۴۸ مطلب با موضوع «من و روزانه نویسی» ثبت شده است

با تو گریه ها کردم

اهنگ سالار عقیلی به نام موج اشک


من آن موج اشکم که بی اختیارم

خودم را به آغوش تو میسپارم

تو دریای من باش

به حسرت گذشته همه روزگارم

ز دیروز و امروز دلی خسته دارم تو فردای من باش


یک لحظه نگاه تو مرا راحت جان است

چشمان تو آرامترین خواب جهان است

زیبایی چشمان نظر کرده آهو

رازیست که در عطر نگاه تو نهان است

من آن موج اشکم که بی اختیارم

خودم را به آغوش تو میسپارم

تو دریای من باش

به حسرت گذشته همه روزگارم

ز دیروزو امروز دلی خسته دارم تو فردای من باش

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

آخر هفته

بسم ا..


تصمیم گرفتم مدل نوشتاری ام رو عوض کنم و در وبلاگ روزانه نویسی هم بگذارم برای خودم در درجه اول. 

البته وقت کافی برای نوشتن همه چیز نخواهم داشت، ولی حداقل تلگرافی یک گزارش یک پاراگرافی از روز بایست بنویسم.


با آخر هفته قبل شروع میکنم.


خدا به همسرم خیر بدهد، بعد از آشتی خیلی خیلی هوایم را دارد. برگشتنه دنبالم آمد تا کیفم را که سنگین بود به خاطر لپتاپ و .. بیاورد.

غذا را هم قرار شده از رستوران محل کار بگیریم، چهار پرس گرفتم و برای پنج شنبه و جمعه بردم. شب را غذا داشتیم از شب آخرین نذری م.شوهر.


از دوشنبه برگشتم خانه خودمان. حبیب خیلی خیلی کمک کرده. کار با کلیه وسایل را دارد یاد میگیرد! 

تلگرامی خیلی نامه نگاری کردیم! وسط نامه نگاری ها حرف بامزه ای زد! گفت: محبوب! بیخیال. میدانی دوستت دارم و میدانم دوستم داری و گرنه اینهمه چرت و پرت هایم را نمیخواندی و یه عالمه چرت و پرت برایم نمی نوشتی! پس تمامش کن. باشد قبول! 

بماند که از حرفش عصبانی شدم ولی راست میگفت. خنده ام گرفت. چیزی که در طومارهای نوشته شده بارز بود همین دوست داشتن ها بود. باز هم مثل همیشه مصادیق دلخوری، حل نشده کنار رفتند و به خاطر محبت به هم برگشتیم.

رژیم را شروع کرده ام. با حذف نهار. البته سالاد را میخورم. شام را هم خیلی خیلی مختصر کردم. حبیب هم همزمان با من شروع به رژیم گرفتن کرده. امروز وقت دارم از متخصص تغذیه تا یک رژیم صحیح و اصولی را شروع کنم.

چهارشنبه تا رسیدیم ج.1 آنجا بود. در این مدت نه آمد سر زد نه زنگ زد نه حتی دید من را غیر از جواب سلام من حرفی زد. کلا نمیخواهم بهش فکر کنم! 

سفارش مایوام از دیجی رسیده بود. بردم گذاشتم خانه مان و بلافاصله رفتم فیزیوتراپی. بعد برگشتیم چون پدر و مادرم میخواستند بیایند به من سر بزنند. بنده های خدا غذایشان را هم خورده بودند و آمدند. فقط یک میوه من آوردم و بعد که حبیب آمد یک چای درست کرد و من همینطور دراز کشیدم.

فیزیوتراپ خیلی حرفهای خوبی به من زد و امیدهای خوبی داد. حرفهایی که باعث شد جوگیر شده و روز 5 شنبه فکر کنم میتوانم زندگی عادی ام را از همین امروز شروع کنم!! که بعد اشتباه از آب در آمد و 5 شنبه شب کمردرد نیمه شدید داشتم!

5 شنبه برای دخمل، کرم کنجد خانگی درست کردم، قرص کمر آسیاب کردم و قرار است برای برادرها و خودم برشتوک درست کنم، زیره تمیز کردم، زنجبیل آسیاب کردم، سالاد میوه و سالاد سبزیجات برای چند روز درست کردم و کارهای این مدلی برای سلامتی کمرم. غذا هم داشتیم  و زندگی بدون درست کردن غذا چقدر راحت تر است واقعا!

حبیب ظرفها را شست. عصر با هم رفتیم برای دخمل لباس خریدیم و بعد رفتیم شیر محلی گرفتیم و ... که چون مدت زیادی در ماشین بودم خیلی خیلی بهم فشار آمد. برگشتنه صندلی عقب دراز کشیدم از درد.

جمعه دیر بیدار شدیم. بعد از مدتها، به عشق مان یعنی املت با کره رسیدیم! نهار باز داشتیم و مادر شوهر هم بنده خدا هر روز ظهر یک بشقاب غذا میدهد بالا. خدا خیرش بدهد. 

این مدت مادرم و مادرشوهرم خیلی به من خوبی کرده اند. حتماً بایست جوری جبران کنم.

قرار بود پتوها را هوا بدهم حبیب که نصف شان را داد. یک دور لباسها را شست، تراس را تمیز کرد، راه پله ها و خانه را جارو کرد و آنچنان عرق می ریخت که حد نداشت! من هم میخندیدم و میگفتم بیا این هم کارهای خانه که کار نیستند! و اعتراف نمود که در حد کار بیرون سخت و زیادند!

تازه الان ما در وضع سوپر مینیمال هستیم، یعنی نصف بیشتر وسایل مان در واحد کناری و در بسته بندی است. 

من هم در این فرصت بالاخره کاور دوختم برای جاکفشی و جای سیب زمینی پیاز که بیرون میگذاریم. خیلی خوشگل شد. 2.5 ساعت وقت برد. البته به خاطر کمرم،  چون هی بلند شدم وسطش دراز کشیدم.

برای اولین بار خودم به موهای خودم حنا گذاشتم. البته حنا که نه، از این رنگ موی طبیعبی های عطاری. بعد از شش ساعت شستم، خیلی راحت تر از حنا بود و رسوب نمی کرد داخل حمام و میزانش را هم خیلی کم گذاشتم فقط به جلوی مو. موهای سفید را کمی رنگ کرده بایست دو سه بار دیگر تکرار کنم. جلوی سرم پر شده از موهای سفید.

به صورتم ماسک گذاشتم: شیر و عسل و جوانه گندم و صدر و آبلیمو! فکر کنم زیادی افراط کردم و نباید اینهمه چیزمیز قاطی می کردم. 

یک حمام اساسی به دخمل دادم. 

بعد رفتم خانه م.شوهر، عمداً رفتم. میخواستم بگویم حواستان باشد من رابطه ام را با این بنی بشر کم میکنم (ج.1) به خاطر رفتارهای خودش است. همین یک جمله را گفتم که مطمئن باشم رفتارهای این بشر ثبت می شود جایی برای آینده ای که بچه های ما بپرسند چرا؟!. دیگر نمیخواهم در موردش صحبت کنم. 

فیلمهای طب سنتی را که در دوران بیماری دانلود کرده بودم بردم ببینیم. برای همه چیز مطلب دانلود کردم. از کمر و دیسک بگیر تا سرماخوردگی و ... 

ولی ندیدیم. نتیجه شد فیلم نهنگ عنبر2. خنده دار بود خیلی. شام سوپ م.شوهر را خوردیم. 

امروز صبح اول رفتم پست، مایو را مرجوع کردم به دیجی کالا. سایزش خیلی کوچک بود. دنبال مایو دامن دار بودم که سایزم نشد. با همان مایوهای بی دامن قبلی سر خواهم کرد. 

امروز صبح زود بیدار شدم. با همسر صبحانه نان و پنیر و چای شیرین و گردو مغز کردیم و خوردیم که همه اش خیلی چسبید. حتی نان اش. وقت زیادی داشتم. درسهای نخوانده امروز را خواندم و بعد از مدتها برای اولین بار برنامه روزانه نوشتم. در پست بعد میگویم چه فرقی با ToDoist ام دارند. 


این ترم درسهایم عالی هستند. سه درس تکراری از ترم قبل. معمولاً همیشه درسها از سال قبل هستند که نیاز به یادآوری بیشتری دارند ولی این ترم اول خیلی برایم بد شد و دو درس ام را مدیرگروه بد تعریف کرده بود و اصلاً به حدنصاب نرسید. بعد در حذف و اضافه تغییر کردند و خیلی عالی شدند! خدایا شکرت. الان فقط یک درس دارم که نیاز به یادآوری بیشتری دارد و سه درس دیگر را تقریباً از برم. 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

روحیه

بسم ا...

برادر سومی امروز خونه رویت شده! صبح رفت تنها مادربزرگم رو اورد‌. خیلی وقت بود ندیده بودمش. برای مادربزرگم یه مستاجر هم اوردیم که کرایه پرداخت نمی کنه و مواظب مادر بزرگمه. یه زن و شوهر جوونن. 

خانومه هم اومده بود‌ از مادرم چیزی بگیره. اسمش اقدسه. هر دو نمی دونستن حال منو. 

من که تا دیروز داشتم شکر خدا رو به جا میاوردم، امروز دارم گریه میکنم!چرا؟ 

مادربزرگ به مادرم با لحن دستوری و پرخاش: براش برشتوک درست کن تا زود خوب بشه. 

پشت بندش اقدس: اره سوپ پای مرغ درست کن بخور. مومیایی رو تو شیر حل کن بخور و ‌...‌ هزار تا چیز میز.

مادرم: هیچی براش درست نکردم. مومیایی رو هم همینطوری میخوره. کسی نرفته شیر بخره

اقدس: وای پس داداشاش چی کار میکنن؟ پس باباش چی؟ 

من توی دلم، خوب همه اینها رو از حفظم ولی توان ندارم درست کنم. مادرمم همینطور‌. پدرمم خدایی برام خیلی کار کرده، دکتر بردنها رو برد. یه سری رفت روغن محلی خرید و این جور چیزها. ولی خوب نمی تونه خونه بمونه. صبحانه، نهار، شام هست. میره سراغ دوستای بازنشسته اش. 

جان من بحران درست نکنین. باز مامانم با بابام دعوا میفته که تو خونه نیستی بابامم میگه همه کارها رو من بکنم و ‌.. 

من فقط اینجا دراز کشیده باشمم خیلی خوبه. نمیخوام چیزی.

من به مادربزرگم: مادر اگه میتونین مامانم رو یه کاریش بکنین. حالش بدتر از منه. بهش هم نگو مادر من، که چیکار کنه واسه من. تو که میدونی نمی تونه. خودش بدتر افتاده یه کناری. بهتر شدم خودم درست میکنم. 

اقدس: وای یعنی مادر شوهرت نمیاد برات چیزی درست کنه؟ شوهرت نمیاد؟  

من: من از کسی انتظاری ندارم. اونها هم وخامت حال مادرم رو دقیقا نمی دونن.

نیازی هم نیست، استراحت کنم خوب میشم.

 توی پرانتز هم به شما بگم که من کلیت بیماریهای مادرم رو گفتم قبلها ولی اگر بهشون بگم پاش درد میکنه میگن ما بدتر! کمرش درد میکنه ما بدتر! کلا فکر میکنن اشل بیماریهای مادرم در اشل بیماریهای خودشونه. ختم حاشیه.

ولی واقعا یک درصد هم از هیچ کس انتظار ندارم از این کارها بکنه واسم. ان شاالله با داروها و استراحت خوب میشم. 

در مورد حبیب دست رو دلم نزارین. بعد ۵ سال هنوز نتونستم بهش یه طرز کار کردن با ماشین لباسشویی ساده رو یاد بدم!. برده لباسها رو  داده مادرش. حتی نگاه نکرده لباسهای منم داخل سبدن‌. مادر شوهرم هم شسته فرستاده اینجا!! برام از هر فحشی بدتر بود. واسه همین با حبیب دعوا کردم‌‌ چون حتی بهم نگفته بود چنین کاری کرده. بعد میگم ما میتونیم بریم تهران واسه ادامه تحصیل؟ وقتی تو اینقدر وابسته ای؟ دیگه حرف اپلای رو نزن. اپلای برای مردهای مستقله. یه زنگ بهم میزدی بهت میگفتم چیکار کنی، ماشین لباسشویی که دیگه انقدر پیچیده نیست!!

اینها حرفاهایی هست که توی ذهنم چرخ میخوره نه جلوی بقیه ولی خوب به واسطه حرف بقیه.

مادربزرگم: بمیرم برا بی کسی ات مادر و .. بمیرم برات. انقدر گفتن این یکی حداقل استاده و درامدش عالیه و اینها، چشمت زدن. نمی دونن تو چه روزی میکشی و .. 

بی کسی؟! من؟!

عاقا چرا روحیه ادم رو میریزین به هم. تا قبل اومدن شما حال خوبی داشتم ها، ولی الان ناخوداگاه بغضی ام. 

لطفا اینجوری عیادت مریض نرین. 


پی نوشت: جدی نگیرید، بعد از مدتی در بستر بودن لوس شده ام‌ و نازکدل. درست میشوم.

پایم هم که ضرب دید با حبیب دعوا کردم!! گفتم حداقل یک دهم رسیدگی هایی که بهت میکنم رو موقع مریضی بهم بکن. 

حبیب میگه خوب بگو چیکار کنم

من خوشم نمیاد. میگم دقیقا همون کارهایی که یک ماه قبل برای پات کردم. و اصلا یادش نیست چیکار

اخلاق خودمم غده. از درخواست بدم میاد. دلم میخواد خودجوش کاری کنن که نمی کنن

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سه روز زودتر

بسم ا... الرحمن الرحیم


این روزها بدجور استرس دارم، 

حبیب برای کاری از من میخواهد سه روز زودتر از موعد، ریوایز مقاله ام را تمام کنم. به جای نه شهریور، شش شهریور.

اصلاحات متن مقاله نوشته شده ولی در فاز تست بایست چیزهایی تغییر کنند. از داده های تست گرفته تا... چیزی که چالش برانگیز است و معلوم نیست کی درست خواهد شد و حدس میزنم خیلی ایراد داشته باشد تا درست شود.

و این سه روز..

امان از این سه روز زودتر، که اگر نشود، شرایط طوری است که  زودتر را بایست به همه توضیح بدهم و بگویم چطور شد که نشد که بشود! 

چقدر بد! 

و اینکه خودم هم ارزو دارم به برنامه ای که حبیب برای آن سه روز در نظر گرفته برسم.  ولی خوب...


آخ که چقدر من بد عمل کرده ام.

چقدر گذاشته ام همه چیز را دقیقه نود

از خودم عصبانی ام

که سه روزهای قبلی را هدر داده ام و الان اینقدر استرس درست شده برای این سه روز.


پ.ن: زندگی با ددلاین خیلی هراس انگیز است و بدون ددلاین خیلی بی برنامه.

وای از روزی که ددلاین اصلی مان برسد و هی حسرت روزهای تلف شده را بخورم. حتی یک ثانیه را که کاش به من بر میگشت. 

لحظه مرگ از این رو هراس انگیزترین اتفاق زندگیست از دید من

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

وقت

بسم ا.. الرحمن الرحیم


این روزها چیزی که خیلی خیلی کم می آورم وقت است.


فقط وقت میکنم به امورات منزل و رتق و فتق بیماری های خودم و حسنا گلی برسم. 


و پر می شوم از استرس کارهای نکرده دانشگاه.


فکر میکنم بهتر است این هفته حسنا را کامل بگذارم منزل م.شوهر و بروم در دانشگاه بسط بشینم ببینم چه می شود کرد. غصه حرفهای م.شوهر را هم نخورم اگر بتوانم البته! 


و آنهم بایست مدتی گوشی خاموش طی کنم تا بلکه برسم به مشغله های خودم حداقل!


البته متاسفانه در دانشگاه هم دانشجوها و ... و بقیه حضار نمی گذارند به حال خودم باشم! 


وای که چقدر جای متروکه ای در دنیا لازم دارم، 


پرت پرت پرت....


و یک عالمه وقت خالص برای این کارها


خدایا خودت کمکم کن.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

اوضاع این روزهای کشور

این روزها همه از هم می‌پرسند چه باید کرد. این سؤال، پاسخ‌های روشنی دارد. کارهای بسیاری هست که از عهدۀ ما برمی‌آید و در بهبود اوضاع مؤثر است. معجزه‌ای رخ نخواهد داد؛ اما ما می‌توانیم به کمک یکدیگر این روزهای سخت‌ را که شاید سخت‌تر هم بشود، از سر بگذرانیم، تا نوبت به روزهای خوب هم برسد. به هر حال «مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش». 

مهم‌ترین کاری که اکنون باید بکنیم، کنترل منفعت‌طلبی‌های شخصی و فردی است. بحران‌های اقتصادی و اضطراب‌های سیاسی، درک ملی را به حاشیه می‌رانند و جای آن را به سودهای پست و ناپایدار می‌دهند که نتیجۀ آن فاجعۀ ملی است. در تاریخ هر ملتی، سال‌هایی هست که به مثابۀ آزمون تاریخی برای آن ملت است. در این سال‌ها آنچه نجات‌بخش است، درک ملی و پرهیز از سودجویی‌های فردی است. در غیبت درک ملی، هر ایرانی تبدیل به بمبی ویرانگر برای اقتصاد و رفاه و آیندۀ کشور می‌شود. مهربانی و نوع‌دوستی، اگر وقت معینی داشته باشد، همین روزها و سال‌ها است. تا اطلاع ثانوی، مردم ایران هیچ دادرسی جز خودشان ندارند.

برگرفته از اینجا

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

موفقیت

بسم الله الرحمن الرحیم

جایی خوندم که "موفقیت ادامه راه رفتن از شکستی به شکست دیگر، بدون از دست دادن شور و شوق است"


این جمله به تعبیر من اینگونه است: 

که آدم موفق و سرسخت وقتی شناخته میشه که هیچ نشانه ای از موفقیت نیست، 

وقتی هیچ کورسوی امیدی نیست

ولی دست از تلاش بر نمیداره

تحمل و پذیرش شکستهای هر روزه و هر روزه رو داره و این شکستها باعث رها کردن هدفش نمیشه.


این وقتی خیلی وقته هیچ نوع پیشرفتی نداشتی، خیلی سخته. چون ناخودآگاه روح ما از پیشرفتهای کوچیک هم تغذیه میشه.

و همین جاست که آدمهای مقاوم از بقیه جدا میشن.


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محبوب حبیب

اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!

#ایرج میرزا 

هر وعده که دادند به ما باد هوا بود 
هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود

چوپانی این گله به گرگان بسپردند 
این شیوه و این قاعده ها رسم کجا بود ؟ 

رندان به چپاول سر این سفره نشستند 
اینها همه از غفلت و بیحالی ما بود!

خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند 
هر چیز در این خانه بی برگ و نوا بود .

گفتند چنینیم و چنانیم دریغا ...
اینها همه لالایی خواباندن ما بود !

ایکاش در دیزی ما باز نمی ماند 
یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!!!!!!!

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

دلم تنبلی میخواد...

بعد از یه سری فشار شدید برای Review کردن یه مقاله survey خفن، دلم تنبلی میخواد...

ولی میخوام وجدان درد نگیرم میگم به خاطر سرماخوردگی حال کار کردن ندارم :دی


پ.ن: برای اولین بار دخمل را کچل کردیم! 

سرما خورد!

نتیجه اخلاقی: به کاری که دلت رضا نیست، رضایت نده :دی


و علاوه بر دخمل، خودمان نیز شدیداً سرماخوردیم! 

ما چرا؟ 

روز عید، به شکرانه تمام شدن یک دور از فشارهای کاری، رفتیم صبح تا شب منزل مادر، و نقش کوزت بودن رو به جد تمرین کردیم. 

از اونجایی که من یا یه کار رو نمی کنم یا خودم رو می کشم، اون روز برای برادر چندین وعده، غذا درست کرده فریز کرده و به موازاتش هزار تا کار دیگر هم کردیم، من جمله کچل کردن دختر، حمام کردنش و خونه رو تا حدی تمیز کردم! 

نتیجه؟

دو روزه از سرماخوردگی نا ندارم!

حبیب هم همین طور!

توی این خونه کی بایست به کی برسه خدا میدونه!

مادرم هم که هیچی، باز حالش خوب نیست. پدر هم رفته شهرستان پیش برادر بزرگه و من بایست برای دوتا برادر و مادرم هم غذا درست کنم.


پ.ن2: من هنوز میان ترم های بچه ها رو تصحیح نکردم! خیلی دیگه گذاشتمش دقیقه نود! از بس هی کارهای فورس تر برای خودم تعریف کردم.

روی شنبه تا دوشنبه ام حساب کرده بودم که این مریضی نگذاشته من کاری بکنم. امتحانها از این هفته شروع شدن و دیگه داره برگه های پایان ترم هم به غصه هام اضافه میشه. علاوه بر تمرینات و پروژه ها و ... !! اونم با این مریضی من.

صدای گریه حضار!

نتیجه اخلاقی؟

هیچ وقت کاری رو نذارین دقیقه ی نود نود! دقیقه هشتاد هم بد نیست! 

حساب مریضی رو بکنین!


پ.ن3: بیحالی روز شنبه رو فکر کردم از خستگیه، بلند شدیم برای اولین بار دخمل رو بردیم شهربازی. کلاً دو ساعت بیشتر نشد. ولی خیلی بهش خوش گذشت. البته خدا رحم کرد. سوار ماشین برقی اش کردم و خودم هم راننده اش بودم. آنچنان سرش خورد به جلو که ... خدا رحم کرد. دیگه از این ریسکها نمی کنم.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محبوب حبیب

اسباب کشی یا ...

بسم ا... الرحمن الرحیم


طاعات و عبادات تون قبول. 


دوستان عزیز این پست سراسر غیبت میباشد!! بعد از شب احیا که از چنین اعمالی توبه کردیم درست نیستس بخونینش :دی 

از من گفتن بود. دیگه مسئولیتش با خودتون!

از اول این ماه قراردادمون با صاحبخونه تموم شده. 


مدتیه حرف این شده که آیا برگردیم منزل م.شوهر یا نه؟ 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب