۵۵ مطلب با موضوع «من و مادر شدن» ثبت شده است

چون که با کودک سر و کارت فتاد. هم زبان کودگی باید گشاد

بسم ا...

تجربه دیگری که در رابطه با حسنا بدست اوردم رو اینجا مینویسم تا یادم بمونه برای بچه بعدی (امید به زندگیم خیلی بالاتر از واقعیت موجوده :دی )

و بیشتر اینکه شاید به کار کسی بیاد

زبان کودکی فقط ساده کردن کلمات و با الفبای ساده بچه با خودش حرف زدن نیست.

مهمترین چیزی که در رابطه با حسنا یاد گرفتم شیوه متقاعد کردنشه. به این نتیجه رسیدم که استدلالی صحبت کردن با بچه ای توی سن حسنا که هنوز دو سال و نیمش نشده (فقط دو هفته مونده البته) کاملا غلطه. 

حداقل حسنای ما منطقش فقط روی برداشتش از حس ها هست. یعنی درکی از درست بودن یا غلط بودن نداره چون هنوز قوه تعقلش کامل نشده.

 اگر بخوام بگم فلان کار رو بکن بایست به خوشحال شدن کسی یا چیزی ربطش بدم. حتی اشیای بی جان. میتونه قبول کنه. و در مقابل برای نکن ها به ناراحت شدن خودمان یا کسی یا چیزی. 

گرچه فقط حس های ساده درد و ناراحتی و خوشحالی رو فعلا شناخته و با حسهای پیچیده دنیای واقعی هنوز آشنا نشده. هنوز حتی دلیل خیلی از بی قراری های خودش رو نمی تونه بگه. حوصله اش سر رفته باشه، حسودی کنه به بچه ای که اومده بغل ما و ... فقط میگه تو بدی!! بعد باید ازش توضیح بخوای چرا بدم؟ و با توضیحات خودش کمکش کنی بتونه حسش رو درست بیان کنه. 

گرسنگی رو هم به تازگی! تونست به صورت همیشگی  بیان کنه. بیشتر موقع ها گرسنگی رو عین کلافگی با بهونه گیری نشون میداد و چیزی نمی گفت تا ما حدس و گمان هامون رو میگفتیم. اینطوری کم کم یاد گرفت با حسهای خودش ارتباط برقرار کنه. 

این به نظر نکته ساده ای میاد ولی کلیه خانواده خودم در تعامل با حسنا سعی میکنن باهاش بحث منطقی داشته باشن!! نه منطق بچه که روی احساسش بنا شده. 

مثلا میگن: دختر خوب ناختش رو باید بگیره! 

و حسنا مقاومت میکنه. به روش من هم البته پروسه ناخن گرفتنش یک ساعت طول میکشه ولی به روش اونها یک ساعت بعلاوه جیغ و گریه و زاری و به زور.

روش من: باید نتیجه انجام ندادنش با یه حسی گفته بشه. که کثیفه دستت باهاش غذا بخوری دلت درد میاد. ناخنت رو بگیری تمیز میشی پیش همه عزیز میشی، همه ذوق میکنن به به چه بچه تمیزی و ..

یا مثلا اگر حسنا اسباب بازی اش را به بچه ای ندهد.

روش انها؛ باید با هم بازی کنین. دیگه برات اسباب بازی نمی خریم. چرا نمیدی؟ دبگه فلانی نمیاد با تو بازی کنه وقتی باهاش بازی نمی کنی!

روش من: خوب ببین خرسی دلش میخواد با دوتایی تون بازی کنه. تو بشی مامانش فلان بشه باباش. ببین باباش چقدر خوشحاله. من چقدر خوشحالم که تو مهربونی و ... 

یا اگر حسنا غذا روی لباسش بریزه.

روش اونها؛ وای لباست کثیف شد. بده من بهت غذا بدم. بلد نیستی. بچه سرتق اینهمه لج بازی نکن تا خودم بهت غذا بدم.

روش من. حالا چیکار کنیم؟!. میخوایم بریم بیرون لباس تمیز نداریم بپوشیم که. تو هم ناراحت شدی لباست کثیف شد؟. حواست باشه باز نریزه روش تا بعدش بریم تمیزش کنیم. 

ور موقعیتهای روش اول متاسفانه واکنش حسنا فقط جیغ زدن است.

نمیدونم اصلا تونستم منظورم دک برسونم یا نه. نمی دونم چرا ذهنم یکهو خالی کرد و مثالهایی که دوست داشتم یادم رفت. شاید بعدها درست کردم این پست رو.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

دخمل

بسم ا...الرحمن الرحیم

الان که در بسترم، تصمیم گرفتم بیایم و وقایق را بیشتر بنویسم. برای آینده بماند.

از دخمل خیلی وقت است که چیزی ننوشته ام

دوباره ترم شروع شد و وقت بیدار شدن دخترم من نیستم. اما در طول تابستان، این تجربه را بدست اوردم؛ هر وقت بیدار میشد و من مشغول کاری بودم، اگر رها می کردم و می آمدم حدود ربع ساعت توی رختخوابش باهاش بازی می کردم، بقیه روز را خیلی سرزنده تر بود و ارتباط خیلی بهتری با من داشت. نق نمی زد. بهانه گیری نمی کرد و بارزترین چیز اینکه اصلا به طبقه پایین نمیرفت و پیش خودم می ماند. اگر در طول روز هر یک ساعت یکبار حدود ده دقیقه را برایش خالی می کردم و مستقیم و چشم در چشم، بدون دغدغه بقیه کارها، با حواس صد در صد جمع به او فقط، باهاش بازی می کردم ان روز بهشت میشد. حس می کردم بهترین دختر دنیا را دارم. 

اما امان از روزهایی که اینطور شروع نمی شدند. مثلا لحظه بیدار شدنش من پشت سیستم بودم و به یک سلاام گرم و حال احوال یک دقیقه ای بسنده می کردم. روزهایی بود که انگار از دنده چپ بلند میشد. خوب البته استرس من هم بی تاثیر نبود. انگار بچه می فهمید. نق می زد. مرتب بهانه چیزی را می گرفت. تمرکز نمی توانستم بکنم و روز را به من و خودش تلخ می کرد. 


بقیه این پست برای بی بچه ها چندش آور است لطفا نخوانید.

 ولی مادرها می دانند مادر که میشوی مجبوری در این حوزه های چندش هم تبادل تجربه کنی و برای تو چندش نیست. 

دخملم این تابستان بالاخره از پوشک جدا شد. البته نه کامل. برای بیرون بردن و خواب شب و خواب روز اگر بیشتر از دو ساعت بشود پوشکش میکنم. و متاسفانه مقاومت می کند و پوشک کردنش خیلی وقت میگیرد تا راضی شود.

اوایل پروسه خیلی سخت بود، یعنی صد در صد زندگی تعطیل. تند تند جیش داشت و آن هم کمی. در این بین خیلی جاهای خانه را مزین کرد. اوایل وسواس داشتم. اب می کشیدم. همه جا را با پتو و روفرشی و ملحفه و .. هر چه در دست داشتم فرش کرده بودم تا اگر نجس شد قطعه کوچکی باشد که بتوانم ببرم اب بکشم. 

بعد مدتی هیچ جای غیرنجسی در خانه نماند! لذا پتوها و ... را جمع کردم. 

اوایل که تند تند دستشویی میرفت، من عقب می ماندم. تا خودش را میشستم، توالت فرنگی اش را میشستم، میبردم بگذارم در آفتاب ضدعفونی شود، بعد بایست شلوارش را هم که خیس کرده بود میشستم چون تعداد حدود ۱۰ تا شلوار و شورت برایش در روز کم بود!! باید میشستم و خشک میکردم برای نوبه بعد که بعضی وقتها همین هم ننیشد. لباسها تمام میشد و شسته شده ها هنوز خشک نشده بود!!. 

تازه رفته بودم سر کاری که میگفت مامان جیش!! خیلی خودم را کنترل کردم که عصبانی نشوم و تاثیر بدی روی بچه نگذارم. 

این تابستان شده بود وسط کاری مثلا ظرف شستن تا پنج بار شش بار حتی دستکش از دستم در بیاورم و بروم سراغ دخمل. انقدر کارها به من سخت شد در یک دوره.

این پروسه همزمان شد با حس استقلال طلبی و خودم خودم گفتن هایش. میخواست هر کاری را خودش بکند! مثلا خودش شیر دستشویی را باز کند، شیلنگ را خودش بگیرد، خودش خودش را بشوید، از چهارپایه خودش بالا برود و دستهایش را خودش مایع بزند و بشوید و ... این یعنی دستشویی رفتن یک کار بسیاااار وقتگیر برای من میشد. لباسهایش و لباسهایم را خیس می کرد. روزی شد که کل دستشویی و من و خودش را در ثانیه ای کرد عین موش ابکشیده و مجبور شدیم حمام هم بکنیم!! 

خیلی سعی کردم خونسرد باشم تا کم کم یاد بگیرد. میگویم خیلی چون در دلم آشوب و استرس ددلاینها بود. 

ولی دخترکم زود یاد گرفت. و کم کم تعداد دستشویی رفتنش هم کمتر شد، مثلا به فاصله ۱.۵ تا دو ساعت. کم کم یاد گرفت خودش را نجس نکند. رویم به دیوار ولی من هم از صرافت هربار شستنش افتادم! نمی رسیدم. مقاله ها مانده بود و تمرکزم صفر شده بود. الان فقط بعد از کار بزرگ میشویمش و هر از گاهی که عذاب وجدان میگیرم که نکند مریض شود‌.

پیشرفت الانش اینست که هر بار بگوید دستشویی دارم برای کار ۱، فقط جای قصری اش را یادش می اورم و خودش همه کارهایش را بدون کمک من انجام میدهد. این برای مادرها با بچه های این سنی شاید خیلی دور از ذهن باشد.

 بعد هر موقع گذارم افتاد محتویات قصری را خالی و تمیز میکنم. لباسهای به ندرت نجس شده، مثلا نهایتا روزی دو سه تا، هم جمع می شوند با ماشین شسته می شوند‌. روزهایی هست که اصلا خودش را خیس هم نمی کند.

شلوار نجس شده اش (کمی نجس شده، این روزها دیگر مقل قبل کامل شلوارش را خیس نمی کند) را هم بدون اینکه لازم باشد مرا صدا کند، خودش عوض می کند و اگر یادش باشد در سبد لباسهای کثیف می اندازد. اگر هول داشته باشد برود سر بازی اش، همانجا وسط اتاق رها می کند. 

الان میشود گفت ۸۰ درصد راحت تر شده.

استقلالش به کمکم آمده. حتی آب میخواهد چهارپایه کوچکش را می اورد و خودش لیوانش را آب می کند، کاری که دختر عمه ها و عموهایش هنوز تا ۷ سالگی هم نمی کنند و باید آب دستشان بدهی.

البته بماند که آستینها و شکم خودش را هم خیس می کند ولی چون هوا گرم است نگران نیستم و اجازه میدهم برای یادگرفتن انجام بدهد. بعضی وقتها اب را نمی بندد و ساعتها پای شیر، آب بازی می کند که کم کم با گفتن اینکه اب تمام میشه ها!!!  یاد گرفته ، و می گوید؛ مامان ابو بستم و منتطر تشویق من می ماند و بعد ذوق می کند از خودش. 


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

یفتم امام حسین

بسم ا...

نقل اول.

دخترک کوچک من امسال برای اولین بار درک می کند محرم را‌. 

در حالی که با دایی اش به مراسمها می رود وقتی بر می گردد برایم تعریف می کند؛ یفتم امام حسین

جا میخورم. از تعبیر کودکانه اش از عراداری

این حرفش کافیست تا اشک در چشمانم بدود.

دخترم میدانی دلم میخواست لایق کربلا می بودم.

دخترکم میگوید؛ مامان سینه زدم اوفتم (یعنی گفتم) حسین جانم حسین جانم...


نقل دوم.

به دلایلی استراحت مطلق شده ام. بماند در بهت این اتفاقم و از ان خواهم نوشت ولی نه در این پست.

 به همکارم زنگ زده ام تا امورات چند تا از دانشجوهایی که بایست تا ۳۱ شهریور انجام میشد را به جای من عهده دار شود. میگوید همین حالا از کربلا برگشته. آخرین پیامهای من در گروه همکاران در مورد رد و فتق امورات کاری را در حالی خوانده که کربلا بوده و آنجا متوجه شده برایم این حادثه پیش امده. گفت نامم را آورده و برایم دعا کرده. 

همکارم مرد است ولی نمی توانم بغضم را مخفی نکنم.با بغض میگویم دست شما درد نکند.

 نام من در صحن تو آقا برده شده است.... پرم از اشک

حالا انگار راحت تر میتوانم درد دل کنم


پ.ن.۱؛ این همکارم پارسال هم کربلا رفت ولی متاسفانه گروه برایش مشکل درست کرد که حق نداشت وسط ترم برود! امسال بدون اطلاع هیچ کس رفته بود.  


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

الان یا الان؟

بسم ا...


دخمل کوچیک ما تازه داره با مفهوم رنگها آشنا میشه. البته که در این بلبشوی فکری، قصد آموزش بهش رو نداشتیم و خودش داره به صورت خودجوش چیزهایی رو یاد می گیره.


منتها بعضی وقتها جای رنگ سبز و قرمز رو برعکس میگه. من مونده بودم این بچه که اینقدر خوب این رنگها رو توی این سن یاد گرفته چرا رنگهای بی ربط رو برعکس میگه؟


به صورت تصادفی متوجه شدم، مشکل از خودم بوده. این دو رنگ رو موقعی که پشت چراغ قرمز منتظر هستیم یاد گرفته. موقعی که داره نق میزنه که بریم بریم، من بهش میگم :" دخملم الان چراغ قرمزه، نمیشه بریم. صبر کن الان سبز میشه، میریم." این سری، دخمل میگفت الان سبزه؟ الان قرمزه؟ 

که فهمیدم بچه مون رو گیج کرد و مشکل بچه در فهم معنی "الان" هستش :دی نمی دونه با دو معنی متفاوت استفاده شده :دی 

تقصیر مامانشه که هواسش نیست برای بچه خیلی کلمه ها جدیدن و توی یه جمله داره معنی خیلی چیزها رو در کنار هم استدلال میکنه. بچم آخرشم قاطی میکنه که بالاخره الان سبزه یا الان قرمزه :دی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

ققنوس

ققنوس...

پرنده ای که جفتی ندارد

پرنده ای که وقتی پیر و بی کارکرد شد، خود را در آتش می سوزاند

آتشی که از آن ققنوس جوانی بر میخیزد..



مشکلات چون آتش احاطه ام کرده اند و دارند مرا از درون و بیرون می سوزانند.


دارم صدای سوختن بند بند وجودم را می شنوم.



شاید و امید است ققنوس دیگری برخیزد.. 

شاید هم فقط بسوزد....


هنوز در بن بستم و نمی دانم چه خواهم کرد.


اما مدام به ققنوس فکر میکنم

به ققنوس شدن

به برخاستن

به جوان برخاستن


فقط برای تو و به امید تو میتوانم بلند شوم، دخترکم


و گرنه اینک من آن ققنوس سوخته ام.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

مصائب یک مادر

این مطلب رو لیلی جان نوشته:

http://manamleili.blogfa.com/post/750

فکر کن گلاب به روتون بیرون روی گرفتین رفتین دستشویی، بچه 21 ماه تون مدام کارهایی می کنه که نمیدونید غصه دل دردتونو بخورید یا کارهای اونو.. موبایلتونو گرفته و داره یه کارایی می کنه اون تو و هر آن ممکنه شماره یکی رو بگیره و طرف الو الو گویان صدای شمارو که خواهش و التماس می کنید بچه بیخیال گوشی بشه رو بشنوه یا ممکنه از اون لحظه شما عکس یا ویدیویی بگیره و اتفاقی تو اینستاگرام شیر کنه با ملت! یا می ره تمام پوشکای نوشو میاره میندازه تو دستشویی... و با تمام اموزشایی که مدتهاست دادید که نباید پابرهنه بیاد تو دستشویی قشنگ اون تو تردد می کنه. بعد از این که کلی قربون خدا رفتید که خاتمه بده موضوع رو! میاید دستاتونو میشورید و بچه هم مدام زیر دست و پا اینور اون ور می ره که یهو با یه حرکت دوش حموم و باز می کنه و سر تا پاشو خیس می کنه و شما هنوز دستتون کفیه و حتی نمی تونید مانعش بشید...
این معمولی ترین دردسرهای یه مادره!


...................

با خوندنش لبخند به لبم اومد. خاطراتی که برای من هم آشنان ولی هیچ وقت فرصت نکردم بنویسم. بعدش هم یه راه حل براش پیدا کردم و از ذهنم پاک شدن.

دلم خواست برای خودم هم نگه دارم چنین خاطرات مشترکی رو.

روزی دلم برای همین روزها هم تنگ خواهد شد...

میدانم...

جوابی که برای لیلی جان گذاشتم رو هم مینویسم. برای بچه بعدی ام یادم بمونه :دی

سلام لیلی جان

از اونجایی که دختر من هم سن کارن شماست تقریباً (دو هفته تفاوت دارن) یه سری تجربه هام رو بگم

روی موبایلم برنامه CM Security رو نصب کردم. یه ویژگی داره به اسم App Lock که میتونی تعریف کنی کدوم برنامه ها با قفل باز بشن کدوم ها نه. مثلا بازی هایی که نصب کردم رو بتونه بازی کنه ولی نتونه تماس بگیره یا عکس و ...

من دخملم رو تا توی دستشویی نمی برم. در دستشویی رو میبندم و اون هم تا حدی نق نق میکنه و مرتب میخواد من بیام بیرون. بعضاً گریه هم میکنه. من هم یه قصه من در اوردی در اوردم هر بار براش تکرار میکنم.  قصه یه مامانی که میخواست بره دست شویی ولی دخترش دوست نداشت مامانش بره دستشویی و... ..!! هیچی پشت در دستشویی میشینه قصه گوش میده تا من میام. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

واژه نامه- قسمت سوم

دختر نازنینم

این روزها در یادگیری یک جهش بزرگ داشته ای. این ها را بیش از سه هفته است که میخواهم بنویسم و نشده. دیگر هر چیزی را با یکبار تکرار میتوانی بگویی. هر کلمه ای. گرچه برخی حروف را نمی توانی مثل خ و غ و .. و جایگزین های بامزه خودت را میگذاری. مثلاً خیس می شود هیس! و ... اول با جملات دو کلمه ای شروع کردی و الان تا سه کلمه هم یک جمله ات می رسد. بعضی وقتها خیلی غافلگیرمان میکنی و از شدت ذوق می خواهیم حسابی بچلونیمت و تو قاه قاه بخندی و رنگ و شادی بریزی به زندگی مان.

اسم دایی ها را می گویی.

عمه ها را اسم عمه بزرگ را میگویی ولی منظورت عمه کوچک است که دو تا نی نی هم بازی تو دارد.

دیشب رفتیم خانه عمویم بعد عمل چشمش بهش سر بزنیم و تو اسم همه را یاد گرفتی و چه قندی در دل من آب می کردی. با همه خوب گرم می گرفتی. البته اگر دو دقیقه اول دیدن هر کس را فاکتور بگیریم که در می روی! سلام کردنت همه را ذوق زده می کند چون دستت را هم بالا می آوری و سلام می کنی. 

اوضاع روحی مادرم به خاطر تو خیلی خیلی بهتر است. حتی مدتها بود دارو نخورده بود و مشکلی هم نداشت. چند وقت اخیر هم اگر زلزله در محل کار دایی بزرگه نیامده بود و نگرانی های مادرم را بابت راه دور بودنش و تنها بودنش و کار درست و حسابی نداشتنش تشدید نکرده بود نیازی پیدا نمی کرد. اما باز به خاطر تو زود خوب شد. 

از تو ممنونم

به خاطر بودنت

که این روزها سخت را برای ما قابل تحمل کرده ای

اگر تو نبودی نمیدانم الان در چه شرایطی بودیم

تو همه امید و خوشی ما شده ای آن هم در این روزهای نفس گیر.

وقتی غم عالم از هر طرف هجوم می آورد و ما در چندین عرصه می جنگیم و جواب نمی گیریم، خسته و بی رمق.. فقط یک خندیدن تو باعث فراموش کردن همه چیز می شود.

از خدای تو بی نهایت ممنونم

لطفا همیشه یادت بماند وقتی پرسیدم تو چی من می شی بگی عشق. تو عشق منی مامان.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

فاصله طبقاتی

نامه ای به دخترم


دخترک دلبندم.

همه آرزوها و امید من

میدانی که مادر، ما برای آینده تو خیلی داریم تلاش می کنیم

اگر روزی خواستی در رفاه زندگی کنی، دخترم بیا و این نامه مرا به خودت بخوان.

بیا و بلند بلند برای من و پدرت هم بخوان

که این روزهای درد را هیچ وقت یادمان نرود.


این روزها دخترم، در این مملکت گوشت کیلویی بالای 700 هزار تومان پیدا می شود که مشتری هم دارد. مرفهان بی دردی که برایشان مهم است برای گاوها موسیقی ملایم پخش شده باشد و غذایشان چه و چه باشد در حالی که یک کارگر با حقوق 1200 تومانی اش نمی داند بعد که اجازه خانه بدهد و خرجهای معمول آب و برق و .. چطور به نیازهای اولیه بچه هایش برسد. 

بیکارها که جای خود

این روزها قسمتی از مردم بر سر تفاخر در داشتن و داشتن و داشتن، شبکه های اجتماعی مثل اینستا را پر کرده اند. هر روز عکسهایی از سفرهایشان به ینگه دنیا و خوردن غذاهایی گران در ظرفهایی هر روز به یک شکل  و هر روز تغییر دکوراسیون و تفاخر بر داشتن بیشتر و خاص تر...

این روزها حتی دیجی کالا هم برای سگهای مرفهین بی درد لباس و کلاه و .. عرضه می کند. یکی اش را تصادفی دیدم. 70 هزار تومان! لوسیون گوش سگ ۴۰ هزار تومان!! این روزها بی دردها برای سگهایشان لباس می خرند و بادردها، غصه مردم کرمانشاه را می خورند که سرماست و هنوز سقفی بالای سرشان نیست!

این روزها، مدام خبر از سرقتهای میلیاردی از بیت المال می شود. 

نه یکبار 

نه دوبار...

این روزها مدام کاخ هایی بلند میشود، از کجا؟ از بیت المال من و تو و این می شود که کوخ هایی ویران می شود.

دخترکم، حرف دزدان را زدم. اینها آدم های عجیب و غریبی نیستند. اینها همان مردمان دور و بر ما هستند که فکر می کنند زرنگی اینست. خوشبختی اینطور است. اگر درگوشی بخواهم بگویم متاسفانه فرهنگ ایران به این سمت رفته است که دزدی از بیت المال برداشتن حق خود از خزانه ای است که تو بر نداری دیگری برداشته و رفته!! 

این روزها، در خود دانشگاه مان هم رگه هایی از این فساد را در خیلی از مدیران می بینم.

این روزهاست که مدام می گویم از ماست که برماست

این روزهاست که می گویم بایست فکرها درست شود. 

اصلاً بایست من و پدرت و تو درست شویم تا دنیا درست شود.

این روزها عمه بزرگت هم به همین درد مبتلا شده. ، علاوه بر زن عموی دوم. و اگر قبل از این نبود، به این خاطر بود که نداشت که اینطور خرج کند .و من غصه می خورم. با زن عمویت کاری ندارم چون آشکارا و رسما بی دین مطلق است و هیچ تفکری غیر از لذت شخصی خودش ندارد. اما برای عمه غصه میخورم. 

باورت می شود دخترم؟ این روزها مردم برای گران شدن تخم مرغ تظاهرات کردند!  

بله اینها بدنه دردمند جامعه اند که کارد به استخوان شان رسیده. و صدا و سیمای میلی ما زوم کرد روی آن چه نباید و بهره برداری خودش را کرد و این وسط فراموش شد که ریشه اصلی مشکل چیست؟ 

مردم ما انقلاب کردند تا این اختلاف طبقاتی را از بین ببرند. 

و سالهایی که اینطور بود و اختلاف طبقاتی کم بود دم بر نیاورند. 

 مردم ما خیلی خوب اند و از کمبودها و کسری ها گله ندارند. آنچه مردم را می آزارد و صدایشان را درمی آورد، وجود تبعیضات ناروا و دوگانگی، غیرقابل تحمّل در عملکردها و سوء استفاده از بیت المال است وبس. این جمله ام از قول شهید رجایی است

الان دوباره جامعه به افتضاح کشیده شده.


حرفهایی که در ذهنم رژه می روند بی شمارند. نمی دانم چطور بگویم دختر معصوم من. این روزها سریال یوسف پیامبر به انتها رسیده. 

چقدر نیازمند یک یوسفیم و 7 سال فراوانی  و 7 سال قحطی! تا در آن 7 سال قحطی بالانشینان را پایین بکشد و فقیران را بر مسند بنشاند و اعتدال را بر جامعه حکم فرما کند. 

خداوند ظهور حجت اش را نزدیک کند که این روزها بغض هایمان شده استخوان در گلو.

مدام قلبم طلب یوسف می کند. جامعه یک غربال شدن اساسی لازم دارد.


با قلبی مملو از این درد، میخواهم تو این چیزها را درست یاد بگیری

دخترم، ما برای رفاه تو همیشه تلاش می کنیم و خواهیم کرد. اما دخترم، همیشه این را مد نظرت داشته باش:

بدان که هر وقت خداوند موهبت ثروت را به تو ارزانی داشت، بزرگ منش باشی

بزرگ منشی در بزرگ دیدن است

در همه را دیدن

در انصاف داشتن

در عشق ورزیدن به همه

ببخشید که مثال می زنم تا برایت ملموس تر بشود. هیچ وقت شبیه دختر عمه هایت یا ... نشو. هیچ وقت سر مارک فلان گوشی، فلان ماشین و .. با آنها رقابت نکن. می دانم وسوسه کننده است، فامیل هم هستند و این رقابت و چشم و هم چشمی ها در فامیل هاست و دوستان. ولی دخترکم میخواهم همیشه از زندگی همانقدر برداری که باید. همین.

برایت مثال بزنم: همین گوشی من هم کار بقیه گوشی هایی را می کند که قیمتشان تا 6 برابر است. حالا مد شده که عده ای بی فکر پز عکس با apple بدهند، بدهند! ساعت ۲۰ میلیونی همان کاری را می کند که ساعت صدتومانی.و هزارها مثال اینطوری. ما نباید عمر و مال خودمان را بر سر بی فکری هدر بدهیم. این اوج بی فرهنگی است

اما این یک بعد ماجراست فقط. میدانی این اختلاف قیمت ها چه می کند؟ خرجهایی که بیهوده است، عرش خدا را به لرزه می اندازد. 

ما فرداروز بایست برای همه اینها جوابگو باشیم

خداوند برای ما رفاه را پسندیده

اما اسراف را نه

اما ظلم را نه

اما...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

وازه نامه- قسمت دوم

بسم ا...


دختر عزیزم، 

این روزها، خستگی بعد از کارمان را تعجب و ذوق شنیدن کلمات جدید تو به در می کند. وقتی میگویی هوووبیییی؟ یعنی خوبی؟

گوشی تلفن رو بر میداری یا گوشی اسباب بازی ات را و مرتب می گویی الو هووبی؟ و من به جای آدم فرضی آن طرف خط هزار بار قربان صدقه ات می روم. 


شمردن را یاد گرفته ای و چقدر شیرین می شمری

eee ، یعنی یک!  doo و شه! یعنی سه. dal یعنی چهار! pa ، شش، هف، نه و دههههه. (هیچ وقت هشت را نمی گویی! به گمانم فکر میکنی هفت و هشت یکی هستن و یکی اش را حذف کرده ای :دی )  

a bi ci یعنی ده بیست سی ... با همین آهنگ ناقص ده تا ده تا تا صد می شمری :) 


و یک شعر هم بلدی

وقتی مامان میگه یه دختر دارم، و منتظر میمونه تا تو بگی شاه نداره! البته مصرع اول را جالب عوض کردی، میگی واه! 

یه دختر دارم واااه! 

مامان: صورتی داره؟ 

دخمل: ماه

مامان: از خوشگلی؟

دختر: تا!

مامان: به کس کسونش؟

دختر: nem ! یعنی همان نمیدم!

و به این ترتیب قشنگ ترین شعر ناقص دنیا میشه. 


یه برنامه ای هست روی گوشیم "دالی حیوانات" حیوانات توی اصطبل شون هستن و یکی یکی صداشون میاد. بعد با یه کلیک (! نمیدونم یه ضربه دست!) در اصطبل باز میشه و حیون نشون داده میشه و اسمش رو میگه. عاشق این بازی هستی و با صوتی که اسم رو میگه تو هم با ذوق میگی و ذوق می کنی که اسم حیون ها رو یاد گرفتی. اسب، بز، سگ با کشیدن a آن، (الاغ رو نمی تونی بگی) gobe یعنی گربه، موشششش با تشدید روی ش، دووش! (یعنی گوسفند) 


تا صدای اپلیکیشن "باد صبا" موقع اذان بلند میشه، یا اگر تلویزیون قرآن پخش کنه، تند تند میگی az az یعنی اذان. و میخواهی نماز بخوانی. روسری یا چادر یا پارچه ای باید بهت بدیم و خیلی ناز روی سرت بکشی و سریع بری سجده! ما هم باید همون موقع نماز بخونیم! هیچ جوره راه نداره! :دی دخترم کلاً امر به معروفش جبری هستش :دی انقدر میگه که تسلیم بشیم :دی البته توی همه چیز دیکتاتور تشریف داری مامان! هر چیزی رو بخوای، انقدر میگی تا مجبورمون می کنی بهت بدیم! گول هم نمی خوری معمولاً :دی 


چقدر شگفت آور است فرآیند یادگیری. 

سبحان الله

هر روز ذوق زده می شوم و خدا را هزاران مرتبه شکر می کنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سعی

خدایا 


از همه کارهای بزرگی که داشتم فقط یکی اش مانده


فقط یکی 


و دختری که این روزها حق اش را به درستی ادا نکرده ام



کمک ام کن


کمکم کن بتوانم همه توانم را جمع کنم


و هر چه زودتر این کار را با موفقیت تمام کنم


فقط یک کار..


تا حال و توان انرژی گذاشتن برای دخترم را داشته باشم. خیلی وقت است با دخترم بازی هم نکرده ام..


بس است...


دخترم که غیر از من مادری ندارد


خدایا کمکم کن کم نیاورم

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب