۴۵ مطلب با موضوع «من و زندگی با نشاط :: من و ضعف هایم» ثبت شده است

احمقانه ترین کار زندگیم. ۸۸

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

روحیه

بسم ا...

برادر سومی امروز خونه رویت شده! صبح رفت تنها مادربزرگم رو اورد‌. خیلی وقت بود ندیده بودمش. برای مادربزرگم یه مستاجر هم اوردیم که کرایه پرداخت نمی کنه و مواظب مادر بزرگمه. یه زن و شوهر جوونن. 

خانومه هم اومده بود‌ از مادرم چیزی بگیره. اسمش اقدسه. هر دو نمی دونستن حال منو. 

من که تا دیروز داشتم شکر خدا رو به جا میاوردم، امروز دارم گریه میکنم!چرا؟ 

مادربزرگ به مادرم با لحن دستوری و پرخاش: براش برشتوک درست کن تا زود خوب بشه. 

پشت بندش اقدس: اره سوپ پای مرغ درست کن بخور. مومیایی رو تو شیر حل کن بخور و ‌...‌ هزار تا چیز میز.

مادرم: هیچی براش درست نکردم. مومیایی رو هم همینطوری میخوره. کسی نرفته شیر بخره

اقدس: وای پس داداشاش چی کار میکنن؟ پس باباش چی؟ 

من توی دلم، خوب همه اینها رو از حفظم ولی توان ندارم درست کنم. مادرمم همینطور‌. پدرمم خدایی برام خیلی کار کرده، دکتر بردنها رو برد. یه سری رفت روغن محلی خرید و این جور چیزها. ولی خوب نمی تونه خونه بمونه. صبحانه، نهار، شام هست. میره سراغ دوستای بازنشسته اش. 

جان من بحران درست نکنین. باز مامانم با بابام دعوا میفته که تو خونه نیستی بابامم میگه همه کارها رو من بکنم و ‌.. 

من فقط اینجا دراز کشیده باشمم خیلی خوبه. نمیخوام چیزی.

من به مادربزرگم: مادر اگه میتونین مامانم رو یه کاریش بکنین. حالش بدتر از منه. بهش هم نگو مادر من، که چیکار کنه واسه من. تو که میدونی نمی تونه. خودش بدتر افتاده یه کناری. بهتر شدم خودم درست میکنم. 

اقدس: وای یعنی مادر شوهرت نمیاد برات چیزی درست کنه؟ شوهرت نمیاد؟  

من: من از کسی انتظاری ندارم. اونها هم وخامت حال مادرم رو دقیقا نمی دونن.

نیازی هم نیست، استراحت کنم خوب میشم.

 توی پرانتز هم به شما بگم که من کلیت بیماریهای مادرم رو گفتم قبلها ولی اگر بهشون بگم پاش درد میکنه میگن ما بدتر! کمرش درد میکنه ما بدتر! کلا فکر میکنن اشل بیماریهای مادرم در اشل بیماریهای خودشونه. ختم حاشیه.

ولی واقعا یک درصد هم از هیچ کس انتظار ندارم از این کارها بکنه واسم. ان شاالله با داروها و استراحت خوب میشم. 

در مورد حبیب دست رو دلم نزارین. بعد ۵ سال هنوز نتونستم بهش یه طرز کار کردن با ماشین لباسشویی ساده رو یاد بدم!. برده لباسها رو  داده مادرش. حتی نگاه نکرده لباسهای منم داخل سبدن‌. مادر شوهرم هم شسته فرستاده اینجا!! برام از هر فحشی بدتر بود. واسه همین با حبیب دعوا کردم‌‌ چون حتی بهم نگفته بود چنین کاری کرده. بعد میگم ما میتونیم بریم تهران واسه ادامه تحصیل؟ وقتی تو اینقدر وابسته ای؟ دیگه حرف اپلای رو نزن. اپلای برای مردهای مستقله. یه زنگ بهم میزدی بهت میگفتم چیکار کنی، ماشین لباسشویی که دیگه انقدر پیچیده نیست!!

اینها حرفاهایی هست که توی ذهنم چرخ میخوره نه جلوی بقیه ولی خوب به واسطه حرف بقیه.

مادربزرگم: بمیرم برا بی کسی ات مادر و .. بمیرم برات. انقدر گفتن این یکی حداقل استاده و درامدش عالیه و اینها، چشمت زدن. نمی دونن تو چه روزی میکشی و .. 

بی کسی؟! من؟!

عاقا چرا روحیه ادم رو میریزین به هم. تا قبل اومدن شما حال خوبی داشتم ها، ولی الان ناخوداگاه بغضی ام. 

لطفا اینجوری عیادت مریض نرین. 


پی نوشت: جدی نگیرید، بعد از مدتی در بستر بودن لوس شده ام‌ و نازکدل. درست میشوم.

پایم هم که ضرب دید با حبیب دعوا کردم!! گفتم حداقل یک دهم رسیدگی هایی که بهت میکنم رو موقع مریضی بهم بکن. 

حبیب میگه خوب بگو چیکار کنم

من خوشم نمیاد. میگم دقیقا همون کارهایی که یک ماه قبل برای پات کردم. و اصلا یادش نیست چیکار

اخلاق خودمم غده. از درخواست بدم میاد. دلم میخواد خودجوش کاری کنن که نمی کنن

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سلامتی. ۵

بسم الله الشافی

بالاخره روز موعود فرا رسید و پس از ده روز استراحت مطلق با تجربه داداشها، پنج شنبه تونستم برم پیش یه پزشک متخصص و حاذق. برادر بزرگه رو اون عمل کرد. 

توصیه هاش رو مینویسم که همیشه یادم بمونه.

نه بزارین اول خبر خوبه رو بدم :)  من خوب میشم. ان شاءالله

من هنوزم درد دارم و هنوزم نمی تونم بشینم، ایستاده کمی راحت ترم. همینطور هر دو تا پام گز گز میکرد و سوزن سوزن میشد، علاوه بر اینکه درد توی باسنم هم میریخت. ولی وقتی گفتم چهار روزه از گزگزش خبری نیست، دکتر خبر خوبه رو بهم داد. باورم نمیشه ولی دیگه برام استعلاجی بیشتر ننوشت. گفت همون ۸ روز دیگه که از استعلاجی ام مونده کافیه. اینو از هر کس دیگه می شنیدم با این وضعم باور نمی کردم. خصوصا که شنیده بودم اکثرا یک ماه استراحت مطلق میشن.  آخیش. خدایا هزاران بار شکرت. 

تا یک هفته امید داشتم ولی بعدش خیلی ناامید بودم و به نظر خودم نمیتونستم به زودی برم سرکار. نگران بودم باز برام مشکل درست بشه. سه سال پیش برای حاملگی حسنا هم اول ترم استراحت مطلق شدم که .. وصفش هست و دیگخ یاد خودم نمیارم. امسال گرچه برخورد ریس دانشکده و معاونت انوزشی باهام خیلی خیلی خوب بود ولی مدیرگروه مون کلا انسان .... هستش. اصلا به خاطر اون رفتم این مدت کتاب روش برخورد با انسان های دشوار؛ تانگ فو رو خوندم!

دکتر جمله خوب میشی رو خیلی با قطعیت گفت و گفت اگر بهتر نشدی که باز نوبت بزن بیا. این رو خیلی با احتمال ضعیف گفت. ولی داروهات برای سه هفته است، نوبت غیراورژانسیت همون سه هفته دیگه. 

باورم نمیشه خدا، میشه من خوب بشم تا شنبه بعدی؟ یعنی بلند میشم میرم سرکار؟ واااای خدایا شکرت

***

البته وزنمم بی تاثیر نبود در ندادن استراحت مطلق بیشتر :دی گفت خیلی سریع باید وزنت رو پایین بیاری. با خوابیدن نمیشه. این کمر تحمل این وزن رو نداره. حالا جون من یه وقت فکر نکنین خیلی خپلم ها :دی صبا منو دیده! باور کنین:دی

همه میگفتن چون قدت بلنده اضافه وزن و شکمت خیلی توی چشم نمیاد! بعضیا دیگه میگفتن کووو! تو اصلا شکم نداری که خوب این یکی دیگه تابلو اغراق بود! ولی خوب استخوان بندی خودم اصلا درشت نیست و واقعا تحمل این وزنم رو نداره. بیست کیلو اضافه وزن با قد ۱۷۵ و استخوان بندی ریز.

در طول ماه رمضون ۶ کیلو کم کردم اونم ناخواسته و بدون برنامه، فقط چون طول ترم بود بهم سخت گذشت. ولی بعدش برگردوندم سرجاش!!. وقتی می نشستم  سر مقاله بعد دو ساعت انقدر ضعف میکردم که نگو، انگار روزه بودم و الان وقت افطاره. در این حد گرسنه! هیچی بلند میشدم سیر دلم اندازه یه وعده غذایی میخوردم! لذا کل ۶ کیلو برگشت! 

یه سری قرص داده که تاثیرش اینه که اب درون دیسک رو جمع میکنه و کمک میکنه دیسک برگرده به جای قبلیش.  گفت این قرصها اب بدن رو هم جمع میکنه و کمک میکنه به لاغری.

همین قرصها رو پدرمم مصرف میکنه برای جمع کردن اب دور قلبش که به خاطر باطری ایجاد میشن.

***

یه دلداری غیرمستقیم دیگه اش این بود؛ به بقیه دیسک هات الان کاری نداریم. تو الان فقط دو تا دیسک داری.

 این دکتره خیلی صورت مساله رو ساده کرد و منو از اضطراب کل ستون فقرات مشکل دارم، نجات داد. وقتی دکتر حاذقی بهت میگه فعلا همین دوتا. دیگه آدم هم میگه چشم و اعتماد میکنه‌.

البته بهم گفت یه وقت فکر نکنی قرصها هم معجزه میکنن ها، صرف رعایت هایی که میگم تو رو بهتر خواهد کرد‌، نه قرصها: 

***

از سابقه دیسکم پرسید که حبیب ام ار ای سال ۸۹ رو جا گذاشته بود! سری بعد یادم باشه بیارم. وقتی جریان تصادف حاملگی رو گفتم با عصبانیت گفت: کی بهت گفت عکس نگیری؟ فقط سی تی اسکن برای بچه ضرر داشت. ام  ار ای میتونستی بگیری. 

من: بعله، پزشکای گل شهر خودمون!

 ضمنا تازه یادم اومد اون سال نرفتم پیش تنها پزشک حاذق دیسک در شهر، رفتم پیش ارتوپد. اونم همین ارتوپدی که الان گل کاشته توی گچ گرفتن پام! بعله. 

البته هنوز که هنوزه بعد ۱۰ روز من موفق به گرفتن نوبت نشدم. دکتر هم باز رفته و تا یکشنبه نیست. قرار بود دوست همسرم با پارتی!! یه نوبت برام گیر بیاره که نشده هنوز. همینها ادم رو از صرافت اینجا دکتر رفتن میندازه. اینجا شهر کوچیکیه، تعداد پزشکها زیاد نیست و لذا سر پزشکاهای خوب بی نهایت شلوغه. متاسفانه تا وضع شون هم خوب میشه اولین کاری که میکنن اینه که از این شهر محروم میرن. 

***

رعایت های دوران استراحت: 

۱. اول که گفت غیر استراحت نمیخوام هیچ کاری بکنی، حتی نرمشهای خوابیده مخصوص دیسک رو که برادرم گفته بود انجام بدم گفت نه اصلا. حتی فیزیوتراپی هم نه. بایست دیسکها کمی برگرده بعد.

۲. از الان شروع کن نان و برنج را کلا حذف کن. 

۳. موقع بلند شدن از تخت، بایست اول روی پهلو بچرخی، بعد همزمان به کمک دست کمر رو بیاری بالا و پات همزمان بیاد پایین. هر حالتی غیر از این فشاره. 

۴. از الان تا همیشه، روی زمین نشین. هر دو حالت چهار زانو و دوزانو ضرر داره. البته این به خاطر اینه که مشکل دار ترین دیسک من پایینی ترین دیسکه. فقط روی صندلی. اون هم به جلو خم نشو. راست.

۵. از الان تا همیشه، خم و راست نمیشی. ابدا. اگر چیزی رو از زمبن خواستی بشین. مثلا بند کفش خواستی بشین و ببند. اجازه ندادی خم بشی. 

۶. در دوران استراحت نمازم نخون! که گفتم: بله دکتر نمی تونستم اصلا. نمازها رو تا حالا خوابیده خوندم.

۷. تا یک ماه اصلا اجازه رانندگی هم نداری.

۸. موقع خواب، اگر به پشت خوابیدی بالشت زیر زانو بگذاری اگر به پهلو، بین دو پا بالش باشه که اینو ده روزه دارم رعایت میکنم

۹. فقط توالت فرنگی استفاده کن که خوب این مدت فقط همین کارو کردم.

بعد از دوران استراحت:

۱. نشستن طولانی ممنوع، هر چند وقت یکبار بلند شو و پنج دقیقه ده دقیقه راه برو. 

خدا منو ببخشه! چرا؟: یه برنامه هست برای طب کار. به اسم ergonomix وسط کار با کامپیوتر آلارم میده و بسته به مشکل جسمی ادم یه سری نرمش نشون میده که انجامش بدی برای چشم و کمر و اینها. به صد نفر هم خودم دادمش. ولی چیکار میکردم وقتی هشدارش کل صفحه رو میگرفت؟ چنان محکم میزدم روی دکمه اسکیپ که رد بشه و میگفتم: تو چی میگی این وسط! بزار به کارم برسم. بعد کلی بدبختی تازه تونستم بشینم سر مقاله! 

۲. کارت سنگین محسوب نمیشه اگر رعایتهایی که گفتم رو بکنی. کمرت رو ببند. میتونی بعد باز کردن گچ پات سر کارت رو هم بری. 

۳. پیاده روی در استخر جایگزین فیزیوتراپی و بهتر از اونه. اگر نمیتونی بری، برو فیزیوتراپی

۴. سه هفته بعد بیا برای ویزیت بعدی. 


سری بعد یادم باشه بپرسم: 

چقدر آب بخورم؟ اب زیاد بخورم که دیسکهای معیوبم خوب بشه منجر نشه به اینکه این دوتا دیسک حاد پاره بشن؟ 

کم بخورم بقیه نزنن بیرون؟ فعلا به خاطر شرایط سختم کم اب میخورم تا کمتر برم دستشویی.


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

رمز

رمز...

واکاوی پنجم در واقع پاسخهایی است که به کامنتهای پست قبل دادم. 

اعترافهایی که گفتن شان سخت بود

و الان حس ضعف میکنم که گفتم.

برای همین پست را رمز دار میکنم و فقط به کسانی که می شناسم میدهم 

ببخشید

زهرا جان. من ای دی تلگرام شما رو دارم، منتها ریپورت هستم و نمیتوانم پیام بدهم. لطفا یک پیام به من بده تا بتوانم در جواب رمز پستهای این جنینی را تقدیم کنم. 

اگر کسی رو از قلم انداختم لطفا بگه تا براش رمز رو بفرستم.


بعدا نوشت: این بلاگ امکان‌اینکه بعد از ادامه مطلب رو خصوصی کنه نداره. متن پست قبل هم که میخواستم عمومی باشه خصوصی شد. لذا اینجا میزارمش دوباره



واکاوی چهارم


حلاجی های یک تا سه  شخصی اند و صرفا برای خودم احتمالا به کار بیاید. ولی اینجا سعی میکنم مواردی که فهمیدم و باعث مشکل دیسک کمرم شده را بنویسم.


عدم ورزش روزانه، پیاده روی، بارفیکس حتی در حد آویزان شدن، شنا  و ... و لاغر نشدن و داشتن شکم را که گفتم قبل. 

بعدی مصرف افراطی قهوه و نسکافه بود. بعضی روزها تا سه لیوان بزرگ. میخواستم به خستگی هایم غلبه کنم. بیشتر بیدار بمانم و ...

ولی فایده اینطوری هم نداشت بعد از مصرف زیاد. 

فقط باعث دهیدراته شدن و از دست رفتن اب دیسکها شد. دیسک ها وقتی بدون اب بشن، فشرده و سخت میشن و راحت بیرون میزنن یا پاره میشن.


از غذاهای مفید برای دیسک مثل پاچه هم فراری بودم! ولی الان میگم یعنی انقدر بد بود؟ بدتر از حال این روزهای من؟ 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سلامتی. ۴

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

سلامتی. ۳

واکاوی سوم.

نمی دانم اسم این را چه بگذارم. عدم مدیریت استرس به گمانم بهتر باشد

قضیه از این قرار است که زندگی کنونی من سرشار از استرس است. 

به دلایل مختلف؛ ۱) استرس مقاله ها که deadline دارم و دست تنها هستم. ۲) از تولد حسنا، علیرغم مخالفت من حبیب پروژه ساخت اپارتمان را شروع کرد. بدون اینکه پولی متناسب با ساخت داشته باشیم، اول یک واحد پیش فروش کرد و قبل عید سه واحد. قبلا محاسبه نکرده بود که ممکن است همسایه ها مشکل ایجاد کنند در ساخت و نمی دانستیم اینقدر قانون مملکت افتضاح است. مدتها طول کشید تا ثابت شد ما روی همسایه سایه اندازی نداریم. در این مدت خریدار ۱ اعتراض کرد که مهلت تحویل گذشت. در فرآیند ساخت حبیب بی نهایت اشتباه کرد. مثلا یک عالمه میلگرد و ... در زمین دفن شد، چرایش طولانی است. پول تمام شد و نشد به خردار ۱ تحویل بدهیم. به دو نفر دیگر قبل عید پیش فروش کرد و باز خودمان هم وام گرفتیم تا مشاعات و واحدهای این سه تا تکمیل شود تا به تعهدمان عمل کنیم. واحد خودمان همچنان سفت کاری است. فقط گچ سرخ شده، همین :(

 پیش فروشها هیچ کدان نقد نیستند و چکهای سه ماهه اند!! بعد از عید یکهو بازار دلار و طلا و با طبع آن همه چیز زیر و رو شد. هر روز استرس واقعه ای در خصوص ساخت و اینکه نمی شود که به این سه نفر واحد تحویل داد و غمها و غصه هایش هست. 

مخالفت من با شروع این کار هم ربطی به دانش من از توانایی مدیریت حبیب نداشت. ان روزها خیلی خوشبین تر بودم به عملکرد حبیب. ولی میگفتم هر وقت ارشدت را تمام کردی شروع کن. و فکر می کردم تفاوتش کمتر از یک سال است. حرف اصلی ام این بود که نگذار چند چالش با هم، بگذار یکی یکی حل کنیم. حسنا هم تازه متولد شده بود و سختم بود. گوش نداد. همان شد که من هم خودم را کنار کشیدم. من یکی نمی رسیدم در رابطه با زمین و کارهایش هم وقت بگذارم. بماند که خودش هم کنار کشید‌. اول دوستش که شریکمان هم بود و بازنشسته وارد شد. که او بدتر از حبیب!! حالا هم یک چک ۳۰ میلیون به خریدار ۳ داده تا دنبال کارها باشد در کنار خودش. ولی خریدهایش تمام ضررند برای مایی که قبل عید قرارداد را با مبلغ ناجیزی بستیم و الان هزینه همان مصالح سه برابر توان مالی ماست چه برسد به مصالح بهتر.

 ۳( بیماری مادرم که از اسفند پارسال تقریبا همیشه هست. کمی شدیدتر کمی بهتر....

نمی خواهم استرسها را باز کنم. بحث زمین را هم شاید درست نبود پیش بکشم وی میخواستم اینجا بماند که چرا اینقدر ذهنم مشغول است و هنگ کرده. 

از اینکه این استرس ها چه بودند بگذریم.

حرفم سر عدم مدیریت استرس است.

به شدت sigle task شده ام. چه ربطی به سلامتی ام داشت؟ 

خوب من در مورد لاغر شدن که باعث کم شدن فشار روی زانویم بشود و ورزش روزانه حداقل شش ماه است که برای خودم تسک تعریف کرده بودم‌ و هر روز در todoist معروف یاداورش را دریافت میکردم نه اینکه بگویم یادم میرفت نه جلوی چشمم بود هر روز. ولی هیچ کدام را انجام ندادم. یعنی مستمر انجام ندادم‌ صرفا موردی. چرا؟  

در todoist من ۴ سطح کار دارم بر اساس جدول مدیریت زمان معروف از اولویت ۱ تا ۴؛ مهم و اضطراری، غیرمهم و اضطراری و به همین ترتیب. 

خیلی وقتها از دو سطح اول که بایست هر طور هست انجام شوند هم عقب می افتادم. ولی الان به آن شرایط کاری ندارم. 

منطورم حالتهایی است که وقت داشتم بقیه موارد اولویت ۳ و ۴ را هم انجام دهم ولی حذفشان می کردم. فقط هم یک دلیل داشت: 

در اثر استرس! 

نمی توانستم ذهنم را فارغ کنم تا به موارد ۳ و ۴ هم برسم. لذا  میگفتم بی خیال این کارها و یک لذت لحظه ای سراغم می امد که لیست کارهای مانده امروز خالی شد ولی اوضاع فرقی نمی کرد. من توان فکری ام را با فکر کردن به اموری که کاری از دستم بر نمی آمد کم کرده بودم. وقتم تلف می شد. 

فقط کارهای اضطراری و مهم را انجام می دادم. بعضی وقتها تا اولویت سه. و درست کردن اب زرشک برای قلب پدرم، اولویت سه بود هیچ وقت خط نمی خورد و خوب بود که حداقل برای پدرم، دخمل، پیگیری امورات خواستگاری برادرها و ... کم نگذاشتم. 

فقط ناراحتم چرا خودم را خط میزدم؟ 

هیچ فکر نمی کردم زمین گیر شوم.

باز صد رحمت به مدل single task خودم که ده تا کار در روز میکردم حداقل و می گویم single tadk

حبیب واقعا و عملا single task است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سلامتی.۲

همان وقت که حبیب از راه رسید پدر و مادر و برادرم هم امدند. امده بودند به من سر بزنند. حتی از جلوی در نمی توانستم کنار بروم. خیلی گریه کردم. بیشتر از اینکه اینقدر عاجز شده ام.

مادرم حالش خوب نبود. از همان شنبه نشانه های برگشت بیماری اش را داشت. قرص های پزشکی که تهران پیدا کردم را نمی خورد. در عوض یک پزشک عمومی پیدا کرده و می گوید داروهای این خوب است. و مدام حالش بد است. خسته شده ام از بیماری و مقاومتش در برابر درمان. 

لباسهایم را پوشاندند. حتی نمی توانستم خودم دستشویی بروم! 

و سراغ پزشکی رفتیم که باز باشد. نوبت نزدیک غروب از یک پزشک ارتوپت پیدا شد. برایم MRI نوشت. جواب ام ار ای شنبه حاضر میشد ولی بهدخاطر وخامت حالم عکس را داد تا پیش متخصص ببریم و گفت شنبه برگردانید تا جواب را بنویسیم. 

تا الان که از هیچ متخصص خوبی نتوانسته ام نوبت بگیرم‌. فقط همان پزشک دوشنبه، برایم مسکن تزریقی نوشت و الان بهترم.

ولی نتیجه mri ام چیز خوبی نیست. شرایطم خیلی بد است نه فقط در سه دیسک بیرون زده و یکی اش که حاد است. بلکه همه دیسک ها اب درون بافتی زا از دست داده و فشرده اند. مثل یک انسان پیر ۷۰ ساله. 


بقیه این پست باعث میشود به احتمال صد در صد به من بد و بیراه بگویید. ولی خوب مینویسم تا درس عبرتی شود برای خودم. هر چند شاید فایده ای هم نداشته باشد؛ 


نمی دانم دقیقا از کی اوضاع کمرم اینقدر بد شده که کاملا مستعد بوده با یک فشار که برای همه شاید کوچک محسوب شود، اینقدر وضعیت بحرانی شود‌.

من سابقه دیسک داشتم. یال ۸۹. ان وقت هم با یکبار با دوچرخه زمین خوردن متوجه بیرون زدگی خفیف سه دیسک شدم. ولی با فیزیوتراپی خوب شد. 

گفتن اینکه دیسک داشته ام طبق mri ان وقت مثل یک شوخی می ماند. فقط کمی بیرون زدگی شبیه یک التهاب. 

اصلا قابل مفایسه با وضعیت کمرم در حال حاضر نیست. الان دیسک سالم ندارم!

واکاوی اول.

تازه یادم افتاده سه سال پیش وقتی حسنا را چهارماهه حامله بودم، تصادف کردم. ان وقت گفتند mri برای بچه ضرر دارد. با فیزیوتراپی درد کمتر شد و هر طور بود حسنا را به دنیا اوردم. قرار بود بعد تولد حسنا بروم mri ولی هیچ وقت نرفتم. باورتان نمی شود تازه که در بستر افتاده ام و به چراها فکر میکنم یادم می آید! درست است تولد حسنا با اضطراب تشخیص نادرست توده شکمی و جراحی شروع شد و بعد تا شش ماه به خاطر تشخیص ندادن حساسیت های شدید غذایی اش، اصلا زندگی تعطیل شد ولی نمی دانم چرا بعد هم هیچ وقت یادم نیامد که بایست  mri میشدم. شاید اگر از وضع دیسکها خبر داشتم بیشتر مواظب بودم و کمردردهایم را بیشتر جدی میگرفتم. 

ذهنم بدجور خالی میکند. همه چیز را فراموش میکنم. از وقتی todoist را استفاده میکنم تازه حس میکنم به زندگی نرمال همگان دارم نزدیک میشوم. ولی خوب سابقه استفاده از todoist به سه سال قبل بر نمی گردد تا برای خودم تعریف میکردم در اولین فرصتی که فراغت یافتم کمرم را دریابم!

الان جستجو کردم موارد طب سنتی که بایست برای کمرم، زانوهایم، ریه هایم رعایت کنم چیستند. یک پروژه در  todoist تعریف کردم و تسک های مربوط به این رسیدگی ها را اضافه کردم. 

جالبست بدانید قبلا برای رسیدگی به تغذیه درست دخمل و قلب پدرم تسکهایی تعریف کرده بودم ولی برای زانو، کمر و ریه ام هیچ!!

البته در تابستان برای رسیدگی به پوست و مو و لاغری و ... تسک تعریف کرده بودم که خوب معلوم است چقدر خنده دار است وقتی الان در بستر بیماری ام به خاطر رعایت نکردن موارد حیاتی تر‌‌.


واکاوی دوم

هنوز ارزش درست سلامتی را ندانسته ام. مهر ماه ۳۳ ساله میشوم و اینهمه سهل انگاری در مراقبت از خودم واقعا شرم اور است. 

میگویم سهل انگاری، چرا که الان مدتهاست به خاطر درد زانو میخواهم به پزشک مراجعه کنم. در طول ترم که راه بیشتر میروم و دردم زیادتر است وقت خالی و مشترک با حبیب پیدا نمی کنم (حبیب هم سرش به مشکلات هر روزه ساختن خانه گرم است و پزشک خوب یعنی رفتن به شهر دیگری که بایست با حبیب باشد، تنهایی نمی توانم و صرف حداقل یک نیم روز کامل)

تابستان که دردش سبک می شود، وقتی این تسک در todoist برایم می اید هر هفته موکولش میکنم به بعد! بعدی که  نمی آید. 

الان هم که به خاطر گچ پا فشار بیشتری روی پای مخالف هست انقدر درد زانویم زیاد شده که حس میکنم هیچ مفصلی این وسط نیست و استخوان ها روی هم سوار شده اند.


این یک مورد، 

مورد بعدی سهل انگاری مربوط به تغذیه سالم خودم است. حبیب در محل کار شیر میخورد. چون با زحمت شیرمحلی تهیه میکنیم غالبا همه اش را میگذارم برای حسنا. خودم هم فراموش میکنم قرص کلسیم یا چیز جایگزینی برای خودم استفاده کنم.

اینست که در ۳۳ سالگی، بعد از یک ضربه ساده به راحتی انگشتم می شکند، انقدر پوکی استخوان دارم احتمالا که زانوهایم ساییده شده اند و ...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سلامتی.۱

بسم ا... الشافی


سلامتی نعمت بزرگیه که فقط وقتی از دست میره ارزشش دقیق مشخص میشه. 

متاسفانه من در رسیدگی به سلامتی شخص خودم خیلی کوتاهی کردم. میگم شخص خودم، چون همیشه از خودم میزنم. ولی اگر رسیدگی به همسر، دخمل یا اعضای خانواده پدری باشه کم نمیزارم. 


حدود ده روز پیش یه اتفاق ساده افتاد. روزی بود که دخمل نق نق میکرد و من با عجله داشتم میرفتم چیزی براش بیارم. بعدا در مورد درگیری ذهنی ام مینویسم. خلاصه که پای من خورد به میز و درد شدیدی گرفت. 

اتفاقی که یک ماه پیش برای همسر  افتاد. من نسخه های خونگی رو براش انجام دادم. یعنی با زرده تخم مرغ گرم شده و زردچوبه بستمش. فرداش باد کرد و سیاه شد، مادر شوهر گفت حتما باید برین عکس بگیرین. ما هم کلی معطل دکتر و عکس شدیم و گفتن چیزی نیست. دو سه روز همینطوری بسته باشه و همین درمان خونگی خودتون را داشته باشین، خوب میشه. 

وقتی پای من به میز کامپوتر خورد، گفتم اینم یه ضرب دیدگیه و خودش خوب میشه‌. پنج شنبه حتی دخمل رو با اون وضعیتم حمام هم کردم و خوب پام درد هم گرفت که ما جان سخت ها این دردها رو هیچی حساب نمی کنیم. نه صبا؟!

مادرم از شنبه صبح ها مراسم داشت و کارهاش رو نکرده بود: تمیز کردن خونه، شیشه ها، در اوردن ظروف و ... 

با همین پای مجروح جمعه رفتم کارهای مادرم رو انجام دادم، از جمعه کمرم درد گرفت، چون بیشتر با پاشنه راه میرفتم ولی بازم جدی نگرفتم. ربطش دادم به خستگی یکهو خونه رو تمیز کردن. 

شنبه رفتم دانشگاه، عصر قرار بود برم خونه خواهر شوهر ۱ مراسم. ولی وقتی برگشتم خونه و پام رو از توی کفش در اوردم دیدم حساابی ورم کرده. با اینکه دانشگاه خیلی کمتر از خونه بهش فشار میاد. دختری که مدام چیزی بخواد نیست. رفت و آمد کارهای خونه هم زیاده. 

خلاصه دیگه رضایت دادم بریم دکتر. در کمال ناباوری کاملا انگشت وسطی ام نصف شده بود و حتی کج! خیلی درد داشت صاف کردن و گچ گرفتنش. ما هم مریض اخر بودیم. 

متاسفانه وقتی گچ رو گرفت و من پام رو زمین گذاشتم تا کفش صاف بشه، گچ خشک شده بود و همینطور بد فرم موند. انگشتهام بالاتر بودن، پاشنه هم برامدگی داشته که من نمی دونستم.

 اون کسی هم که گچ رو گرفت اخرش فقط گفت؛ عهه، خشک شده! طوری نیست حالا انگشتات یه کم بالا مونده. کمه طوری نیست! و گفت زودتر بریم میخواد درب مطب رو ببنده و چراغها رو هم خاموش کرد.

من هم درد داشتم و اصلا نمی دونستم گچ بد هم داریم! حبیب هم همین طور. طبق معمول که حسنا همه جا با ما می اید هم با ما بود و ببشتر حواسم به او بود که از در و دیوار بالا میرفت که چیزی اش نشود

همچین ادم جان دوستی هستم! حتی کسی را با خودمان نبردیم. مادرم که باز حالش خوب نیست‌. م. شوهر هم بعد از برگشتن از مراسم خواهر شوهر۱، مهمان داشت. جاری ۱  را که حتی گچ پایم را دید نگفت خدا بد ندهد! و الان که نزدیک یک هفته است منزل مادرم هستم یک زنگ نزده احوال بپرسد. با اینکه جمعه گردش دسته جمعی هم رفته اند. 

فرداش باز مجبور بودم برم دانشگاه، با اینکه استعلاجی داشتم ولی مورد خاصی پیش امده بود که نگران بودم. اونم با برخوردهای یکهویی و عافلگیر کننده مدیر گروه

کمی درد داشتم که به سختی راه رفتن ربطش میدادم. حتی شبش گفتم حبیب قدری سبزی خوردن، قارچ، سبزی اماده خورشتی و ... و سالادیجات خرید و سب نشستم به این کارها و درد کمرم را هم باز به خستگی ربط دادم.

دوشنبه را نرفتم. وسط غذا درست کردن زندگی بهم سخت شد. یکبار روی پاشنه معیوب گچ گرفته سر خوردم ولی تعادلم رو حفظ کردم. درد کمرم زیاد شد، انقدر که هر مرحله را به زور جلو بردم. گوجه ها را که در تاس کباب ریختم، کمرم دردش خیلی شدید شد. گفتم بروم روی صندلی کامپیوتر بشینم کمی دردم سبک بشه، بعد بیایم چاشنی ها را اضافه کنم. ولی وقتی نشستم دیدم دردم بیشتر شد. 

امدم بلند بشوم برم دراز بکشم که کمرم کامل قفل کرد. انقدر که از درد شدید گریه افتادم. 

به زحمت نشستم و همانجا دراز کش شدم. هر چقدر به دخمل گفتم چطور اجاق گاز را خاموش کند، همه شعله ها را پیچاند غیر از وسطی. از استیصال اینکه نمیتوانستم بلند شوم بیشتر گریه کردم. غذا جلوی چشمم سوخت! 

بعد از مدتی با درد زیاد بلند شدم و خاموشش کردم و باز دراز کش شدم. نفهمیدم چطور شد که خوابم برد آنهم جلوی اپن آشپرخانه دوبروی درب ورودی. دختر رفته بود پایین ولی حرفی به م.شوهر نزده بود. اصلا متوجه نشده بود برای من مشکلی پیش امده‌.

...

بقیه اش را می ایم و جداگانه مینویسم. باز کمرم درد گرفت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

پشتکار نداشته


بسم ا...


تلخ است که آدم با نیمه خالی وجودت مواجه شود

و شهامت میخواهد که بپذیرد و تغییرش دهد



ادامه مطلب 5 بند از تستی است که نشان داد این روزها من پشتکار ندارم چون این باورها را ندارم

جهت حفظ آبرویم برده ام در ادامه مطلب به این امید که نخوانید. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سه روز زودتر

بسم ا... الرحمن الرحیم


این روزها بدجور استرس دارم، 

حبیب برای کاری از من میخواهد سه روز زودتر از موعد، ریوایز مقاله ام را تمام کنم. به جای نه شهریور، شش شهریور.

اصلاحات متن مقاله نوشته شده ولی در فاز تست بایست چیزهایی تغییر کنند. از داده های تست گرفته تا... چیزی که چالش برانگیز است و معلوم نیست کی درست خواهد شد و حدس میزنم خیلی ایراد داشته باشد تا درست شود.

و این سه روز..

امان از این سه روز زودتر، که اگر نشود، شرایط طوری است که  زودتر را بایست به همه توضیح بدهم و بگویم چطور شد که نشد که بشود! 

چقدر بد! 

و اینکه خودم هم ارزو دارم به برنامه ای که حبیب برای آن سه روز در نظر گرفته برسم.  ولی خوب...


آخ که چقدر من بد عمل کرده ام.

چقدر گذاشته ام همه چیز را دقیقه نود

از خودم عصبانی ام

که سه روزهای قبلی را هدر داده ام و الان اینقدر استرس درست شده برای این سه روز.


پ.ن: زندگی با ددلاین خیلی هراس انگیز است و بدون ددلاین خیلی بی برنامه.

وای از روزی که ددلاین اصلی مان برسد و هی حسرت روزهای تلف شده را بخورم. حتی یک ثانیه را که کاش به من بر میگشت. 

لحظه مرگ از این رو هراس انگیزترین اتفاق زندگیست از دید من

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب