۵۱ مطلب با موضوع «من و مادر شدن» ثبت شده است

ققنوس

ققنوس...

پرنده ای که جفتی ندارد

پرنده ای که وقتی پیر و بی کارکرد شد، خود را در آتش می سوزاند

آتشی که از آن ققنوس جوانی بر میخیزد..



مشکلات چون آتش احاطه ام کرده اند و دارند مرا از درون و بیرون می سوزانند.


دارم صدای سوختن بند بند وجودم را می شنوم.



شاید و امید است ققنوس دیگری برخیزد.. 

شاید هم فقط بسوزد....


هنوز در بن بستم و نمی دانم چه خواهم کرد.


اما مدام به ققنوس فکر میکنم

به ققنوس شدن

به برخاستن

به جوان برخاستن


فقط برای تو و به امید تو میتوانم بلند شوم، دخترکم


و گرنه اینک من آن ققنوس سوخته ام.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

مصائب یک مادر

این مطلب رو لیلی جان نوشته:

http://manamleili.blogfa.com/post/750

فکر کن گلاب به روتون بیرون روی گرفتین رفتین دستشویی، بچه 21 ماه تون مدام کارهایی می کنه که نمیدونید غصه دل دردتونو بخورید یا کارهای اونو.. موبایلتونو گرفته و داره یه کارایی می کنه اون تو و هر آن ممکنه شماره یکی رو بگیره و طرف الو الو گویان صدای شمارو که خواهش و التماس می کنید بچه بیخیال گوشی بشه رو بشنوه یا ممکنه از اون لحظه شما عکس یا ویدیویی بگیره و اتفاقی تو اینستاگرام شیر کنه با ملت! یا می ره تمام پوشکای نوشو میاره میندازه تو دستشویی... و با تمام اموزشایی که مدتهاست دادید که نباید پابرهنه بیاد تو دستشویی قشنگ اون تو تردد می کنه. بعد از این که کلی قربون خدا رفتید که خاتمه بده موضوع رو! میاید دستاتونو میشورید و بچه هم مدام زیر دست و پا اینور اون ور می ره که یهو با یه حرکت دوش حموم و باز می کنه و سر تا پاشو خیس می کنه و شما هنوز دستتون کفیه و حتی نمی تونید مانعش بشید...
این معمولی ترین دردسرهای یه مادره!


...................

با خوندنش لبخند به لبم اومد. خاطراتی که برای من هم آشنان ولی هیچ وقت فرصت نکردم بنویسم. بعدش هم یه راه حل براش پیدا کردم و از ذهنم پاک شدن.

دلم خواست برای خودم هم نگه دارم چنین خاطرات مشترکی رو.

روزی دلم برای همین روزها هم تنگ خواهد شد...

میدانم...

جوابی که برای لیلی جان گذاشتم رو هم مینویسم. برای بچه بعدی ام یادم بمونه :دی

سلام لیلی جان

از اونجایی که دختر من هم سن کارن شماست تقریباً (دو هفته تفاوت دارن) یه سری تجربه هام رو بگم

روی موبایلم برنامه CM Security رو نصب کردم. یه ویژگی داره به اسم App Lock که میتونی تعریف کنی کدوم برنامه ها با قفل باز بشن کدوم ها نه. مثلا بازی هایی که نصب کردم رو بتونه بازی کنه ولی نتونه تماس بگیره یا عکس و ...

من دخملم رو تا توی دستشویی نمی برم. در دستشویی رو میبندم و اون هم تا حدی نق نق میکنه و مرتب میخواد من بیام بیرون. بعضاً گریه هم میکنه. من هم یه قصه من در اوردی در اوردم هر بار براش تکرار میکنم.  قصه یه مامانی که میخواست بره دست شویی ولی دخترش دوست نداشت مامانش بره دستشویی و... ..!! هیچی پشت در دستشویی میشینه قصه گوش میده تا من میام. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

واژه نامه- قسمت سوم

دختر نازنینم

این روزها در یادگیری یک جهش بزرگ داشته ای. این ها را بیش از سه هفته است که میخواهم بنویسم و نشده. دیگر هر چیزی را با یکبار تکرار میتوانی بگویی. هر کلمه ای. گرچه برخی حروف را نمی توانی مثل خ و غ و .. و جایگزین های بامزه خودت را میگذاری. مثلاً خیس می شود هیس! و ... اول با جملات دو کلمه ای شروع کردی و الان تا سه کلمه هم یک جمله ات می رسد. بعضی وقتها خیلی غافلگیرمان میکنی و از شدت ذوق می خواهیم حسابی بچلونیمت و تو قاه قاه بخندی و رنگ و شادی بریزی به زندگی مان.

اسم دایی ها را می گویی.

عمه ها را اسم عمه بزرگ را میگویی ولی منظورت عمه کوچک است که دو تا نی نی هم بازی تو دارد.

دیشب رفتیم خانه عمویم بعد عمل چشمش بهش سر بزنیم و تو اسم همه را یاد گرفتی و چه قندی در دل من آب می کردی. با همه خوب گرم می گرفتی. البته اگر دو دقیقه اول دیدن هر کس را فاکتور بگیریم که در می روی! سلام کردنت همه را ذوق زده می کند چون دستت را هم بالا می آوری و سلام می کنی. 

اوضاع روحی مادرم به خاطر تو خیلی خیلی بهتر است. حتی مدتها بود دارو نخورده بود و مشکلی هم نداشت. چند وقت اخیر هم اگر زلزله در محل کار دایی بزرگه نیامده بود و نگرانی های مادرم را بابت راه دور بودنش و تنها بودنش و کار درست و حسابی نداشتنش تشدید نکرده بود نیازی پیدا نمی کرد. اما باز به خاطر تو زود خوب شد. 

از تو ممنونم

به خاطر بودنت

که این روزها سخت را برای ما قابل تحمل کرده ای

اگر تو نبودی نمیدانم الان در چه شرایطی بودیم

تو همه امید و خوشی ما شده ای آن هم در این روزهای نفس گیر.

وقتی غم عالم از هر طرف هجوم می آورد و ما در چندین عرصه می جنگیم و جواب نمی گیریم، خسته و بی رمق.. فقط یک خندیدن تو باعث فراموش کردن همه چیز می شود.

از خدای تو بی نهایت ممنونم

لطفا همیشه یادت بماند وقتی پرسیدم تو چی من می شی بگی عشق. تو عشق منی مامان.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

فاصله طبقاتی

نامه ای به دخترم


دخترک دلبندم.

همه آرزوها و امید من

میدانی که مادر، ما برای آینده تو خیلی داریم تلاش می کنیم

اگر روزی خواستی در رفاه زندگی کنی، دخترم بیا و این نامه مرا به خودت بخوان.

بیا و بلند بلند برای من و پدرت هم بخوان

که این روزهای درد را هیچ وقت یادمان نرود.


این روزها دخترم، در این مملکت گوشت کیلویی بالای 700 هزار تومان پیدا می شود که مشتری هم دارد. مرفهان بی دردی که برایشان مهم است برای گاوها موسیقی ملایم پخش شده باشد و غذایشان چه و چه باشد در حالی که یک کارگر با حقوق 1200 تومانی اش نمی داند بعد که اجازه خانه بدهد و خرجهای معمول آب و برق و .. چطور به نیازهای اولیه بچه هایش برسد. 

بیکارها که جای خود

این روزها قسمتی از مردم بر سر تفاخر در داشتن و داشتن و داشتن، شبکه های اجتماعی مثل اینستا را پر کرده اند. هر روز عکسهایی از سفرهایشان به ینگه دنیا و خوردن غذاهایی گران در ظرفهایی هر روز به یک شکل  و هر روز تغییر دکوراسیون و تفاخر بر داشتن بیشتر و خاص تر...

این روزها حتی دیجی کالا هم برای سگهای مرفهین بی درد لباس و کلاه و .. عرضه می کند. یکی اش را تصادفی دیدم. 70 هزار تومان! لوسیون گوش سگ ۴۰ هزار تومان!! این روزها بی دردها برای سگهایشان لباس می خرند و بادردها، غصه مردم کرمانشاه را می خورند که سرماست و هنوز سقفی بالای سرشان نیست!

این روزها، مدام خبر از سرقتهای میلیاردی از بیت المال می شود. 

نه یکبار 

نه دوبار...

این روزها مدام کاخ هایی بلند میشود، از کجا؟ از بیت المال من و تو و این می شود که کوخ هایی ویران می شود.

دخترکم، حرف دزدان را زدم. اینها آدم های عجیب و غریبی نیستند. اینها همان مردمان دور و بر ما هستند که فکر می کنند زرنگی اینست. خوشبختی اینطور است. اگر درگوشی بخواهم بگویم متاسفانه فرهنگ ایران به این سمت رفته است که دزدی از بیت المال برداشتن حق خود از خزانه ای است که تو بر نداری دیگری برداشته و رفته!! 

این روزها، در خود دانشگاه مان هم رگه هایی از این فساد را در خیلی از مدیران می بینم.

این روزهاست که مدام می گویم از ماست که برماست

این روزهاست که می گویم بایست فکرها درست شود. 

اصلاً بایست من و پدرت و تو درست شویم تا دنیا درست شود.

این روزها عمه بزرگت هم به همین درد مبتلا شده. ، علاوه بر زن عموی دوم. و اگر قبل از این نبود، به این خاطر بود که نداشت که اینطور خرج کند .و من غصه می خورم. با زن عمویت کاری ندارم چون آشکارا و رسما بی دین مطلق است و هیچ تفکری غیر از لذت شخصی خودش ندارد. اما برای عمه غصه میخورم. 

باورت می شود دخترم؟ این روزها مردم برای گران شدن تخم مرغ تظاهرات کردند!  

بله اینها بدنه دردمند جامعه اند که کارد به استخوان شان رسیده. و صدا و سیمای میلی ما زوم کرد روی آن چه نباید و بهره برداری خودش را کرد و این وسط فراموش شد که ریشه اصلی مشکل چیست؟ 

مردم ما انقلاب کردند تا این اختلاف طبقاتی را از بین ببرند. 

و سالهایی که اینطور بود و اختلاف طبقاتی کم بود دم بر نیاورند. 

 مردم ما خیلی خوب اند و از کمبودها و کسری ها گله ندارند. آنچه مردم را می آزارد و صدایشان را درمی آورد، وجود تبعیضات ناروا و دوگانگی، غیرقابل تحمّل در عملکردها و سوء استفاده از بیت المال است وبس. این جمله ام از قول شهید رجایی است

الان دوباره جامعه به افتضاح کشیده شده.


حرفهایی که در ذهنم رژه می روند بی شمارند. نمی دانم چطور بگویم دختر معصوم من. این روزها سریال یوسف پیامبر به انتها رسیده. 

چقدر نیازمند یک یوسفیم و 7 سال فراوانی  و 7 سال قحطی! تا در آن 7 سال قحطی بالانشینان را پایین بکشد و فقیران را بر مسند بنشاند و اعتدال را بر جامعه حکم فرما کند. 

خداوند ظهور حجت اش را نزدیک کند که این روزها بغض هایمان شده استخوان در گلو.

مدام قلبم طلب یوسف می کند. جامعه یک غربال شدن اساسی لازم دارد.


با قلبی مملو از این درد، میخواهم تو این چیزها را درست یاد بگیری

دخترم، ما برای رفاه تو همیشه تلاش می کنیم و خواهیم کرد. اما دخترم، همیشه این را مد نظرت داشته باش:

بدان که هر وقت خداوند موهبت ثروت را به تو ارزانی داشت، بزرگ منش باشی

بزرگ منشی در بزرگ دیدن است

در همه را دیدن

در انصاف داشتن

در عشق ورزیدن به همه

ببخشید که مثال می زنم تا برایت ملموس تر بشود. هیچ وقت شبیه دختر عمه هایت یا ... نشو. هیچ وقت سر مارک فلان گوشی، فلان ماشین و .. با آنها رقابت نکن. می دانم وسوسه کننده است، فامیل هم هستند و این رقابت و چشم و هم چشمی ها در فامیل هاست و دوستان. ولی دخترکم میخواهم همیشه از زندگی همانقدر برداری که باید. همین.

برایت مثال بزنم: همین گوشی من هم کار بقیه گوشی هایی را می کند که قیمتشان تا 6 برابر است. حالا مد شده که عده ای بی فکر پز عکس با apple بدهند، بدهند! ساعت ۲۰ میلیونی همان کاری را می کند که ساعت صدتومانی.و هزارها مثال اینطوری. ما نباید عمر و مال خودمان را بر سر بی فکری هدر بدهیم. این اوج بی فرهنگی است

اما این یک بعد ماجراست فقط. میدانی این اختلاف قیمت ها چه می کند؟ خرجهایی که بیهوده است، عرش خدا را به لرزه می اندازد. 

ما فرداروز بایست برای همه اینها جوابگو باشیم

خداوند برای ما رفاه را پسندیده

اما اسراف را نه

اما ظلم را نه

اما...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

وازه نامه- قسمت دوم

بسم ا...


دختر عزیزم، 

این روزها، خستگی بعد از کارمان را تعجب و ذوق شنیدن کلمات جدید تو به در می کند. وقتی میگویی هوووبیییی؟ یعنی خوبی؟

گوشی تلفن رو بر میداری یا گوشی اسباب بازی ات را و مرتب می گویی الو هووبی؟ و من به جای آدم فرضی آن طرف خط هزار بار قربان صدقه ات می روم. 


شمردن را یاد گرفته ای و چقدر شیرین می شمری

eee ، یعنی یک!  doo و شه! یعنی سه. dal یعنی چهار! pa ، شش، هف، نه و دههههه. (هیچ وقت هشت را نمی گویی! به گمانم فکر میکنی هفت و هشت یکی هستن و یکی اش را حذف کرده ای :دی )  

a bi ci یعنی ده بیست سی ... با همین آهنگ ناقص ده تا ده تا تا صد می شمری :) 


و یک شعر هم بلدی

وقتی مامان میگه یه دختر دارم، و منتظر میمونه تا تو بگی شاه نداره! البته مصرع اول را جالب عوض کردی، میگی واه! 

یه دختر دارم واااه! 

مامان: صورتی داره؟ 

دخمل: ماه

مامان: از خوشگلی؟

دختر: تا!

مامان: به کس کسونش؟

دختر: nem ! یعنی همان نمیدم!

و به این ترتیب قشنگ ترین شعر ناقص دنیا میشه. 


یه برنامه ای هست روی گوشیم "دالی حیوانات" حیوانات توی اصطبل شون هستن و یکی یکی صداشون میاد. بعد با یه کلیک (! نمیدونم یه ضربه دست!) در اصطبل باز میشه و حیون نشون داده میشه و اسمش رو میگه. عاشق این بازی هستی و با صوتی که اسم رو میگه تو هم با ذوق میگی و ذوق می کنی که اسم حیون ها رو یاد گرفتی. اسب، بز، سگ با کشیدن a آن، (الاغ رو نمی تونی بگی) gobe یعنی گربه، موشششش با تشدید روی ش، دووش! (یعنی گوسفند) 


تا صدای اپلیکیشن "باد صبا" موقع اذان بلند میشه، یا اگر تلویزیون قرآن پخش کنه، تند تند میگی az az یعنی اذان. و میخواهی نماز بخوانی. روسری یا چادر یا پارچه ای باید بهت بدیم و خیلی ناز روی سرت بکشی و سریع بری سجده! ما هم باید همون موقع نماز بخونیم! هیچ جوره راه نداره! :دی دخترم کلاً امر به معروفش جبری هستش :دی انقدر میگه که تسلیم بشیم :دی البته توی همه چیز دیکتاتور تشریف داری مامان! هر چیزی رو بخوای، انقدر میگی تا مجبورمون می کنی بهت بدیم! گول هم نمی خوری معمولاً :دی 


چقدر شگفت آور است فرآیند یادگیری. 

سبحان الله

هر روز ذوق زده می شوم و خدا را هزاران مرتبه شکر می کنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سعی

خدایا 


از همه کارهای بزرگی که داشتم فقط یکی اش مانده


فقط یکی 


و دختری که این روزها حق اش را به درستی ادا نکرده ام



کمک ام کن


کمکم کن بتوانم همه توانم را جمع کنم


و هر چه زودتر این کار را با موفقیت تمام کنم


فقط یک کار..


تا حال و توان انرژی گذاشتن برای دخترم را داشته باشم. خیلی وقت است با دخترم بازی هم نکرده ام..


بس است...


دخترم که غیر از من مادری ندارد


خدایا کمکم کن کم نیاورم

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

واژه نامه

بسم ا...


دخترکم

شاید روزی دلم بسوزد که روز به روز نتوانستم واژه هایی را که یاد میگیری بنویسم

امروز چیزهایی را که تا 19 ماهگی می گویی را خرد خرد جمع می کنم، فیلم هایش هست اما نوشته بهتر است


بیشتر کلمه ها رو فقط حرف اول و اوای آن را می گویی و خودمان حدس میزنیم :) برخی کلمات به دو حرف هم رسیده و برخی تقریباً کامل است..

beiiim ... یعنی بریم

مو... یعنی موز

ba esh.. یعنی بالشت

pa ... یعنی پتو

do... یعنی دوندورول! یعنی کنترل تلویزیون یعنی بزن فیلمهای خودم را برای بار هزارم ببینم! تازه انتخاب هم میکند که کدام فیلمش را الان هوس کرده با aye یعنی آره و na یکی یکی روی فیلمها میرویم و حضرتشان می فرمایند آره یا نه! بعد در سه ثانیه نظرشان عوض می شود و باز باید پروسه انتخاب فیلم مورد علاقه را طی کنیم. 

معمولاً وقت بهانه گیری ها این کار را میکنی عزیزکم. تا بتوانم حوصله میکنم بعد که فهمیدم نه تو هیچ کدام را در حقیقت نمی خواهی ببینی و بهانه گیری است یکی یکی گزینه معرفی میکنم ببینم چه میخواهی؟ لالا؟ خو پیش؟ شیر؟ حامی؟ بغل؟ تاب؟ ...

doosh یعنی گوشت! بدجور گوشت خور شده ای :دی عشق کباب! و گوشت موجود در خورش! و البته سیب زمینی آن. سعی میکنیم تکه های کوچک کبابی در فریزر نگه دارم و بعضی وقت ها اندازه یک قلیه برایت کباب میکنم. کم میخوری ولی با ولع :) 

tokh یعنی تخم مرغ. تخم مرغ هم برای صبحانه خیلی دوست داری. 

po یعنی پفک! و خدا ما را ببخشد که تو را با پفک آشنا کردیم! الان مدام با پدرت دعوا دارم که سر راه برایت نخرد. عادت کرده ای هر بار با ماشین از سر کوچه رد می شویم از بقالی سر کوچه پفک بخریم. { دو سه هفته است عادت کرده ای و تا از سر کوچه رد می شویم گریه و po po راه می اندازی. من باشم نمی گذارم پدرت بخرد و می گویم بگذار گریه اش می کند و یادش می رود اما اگر بخریم تا ابد هله هوله خور می شود و این یعنی عقب افتادن رشد جسمی و ذهنی اش. ولی پدرت می خرد و می گوید گریه نکردنش واجب تر است! فعلاً اختلاف داریم :دی من جدی سر مواضعم هستم و تا حالا یواشکی پدرت برایت خریده. در تلاشم ذرت بو داده خانگی درست شده توسط خودم را جایگزین پفک کنم ولی هنوز دوستش نداری و گول نمی خوری! :دی } 

humm هر چیز پختنی معمولاً در دسته حامی تلقی می شود. البته خرما را هم حام می گویی. انقدر هم وسواس داری که تا دستت کثیف می شود باید بشوریمش :) برای هر لقمه :دی و ما فعلا ً پاک میکنیم و می گوییم تمیز شد! بعد از غذا می شوریم :دی 

aniiir  یعنی انجیر. عاشق انجیر خشک هستی و از پاییز دارم انجیر خشک بهت می دهیم. بعضی صبح ها بیدار می شوی و اولین چیزی که میگویی انیر است. کلاً 200 گرم خریده ایم که مال امسال بوده و هنوز هم نرم است و روزی نهایتاً دو عدد می خوری ولی انقدر انیر انیر می کنی که حد نداره :) 

andoor یعنی انگور

anaaa یعنی انار

آی دو... یعنی آب دوغ!


باشه رو به سه روش مخلتف میگی: بااا ، باش، بااائه! 


خوووب رو تقریبا درست و کامل میگی. وقتی داریم باهات صحبت میکنیم که قانع بشی بری خونه مامان جون یا گریه نکنی تا ما برگردیم یا .. و میپرسیم خوب؟ انقدر ناز میگی که آدم دلش نمیاد بزاره تو رو و بره. ولی خوب مجبوریم مامان.


لغاتی که مدتهاست می گفتی

abo ... یعنی آب

nono یعنی نون

maman

baba

daiee

ammeh

amo

nini به عروسک هایت و به هر بچه دیگه ای بزرگتر یا کوچیکتر میگی نی نی! 

توپ: توپ را کامل و درست می گویی و شوت زن خوبی هم هستی با پای چپ :) نقاشی هایت هم بیشتر با دست چپ است و قدرت دست چپ بیشتر است. با دست راست بکشی کم رنگ تر است. غذا خوردن هم با دست چپ درست قاشق را میگیری و غذا را نمی ریزی ولی با دست راست به همه جا غذا را می رسانی غیر دهنت :دی


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

نقاشی

دخترم صبح زود آمده ام اتاقم


تا با پاک کن اتاقم 


خط خطی های تو را از جزوه ام پاک کنم {هر چه خانه را گشتم پاک کن پیدا نکردم! چه بلایی سرش آورده ای نمی دانم!}


و چقدر عاشق اینهام


اگر لازم نبود جزوه ام را سر کلاس ببرم 


میگذاشتم بماند


یادگار دستان زیبای تو


چند برگه ای که نقش ها کوچکتر است را میگذارم بماند. با عشق :)  با افتخار :) 


پ.ن: برای خودت دفتر تهیه کرده ام و مداد رنگی و .. و هر خط خطی ات را چندین بار تحسین کرده ام که آفرین به نقاشی های دخترم و تو چقدر دوست داری نقاشی کنی. 

یک لحظه حواسم نبود و از پای جزوه ام بلند شدم بدون اینکه از زمین برش دارم رفتم آشپزخانه سراغ غذا. برگشتم جزوه ای بود پر از خط های رنگی رنگی! به خراب شدنش خندیدم و قربان صدقه ات رفتم نقاش کوچولوی مامان. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

صبر

خدایا 

صبرم داره تموم میشه، پس کی این روزهای سخت تموم میشن؟


دوستان جان، لطفاً بقیه اش رو نخونین. فقط غرغره!


- دو مقاله ای که مربوط به سالها کار بودن، مرتب دارن ریجکت میشن. 

اون هم نه در مرحله داوری! توسط ادیتور محترم! 

و با نامه هایی که بوی علمی ندارن. مثلا میگن در scope ما نیست در صورتی که در جواب یه عالمه related work از همون ژورنال براشون میفرستم و میگن ببخشید! قبول کنین ما نمی تونیم این مقاله رو بپذیریم.

 به قول همکارها، ژورنالهای خوب را بایست بی خیال شد. ایران به خاطر مشکلات تخلفات علمی و ... وجهه خوبی ندارد و صرفا به خاطر ایرانی بودن مقاله رد می شود! 

ناراحتم

این دو مقاله مثل نازک آرای تن ساق گلی هستند که به برم دارند می شکنند.

با ادیتورها نامه نگاری میکنم

بی فایده است

به قول همکارم، چه اصراری داری تو؟! معلوم است که دلیل ردشان علمی نیست. نامه نگاری ندارد! 

همیشه همین طور بوده ام. به راحتی نه را قبول نمی کنم! اما فایده ای هم نداشته. به قول همکار محترم فقط وقتت تلف می شود. مهلتم رو به اتمام است. زمان استرس برانگیز است و گرنه خود کار مقاله نویسی شیرین..

- دو درس جدید دارم این ترم. آخ آخ چه شبهایی که از فرط خستگی خوابیده ام اما نیمه شب مجبور شده ام بیدار شوم برای آماده کردن این درسها. چقدر مربی بودن و داشتن تعداد واحد بالا بد است! تقریبا اکثر درسها با من است چون بقیه افراد گروه پستهای مدیریتی دارند و موظفی شان کم است! 

حجم کارها من را از پا می اندازد.

فکر میکردم پست نداشته باشم راحت ترم و به زندگیم بیشتر میرسم. این روزها دارم فکر میکنم شاید یک پست را قبول کنم بلکه زندگی ام بهتر شود! نمی دانم. شاید از شانس من بدتر شد! برای من این چیزها فرق می کند. مشکل این است که در هیچ چیز کم نمی گذارم. 

بقیه گروه درس ها را ماست مالی می کنند! دانشجوها شاکی هستند و این کاملاً ملموس است. 

همه چسبیده اند به کار پژوهشی شان. دانشجوی ارشد و دکتری نداریم و کل بار پژوهشی آیین نامه روی دوش خود فرد است. هر کس گرایشی دارد و کار مشترک نمی کنیم. همه کارها فردی اند و نهایتاً با دوستان قدیم. متاسفانه من از آپشن دوم هم برخوردار نیستم. دوستان ارشد به ندرت راه من را رفته اند. هیچ کس دغدغه مقاله ندارد. همه شرکتی یا اداره ای یا خانه ای را دارند اداره میکنند. البته آقایان ادامه تحصیل دادند اما در شبکه ارتباطی من نبودند از اول. 

مشکل از آیین نامه است. واقعاً نمی شود هر دو را داشت. هم تدریس خوب هم کار پژوهشی خوب. 

حداقل برای پیمانی ها که امنیت شغلی ندارند و آیین نامه است که حرف اول را میزند نه دغدغه دانشجو داشتن.حداقل در 5 سال اول. بعدش نه. استاد میتواند به انتخاب خود عمل کند. 

اما برای من چه؟ ممکن است من کار پژوهشی ام به سرانجام نرسد و کسی که از سیستم حذف می شود من باشم. بهترین استاد از نظر دانشجویان! ولی خوب این رتبه هیچ کجا دیده نشده. 

نمی دانم.

فعلاً راهی ندارم که هم وجدانم راحت باشد هم با آیین نامه کنار بیایم. 

سپرده ام به خدا.

اگر بنا باشد من باشم در این سیستم، درست می شود همه چیز.

فقط از فرط خستگی نمی دانم چه کنم.

- مقاله سوم خیلی از من وقت برده ولی هنوز خیلی دارد تا سابمیت شدن. من خسته ام. غرغرهایم را می نویسم تا هم حال این روزهایم یادم نرود هم آرام تر شوم. 


-حدود یک ماه بعد از خبر خوشحالی درست شدن مشکل زمین و ...، فهمیدیم در ثانیه آخر مهلت برای درخواست تجدید نظر، باز همسایه اعتراض زده روی حکم و باز کار ساختمان خوابید! فقط یک سقف زدیم و باز داریم هر هفته برای کمیسیون ها و جلساتی که هزارتا در میان تشکیل میشوند میرویم و می آییم و وقت تلف می کنیم و اعصاب خورد! 

کی این مشکل ما آسان شود، خدا داند.


-کارهای خانه برایم بزرگ خودشان را نشان میدهند. حبیب خیلی کمک حال است. اما باز هم کارها برایم زیاد است. اگر درگیری های زمین مذکور حل شده بود شاید بیشتر میشد روی حبیب حساب کرد. خصوصا که قول داده بود تا اسفند غذا درست کند. اما غیر از یک بار دیگر نشد. آموزش دادنش هم حال و حوصله میخواهد. فعلا ندارم.

این روزها خانه داری برایم یک کار سخت و نشدنی شده. شاید دارم غلو می کنم چون بعد این همه غر غر خانه در حال برق زدن هم نیست. حداقلها انجام می شود ولی همیشه کار هست و تمام نشدنی!. چند بار تماس گرفتم با خانم های کمکی که می شناختم. یا الان شغل دائمی دست و پا کرده اند یا پایشان شکسته یا .. نشده که کسی بیاید و دستی به سر و روی خانه بکشد و حداقل با دیدن خانه تمیز به شوق بیایم که بعضی چیزها سر جایش است در این زندگی شلوغی که هیچ چیز سر جایش نیست.

البته این را بگویم که بالاخره گوجه صندوقی خریدیم و پختم و فریز کردم (مثلاً رب شد!) آنهم وسط هفته! با خستگی تمام! حتی وقتی خانم کمکی جوابم کرده بود از صرافتش نیفتادم. قول داده ام کمتر به حسنا مواد نگه دارنده بدهم. شهریور هم که لیموی تازه گرفتیم واب گرفتیم. ارده و شیره محلی تهیه کردیم برای زمستان و خیلی در استفاده از محصولات ارگانیک پیش افتادیم نسبت به پارسال. پنیر محلی استفاده میکنیم و کره محلی. هر هفته دوبار شیرمحلی می خریم و شیشه شیر حسنا به جای شیرخشک با شیرمحلی پر می شود. و همه اینها وقت می برد! با این حال هنوز غذای فریزری میخوریم! 


-استرس باعث ریزش موهایم و لک های پوستی روی صورتم شده. فعلاً اهمیت نمی دهم. موها بعداً در خواهند آمد، لک ها بعد رسیدگی میروند. موهای سفیدم از پس رنگ موی دو ماه پیش بیرون زده اند. این بار دو برابر شده اند انگار! کی اینقدر سفید شده اند؟ نمی دانم.


-خیلی وقت است مهمانی نداده ام و مهمانی نرفته ام. نه وقت اش هست نه دل و دماغ انجام دادن کارهای مهمانی دادن. اما نیازش چرا. شدید.


-زانوهایم بدجور درد می کنند. مدتهاست در todoist نوشته ام نوبت گرفتن دکتر فلانی. کلاً با تخصص مربوطه دو نفرند در شهر و هر دو مطب ندارند و در یک کلینیک با سیستم نوبت دهی تلفنی می شود نوبت گرفت و برای من نشدنی شده! آخ آخ کاش کسی بود برایم نوبت می گرفت! 


-وضعیت کمر برادرم بهتر است. روحاً نه. خون دلها خورده ام که پدرم راضی شود اقدامی برای روح و روان برادرم بکند. هنوز به نتیجه نرسیده. کاش وقتم خالی بود تا این مشکل را سر و سامان میدادم. بدجور فکرم را درگیر خودش کرده. غصه برادرم غم کوچکی نیست. هیچ وقت در موردش اینجا حرف نزدم. (این برادر دومی است. دیپلم مانده به هزاران دلیل و مشکل) 


-چیزی که میترسم در موردش حرف بزنم پدرم است. بازنشسته است. این روزها تقریباً کل روز را خانه نیست و همیشه با کسی وعده دارد که بایست سر ساعت به قرار برسد و برای ما دیگر وقت ندارد. چیزهایی به ذهنم خطور می کند و ظواهر ماجرا هم موید مطلب است. میترسم واقعی باشد. سعی می کنم به فکرهایم بها ندهم یا به خودم بقبولانم در صورت تحقق هم بایست کنار بیایم. پدرم هم حق داشته! اما کم شدن محبت اش دردناک است.


-اول صبح است و من سر کارم. اما دلم خواب میخواهد!  هنوز کسی نیامده!


-چندوقتی است میخواهم برای مادرم یک سری چیزها بخرم. پول..پول... پول... چقدر بد که پول بشود معضل. بعد از این وام اخیر، دیگر نمیشود کار دیگری غیر از گذران زندگی معمول کرد. کاش حقوق حبیب بیشتر بود. (حقوقش خیلی کم است بنویسم شاید باورتان نشود) حرم که بودیم دعا کردم خداوند روزی خانواده ما را فقط از طریق حبیب برساند و حبیب بتواند شغلی داشته باشد که از پس زندگی بر بیاید. آخ آخ چقدر عالی میشد اگر من یا کار نمی کردم یا شادی و ذوق خرج کردن حقوقم را می چشیدم. خوب میدانم چه میکردم. بیشترش را برای زندگی مادرم و شغل برادرم خرج میکردم. چقدر عذاب میکشم بابت نتوانستن این کار. بعد از استخدامم هیچ وقت نشده عایدی از کارم به خانواده ام برسد. اوایلش شد کمک هزینه جهیزیه خودم. بعدش هم زندگی و قسطها و ... خودم را مدیون میدانم و عذاب میکشم که نتوانستم کمکی کنم. چیزهای ریز هر روزه آزارم میدهد. تصور خریدن شان برای مادر هم  حتی باعث میشود رضایتمندی ام از زندگی بیشتر شود: ماشین ظرفشویی و یک سری چیزها از این دست... 


-حسنا، حسنا، حسنا

شیرین ترین اتفاق عمر من.

 که اگر نبود نمی دانستم این روزها را چطور سپری می کردم.

 خدا را هر روز به خاطرش هزاران بار شکر می کنم. 

نمی دانم آیا همه بچه ها اینقدر پاک و معصوم اند یا دختر من فرق دارد؟ با دختر عموها و دختر دایی هایش که بچگی شان را دیده ام که فرق ملموس دارد. بی نهایت معصوم تر است. البته که می گویند مادرست و قربان دست و پای بلوری بچه اش میرود. نه که الزاماً فرقی باشد، دید مادری است که باعث این فرق  می شد ولی بچه ها یکی هستند. اما در خلوتم  میگویم فرشته ام خیلی فرق دارد. به راستی فرشته است. بینهایت. 

اما خوب این حرف از یک مادر پذیرفته نیست و فقط خودش با آن حظ می کند!


-نمیدانم روزی می آید که معجزه ی تولد حسنا را عادی بپندارم؟ این روزها که این را بعید می دانم. هنوز که بعد از یک سال و نیم برایم تازگی دارد. حس معجزه. حس شکر هر روزه. هنوز هم بعضی وقتها باورم نمی شود من مادر شده ام. امیدوارم این حس ام و قدردانی ام در برابر نعمتی که بی انتها ست همیشگی باشد. هر روز بابت هر کلمه ای که حسنا یاد میگیرد خدا را شکر میکنم که اوست آفریننده این قدرت فکر، هر خنده ای که میکند خدا را شکر می کنم که فرزندم سالم است. هر بار که کج و کوله قدم بر میدارد، تلاش می کند بدود و هنوز نمی تواند، تعامل برقرار می کند و ما را خوب می فهمد، همه اش برایم معجزه هایی هستند بزرگ. 

فکر میکنم اگر بدانم، کل زندگی اش معجزه خواهد بود و زندگی من موقع دیدن مراحل رشد حسنا، مثل بهشت. هر خیری که میرسد جز این نیست که از خداست. 

کاش بتوانم مادر خوبی باشم و شری از من نرسد به این همه خیر خدایی. بتوانم شکر گذار خوبی باشم. بتوانم قدر بدانم. بتوانم این نهال را به جای خوبی برسانم. به ثمر خوبی برسد. همه اینها باز هم با کمک خدا شدنی است. 

هنوز یاد و خاطره 6 ماه اول تولدش که چقدر به من سخت گذشت یادم نرفته. هنوز باورم نمی شود این دخترک آرام همان دخترک همیشه گریانی است که پارسال بود.  خدا را شکر که مشکل حساسیت اش کشف شد و حل شد. بی نهایت بار شکر

وقتی یک بیماری هست، آدم تازه قدر هزاران ارگان بدن را که دارند درست کار میکنند میداند. معجزه است... معجزه..

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

مجازات

بسم ا...


یکی از جنبه هایی که یه زن واقعی باید داشته باشه فکر کردن به بحث تربیتی هست


منظور هم تربیت فرزند نیست الزاما


اون تعریفی که من این سالها از تربیت و سختی های تربیت و رسالت پیامبرگونه اش دستگیرم شده،


در درجه اول برمیگرده به تربیت خود


فعلا به درجه اولش کاری ندارم و موضوعم طرح یه سواله.


خوب همه تون شنیدین که یه مرد اول خانه مادرش تربیت میشه بعد خانه همسرش


که خوب طبیعیه که اگر این دو مدل با هم خیلی تفاوت داشته باشن بدبخت همسرش :دی


در راستای پست قبلی که خاطرتون هست، حرف بدی از حبیب شنیدم که یک هفته طول کشید هضم کردم و تونستم در خصوصش با حبیب حرف بزنم (با دعوا قاطی بود البته!)


با اینکه فکر میکردم حسنا متوجه نمیشه ما حرفهایی که میزنیم چقدر تلخه چون فیزیک رفتاری مون هم چیزی رو نشون نمیداد ولی واقعاً بچه ام میفهمید. متاسفانه اون شب اولین تبخال عمرش رو زد! {شرم بر ما!} 


نامه ای که بنا بود در راستای شرمنده سازی بنویسم و در ذهنم به طومار تبدیل شد و هیچ وقت فرصت نکردم بنویسمش رو بعد از یک هفته شفاهاً به سمع و نظر حبیب رسوندم. و شرمنده سازی نمودیم 


حالا سوال اینجاست آیا مجازات هم بکنم یا خیر؟!


بالاخره سیستم یاددادن بدون مجازات نمیشه. میشه یه هواپیمای با یک بال. باید هر دو بال خوف و رجا توی هر سیستم تربیتی باشه. 


که در زندگی ما، کلاً من اهل قهر طولانی، ناز کردن، مجازات قرار دادن و ... نبودم به صورت پیش فرض! یعنی یاد نگرفته بودم. یه پای زن بودنم در این خصوص می لنگه. 

حتی وقتی قهرم می کردیم قهر ما فقط سرسنگین بودن بود! حتی سر یه سفره غذا میخوردیم! و فکر کنم این سیستم باعث شده حبیب به اینجا برسه. 


فعلاً مجازات رو قرار دادم اگر این رفتار و توهین هاش، تکرار شد به ازای هر جمله کادویی به مبلغ بالای 500 تومان به من بدهند! ضمناً اشاره کردم که انگشتری که سه سال پیش در مغازه ای چشمم رو گرفت هم پذیرفته میشه! (قیمت دو میلیون! که باید از مبلغ وامی که تهش 8 تومان مونده خرج کنه برای من و در شرایط فعلی سخته خیلی) 

باشد که تا آخر عمر یادت بمونه و تکرارش نکنی!


اما هنوز پافشاری بر مجازات در نظر گرفته هم نکردم. و از فرط داشتن مشغله فکری ممکنه رها بشه و باز قهر هم نیستم! رفتم به مود دیفالت خودم که قهر طولانی تر از یک روز رو بلد نیست! 


دوستان صاحب فکر اینجا، متاهلین و مجردهای صاحب نظر، بیاین لطفاً راه حل بعد از قهر بدین برای مجازات همسر یا حالا هر فردی که نزدیک به ما هست، به نحوی که دیگه خاطره اش از ذهنش پاک نشه! :دی 


این پست رگه های جدی ای توش هست. لطفاً ظنز برداشت نکنین. بر غم خویش می خندم! 

کلاً هنر زن بودن رو من به درستی یاد نگرفته ام! اعتراف میکنم...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب