۴۰ مطلب با موضوع «من و روزانه نویسی» ثبت شده است

دلم تنبلی میخواد...

بعد از یه سری فشار شدید برای Review کردن یه مقاله survey خفن، دلم تنبلی میخواد...

ولی میخوام وجدان درد نگیرم میگم به خاطر سرماخوردگی حال کار کردن ندارم :دی


پ.ن: برای اولین بار دخمل را کچل کردیم! 

سرما خورد!

نتیجه اخلاقی: به کاری که دلت رضا نیست، رضایت نده :دی


و علاوه بر دخمل، خودمان نیز شدیداً سرماخوردیم! 

ما چرا؟ 

روز عید، به شکرانه تمام شدن یک دور از فشارهای کاری، رفتیم صبح تا شب منزل مادر، و نقش کوزت بودن رو به جد تمرین کردیم. 

از اونجایی که من یا یه کار رو نمی کنم یا خودم رو می کشم، اون روز برای برادر چندین وعده، غذا درست کرده فریز کرده و به موازاتش هزار تا کار دیگر هم کردیم، من جمله کچل کردن دختر، حمام کردنش و خونه رو تا حدی تمیز کردم! 

نتیجه؟

دو روزه از سرماخوردگی نا ندارم!

حبیب هم همین طور!

توی این خونه کی بایست به کی برسه خدا میدونه!

مادرم هم که هیچی، باز حالش خوب نیست. پدر هم رفته شهرستان پیش برادر بزرگه و من بایست برای دوتا برادر و مادرم هم غذا درست کنم.


پ.ن2: من هنوز میان ترم های بچه ها رو تصحیح نکردم! خیلی دیگه گذاشتمش دقیقه نود! از بس هی کارهای فورس تر برای خودم تعریف کردم.

روی شنبه تا دوشنبه ام حساب کرده بودم که این مریضی نگذاشته من کاری بکنم. امتحانها از این هفته شروع شدن و دیگه داره برگه های پایان ترم هم به غصه هام اضافه میشه. علاوه بر تمرینات و پروژه ها و ... !! اونم با این مریضی من.

صدای گریه حضار!

نتیجه اخلاقی؟

هیچ وقت کاری رو نذارین دقیقه ی نود نود! دقیقه هشتاد هم بد نیست! 

حساب مریضی رو بکنین!


پ.ن3: بیحالی روز شنبه رو فکر کردم از خستگیه، بلند شدیم برای اولین بار دخمل رو بردیم شهربازی. کلاً دو ساعت بیشتر نشد. ولی خیلی بهش خوش گذشت. البته خدا رحم کرد. سوار ماشین برقی اش کردم و خودم هم راننده اش بودم. آنچنان سرش خورد به جلو که ... خدا رحم کرد. دیگه از این ریسکها نمی کنم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محبوب حبیب

اسباب کشی یا ...

بسم ا... الرحمن الرحیم


طاعات و عبادات تون قبول. 


دوستان عزیز این پست سراسر غیبت میباشد!! بعد از شب احیا که از چنین اعمالی توبه کردیم درست نیستس بخونینش :دی 

از من گفتن بود. دیگه مسئولیتش با خودتون!

از اول این ماه قراردادمون با صاحبخونه تموم شده. 


مدتیه حرف این شده که آیا برگردیم منزل م.شوهر یا نه؟ 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

آخیش

بسم ا... الرحمن الرحیم


خدا رو شکر که فردا آخرین روز ترمه 


و من یه نفس راحت میکشم


این دو هفته آخر به من خیلی خیلی سخت گذشت.


5 کیلو هم کم کردم  از شدت فشار وارده. 


گرچه از ماه رمضان هم چیزی دستگیرم نشده تا حالا


خدا توفیق بدهد از بعدش بتوانم درست استفاده کنم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

جدول

بسم ا.. 

وقتی از کارهای روزمره خسته ایم، بعضی وقتها بد نیست ذهن مون هم تفریح کنه :دی  اینطوری انرژی لازم برای ادامه کار بدست میاد.


پ.ن: مدتیه برنامه یکشنبه های من اینه: 

یه جدول حل کنم. حالا آنلاین یا با این برنامه 

دانلود برنامه جدول کلمات متقاطع


وقتی هم نمیگیره ولی یکشنبه هام خیلی خیلی دوست داشتنی شده :) 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

هر روز بیشتر بهم ثابت میشه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

بعد 5 سال

بسم ا...

امروز بعد 5 سال! به پایین میزم چسب زدم. 

بعد از 5 سال و اندی نشستن پشت یک میز! فهمیدم این میزه بوده که باعث گوله گوله شدن شلوار و مانتوهام میشده!

دلیلش هم این بود که یه مانتو شلوار خوبی که خریده بودم و دوستش داشتم، دیدم چقدر زود این گلوله گلوله شد؟!، تاسف می خوردم که بابا اینهمه پولش رو دادم! که دیدم بعله. تقصیر جنسش نیست خوب! زیر میز اینجانب حسابی نقش سمباده رو داره! 

به بقیه مانتو شلوارهام هیچ وقت بها نمی دادم :دی

همچین آدم دقیق و مرتب و حواس جمعی هستم من! 

پ.ن: صبا جون کجایی؟

عطف به پست "گیج بانو" :دی


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

صبر، ارامش، تلاش

بسم ا...

بایست مثل قرص به صورت روزانه چندبار مصرف کنم:

ذکر این روزها را

که صبر داشته باشم،  که ارامشم را حفظ کنم، که تلاش کنم 


بایست مرتب به خودم بگویم:

صبر، ارامش، تلاش

محبوب صبر داشته باش صبر صبر

محبوب آروم باش آرووم آرووم 

محبوب تلاش یادت نره تلاش تلاش 


پ.ن1:

و وقتی قرصم را مصرف نکرده باشم

دنیا را سخت میگیرم

کارها برایم خودشان را بزرگ نشان می دهند گرچه در واقع اینطور نباشند

و آرامشم را از دست میدهم و توکلم را

و حتی سلامتی ام را.

و نتیجه این است که هیچ کاری هم از پیش نمی رود.


پ.ن2: یکی از آرزوهایم همیشه این بوده که از گذشته برای آینده ام نامه بنویسم. دلم میخواهد محقق اش کنم. فقط نمی دانم چطور به دست خودم برسانم در تاریخ مقرر :دی 


پ.ن3: این روزها فشار خانواده برای پیدا کردن گزینه برای برادرها و تحقیق فرستادن من و خواستگاری رفتن و ... زیاد شده. با اینکه هنوز سرم بایست به مقالاتم گرم باشد ولی چاره ای هم نیست. بیماری مادرم خوب نمی شود تا روزنه امیدی نداشته باشد. دیشب از فرط استرس زار زار گریه کردم.

پ.ن4: کار ساختن خانه کاملاً از عهده حبیب خارج نشده بود. قرار دادشان را من نخوانده بودم و خودش هم درست انتقال نداده بود به من و الکی خوشی بوده شادی قبل عید من!! فقط یک کمکی اضافه شده که خوب بهتر از قبل است چون کمکی فرد واردی است و خودش پیمانکار است و آشنا و .. زیاد دارد. اما همچنان عصرها تا شب درگیر است و برای منی که بدجور محتاج کمک حداقل در بعضی امور خانه و یا نگه داشتن چند دقیقه ای حسنا هستم یعنی فاجعه. شبها هم با وجود خستگی و پادردم، حتماً بایست غذای فردا را درست کنم و برای مهد حسنا صبحانه و نهار و میان وعده بگذارم. این با خستگی هایم و ریخت و پاشهای حسنا و امورات خانه و دانشگاه خیلی جور در نمی آید. خصوصا اینکه جدیداً بهانه گیر هم شده و میخواهد حتماً همیشه باهاش بازی کنم. متاسفانه حال و حوصله حسنا را هم ندارم این روزها. حس می کنم باز دارم افسردگی می گیرم. قرص های فلوکسیتین را شروع کردم و دوباره قرآن را. خدا خودش به من کمک کند...

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

96 ای که گذشت

بسم ا... الرحمن الرحیم


یکی از کارهای خوبی که کرده ام همین نوشتن بوده است.


برای برگشتن و نگریستن به خود


از دوردست تر


از دید دیگری


از بعد از گذر چند ماه و سال حتی


و پیدا کردن شناخت بهتری از خود به این واسطه


یکی از کارهایی که دوست دارم ادامه بدهم همین نوشتن است. 


96 هم با همه پستی ها و بلندی هایش گذشت


عکسهای تولد پارسال دخترم را که نگاه میکنم مثل خواب می ماند.

 چقدر دخترم کوچولو و خواستنی بوده. چقدر روز تولدش به خودم و او سخت گرفتم. به همه خوش گذشت غیر من و دخترم که خیلی اذیت شدیم. 

کاش امسال یاد بگیرم همان قدر که به بقیه اهمیت میدهم قدری هم به آسایش و آرامش خودم فکر کنم و اینقدر سخت نگیرم به خودم.


+ مادرم... مادرم در عکسهای پارسال همین موقعها می خندید و شاد بود. الان چه؟ خیلی خیلی مدت طولانی شد امسال و خوب نشده. اوایل اردیبهشت هم مراسم سالگرد پدربزرگم را داریم که مطمئنا باز باعث بد شدن حالش خواهد شد..... آخ.. چقدر این موضوع ناراحتم می کند.


فروردین:

یادم هست پارسال را با غصه شروع کردم. بابت حرف ها و برخوردهای خانواده همسر. و هنوز باورم نمی شود چطور توانستم کل روح و روانم را بابت این موضوعات به هم بریزم. چرا اینقدر باور کردن این موضوع و پذیرفتن تصویر جدید از انها برایم سخت بود؟ 

الان خیلی بهترم. پذیرفته ام که تصور قبلی ام کاملاً اشتباه بوده است و با تصویر جدید هم تا حد زیادی کنار آمده ام. 

میگویم تا حد زیاد و نمی گویم کاملاً. چون هنوز دوست دارم کسی را جایگزین رفت و آمدها کنم و بارها از حبیب درخواست کرده ام با دوستان خوب یا همکاران خوب رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم و او تمام قامت مخالف است. 

راست میگویند مردها انگار هر سال عوض می شوند و بایست مرد جدیدی را بشناسی. باورم نمیشود این مخالفتش. 

حتی انقدر کینه جو و ریزبین شده که به بهانه های کوچک همین امسال رفتن به منزل تمامی دخترخاله ها حتی طاهره را که انقدر دوستش داشتم منتفی اعلام کرد. همین طور یکی از پسرعموها و یکی از دخترعموهایم را. برای منی که رفت و آمد را بدیهی میدانستم و حتی سالی یکبار را غنیمت، سخت است. ولی خوب بایست بپذیرم. هر چند این روزها واقعاً بابت خرده گیری های مدل جدید حبیب ناراحتم.

+ با جاری 1 سر سفره عید م.شوهر روبوسی کردیم و بعد از آن ماجرا، برای اولین عیددیدنی خانه شان رفتیم و خانه مان امدند و البته نه من سر صحبت را با او باز کردم نه او. این را هم از سر اجبار فامیل بودن انجام دادم ضمن اینکه آوردن جاری بعدی نزدیک است و خوبیت ندارد اصلاً سلام هم نمی کردیم! اما رابطه ام را حداقل نگه خواهم داشت.

+بالاخره جاری 3 با رفتارهای خیلی خیلی زننده اش کاری کرد که کل خانواده حبیب با آنها قطع رابطه کردند و حتی از منزل مادرشوهر وسط برف زمستان بیرون انداخته شد و محبور به اسباب کشی شد. از این بابت بهتر بود این کار را زودتر می کردند. بحث اختلاف نظر و ... نیست متاسفانه مشکلات اخلاقی زیادی داشت و بارها تا پای طلاق رفته اند.

 


اردیبهشت:

خوب فرودین رو حسابی غم نامه نوشتم! بسه دیگه. 

اردیبهشت ما آقاجون رو از دست دادیم. روحش شاد. هنوز چهلم اقاجون نشده بود که یه تصمیم انتحاری گرفتیم و بصورت یکهو بدون هیچ مقدمه ای اسباب کشی کردیم. و فقط یکی دو روز قبل خبرش رو به خانواده حبیب دادیم و با وجود مخالفت اونها این کار رو کردیم. 

حبیب اینجا خیلی خیلی همراهی ام کرد. مهمترین دلیلش برای مخالفت با جابه جایی ناراحتی پدر و مادرش بود ولی با اومدن جاری 3 و آزارهاش دیگه رها کردیم و رفتیم. 

از اردیبهشت خیلی ماجرای زندگی بهتر شد. خیلی خیلی زیاد . شکر خدا. تونستم مسائلی رو که هر روز باهاش مواجه بودم و حل نمی شدند رو فراموش کنم. 

خرداد:

ترم را جمع بندی کردم و بعد از جمع بندی ترم ارسال مقاله ها شروع شد. مادرم بعد از فوت پدربزرگم مدتها حال خوبی نداشت، اما به خاطر ذوق حسنا خیلی خیلی زودتر از قبل بهتر شد. 

تیر:

کل سال 96 استرس های زمین در حال ساز و خبرهای هر روزه اش از کمیسیون و ... بکگراند فکری مان بود و البته که خبرهای خیلی بدی هم بودند. 

خدا را هزاران مرتبه شکر که آخر سال در اسفندماه یک پیمانکار منصف حاضر شد در ازای برداشتن دو واحد ساخت و تکمیل را به عهده بگیرد. غیر از ما همه شرکا واحد کامل بهشان نخواهد رسید با این هزینه های جدید که سرسام آور شده. لذا واحدشان را بایست بفروشند بخشی را بدهند به این پیمانکار. 

کل سال 96 رابطه ام با حبیب نه خیلی خوب بود نه خیلی بد. هر دو تحت فشار خیلی زیادی بودیم. حس میکنم حبیب هم افسرده شده. بیش از حد خوابید این سال را و هنوز هم این رفتارهایش ادامه دارد. همیشه همه کار را به تعویق می اندازد و برای منی که نصف کارهایم را بایست با او انجام بدهم من جمله خرید و ... خیلی خیلی زجر آور شده و بعضی مواقع من هم حس رخوت و سستی می گیرم و بی انگیزه میشوم از بس یک چیز را هزار بار می گویم و انگار نه انگار.

امیدوارم با درست شدن مشکل خانه سازی و برداشته شدن بارش به طور کامل از دوش حبیب، سال 97 رابطه بهتری داشته باشیم.


آمدم ماه به ماه بنویسم. دیدم انقدری ننوشته ام که بشود ماه به ماه سیر رفتارها را پیدا کرد.

از این به بعد نوشته را همین طوری بی نظم می نویسم...

مهر ماه یک قورباغه بزرگ را قورت دادم و بالاخره گواهینامه گرفتم.

از آبان ماه پشت ماشین نشستم. چند بار تنهایی خرید رفتم در محله های شلوغ ولی خیلی سخت بود. هنوز جرات تکرار این را ندارم مگر وقتی شهر خلوت تر شد.

تا آذر ماه دور فشرده مقاله نویسی و سابمیت و ... بود و آخرین را هم نوشتم. البته این غیر از مقاله حبیب است که تا 27 اسفند درگیرش بودم و البته چون ژورنالهای مذکور جوابم را ندادند، هنوز هم ارسال نکرده ام. 

وقتی 6 مقاله در سابمیت داشته باشی و متوسط هر ده روز یک خبر از یکی شان بیاید و خبرها هم ریجکت باشد، معلوم است 96 سال سختی است. 

در این مدت فقط یک مقاله اکسپت شد، آنهم ضعیف ترین مقاله انگلیسی ام! اینجاست که می گویند بخشی از فرآیند هم شانسی است و راست می گویند! 


96 سال خوبی برای ایرانیان نبود. زلزله در همه جای کشور که قابل باور نبود این تعداد زلزله، سقوط هواپیما، غرق شدن زیردریایی و... 


از دی ماه مشخص است که دیگر تلاش کردن را رها کرده ام. بیشتر به خودم حق داده ام که سال سختی بود و هیچ کار خاصی نکرده ام. فقط نوشتن مقاله حبیب و طرح پژوهشی ام مانده که هی موکول کرده ام به بعد. البته از دی ماه تا انتهای بهمن مساله زمین و .. بحرانی شد و فردی که بهش پیش فروش کرده بودیم خیلی خیلی اذیت مان کرد و این در کنار رفتار بد خواهر و برادر حبیب در همراهی نکردن برای حل این مشکل، یک فاجعه روحی برایم به بار آورد. 

حتی قرار بود برگردیم خانه قبلی که شکر خدا حبیب بعد از زمان طولانی حرف زدن و ... باز راضی شد بمانیم.

بخواهم خلاصه بگویم 96 برای ما سال استرس و فشار روحی بود.

از هر حیث.

آخر سال مادرم حالش خیلی خیلی بد شد جوره  که بعد عید حسنا را مهد خواهم برد. فعلاً این چند ماه باقیمانده از ترم را مجبورم ببرم مهد دانشگاه که در مسیرم هست. برای سال بعد خدا بزرگ است و یک فکری میکنم. بد بودن مهد را هم با سر زدن و رسیدگی شخصی خودم بین ساعات تدریسم و ساعت نهار ان شاء الله جبران میکنم. تا بعد چه شود... خدا داند. 


اما دخترم، 

دختر نازنینم این روزها جهش بی نظیری در استدلال و منطق داشته. جوری که دیگر جملاتش تکرار جملات ما نیست و خودش با استدلال خودش چیزی را می گوید. مثل اینکه حالت مکاشفه میگه: دایی بائش نداله نمی تونه بخوابه! 

یعنی بالش بیار واسه دایی که دراز کشیده بی بالش ولی خواب نیست! 

خدایا شکرت بابت دختری که بهترین هدیه تو به ماست. 


اما سال 97



سال 97 شاید سال برداشت باشد


شاید سال خداحافظی با مسیر گذشته


امیدوارم انقدر قوی باشم که بهترین تصمیم ها را بگیرم


و توکل داشته باشم.



بهتر است سال 97 را سال تلاش و توکل بنامم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

بر شما باد به کاشتن سبزه

بسم ا...

یادم باشه هر سال حتما سبزه بکارم

حتی شده یک دونه گندم یا ...



دیدن ریشه زدن هاش واقعا دل ادم رو رقیق میکنه


هنوز برام فرایند جوانه زدن یه دونه بی جون عجیب و خارق العاده است. 


پ.ن. ۱ : کاش کمی هم دانش تجربی داشتم...


پ.ن۲: خدایی که فالق الحب هستی


دانه دل من نیز محتاج جوانه رحمت توست

پ.ن۳: اولین باره گندم می کارم. خیلی دیر شروع کردم و تازه داره ریشه میزنه و به سال تحویل نمی رسه ظاهرا. ولی برای خودم خیلی خوبه

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

آقاجون حافظ

بسم ا...


حافظ برای من خیلی وقتها مثل آقاجون ام بوده. قشنگ حس میکنمش حتی با تصویر ذهنی. یه پیرمرد بزرگمنش مهربون که نفسش حقه و آرام بخش و برای من عین آقاجونمه. همیشه وقتی سراغش میرم نتیجه اش آرامشه.  

مثل همین الان که فال ام این اومده:

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب

گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت

چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت
















پ.ن: سالی که گذشت ما آقاجون رو از دست دادیم.  یه مرد بزرگ که آدم در کنارش غم عالم یادش میرفت، لطفاً برای شادی روحش و همه رفتگان یه فاتحه بخوانید.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب