۵۴ مطلب با موضوع «من و همسرداری» ثبت شده است

بعد از گذر از بحران

بسم ا...


برای من بعد از رد کردن یک بحران، (( توی پرانتز: حالا چه بیماری مادرم، چه سایر شرایطی که زندگی رو از حالت عادی خارج میکنن و من از برنامه های عادی زندگیم کلاً باز میمونم))

بعد از اینها

هیچ چیز بهتر از برگشتن و خوندن وبلاگم نیست!


قشنگ بعد خوندن بزرگ تر میشم


کامنتها و راه حلهای دوستان گلم که در لحظه بحران شنیدم و برام عملی نبوده رو، حالا میتونم بهتر درک و هضم کنم


و بعد از طوفان بهش مثل یه موج! صرفا نگاه میکنم و میگم اگر یه سری دیگه اومد مثل طوفان زده ها زاری نمی کنم :دی یه موج بوده!


دفتر دستکم رو فقط جمع خواهم کرد و تا رد شدن این موج از زندگیم صبر میکنم


شاید زندگی من هیچ وقت به شتاب و سرعت سایرین در موفقیت هاشون نرسه


ولی منم میرسم یه روزی :) 


اگر رها نکنم


اگر بتونم مدل زندگیم رو بپذیرم. پذیرش به معنی قبول کردن در عین اینکه بدونم قدرتمند تر از اینم که لبخند نزنم.


قوی تر از اونم که فکر کنم نمیشه و نمیتونم اونی باشم که میخوام.


خدای بزرگی دارم که همیشه و همیشه و همیشه بهم کمک ویژه کرده


من هم خیلی خیلی قوی شدم  در این سالها. خدا را شکر.


میخوام قوی تر هم بشم و تلاطم های درونی ام رو در اثر طوفانهای زندگی باز هم کمتر کنم.



تا بتونم به اون چیزی که بایست برسم


انسان محکمی بشم


مثل برادر اولی :) با یه اراده و پشتکار ستودنی


پ.ن1: بادکش کمر بد نبوده. حس میکنم موثر خواهد بود باذن الله. 7 الی 10 جلسه یکروز در میون باید برم. فقط پشت کمرم جاش مونده :دی

اشتهام به طور ملموسی کم شده با داروهای این پزشک. فعلاً ترازومون مشکل داره ولی ان شاء الله به زودی میام میگم چقدر کم کردم.

قرار شد به صورت تستی از دستگاه لیزر کم توان هم استفاده کنم در سه جلسه باقیمونده فیزیوتراپی ام. فقط نمیدونم اینجوری قاطی نمیشه که متوجه بشم بالاخره کدوم درمان روم جواب داده؟

دیروز چون پول فیزیوتراپی هم نداشتیم :دی تصمیم داشتم نرم. ولی خدا همیشه دقیقه نود برامون میرسونه. برای همسر همون موقع ساعت 6.5 عصر (شبه دیگه) بهره وری ماه رو واریز کردند! البته رفتیم و گفتن یه مقدار صبر کنین تخت خالی بشه. از اونجایی که من اصلا اهل صبر کردن تو مطب ها و.. نیستم زنگ زدم حبیب برگرده با هم بریم سراغ بنگاهیه. فکر میکردم همون 0.5 ساعت باهاش کار داریم ولی یکهو 2 تا مورد جور کرد رفتیم دیدیم. کارمون تموم شد خیلی دیر شده بود! موردها هم همه خیلی قدیمی بودن. در حدی که برای خراب کردن خوب بودن!

یه موردی هست که 12 روزه منتظرشیم از تهران بیاد یا گوشیش رو جواب بده! بنگاهیه میگه همونیه که شما میخواین! خدایا میشه همون باشه؟ 

پ.ن.2: به دلایلی دیگه نمیتونم بگم عجله نداریم! دوباره به خاطر جاری 3 ممکنه شرایط منزل مادرشوهر بریزه به هم. فعلا که دو روزه بچه سومی اش اینجاست. خونه ما یعنی. گفته میخوام جدا بشم و ... برادر شوهر هم گفته جدا میشیم و من بچه ها رو میارم اینجا! 

این چندمین باریه که توی این مدت این کار رو کردن و زندگی ما به هم ریخته. یکبار که اینجا هم نوشتم سر ددلاین ریوایز یه مقاله بود و مجبور شدم کوچ کنم منزل پدری. با این شناختی که من ازشون دارم، من که بعید میدونم قضیه جداشدن شون باشه. ماجرا چیه خدا میدونه. فقط خود خدا بهمون کمک کنه زودتر مستقل بشیم. شرایط اینجا خیلیییی متغیره و در توان تحمل من نیست.

پ.ن.3: خدا به مادرشوهرم صبر ایوب داده! وای از دست هر کدوم از بچه هاش! همه بارشون رو هم میارن میندازن روی دوش مادر! دختر اولی مریض بشه (با اینکه دختر و پسر بزرگ هم داره 24 و 23 ساله) باز مادره که باید تا تهران هم بره و انقدر پیشش میمونه تا خوب بشه. دختر دومی سرما بخوره تا یک هفته مادر براش غذا درست میکنه میفرسته هر روز! پسرها هرکدوم به نوبه خودشون! همین برادر سومی با اینکه زن داره مریض میشه میاد اینجا میخوابه تا مادر تیمارش کنه، پیگیر مشکلات مالی برادر دومی هست، بچه های خواهر شوهر 1 رو وقتی اینجان و پیش مادرشون تهران نیستن، اون مراقبت میکنه و ...

اوه! من که داغون شدم جای مادرشوهرم!

یه وقتایی ازش دلگیر بودم که چرا گذاشتن جاری 2 جدا بشه. الان می بینم چاره ای نداشت جاری 2. زندگی شون واقعاً یه بعد مثبت دلگرم کننده هم نداشت. م.شوهر هم ازش طرفداری میکرد بازم عاقلانه ترین تصمیم جدا شدن بود. برادر شوهر 2 الان سه ساله پرونده مالیش درست نشده و احتمال داره تا آخر عمر هم درست نشه از بس پرونده بزرگ و پیچیده ای شده. 

ولی الان م.شوهر گریه میکنه و میگه  جاری 2 خیلیییییی دختر خوبی بود، "پسرم" بهش ظلم کرد. پسرم زندگی خودش و اون رو داغون کرد. قبلاً بیشتر چیزهای رییییز ایرادهای جاری 2 رو انقدر پررنگ می دید که اصلا ایرادهای بزرگ و اساسی پسر خودش به چشمش نمی آمد. الان می بینم بنده خدا انقدر دغدغه های ریز و درشت ریختن سرش که اصلا فکر نمی تونه بکنه. اینه که سطحی نگر و ظاهربین شده. دهن بینی اش هم به همین برمیگرده احتمالا. در پرانتز هم بگم جاری 1 از این دهن بینی م.شوهر نهایت استفاده رو میبره!

بایست مدیریت کنم که من این کارو با زندگی خودم نکنم. به شدت از یه بعدهایی شبیه مادر شوهرم هستم. خیلی زیاد. با این تفاوت که اصلا صبر و تحمل اون رو ندارم.

الان خندم گرفت :دی به جای اینکه شبیه مادرم باشم شبیه مادرشوهرمم :دی

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

دکتر ع و دکتر ک

دیروز دکتر ع را سر جلسه امتحان دیدم‌. راجع به موضوع مقاله باهام حرف زد و تازه دوزاری ام افتاد این مقاله بین رشته ای در واقع بین سه رشته است. مقاله قبلی رو توی ژورنال q1 با if 4!!! در عرض دو ماه اکسپت کرده بود. من و دکتر ع با هم وارد این دانشگاه شدیم. دو سالی را که حق التدریس بودیم در یک اتاق مینشستیم. او دکتری دانشگاه اینجا خواند و من مربی شدم. و پارسال دکترایش را تمام کرد و هیات علمی شد. با این بلبشوی استخدام خیلی تعجب کردم از دانشجویان اینجا استخدام کرده اند تا رازش را دیروز فهمیدم. 

به لحاظ تدریس من همیشه سخت گیر بودم. ولی دکتر عین بسیاااار نمره بده و راحت گیر‌‌‌. حدود یک سال است که سیستمم را دارم عوض میکنم چون می بینم نیازی نیست انقدر ریزبینی چون باعث واماندن از بقیه کارهای پژوهشی هم میشود‌.

به لحاظ پژوهشی، دکتر ع، کولاک کرده‌. رشته انها هم بدتر از رشته ما نباشه ولی ریاضیات سنگینی داره و به ندرت مقاله میدن اساتید. بعد دکتر ع رفته یه فیلد بین سه رشته ای پیدا کرده که جون میده برای تحلیل کردن و مقاله دادن و ... خیلی هم جذابه. واقعا یکی از هنرها توی دوره دکترا اینه که یه فیلد درست حسابی پیدا کنی. 

من توی این بعد، بدترین موضوع ممکن رو پیدا کردم! یعنی خود dataset  یه بدبختیه، خود کد یه بدبختی دیگه، تئوری کار و اثباتش یه بدبختی!! و از اوت ور انقدر خاصه موضوع که چند تا ژورنال بخصوص بیشتر نیست و اونم با داورهای کم. در واقع اصلا به هیچکدوم از این ملاکها فکر نکرده بودم و بعد هم هی خواستم کار نصفه ام رو کامل کنم و هیچ وقت رهاش نکردم. 

مقاله ای هم که با دانشگاه آزادیه شروع کردم رو بردم توی یه فیلد دیگه که خوب مقاله میشه داد. ولی خوب قسمت مهمی اش رو پیچوند و هنوز فرصت نکردم انجامش بدم. 

هی تو دلم افرین گفتم به دکتر ع. اخه دکتر ع‌. لیسانسش هم دانشگاه پیام نور همینجا بوده ولی من برعکس ولی الان منم که عقبم.

دکتر ع خیلی هم آدم سالم و مهربونی هستش. با اینکه ۵.۶ سالی بود اصلا ندیده بودمش وقتی دید میتونه کمکم کنه کوتاهی نکرد‌‌. البته چون فیلد بین سه رشته ای هستش نیاز هم داره به این همکاری. امیدوارم بتونم منم جبران کنم واسش‌. البته مجردی اش هم یه عامل موفقیتشه :دی دوست دوران رهنمایی برادرم هم بوده (از اون موقع هم همو ندیدن) و هر دو مجرد موندن و این مقاله دادن رو رها نمی کنن! حسابی توی فاز علمن. البته رشته هاشون یکی نیست.

.

دیروز بابا تونست برام از دکتر ک نوبت دکتر بگیره. دو هفته بود زنگ میزدم و نمی تونستم نوبت بگیرم. نوبت ساعت ۸ شب بود ولی رسما ۱۰ شب ویزیت شدم. به دکتر گفتم خسته شدم‌. از کار و زندگیم افتادم. زندگیم مختل شده‌. ۴ ماه شد ولی من درمان نشدم. گفت بایست صبر داشته باشی، طول میکشه. باز همون داروها و باز فیزیوتراپی! از دکتر ک ناامید شدم. ازش پرسیدم نظرتون درباره لیزر درمانی واسه من جیه؟  برم لیزر درمانی این زایده دیسک رو بسوزونن؟ گفت اره میخواستم بهت پیشنهاد بدم و منو معرفی کرد به یه پزشکی توی یه استان دیگه که نه شماره اش رو داشت نه آدرسش رو. گفت از ۱۱۸ بگیر.

پرسیدم: اجازه بارداری دارم؟ گفت: نه، باردار بشی و دیسکت پاره بشه که نمیشه عملت کرد. تا انتهای درمان نباید باردار بشی.

اصلا قصد بارداری توی این بلبشو رو ندارم. ولی حبیب میگه: تو کمردردت رو بهونه کردی، نمیخوای بچه دوم. اصلا متوجه نیست انگار که شرایط من چجوریه و منم خیلی میرنجیدم از حرفهاش.

توی بدن من نیست که بدونه درد کشیدن یعنی چی!

حتی فکر شرایط اقتصادی و توان تحمل استرس من هم نیست!! حرفهای پدر و مادرش کورش کرده!

 مرتب چپ و راست هی میگه. مثلا داشتیم سریال "بانوی عمارت" رو میدیدیم که طرف برای اینکه صاحب فرزند پسر شده یه عالمه ذوق میکرد. بعد حبیب میگفت دیگه حسنا ۳ سالش شد. الان منم باید یه پسر میداشتم! تو نمیزاری من به ارزوم برسم و ...

یه سریال میخواستم ببینم بعد مدتها تلویزیون ندیدن، اونم کوفتم میکنه! 

منم هر چه روضه داشتم قبلاها خوندم و فایده نکرده. در اینکه این ناشکریه، در اینکه یادش بیاد چقدر حسنا رو دوست داره، در اینکه دست خداست و این میشه امر و نهی به خدا! در اینکه دختر و پسر چه فرقی دارن و ... در رحمتی که در دختر هست و ‌‌.. 

ولی میل به نوه پسر انقدر درشون شدیده که روی حبیب اثر میزاره‌. و میشه فشار. هر چند غیرمستقیم. دیگه دست از جواب دادن  و توجیه کردن برداشتم‌.

خودم میدونستم جواب دکتر چیه، ولی عمدا پرسیدم تا حبیب بشنوه و باور کنه شاید من هیچ وقت نتونم بچه دیگه ای داشته باشم. 

به شوخی بهش گفتم خوب حالا که دنبال خونه جدید هستی یه باره برو یه زن هم بگیر واست بچه پسر بیاره. یه زندگی کاملا نو!!. منم حسنا رو بر میدارم و میرم. چپ چپ نگاهم کرد ولی من از حرف خودم و حجم رنجیدگی ام ازش گریه ام گرفت. خدایا خسته شدم‌‌‌‌....

از دکتر اومدیم و من جلوی گریه ام رو نمیتونم بگیرم. مادر شوهر میگه چی شده مگه؟ میگم هیچ چیز جدیدی نشده، فقط من خسته ام. از علیل بودن خودم، از اینکه از عهده کاری بر نمیام، خسته ام. دلم شکسته‌‌. همین.

مادر شوهر میگه فکر کردم چی شده گریه میکنی. همه مریض میشن. خوب میشی. 

همه چیز دست خداست. خدایا کمکم کن

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

دست از طلب

بسم ا...


دست از طلب برداشتن برای من مثل مردن می ماند


عمری در تصورشان بوده ام


الان هم لحظات حساسی است و وقتی برای تلف کردن و از مسیر دور شدن نیست 


اما کاش سلامتی ام یاری می کرد


این روزها که درد کمرم خیلی آزارم میدهد اشکم  دم مشکم شده! 


به زحمت امورات معمول را انجام میدهم


لیست بلندبالای کارهایی که در بین ترم داشتم برای انجام جلوی رویم هست

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

حواس پرت

بسم ا...

از هر چیزی که حواسم را پرت کنه استقبال میکنم.

دوستان لطفا پیشنهادهاتون رو بدین. 

البته خیلی هم حوصله ندارم. پیشنهادهای سخت ندین لطفا. ضمن اینکه اوضاع جسمی ام هم اجازه خیلی چیزها رو نمیده. 

متاسفانه یا خوشبختانه، موجودی رو که باهاش نمی تونم زندگی خوبی داشته باشم رو دوست دارم و اگر حواسم را پرت نکنم اشکم دم مشکمه. 

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

دکتر ....

امروز دوباره رفتیم شهر بغلی دکتر.

قبل اینکه برویم رفتم منزل مان تا لباس عوض کنم. چشمتان روز بد نبیند!! خانه در یک وضع افتضاح بود. 

یک هفته است دارم روضه میخوانم که تنبلی را کنار بگذارد

دوباره دعوا کردم. به حبیب میگویم تو درست بشو نیستی! انتظار داری من با این کمر داغون بتونم اینها رو جمع کنم؟ کافر هم بود اینقدر انصاف داشت. 

میگفت یک روز قبل برگشتنت جمع میکردم! سرزده امدی.

عصبانی ام. از دیدن خانه ام حالم به هم میخورد. یاد همه بدبختی هایم می افتم. از سر و روی زندگیم متنفررررررررم. اینها بهانه است

میگویم: راحت باش، من دیگه اینجا برنمیگردم! 

کل مسیر دو ساعته را حالم بد است. 

دکتر می گوید: کار خانه برای تو سنگین حساب میشود. نباید خم و راست بشوی.

دلم پر است، میگویم: به ایشون بگین که حتی لیوان خودشونم نمیزارن سرجاش. 

دکتر پشت حبیب در می آید: خوبی هاشم ببین. دارد کمک میکند کفشهایت را در بیاوری.

میگویم: از خوبی هاشه که من الان توی این سن به این روز افتادم!!

دکتر: تو که از کار خونه اینطوری نشدی، تو مادر زاد دیسک داشتی! از لحظه تولد و می خندد. 

آخرین باری است که این دکتر میروم. البته نه به خاطر این حرفش فقط.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

نامه ای به حبیب

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

روحیه

بسم ا...

برادر سومی امروز خونه رویت شده! صبح رفت تنها مادربزرگم رو اورد‌. خیلی وقت بود ندیده بودمش. برای مادربزرگم یه مستاجر هم اوردیم که کرایه پرداخت نمی کنه و مواظب مادر بزرگمه. یه زن و شوهر جوونن. 

خانومه هم اومده بود‌ از مادرم چیزی بگیره. اسمش اقدسه. هر دو نمی دونستن حال منو. 

من که تا دیروز داشتم شکر خدا رو به جا میاوردم، امروز دارم گریه میکنم!چرا؟ 

مادربزرگ به مادرم با لحن دستوری و پرخاش: براش برشتوک درست کن تا زود خوب بشه. 

پشت بندش اقدس: اره سوپ پای مرغ درست کن بخور. مومیایی رو تو شیر حل کن بخور و ‌...‌ هزار تا چیز میز.

مادرم: هیچی براش درست نکردم. مومیایی رو هم همینطوری میخوره. کسی نرفته شیر بخره

اقدس: وای پس داداشاش چی کار میکنن؟ پس باباش چی؟ 

من توی دلم، خوب همه اینها رو از حفظم ولی توان ندارم درست کنم. مادرمم همینطور‌. پدرمم خدایی برام خیلی کار کرده، دکتر بردنها رو برد. یه سری رفت روغن محلی خرید و این جور چیزها. ولی خوب نمی تونه خونه بمونه. صبحانه، نهار، شام هست. میره سراغ دوستای بازنشسته اش. 

جان من بحران درست نکنین. باز مامانم با بابام دعوا میفته که تو خونه نیستی بابامم میگه همه کارها رو من بکنم و ‌.. 

من فقط اینجا دراز کشیده باشمم خیلی خوبه. نمیخوام چیزی.

من به مادربزرگم: مادر اگه میتونین مامانم رو یه کاریش بکنین. حالش بدتر از منه. بهش هم نگو مادر من، که چیکار کنه واسه من. تو که میدونی نمی تونه. خودش بدتر افتاده یه کناری. بهتر شدم خودم درست میکنم. 

اقدس: وای یعنی مادر شوهرت نمیاد برات چیزی درست کنه؟ شوهرت نمیاد؟  

من: من از کسی انتظاری ندارم. اونها هم وخامت حال مادرم رو دقیقا نمی دونن.

نیازی هم نیست، استراحت کنم خوب میشم.

 توی پرانتز هم به شما بگم که من کلیت بیماریهای مادرم رو گفتم قبلها ولی اگر بهشون بگم پاش درد میکنه میگن ما بدتر! کمرش درد میکنه ما بدتر! کلا فکر میکنن اشل بیماریهای مادرم در اشل بیماریهای خودشونه. ختم حاشیه.

ولی واقعا یک درصد هم از هیچ کس انتظار ندارم از این کارها بکنه واسم. ان شاالله با داروها و استراحت خوب میشم. 

در مورد حبیب دست رو دلم نزارین. بعد ۵ سال هنوز نتونستم بهش یه طرز کار کردن با ماشین لباسشویی ساده رو یاد بدم!. برده لباسها رو  داده مادرش. حتی نگاه نکرده لباسهای منم داخل سبدن‌. مادر شوهرم هم شسته فرستاده اینجا!! برام از هر فحشی بدتر بود. واسه همین با حبیب دعوا کردم‌‌ چون حتی بهم نگفته بود چنین کاری کرده. بعد میگم ما میتونیم بریم تهران واسه ادامه تحصیل؟ وقتی تو اینقدر وابسته ای؟ دیگه حرف اپلای رو نزن. اپلای برای مردهای مستقله. یه زنگ بهم میزدی بهت میگفتم چیکار کنی، ماشین لباسشویی که دیگه انقدر پیچیده نیست!!

اینها حرفاهایی هست که توی ذهنم چرخ میخوره نه جلوی بقیه ولی خوب به واسطه حرف بقیه.

مادربزرگم: بمیرم برا بی کسی ات مادر و .. بمیرم برات. انقدر گفتن این یکی حداقل استاده و درامدش عالیه و اینها، چشمت زدن. نمی دونن تو چه روزی میکشی و .. 

بی کسی؟! من؟!

عاقا چرا روحیه ادم رو میریزین به هم. تا قبل اومدن شما حال خوبی داشتم ها، ولی الان ناخوداگاه بغضی ام. 

لطفا اینجوری عیادت مریض نرین. 


پی نوشت: جدی نگیرید، بعد از مدتی در بستر بودن لوس شده ام‌ و نازکدل. درست میشوم.

پایم هم که ضرب دید با حبیب دعوا کردم!! گفتم حداقل یک دهم رسیدگی هایی که بهت میکنم رو موقع مریضی بهم بکن. 

حبیب میگه خوب بگو چیکار کنم

من خوشم نمیاد. میگم دقیقا همون کارهایی که یک ماه قبل برای پات کردم. و اصلا یادش نیست چیکار

اخلاق خودمم غده. از درخواست بدم میاد. دلم میخواد خودجوش کاری کنن که نمی کنن

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

ضرر پشت ضرر

بسم ا...

در مورد ساخت واحد آپارتمانی مان هیچ حرفی نمی زنم. کافیست دهنم را باز کنم تا قصه پر غصه ای شروع شود.

حبیب در پروژه ساخت خانه بی نهایت ناموفق بود در حدی که خیلی خیلی خیلی ضرر می کنیم و قصه کارهایی که هر روز میکند و شرایط را بدتر می کند، خیلی طولانی است.


ریشه همه آنها را هم من یک چیز می بینم.


دیشب حرف این شد که بیاییم اپلای کنیم. به محض اینکه این حرف از دهانش بیرون آمد زدم توی برجکش!

یادتان هست که ارشدش را شش ساله گرفت، آنهم با یک معدل پایین و یک پایان نامه فوق افتضاح که من هم حتی مجبور شدم بیایم وسط میدان تا تمام شود! در حدی که استادش حتی حاضر نشد اسمش در مقاله باشد.  

خلاصه که گفتم من قبلاً چنین برنامه ای داشتم ولی با شناختی که از تو پیدا کرده ام ما هیچ کاری را نمی توانیم بکنیم! من مدتهاست دیگر تک نفره برنامه می ریزم برای زندگی خودم.

تو خوب حرف میزنی. همانطور که یک عالمه وعده و وعید دادی و من به این زندگی آمدم. حتی قرار بود دو تا مدرک دکتری بگیری. کو؟ ارشدت را هم به زور گرفتی. 

اگر راست میگویی برو مدرک زبانت را بگیر! میدانم نمی توانی! نرفته بگویم چه کار میکنی؟ می روی دنبال وسوسه کننده ترین تبلیغات زبان آموزی در یک شب و کل سرمایه زندگی مان را میدهی و هیچی.

بعد بخواهی اپلای کنی، خودت یک سرچ نمی کنی یک مکاتبه نمی کنی، میروی یک موسسه کلاه بردار پیدا می کنی  که همه کارهایت را آنها برایت انجام بدهند و کل زندگی مان را دود می کنی میرود و هیچ جایی هم نمی روی.

بخواهی مدرک بین المللی برای مهارت هایت بگیری، 10 سال طول میدهی!

تو کلاً تنبل و حاضر آماده خواه هستی! و باب میل موسسات کلاه برداری امثال تو هستند. نمونه اش پروژه زمین که الان افتاده دست یک کلاه بردار که یک عالمه سود کرد این وسط و ما یک عالمه ضرر! 

پس کلا ً از اول اعصاب خودم و خودت را به هم نریز! هیچ کاری لازم نیست شروع کنی اصلاً. 


از دیروز اعصابش خط خطی است.

اعصاب من هم

تمام حرفهایی که تلاش میکردم به روی خودم و خودش نیاورم، الان عریان گفته شده. حقیقت هایی تلخ.


پ.ن1: البته که اینها را بعدش یک مقدار تلطیف کردم. که ما قرار بود عیبهای هم را به هم بگوییم. من هم من باب همین گفتم. که شاید تلنگری بخوری و منظورم له کردن اعتماد به نفست نبود ولی خوب اعتماد به نفس بی جهت هم خوب نیست! بایست کمی تعدیل بشه.

چون بحث را با بی هدف بودن خودش در زندگی شروع کرد. من کشیدم به تنبلی و اینکه حتی یک سال بیشتر است که من میگویم بیا از این todoist استفاده کن و زندگی فوق بی نظمت را کمی نظم بده و گوش نمی کنی. وقتت را بیشتر وقتها تلف میکنی. همیشه کارها را میگذاری دقیقه نود. روتین کرده ای برای خودت که بعد از ظهرها بخوابی. بعدش هم که فقط وقت میکنی امورات معمولی زندگی ات را بکنی و ...


پ.ن2: بعله، بعضی وقتها من همچین آدمی میشم!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

اسباب کشی یا ...

بسم ا... الرحمن الرحیم


طاعات و عبادات تون قبول. 


دوستان عزیز این پست سراسر غیبت میباشد!! بعد از شب احیا که از چنین اعمالی توبه کردیم درست نیستس بخونینش :دی 

از من گفتن بود. دیگه مسئولیتش با خودتون!

از اول این ماه قراردادمون با صاحبخونه تموم شده. 


مدتیه حرف این شده که آیا برگردیم منزل م.شوهر یا نه؟ 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

وقتی از تن ها بلا خیزد...

حضرت علىّ بن موسى الرضا علیهما السلام هر گاه مى ‏خواستند بر کسى وارد شوند که از او بیمِ (گرفتارى) داشتند، این دعا را مى‏ خواندند:

أَللَّهُمَّ یَدُکَ فَوْقَ یَدِهِ، وَسُلْطانُکَ أَعْظَمُ مِنْ سُلْطانِهِ. أَللَّهُمَّ إِنّی أَدْرَأُبِکَ فی نَحْرِهِ، وَأَعُوذُ بِکَ مِنْ شَرِّهِ، وَأَسْتَعینُ بِکَ عَلَیْهِ، وَأَلْجَأُ إِلَیْکَ مِمَّا أَشْفَقْتَ عَلى نَفْسی مِنْهُ.

   أَللَّهُمَّ فَکُنْ عِنْدَ ظَنّی بِکَ فیما لَمْ أَجِدْ فیهِ مَفْزَعاً غَیْرُکَ، وَلا مَلْجَأً سِواکَ، فَقَدْ عَلِمْتَ أَنَّ عَدْلَکَ أَوْسَعُ مِنْ جَوْرِ الْجآئِرینَ، وَإِنْصافَکَ مِنْ‏ وَرآءِ الظَّالِمینَ، فَأَجِرْنی مِنْهُ یا إِلهَ الْعالَمینَ بِحَقِّکَ عَلَیْکَ، فَإِنَّ أَحَداً لایَعْرِفُ حَقَّکَ حَسَبِ مَعْرِفَتِکَ بِحَقِّکَ.

   حَسْبی أَنْتَ یا اَللَّهُ، حَسْبی أَنْتَ یا اَللَّهُ، حَسْبی أَنْتَ یا اَللَّهُ، وَمَنْ یَتَوَکَّلْ ‏عَلَیْکَ فَأَنْتَ حَسْبُهُ، بِذلِکَ جَرى وَعْدُکَ، وَنَطَقَ کِتابُکَ، وَأَنْتَ أَوْفَى ‏الضَّامِنینَ، سُبْحانَکَ رَبِّ الْعالَمینَ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَالِهِ.(4)

خداوندا؛ دست تو بالاى دست او، و نیروى تو نیرومندتر از نیروى او است. خداوندا؛ به وسیله تو، او را دور کرده و به خودش بر مى ‏گردانم، و از شرّ او به تو پناه مى ‏برم، و به واسطه تو بر او یارى مى‏ جویم، و از آنچه بر خودم مى ‏ترسم از ناحیه او به تو پناهنده مى ‏شوم. خداوندا؛ پس بوده باش نزد گمانم‏ به تو در آنچه پناهى غیر از تو در آن نمى ‏یابم، و به تحقیق مى‏ دانم که عدل تو گسترده ‏تر از ستم ستمکاران است، و حق ‏طلبى تو در پى ستمگران است، پس مرا از او امان بده به حقّ خودت بر تو اى خداوند جهانیان، به راستى که هیچ‏ کس حقّ تو را نمى‏ شناسد آن‏گونه که تو حقّ خود را مى ‏شناسى. تو مرا بس هستى اى خدا، تو مرا بس هستى اى خدا، تو مرا بس هستى اى خدا، و هر کس بر تو توکّل کند او را بس هستى، وعده ‏ات به این قاعده جارى گشته و کتابت به همین مطلب گویا است، و تو وفاکننده‏ ترین ضامنان هستى، پاک و منزّهى (اى) پروردگار جهانیان، و درود خداوند بر محمّد و آل او باد.


4) المجموع الرائق: 319/1.



---------------

دعاى امام رضا علیه السلام براى حفظ شدن از شرّ دشمنان و پنهان ماندن از دسترس آنان:

إِسْتَسْلَمْتُ مَوْلایَ لَکَ، وَأَسْلَمْتُ نَفْسی إِلَیْکَ، وَتَوَکَّلْتُ فی کُلّ ‏اُمُوری عَلَیْکَ، وَأَنَا عَبْدُکَ وَابْنُ عَبْدَیْکَ، إِخْبَأْنِیَ اللَّهُمَّ فی سِتْرِکَ عَنْ‏ شِرارِ خَلْقِکَ، وَاعْصِمْنی مِنْ کُلِّ أَذًى وَسُوءٍ بِمَنِّکَ، وَاکْفِنی شَرَّ کُلِّ ذی ‏شَرٍّ بِقُدْرَتِکَ.

   أَللَّهُمَّ مَنْ کادَنی أَوْ أَرادَنی فَإِنّی أَدْرَأُ بِکَ فی نَحْرِهِ، وَأَسْتَعینُ بِکَ مِنْهُ، وَأَسْتَعیذُ مِنْهُ بِحَوْلِکَ وَقُوَّتِکَ، وَشُدَّ عَنّی أَیْدِی الظَّالِمینَ، إِذْ کُنْتَ ‏ناصِری، لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ، یا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ وَإِلهَ الْعالَمینَ.

أَسْأَلُکَ کِفایَةَ الْأَذى، وَالْعافِیَةَ وَالشِّفآءَ، وَالنَّصْرَ عَلَى الْأَعْدآءِ، وَالتَّوْفیقَ لِما تُحِبُّ رَبَّنا وَتَرْضى، یا إِلهَ الْعالَمینَ، یا جَبَّارَ السَّماواتِ‏ وَالْأَرَضینَ، یا رَبَّ مُحَمَّدٍ وَالِهِ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ، صَلَواتُکَ عَلَیْهِمْ ‏أَجْمَعینَ.(3)

مولاى من؛ خود را تسلیم تو نمودم، و خویشتن را به تو واگذار کردم، و در همه‏ کارهایم بر تو توکّل کردم، و من بنده تو و پسر دو بنده توأم. خداوندا؛ مرا در پوششت ‏دعا براى وارد شدن بر کسى ... از آفریدگان شرورت پنهان بدار، و به لطف خود از هر اذیّت و آزارى حفظ کن، به قدرتت بدى هر تبهکارى را نسبت به من کفایت  کن. خداوندا؛ هر کس به من حیله کند یا قصد فریب مرا داشته باشد، به وسیله تو آن را دفع کرده و به خودش برمى‏ گردانم، و در برابر او از تو یارى مى ‏جویم، و از شرّ او به توانایى و نیروى تو پناه مى ‏برم، و ببند از من دستان ستمگران را؛ زیرا تو یاور من بوده ‏اى، جز تو خداوندى نیست، اى مهربانترین مهربانان، و اى خداوند جهانیان. از تو مى‏ خواهم کفایت نمودن از اذیّت و آزار، و عافیت و شفا، و نصرت و یارى بر علیه دشمنان، و توفیق آنچه را که دوست مى‏ دارى اى پروردگار ما و مى‏ پسندى، اى خداى عالمیان؛ اى مسلّط بر آسمان‏ها و زمین‏ها، اى پروردگار محمّد و آل پاک و پاکیزه او، درود تو بر همه آنان باد.


3) مهج الدعوات: 358، المصباح: 293، البلد الأمین: 644، المجموع الرائق: 381/1، بحار الأنوار: 379/94.

 ------------

بِاللَّهِ أَسْتَفْتِحُ، وَبِاللَّهِ أَسْتَنْجِحُ، وَبِمُحَمَّدٍ أَتَوَجَّهُ. أَللَّهُمَّ سَهِّلْ لی حُزُونَةَ أَمْری کُلَّهُ، وَیَسِّرْ لی صُعُوبَتَهُ، إِنَّکَ تَمْحُو ما تَشآءُ وَتُثْبِتُ، وَعِنْدَکَ اُمّ‏ الْکِتابِ.

به نام خدا آغاز مى‏ کنم، و از خداوند توفیق وکامیابى مى  ‏طلبم، و به (حضرت) محمّد صلى الله علیه وآله وسلم روى مى ‏آورم. خداوندا؛ سختی‏ها و ناهمواریهاى تمامى کارم را هموار کن، و دشواریهاى آن را آسان گردان، که تو نابود مى ‏کنى آنچه را بخواهى  و ثابت مى‏ گردانى، و نزد تو اصل کتاب آفرینش و لوح محفوظ است.

و مسنداً از امیرالمؤمنین‏ علیه السلام روایت کرده است که فرمود:

هرگز امرى مرا اندوهناک نساخت و دچار تنگى معاش نشدم و با مبارزى روبرو نگشتم، و این دعا را خوانده باشم؛ مگر اینکه خداوند اندوه و غصّه ‏ام را برطرف‏ کرد و گشایش در کارم داد و پیروزى بر دشمن را نصیب من ساخت.(2)

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب