نمی تونم واسه این ماجرا غصه نخورم. بیشتر غصه ام هم از دست خواهر شوهرها و مادرشوهرمه که در عمل طرف اون هستن. و برای من مثال از رفتار پیامبر با ... میارن که یعنی تو هم ناراحت نشو! من پیامبر نیستم. بهشون گفتم عروس بزرگه تون خیلی وقته داره پاش رو از گلیمش فراتر میزاره و ظلم میکنه. شما وقتی چیزی نمیگین راضی هستین به این ظلم. باز هیچی نگفتن! 

دیروز از عصبانیت با حبیب دعوا کردم. گفتم حلالت نمی کنم چون وظیفه ات اینه که یه محل آسایش برای زندگی من فراهم کنی و می بینی دارن با من چه می کنن. اما به جای اینکه جایی کرایه کنی و بریم و هی مرتب یک ماه یک ماه زمان میگیری که یه ایده نشدنی رو شدنی کنی و می بینی که فقط منم که دارم داغون میشم. 

حبیب میگه ج.1 میدونه امسال سال سرنوشت ساز توئه عمداً اینطوری میکنه. میگم میدون رو مساعد دیده، شما و خانواده ات رو شناخته و میدونه میتونه بتازونه! منم از اون ناراحت نیستم. از اینکه فهمیدم چنین خانواده همسری دارم داغونم. دیگه نمی خوام ببینم شون! منو از این خونه ببر. 

و اینجاست که من و حبیب اصلاً حرف هم رو نمی فهمیم و باز بحث و دعوا....

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

به عمل کار برآید به سخن دانی نیست!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب