۵۱ مطلب با موضوع «من و روزانه نویسی» ثبت شده است

شک ها و فلسفه ها...

بسم الله الرحمن الرحیم



نمی دانم از سن است یا از درون گرایی یا همه همینطورند


هر چه بیشتر جلو میروم، بیشتر دچار شک در مورد انتخاب کارهایم می شوم


که الان چه بکنم که واقعاً ارزش داشته باشد؟


فقط میدانم هر چه زندگی بیشتر به من سخت می گیرد


و در کوره زندگی بیشتر می سوزم


به فلسفه محکم تری برای زندگی نیازمند میشوم


نیاز به یک دید عمقی تر پیدا می کنم


اینست که ساکت تر شده ام


بیشتر حرفهایم نزده باقی می مانند


به خاطر همین شک.


شک به گفتن یا نگفتن


به درست بودن یا نبودن


به مهم بودن یا نبودن


آه خدای من، 


دستم را بگیر که هر چه بیشتر در زندگی غرق میشوم، بیشتر نیازمند تو می شوم.


هر روز خدای بزرگتری را می طلبم


خدایا دیدم را بزرگتر کن


به قلبم وسعت بده.



پی نوشت: هفته گذشته، فیلم برادرم خسرو را دیدم. تا حدی مربوط به بیماری مادرم است. چندین روز است که مدام در ذهنم تکرار می شود. ما اطرافیان هم مثل این فیلم هستیم تا حدی، رفتار خسرو قابل توجیه است ولی رفتار برادرش به هیچ وجه! این در مورد ما و مادرم هم صادق است این روزها. این روزها که باز با غصه عجین است. 

کاش من و برادر اولی میتوانستیم حرفهایمان را به دوتا از برادرها و پدرم بفهمانیم. 

این پی نوشت برای کسی که فیلم را ندیده قابل درک نخواهد بود. نوشتم که فکرهایی که این هفته در سرم چرخید یادم بماند. خصوصا تحسینی که در مورد خواهر بزرگتر خسرو و زن برادر خسرو داشتم که تکلیف مرا با مواجهه با این بیماری بیشتر روشن کرد.



پی نوشت 2:

این پی نوشت در واقع حرف اصلی ام است و دلیل نوشتنم. یکی از قرار قدر 96ام با خودم این بوده که در بازه های مشخصی از سال قمری پیش رو، مرتب به حدیث رجوع کنم برای امام شناسی. بعدها دیدم که بهتر است در پی دردهایم جستجوی هدفمند بکنم با تاکید بر سیره ائمه. 

(بماند که بازه های زمانی با توجه به مشکلات زندگی ام دیده شده اند و زود به زود نیستند، بلکه یک ماه به یک ماه اند! مگر مواردی که دردی مرا دوباره به خواندن قرآن یا حدیث به صورت موضوعی کشانده باشد)

تا به حال که این جستجو، مبتنی بر گوگل خدایش خیر دهاد، بوده و نتیجه نیز به دل من یکی که ننشسته. هیچ سایتی را بعنوان دایره المعارف قابل جستجوی کاملی نیافته ام تا کنون که شرح و بسط خوبی هم داشته باشد و استناد ها و اعتبارها هم بیان شده باشد و مطمئن باشد. 

اینجا کسی از دوستان هست که پایگاه داده یا سایت خوبی در این خصوص سراغ داشته باشد که از دید گوگل مغفول مانده باشد؟ شما مرجع جستجوی چنینی تان چیست؟

برای روشن تر شدم منظورم بگویم مثلاً در حوزه شعر، سایت گنجور را میشناسم که موضوعی میتوانم در ادبیات جستجو کنم و غرق شوم و هر شعر تفسیر و توضیح هم دارد. اما هنوز چنین چیزی را در حدیث نیافته ام که بشود دایره المعارف دوست داشتنی ام.

البته دوران دانشجویی شروع به جمع آوری کلکسیونی از این دست مطالب در قالب فایل بودم که سالهاست در آرشیو هارد اکسترنال آن روزها خاک میخورد و نمیدانم جوابگوی نیاز و سوالهای این روزهایم هست یا نه. سراغش نرفته ام هنوز. ولی اگر بشود مرجع آنلاینی داشت که همه جا با خود داشته باشم چون این شکها و دردها را همه جا با خودم حمل میکنم، بهتر است. 

سمیه عزیز به طور خاص دست یاری ات را نیازمندم.

دلای عزیز هم کاش اینبار از اینجا رد بشود و این پست را بخواند.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

starting over

بسم الله الرئوف



من زنده ام، پس میجنگم


میجنگم یعنی زنده ام هنوز


زمان آن رسیده که دوباره از نو شروع کنم.

برای بار چندم؟

مهم نیست

من نیاز به یک شروع تازه دارم..


start over

again and again and again


Helpful Ideas For Starting Over Again When Adversity Strikes


دیدن این لینک رو توصیه میکنم

https://blog.iqmatrix.com/starting-over


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

روزانه

بسم ا... الرحمن

خوب قرار بود من روزانه بنویسم!! فکر کنم بهتر بود این قرار رو نمیزاشتم اصلا. واقعا فرصتی برای نوشتن نیست

کارایی ام خیلی پایین اومده به خاطر درد کمرم و این یعنی خیلی از کارها عقب می مونم. 

از هفته گذشته بخوام بگم دوشنبه رفتم یه فیزیوتراپ جدید. تنها فیزیوتراپی که مدرک دکتری داره. بقیه کارشناسن. میخواست با کشیدن دست و پا و فشار زانوش به کمرم مثلا دیسک دو جا بندازه که به محض اینکه متوجه شوم میخواد چیکار کنه اجازه ندادم بهش. حتی قبلش بهم نگفته بود که ببینه اجازه میدم چنین ریسکی بکنه یا نه. دستگاههاش تعداد کمتر و با فشار بیشتر بود و از اون شب دردم شدید شد. گفتم نسخه ام رو پس بدن و آزاد حساب کردم. 

روزهای بعد به مشورت و پرس و جو گذشت که کجا برم؟ اخه جای قدیمی که برعکس اصلا تهاجمی نبود و اینها من غیر از از بین رفتن درد  دنبالچه، بهبودی نداشتم. 

تا اینکه چهارشنبه یه جایی رو  پیدا کردم و برای امروز وقت گرفتم.

....

تا چهارشنبه فقط امورات عقب افتاده رو انجام دادم. هیچ کار جدید یا مقاله ای را نشد کار کنم. هنوز هم ۵ تا کار عقب افتاده در لیست روزانه هست. 

این هفته خیلی استرس اومده سراغم. همکارم که اونم مربیه و ددلاینش ۹ ماه زودتر از منه به اضطرار رسیده بود. دو ماه پیش قبل این ماجراها، اسمش رو توی مقاله ای که ریوایز خورده بود اضافه کردم. مشکلش با یه مقاله حل میشه. مشکل من هم. مقاله هنوز جوابش نیومده. بعد از اون ماجرا یه گیر کوچیک از کار یه نفر رو که توی برنامه نویسی به متلب بود رو حل کرد. به اون هم گفته بود اگر میشه اسمم رو توی مقاله تون بزنین. یا هفته وقت برده بود ازش. طرف هم اشنا بوده. این کارو کردن و مقاله اش هفته قبل اکسپت شده. q1 هم هست!! با if بالای متوسط و حتی عااالی. خیلی براش خوشحال شدم. و خیلی هم تعجب کردم که چقدر کار عالی ای بوده که مستقیم اکسپت در یه ژورنال عالی اونم طی یک ماه.  حیف کار من به اون ژورنال نمیخوره و گرنه میفرستادم.

خوش به حالش. دقیقه نود کارش درست شد. الان رفته توی فکر آماده شدن برای دکتری.

خدایا میشه اکسپت مقالات منم بیاد؟ 

...

چهارشنبه برادر کوچیکم رفت کربلا. بهش گفتم نرو. با رفتنت حال مادر بد میشه ولی گوش نکرد. بعد هم سیم کارت عراقی نخریده و به من اینترنتی پیام میده.  حال مادرم هم که خوب نبود، حسابی بد شد. راهی سفر کربلا بود دلم نیومد یه عالمه بد و بیراه بهش بگم ولی خیلی نصیحتش کردم. البته اگر بتونه باز اینترنت گیر بیاره و بخونه و بفهمه که یه زنگ زدن به مادر واجبه، اونم مادری که برای کوچکترین چیز شدیدا استرسی میشه چه برسه به اینکه راه دور بری و زنگ نزنی. کی اینا بزرگ میشن اخه؟!

....

پنج شنبه برادر بزرگم گفت مادر رو بفرستیم شهرستان پیشش. مادر راضی نشد به هیچ وجه. یادم افتاد مدتهاااااست برای برادر بزرگه و دومی چیزی نفرستادیم. برشتوک معروف رو هم درست نکردم‌ بفرستم واسش. وقت نشده. فقط هفته قبلش دوای گرمی متشکل از ۱۸ ادویه را درست کردم و سه قسمت کردم: خودم، مادر و برادر کوچکم، برادر بزرگه و دومی. خلاصه زنگ زدم پدرم امد رفتیم سبزیجات متنوع خریدیم دادیم یک خانومی اماده کنند جمعه صبح رفتیم تحویل گرفتیم. سایر مواد برشتوک را خریدیم. نبات و سنجد دادیم اسیاب کردند. برای برشتوک و مخلوط کردن با شیر. برای زانو و استخوان و کمر خوب است. 

یک سری وشایل دیگر مثل روغن سیاه دانه و رنگ موی سنتی و ... برای برادرم خریدیم. به همراه پاچه گاو که به سختی گیر امد. از همکارم یاد گرفتم که داخل زودپز یک شب تا صبح بپزد بعد گوشتکوب بگذاری رویش، مثل ژله میشه. قالب قالب کنی برای فریز و بعد داخل هر غذایی بریزی. غضروف سازه و برای زانو و کمر خوبه. اینم باز سه قسمتش کردیم‌. خدود ۷ ساعت اینکارها وقت برد. ده تا ۱.۵ رفتیم خرید و بعد من برگشتم خانه خودمان. باز شب ۶ تا ۱۰ رفتیم خانه بابا برای بقیه کارها.  خسته شدم ولی خیلی انرژی گرفتم. حسابی به سلامتی خودم و برادرها رسیدیم. سیر در مقیاس بالا باز برای سه گروه مان چرخ و فریز کردم تا استفاده روزانه اش راحت تر باشه. برای دیسک عالیه. 

همین طور سیاه دانه عسل برای سه تایی مان. برای هزار تا بیماری خوبه. 

....

جمعه به امورات خانه خودمان گذشت خیلی کار داشتیم. جمعه ها غذای شنبه خودمان و مادرشوهر را درست میکنم. گوشت برای باقالی پلو و مرغ برای ته چین را پنج شنبه گذاشتم پخت. شب که برگشتیم از منزل مادرم، مرغ ها را ریش ریش کردم و چون زیاد پخته بودم دو وعده هم فریز کردم بعدا با قارچ درست کنم. از مرغ متنفرم ولی به این روش کمتر بو می دهد. 

شب جمعه درسهای هفته را اماده کردم. حبیب سه وعده اش را ظرف شست، اشپزخانه را سر و سامان داد. خانه را جارو کرد. دستشویی را شست حمام را من. غذاها را خودم تنهایی درست کردم. گردگیری کامل خودم کردم و خانه قدری رو به راه شد. لباسها را من شستم حبیب پهن کرد. از دیشب هم بچه های جاری ۳ مانده بودند خانه ما و بین طبقات با دخمل هی بالا پایین میرفتند و بازی میکردند. دختر سومشان که الان ۵ ساله شده هنوز شر است. برده بود دخمل را گذاشته بود توی کوچه و در را بسته بود و خودش رفته بود داخل منزل م.شوهر. به دخمل هم گفته بود وایسا برمیگردم. تا برادر شوهر اخری ام از بیرون میاید و دختر را می بیند و میاورد داخل. خدا رحم کرد ماشین نزده بود بهش یا بلای دیگه ای سرش  نیامده بود. کوچه باریکی داریم که بسیااااار شلوغه  و هر لحظه ماشین رد میشه. منم اصلا به ذهنم نمیرسید ممکنه تو کوچه برن. هیچ وقت ۰چنین کاری نمی کردن.

....

برای امروز عصر نوبت دکتر حساسیت داریم برای دخمل. ظاهرا به تخم مرغ هم حساسیت دارد. هفته قبل مرتب لیموشیرین و خاکشیر دادیم گفتم شاید از گرمی است. توی راه ابها،  سم و لوله باز کن ریختم. زیر فرشهای اتاق خواب را هم‌. امروز میخواستم بقیه خانه را قبل از خروج سم بزنم که وقت نشد. یک سری حشره هست توی خونه که گفتم شاید اونان نیشش میزنن. حشره های داخل خرما خشک بودن که ریختم رفت ولی هنوز توی خونه پیداشون میکنم. وسایل امروز را دیشب اماده نکرده بودم و دیر شد نشد سم بزنم.

...


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

با تو گریه ها کردم

اهنگ سالار عقیلی به نام موج اشک


من آن موج اشکم که بی اختیارم

خودم را به آغوش تو میسپارم

تو دریای من باش

به حسرت گذشته همه روزگارم

ز دیروز و امروز دلی خسته دارم تو فردای من باش


یک لحظه نگاه تو مرا راحت جان است

چشمان تو آرامترین خواب جهان است

زیبایی چشمان نظر کرده آهو

رازیست که در عطر نگاه تو نهان است

من آن موج اشکم که بی اختیارم

خودم را به آغوش تو میسپارم

تو دریای من باش

به حسرت گذشته همه روزگارم

ز دیروزو امروز دلی خسته دارم تو فردای من باش

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

آخر هفته

بسم ا..


تصمیم گرفتم مدل نوشتاری ام رو عوض کنم و در وبلاگ روزانه نویسی هم بگذارم برای خودم در درجه اول. 

البته وقت کافی برای نوشتن همه چیز نخواهم داشت، ولی حداقل تلگرافی یک گزارش یک پاراگرافی از روز بایست بنویسم.


با آخر هفته قبل شروع میکنم.


خدا به همسرم خیر بدهد، بعد از آشتی خیلی خیلی هوایم را دارد. برگشتنه دنبالم آمد تا کیفم را که سنگین بود به خاطر لپتاپ و .. بیاورد.

غذا را هم قرار شده از رستوران محل کار بگیریم، چهار پرس گرفتم و برای پنج شنبه و جمعه بردم. شب را غذا داشتیم از شب آخرین نذری م.شوهر.


از دوشنبه برگشتم خانه خودمان. حبیب خیلی خیلی کمک کرده. کار با کلیه وسایل را دارد یاد میگیرد! 

تلگرامی خیلی نامه نگاری کردیم! وسط نامه نگاری ها حرف بامزه ای زد! گفت: محبوب! بیخیال. میدانی دوستت دارم و میدانم دوستم داری و گرنه اینهمه چرت و پرت هایم را نمیخواندی و یه عالمه چرت و پرت برایم نمی نوشتی! پس تمامش کن. باشد قبول! 

بماند که از حرفش عصبانی شدم ولی راست میگفت. خنده ام گرفت. چیزی که در طومارهای نوشته شده بارز بود همین دوست داشتن ها بود. باز هم مثل همیشه مصادیق دلخوری، حل نشده کنار رفتند و به خاطر محبت به هم برگشتیم.

رژیم را شروع کرده ام. با حذف نهار. البته سالاد را میخورم. شام را هم خیلی خیلی مختصر کردم. حبیب هم همزمان با من شروع به رژیم گرفتن کرده. امروز وقت دارم از متخصص تغذیه تا یک رژیم صحیح و اصولی را شروع کنم.

چهارشنبه تا رسیدیم ج.1 آنجا بود. در این مدت نه آمد سر زد نه زنگ زد نه حتی دید من را غیر از جواب سلام من حرفی زد. کلا نمیخواهم بهش فکر کنم! 

سفارش مایوام از دیجی رسیده بود. بردم گذاشتم خانه مان و بلافاصله رفتم فیزیوتراپی. بعد برگشتیم چون پدر و مادرم میخواستند بیایند به من سر بزنند. بنده های خدا غذایشان را هم خورده بودند و آمدند. فقط یک میوه من آوردم و بعد که حبیب آمد یک چای درست کرد و من همینطور دراز کشیدم.

فیزیوتراپ خیلی حرفهای خوبی به من زد و امیدهای خوبی داد. حرفهایی که باعث شد جوگیر شده و روز 5 شنبه فکر کنم میتوانم زندگی عادی ام را از همین امروز شروع کنم!! که بعد اشتباه از آب در آمد و 5 شنبه شب کمردرد نیمه شدید داشتم!

5 شنبه برای دخمل، کرم کنجد خانگی درست کردم، قرص کمر آسیاب کردم و قرار است برای برادرها و خودم برشتوک درست کنم، زیره تمیز کردم، زنجبیل آسیاب کردم، سالاد میوه و سالاد سبزیجات برای چند روز درست کردم و کارهای این مدلی برای سلامتی کمرم. غذا هم داشتیم  و زندگی بدون درست کردن غذا چقدر راحت تر است واقعا!

حبیب ظرفها را شست. عصر با هم رفتیم برای دخمل لباس خریدیم و بعد رفتیم شیر محلی گرفتیم و ... که چون مدت زیادی در ماشین بودم خیلی خیلی بهم فشار آمد. برگشتنه صندلی عقب دراز کشیدم از درد.

جمعه دیر بیدار شدیم. بعد از مدتها، به عشق مان یعنی املت با کره رسیدیم! نهار باز داشتیم و مادر شوهر هم بنده خدا هر روز ظهر یک بشقاب غذا میدهد بالا. خدا خیرش بدهد. 

این مدت مادرم و مادرشوهرم خیلی به من خوبی کرده اند. حتماً بایست جوری جبران کنم.

قرار بود پتوها را هوا بدهم حبیب که نصف شان را داد. یک دور لباسها را شست، تراس را تمیز کرد، راه پله ها و خانه را جارو کرد و آنچنان عرق می ریخت که حد نداشت! من هم میخندیدم و میگفتم بیا این هم کارهای خانه که کار نیستند! و اعتراف نمود که در حد کار بیرون سخت و زیادند!

تازه الان ما در وضع سوپر مینیمال هستیم، یعنی نصف بیشتر وسایل مان در واحد کناری و در بسته بندی است. 

من هم در این فرصت بالاخره کاور دوختم برای جاکفشی و جای سیب زمینی پیاز که بیرون میگذاریم. خیلی خوشگل شد. 2.5 ساعت وقت برد. البته به خاطر کمرم،  چون هی بلند شدم وسطش دراز کشیدم.

برای اولین بار خودم به موهای خودم حنا گذاشتم. البته حنا که نه، از این رنگ موی طبیعبی های عطاری. بعد از شش ساعت شستم، خیلی راحت تر از حنا بود و رسوب نمی کرد داخل حمام و میزانش را هم خیلی کم گذاشتم فقط به جلوی مو. موهای سفید را کمی رنگ کرده بایست دو سه بار دیگر تکرار کنم. جلوی سرم پر شده از موهای سفید.

به صورتم ماسک گذاشتم: شیر و عسل و جوانه گندم و صدر و آبلیمو! فکر کنم زیادی افراط کردم و نباید اینهمه چیزمیز قاطی می کردم. 

یک حمام اساسی به دخمل دادم. 

بعد رفتم خانه م.شوهر، عمداً رفتم. میخواستم بگویم حواستان باشد من رابطه ام را با این بنی بشر کم میکنم (ج.1) به خاطر رفتارهای خودش است. همین یک جمله را گفتم که مطمئن باشم رفتارهای این بشر ثبت می شود جایی برای آینده ای که بچه های ما بپرسند چرا؟!. دیگر نمیخواهم در موردش صحبت کنم. 

فیلمهای طب سنتی را که در دوران بیماری دانلود کرده بودم بردم ببینیم. برای همه چیز مطلب دانلود کردم. از کمر و دیسک بگیر تا سرماخوردگی و ... 

ولی ندیدیم. نتیجه شد فیلم نهنگ عنبر2. خنده دار بود خیلی. شام سوپ م.شوهر را خوردیم. 

امروز صبح اول رفتم پست، مایو را مرجوع کردم به دیجی کالا. سایزش خیلی کوچک بود. دنبال مایو دامن دار بودم که سایزم نشد. با همان مایوهای بی دامن قبلی سر خواهم کرد. 

امروز صبح زود بیدار شدم. با همسر صبحانه نان و پنیر و چای شیرین و گردو مغز کردیم و خوردیم که همه اش خیلی چسبید. حتی نان اش. وقت زیادی داشتم. درسهای نخوانده امروز را خواندم و بعد از مدتها برای اولین بار برنامه روزانه نوشتم. در پست بعد میگویم چه فرقی با ToDoist ام دارند. 


این ترم درسهایم عالی هستند. سه درس تکراری از ترم قبل. معمولاً همیشه درسها از سال قبل هستند که نیاز به یادآوری بیشتری دارند ولی این ترم اول خیلی برایم بد شد و دو درس ام را مدیرگروه بد تعریف کرده بود و اصلاً به حدنصاب نرسید. بعد در حذف و اضافه تغییر کردند و خیلی عالی شدند! خدایا شکرت. الان فقط یک درس دارم که نیاز به یادآوری بیشتری دارد و سه درس دیگر را تقریباً از برم. 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

روحیه

بسم ا...

برادر سومی امروز خونه رویت شده! صبح رفت تنها مادربزرگم رو اورد‌. خیلی وقت بود ندیده بودمش. برای مادربزرگم یه مستاجر هم اوردیم که کرایه پرداخت نمی کنه و مواظب مادر بزرگمه. یه زن و شوهر جوونن. 

خانومه هم اومده بود‌ از مادرم چیزی بگیره. اسمش اقدسه. هر دو نمی دونستن حال منو. 

من که تا دیروز داشتم شکر خدا رو به جا میاوردم، امروز دارم گریه میکنم!چرا؟ 

مادربزرگ به مادرم با لحن دستوری و پرخاش: براش برشتوک درست کن تا زود خوب بشه. 

پشت بندش اقدس: اره سوپ پای مرغ درست کن بخور. مومیایی رو تو شیر حل کن بخور و ‌...‌ هزار تا چیز میز.

مادرم: هیچی براش درست نکردم. مومیایی رو هم همینطوری میخوره. کسی نرفته شیر بخره

اقدس: وای پس داداشاش چی کار میکنن؟ پس باباش چی؟ 

من توی دلم، خوب همه اینها رو از حفظم ولی توان ندارم درست کنم. مادرمم همینطور‌. پدرمم خدایی برام خیلی کار کرده، دکتر بردنها رو برد. یه سری رفت روغن محلی خرید و این جور چیزها. ولی خوب نمی تونه خونه بمونه. صبحانه، نهار، شام هست. میره سراغ دوستای بازنشسته اش. 

جان من بحران درست نکنین. باز مامانم با بابام دعوا میفته که تو خونه نیستی بابامم میگه همه کارها رو من بکنم و ‌.. 

من فقط اینجا دراز کشیده باشمم خیلی خوبه. نمیخوام چیزی.

من به مادربزرگم: مادر اگه میتونین مامانم رو یه کاریش بکنین. حالش بدتر از منه. بهش هم نگو مادر من، که چیکار کنه واسه من. تو که میدونی نمی تونه. خودش بدتر افتاده یه کناری. بهتر شدم خودم درست میکنم. 

اقدس: وای یعنی مادر شوهرت نمیاد برات چیزی درست کنه؟ شوهرت نمیاد؟  

من: من از کسی انتظاری ندارم. اونها هم وخامت حال مادرم رو دقیقا نمی دونن.

نیازی هم نیست، استراحت کنم خوب میشم.

 توی پرانتز هم به شما بگم که من کلیت بیماریهای مادرم رو گفتم قبلها ولی اگر بهشون بگم پاش درد میکنه میگن ما بدتر! کمرش درد میکنه ما بدتر! کلا فکر میکنن اشل بیماریهای مادرم در اشل بیماریهای خودشونه. ختم حاشیه.

ولی واقعا یک درصد هم از هیچ کس انتظار ندارم از این کارها بکنه واسم. ان شاالله با داروها و استراحت خوب میشم. 

در مورد حبیب دست رو دلم نزارین. بعد ۵ سال هنوز نتونستم بهش یه طرز کار کردن با ماشین لباسشویی ساده رو یاد بدم!. برده لباسها رو  داده مادرش. حتی نگاه نکرده لباسهای منم داخل سبدن‌. مادر شوهرم هم شسته فرستاده اینجا!! برام از هر فحشی بدتر بود. واسه همین با حبیب دعوا کردم‌‌ چون حتی بهم نگفته بود چنین کاری کرده. بعد میگم ما میتونیم بریم تهران واسه ادامه تحصیل؟ وقتی تو اینقدر وابسته ای؟ دیگه حرف اپلای رو نزن. اپلای برای مردهای مستقله. یه زنگ بهم میزدی بهت میگفتم چیکار کنی، ماشین لباسشویی که دیگه انقدر پیچیده نیست!!

اینها حرفاهایی هست که توی ذهنم چرخ میخوره نه جلوی بقیه ولی خوب به واسطه حرف بقیه.

مادربزرگم: بمیرم برا بی کسی ات مادر و .. بمیرم برات. انقدر گفتن این یکی حداقل استاده و درامدش عالیه و اینها، چشمت زدن. نمی دونن تو چه روزی میکشی و .. 

بی کسی؟! من؟!

عاقا چرا روحیه ادم رو میریزین به هم. تا قبل اومدن شما حال خوبی داشتم ها، ولی الان ناخوداگاه بغضی ام. 

لطفا اینجوری عیادت مریض نرین. 


پی نوشت: جدی نگیرید، بعد از مدتی در بستر بودن لوس شده ام‌ و نازکدل. درست میشوم.

پایم هم که ضرب دید با حبیب دعوا کردم!! گفتم حداقل یک دهم رسیدگی هایی که بهت میکنم رو موقع مریضی بهم بکن. 

حبیب میگه خوب بگو چیکار کنم

من خوشم نمیاد. میگم دقیقا همون کارهایی که یک ماه قبل برای پات کردم. و اصلا یادش نیست چیکار

اخلاق خودمم غده. از درخواست بدم میاد. دلم میخواد خودجوش کاری کنن که نمی کنن

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سه روز زودتر

بسم ا... الرحمن الرحیم


این روزها بدجور استرس دارم، 

حبیب برای کاری از من میخواهد سه روز زودتر از موعد، ریوایز مقاله ام را تمام کنم. به جای نه شهریور، شش شهریور.

اصلاحات متن مقاله نوشته شده ولی در فاز تست بایست چیزهایی تغییر کنند. از داده های تست گرفته تا... چیزی که چالش برانگیز است و معلوم نیست کی درست خواهد شد و حدس میزنم خیلی ایراد داشته باشد تا درست شود.

و این سه روز..

امان از این سه روز زودتر، که اگر نشود، شرایط طوری است که  زودتر را بایست به همه توضیح بدهم و بگویم چطور شد که نشد که بشود! 

چقدر بد! 

و اینکه خودم هم ارزو دارم به برنامه ای که حبیب برای آن سه روز در نظر گرفته برسم.  ولی خوب...


آخ که چقدر من بد عمل کرده ام.

چقدر گذاشته ام همه چیز را دقیقه نود

از خودم عصبانی ام

که سه روزهای قبلی را هدر داده ام و الان اینقدر استرس درست شده برای این سه روز.


پ.ن: زندگی با ددلاین خیلی هراس انگیز است و بدون ددلاین خیلی بی برنامه.

وای از روزی که ددلاین اصلی مان برسد و هی حسرت روزهای تلف شده را بخورم. حتی یک ثانیه را که کاش به من بر میگشت. 

لحظه مرگ از این رو هراس انگیزترین اتفاق زندگیست از دید من

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

وقت

بسم ا.. الرحمن الرحیم


این روزها چیزی که خیلی خیلی کم می آورم وقت است.


فقط وقت میکنم به امورات منزل و رتق و فتق بیماری های خودم و حسنا گلی برسم. 


و پر می شوم از استرس کارهای نکرده دانشگاه.


فکر میکنم بهتر است این هفته حسنا را کامل بگذارم منزل م.شوهر و بروم در دانشگاه بسط بشینم ببینم چه می شود کرد. غصه حرفهای م.شوهر را هم نخورم اگر بتوانم البته! 


و آنهم بایست مدتی گوشی خاموش طی کنم تا بلکه برسم به مشغله های خودم حداقل!


البته متاسفانه در دانشگاه هم دانشجوها و ... و بقیه حضار نمی گذارند به حال خودم باشم! 


وای که چقدر جای متروکه ای در دنیا لازم دارم، 


پرت پرت پرت....


و یک عالمه وقت خالص برای این کارها


خدایا خودت کمکم کن.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

اوضاع این روزهای کشور

این روزها همه از هم می‌پرسند چه باید کرد. این سؤال، پاسخ‌های روشنی دارد. کارهای بسیاری هست که از عهدۀ ما برمی‌آید و در بهبود اوضاع مؤثر است. معجزه‌ای رخ نخواهد داد؛ اما ما می‌توانیم به کمک یکدیگر این روزهای سخت‌ را که شاید سخت‌تر هم بشود، از سر بگذرانیم، تا نوبت به روزهای خوب هم برسد. به هر حال «مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش». 

مهم‌ترین کاری که اکنون باید بکنیم، کنترل منفعت‌طلبی‌های شخصی و فردی است. بحران‌های اقتصادی و اضطراب‌های سیاسی، درک ملی را به حاشیه می‌رانند و جای آن را به سودهای پست و ناپایدار می‌دهند که نتیجۀ آن فاجعۀ ملی است. در تاریخ هر ملتی، سال‌هایی هست که به مثابۀ آزمون تاریخی برای آن ملت است. در این سال‌ها آنچه نجات‌بخش است، درک ملی و پرهیز از سودجویی‌های فردی است. در غیبت درک ملی، هر ایرانی تبدیل به بمبی ویرانگر برای اقتصاد و رفاه و آیندۀ کشور می‌شود. مهربانی و نوع‌دوستی، اگر وقت معینی داشته باشد، همین روزها و سال‌ها است. تا اطلاع ثانوی، مردم ایران هیچ دادرسی جز خودشان ندارند.

برگرفته از اینجا

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

موفقیت

بسم الله الرحمن الرحیم

جایی خوندم که "موفقیت ادامه راه رفتن از شکستی به شکست دیگر، بدون از دست دادن شور و شوق است"


این جمله به تعبیر من اینگونه است: 

که آدم موفق و سرسخت وقتی شناخته میشه که هیچ نشانه ای از موفقیت نیست، 

وقتی هیچ کورسوی امیدی نیست

ولی دست از تلاش بر نمیداره

تحمل و پذیرش شکستهای هر روزه و هر روزه رو داره و این شکستها باعث رها کردن هدفش نمیشه.


این وقتی خیلی وقته هیچ نوع پیشرفتی نداشتی، خیلی سخته. چون ناخودآگاه روح ما از پیشرفتهای کوچیک هم تغذیه میشه.

و همین جاست که آدمهای مقاوم از بقیه جدا میشن.


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محبوب حبیب