۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

تا مادر نشوی نمی فهمی

مادر نشده ای که بهفمی- سکانس اول: درد

این روزها را با درد طی می کنم. 

هر روز یک مدل، اما همیشگی.

درد شکم، درد کمر، درد پا، درد پشت. 

بی صبرم. 

کارم به چرت و پرت گویی هم رسیده.

که خدایا چه میشد پروسه زایمان را زودتر از 9 ماه میکردی. مثل برخی از موجودات!! واقعا نمی شد؟ هیچ جوره جا نداشت؟! خدایی؟!

تازه پیشنهاد هم میدهم. که مثلا سه ماهه به نظر خوب تر می آمد!!

یا اینکه بچه دار شدن جوری بود که می توانستم نصفش را من انجام دهم نصفش را به حبیب بسپارم!!

مثلا ... ای... انگار شیوه تخم گذاری بدک نیست!!!

این حرفها با ته لهجه استیصال گفته می شود. و حبیب فقط می خندد! 

من عقلم زایل نشده. فقط صبرم تمام شده.  این روزها انگار بیشتر می فهمم مادرم چه دردی را به خاطر من کشیده. نوشته های یاسی ترین را که در موردزایمان خواندم تازه فهمیدم از این بدتری هم هست! 

بیچاره مادرم.

مادر نشده ای که بهفمی- سکانس دوم: درد و عشق

من خیاطی بلد نیستم. هیچی. اما از دیدن مدلها انقدر به ذوق آمدم که جو گیر شده و رفتم پارچه و وسایل خیاطی خریدم. چند فیلم آموزشی هم دیدم و حسابی هوا برم داشت که نه بابا! اصلا کاری ندارد. یه وجب لباس هم که بیشتر نیست. راحت است و اذیتی ندارد. 

تا اینکه یکی دوختم! یک سارافون به قامت فرضی دختری دو ساله. شش ساعت تمام زمان برد. غیر از ساعتهایی که برای گشتن  و خرید صرف شد. کمر دردم شدت گرفت و فعلا عطای دوختن چیز دیگری را به لقایش بخشیدم.

و جو دیگری هم بنده را گرفت اندر هنر نمد!! و حس نمودیم اصلا کاری ندارد و ما که هیچ وقت هیچ هنر زنانه ای غیر از آشپزی از خودمان در نکرده بودیم، رفتیم کل وسایل لازمش را خریدیم!

رفتم خانه مادرم و تمام تکه پارچه های مانده اش را گرفتم. گفتم به کار خیاطی می آید. و همین طور نمد. 

از میان چیزهای قدیمی مادرم، لباس های بچگی خودم پیدا شد. از همه لباسهایی که دیده بودم قشنگ تر بودند. مادرم با چه عشقی گشته بود و پارچه های بسیار قشنگی را پیدا کرده بود و داده بود یک خیاط عالی دوخته بود. 

همین روزهایی که درد دارم و سریع خسته می شوم و با این حال میگردم چیز قشنگی بگیرم، حس کردم چقدر مادرم عاشقانه این کار را انجام داده که حاصلش به این زیبایی است. 

راست می گویند. مادر نشدی که بفهمی.

من همیشه مادرم را از 5 سالگی به بعد به خاطر دارم. سالهایی که اگر انصاف داشته باشم او خودش انقدر درگیر مشکلات بوده است که جایی برای فکر کردن به احساسات یک دختر بچه حساس مثل من برایش نمی مانده. 

اما زنده شدن خاطرات سال اول زندگی ام از زبان مادرم، برایم خیلی چیزها را روشن تر کرد. حالا مادرم را انگار بیشتر می فهمم. 


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

خیری که از سرت گذشت...

بسم الله

حرف اول- دخملم !

هنوز چند ساعت از نوشتن پست قبل نگذشته بود، که تصادف کردم. شکر خدا با شکم زمین نخوردم و ضربه ای به شکمم نخورد. 


این شکر کردن مادری است که کمرش و پاهایش شدیدا درد می کند و با هر بار درد شکر می کند که دردش مربوط به خودش است نه بچه اش.


بچه ای که با خون دل تازه دارد 5 ماهه می شود.


نمیدانم چرا اینقدر بلا سرت می آید مادر. برایت کباب شدم.


دیروز از ظهر تا شب اورژانس بودم. از دیروز خیلی دلم بیشتر گرفته. به حال بی کسی خودم .... به خانواده ام نگفتم. میدانم برخوردشان اصلا خوب نیست. معمولا در این مواقع من مقصر ام! نه راننده یی که پلیس سر چهارراه مقصر شناختش. و همین طرز برخوردشان به حبیب هم سرایت کرده.

آدمی اگر عیب و ایرادی در رفتارش باشد نه تنها به فرزندانش سرایت می کند بلکه به داماد و ... هم سرایت خواهد کرد!

در این حادثه اگر من پشت فرمان بودم، راننده مقصر بود. حالا که من پیاده بودم، پیاده مقصر است! درست برعکس خانواده حبیب، در هر صورت فرزندشان مقصر نیست، و همیشه طرفدار فرزندشان هستند. نه به آن شوری شور، نه به این بی نمکی...

دخترم، یادم باشد آنطور با تو رفتار کنم که چون دیگران هم از من یاد خواهند گرفت، اذیت نشوی. 

حرف دوم-

به خانواده حبیب گفتیم. وقتی مادرش و پدرش برایم اشک میریختند، جا خوردم. انتظار چنین برخوردی نداشتم. اشک خودم از اشک شان در آمده بود. وقتی مادر حبیب انواع اقسام رسیدن ها را به من میکرد، بغضم گرفته بود. دلم بدجور مادر خواست. منظورم دقیقا مادرم نیست.  منظورم مادری که مادری ام را بکند. نه مادری که هیچ وقت چنین محبت هایی برایم نکرد... 

اینجور مواقع بیشتر احساس تنهایی میکنم. خیلی دلم شکست که نمی توانم اینجور مواقع روی مادرم حساب کنم. مثل دختر بچه ها گریه کردم. 


حرف سوم-

دیشب وقتی میگفتم شکر که بچه سالم است. و خودم با اینکه درد داشتم طوری نیست و ... فهمیدم چقدر خودم را دوست ندارم.

فقط دوست داشتم این چند ماه بافیمانده از سر بچه ام خیرها بگذرند و سالم به دنیا بیاید. من چه بلایی سرم خواهد آمد، انقدرها برایم مهم نبود. فقط سعی میکردم حبیب را ارام کنم که دست از سرزنش های بی منطق من بردارد.

خسته شده بودم از بس دیروز از همه چیز با ربط و بی ربط ایراد گرفت. اصلا چرا خودت رفتی بیرون؟! و این جور حرفها...

توی بیمارستان هم به حبیب گفتم. زندگی من برعکس است. اینطور مواقع تصادف کرده ناز می کند بقیه نازش را می کشند. من باید شما را دلداری بدهم (منظورم از شما خانواده خودم و شخص حبیب بود) و در عین درد داشتن بگویم خوبم، چیزی ام نیست،  بلکه بس کنند !!. و شما هم فقط من را بی وقفه دعوا کنید!! و من فقط حرفها را تحمل کنم. 

عزیزکم. دعا می کنم هیچ روزی حس و حال این روزهای من را درک نکنی مادر. 

همه ی وجودم! همه ی تلاشم را می کنم که تو با من خیلی خیلی فرق داشته باشی. 


بعدا نوشت:

شکر خدا حبیب یک خصیصه خیلی خوب دارد که باعث اصلاح رابطه مان می شود. و آن توانایی شنیدنش است. خودش پیش قدم شد و از زبان منی که وقتی بغضی و اشکی ام کار حضرت فیل است یک کلمه بیرون کشیدن. بعد از ساعت ها تلاش، حرف دلم را بیرون کشید. دلخوری هایم را گفتم و متوجه شد که اشتباه کرده  است. شکر خدا که اشتباهاتش را می پذیرد. با قولی که داده، ان شاء الله از این به بعد اینطور برخورد نخواهد کرد. 

دیگر بغضی و اشکی نیستم شکر خدا :))

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
محبوب حبیب

گره...

به نام خدایی که همه چیزم از اوست

این روزها- پرده اول

این روزها به این فکر می کنم که بعد از تولد دخملم، دیگر نمی توانم مرخصی بگیرم به دلیل مرخصی های این مدت و بایست با وجود بچه تدریس هم بکنم. فکر نمی کنم دیگر وقتی برای دادن مقاله بماند.

از طرف دیگر سال چهارم استخدامم را دارم طی می کنم و تا بچه به دنیا بیاید وارد سال پنجم یعنی آخرین سالی که مهلت دارم امتیاز ارتقا را بدست بیاورم می شوم. و هنوز امتیازی به آن صورت ندارم.

این آخرین شانس من برای ادامه تحصیل و همچنین حفظ شغلم است و گرنه بایست با هر دو خداحافظی کنم. 

شروع کرده ام به کار پژوهشی ای که مدتهاست دارم رویش کار میکنم و فقط قسمت آخر، تست و ارزیابی اش مانده. 

انقدر کار عظیمی شده که همین تستش هم انرژی زیادی میگیرد. 

حجم کدهای زده شده انقدر بالاست که گاهی خودم فراموش می کنم چی به چی بود اصلا!

حالا هم به یک گره بزرگ خورده ام.

قسمتی که همیشه درست کار میکرده الان 100 درصد غلط است و من هنوز نفهمیده ام چرا. پیدا کردن اشکال یک کد، واقعا سخت است. حوصله و دقت زیاد میخواهد. 


دوستان گلم، دعا کنید درست شود تا بتوانم ادامه بدهم. 

بارها سر سجاده از خدا خواستم کمکم کند. 

یک وقتهایی از خودم ناراحتم که تقصیر خودم بود که تا حالا انقدر کار را جدی نگرفته بودم و گرنه تمام شده بود. همیشه از سختی این کار ترسیدم و به کارهای خورده ریزی پرداختم که الان هیچ سودی به حالم ندارند. 

برای همین خیلی رویم نمی شود دعا کنم.

در همین فرصت بایست کار ترجمه یا تدوین یک کتاب را هم که مدتهاست فقط در سر دارم انجام بدهم در راستای همان هدف مذکور.


این روزها- پرده دوم

سر کار دولتی شماره 2 که حبیب نرفته است، زنگ زدند و گفتند اگر نمی آید بیاید و درخواستش را کنسل کند. تا به حال به خاطر حقوق بیشتر بانک کار 2 را کنسل کرده. اما حالا مردد است. بدجور. کارش در بانک خوب پیش نمی رود. هر روز دعوا و اعصاب خوردی.

 کار2 حقوق خیلی کمتر دارد و حرف و حدیثهایی که در مورد جو آنجا می زنند چیزی بین بیم و امید است.  ضمن اینکه کارهای درخواست وام مسکن را بعد از سه سال می شد داد و کار 1 الان در این مرحله قرار دارد. 

هر روز حبیب به این تصمیم سخت فکر می کند. تقریبا انتخاب بین دو بد است. خیلی ناراحتم. سن اش هم اقتضا نمی کند که تازه بخواهد کار دیگری را تازه شروع کند. 

تولد دخترمان ممکن است به خاطر داروهایی که من مصرف کرده ام، زودتر باشد و از دو ماه دیگر که ماه هفتم است بایست خودم را آماده کنم. با این اوضاع که من نیاز به بیمه هم دارم یک مقدار استرسی ام. فعلا بیمه تکمیلی ام از بانک شوهرم است.


این روزها - پرده سوم- 

حال کلی این روزهایم، حال کلی کسی است که میداند چقدر آینده میتواند متغیر باشد. چقدر همه چیز در دستان خداست و چقدر ما نسبت به آن ناآگاه هستیم. 

این روزها بیشتر بایست توکل کردن را بیاموزم.

قبلا که حرف تغییر شغل حبیب میشد خیلی ناآرام میشدم. اما حالا واقعا نمی دانم صلاح کارمان در چیست. برای همین به او گفتم هر تصمیمی بگیرد من هیچ اعتراضی نخواهم کرد.

توکل بر خدا.

واقعا توکل بر خدا. شاید حتی همین شرایط بیم و امید کار 2 با حقوق و مزایای بسیار کمترش، این حسن را داشته باشد که حبیب بیشتر خانه باشد. این روزها از فرط ندیدن حبیب، بی جهت دلم می گیرد و مدام گریه می کنم. بعد هم که شب هنگام می آید تلفن های اداری و ... رهایش نمی کنند. عملا حبیب را ندارم در کنار خودم و خیلی حس تنهایی دارم. 

حتی اگر انتخاب کند سر کار 2 برود و حقوق اش از اینی که هست و خیلی از حقوق من کمتر است باز هم کمتر شود، اما توکل بر خدا. شوهرم تلاش می کند. من هم نبایست سرزنش اش کنم. ان شاء الله خدا روزی مان را می رساند از جایی... هر چند در این لحظه نمی دانم آن جا، کجاها میتواند باشد.

ان شاء الله به برکت وجود دخترم، رزق و روزی اش هم خواهد رسید.

حتی اگر انتخاب کند سر کار 2 برود، که قاعدتا وام را نمی توانیم بگیریم .آخر این وام را قرار بود بدهیم قسمتی از سهم خواهر حبیب را بخریم تا بتوانیم زمین را تفکیک کنیم. خوب این کار را نمی توانیم انجام دهیم و آن تکه زمین که در حد ساختن هم نیست همینطور میماند. قیمتی هم که میخرند آنقدر کم است که ارزش فروش ندارد. حالا کی خانه دار می شویم، خدا می داند؟

شاید قسمت مان نیست الان این کار را بکنیم. این حرف را منی که انقدر آرزوی خانه دار شدن و مستقل شدن از خانواده حبیب را داشتم، دارم بدون ناراحتی میزنم. به حبیب گفتم در هر صورت الان خانه دار نمی شویم. این وام 2 سال آینده نزدیک به تمامی حقوق من بایست برایش برود و تا تمام نشود نمی توانیم کاری بکنیم. بعدش هم باز بشود زمین را ساخت یا نه با خداست. بگذار ببینیم خدا چه میخواهد برایمان. در هر صورت من بایست شور و بی صبری ام برای خانه دار شدن را کنترل کنم. 

اگر سر کار 2 برود و بیمه تکمیلی ام قطع بشود، و دخمل مان زود بدنیا بیاید و نیاز به استفاده از تجهیزات خاصی برایش باشد که هزینه بالایی دارد، آن وقت چه می شود؟ خیلی به این موضوع ها سعی می کنم فکر نکنم. توکل بر خدا. هر چه پیش آید... خوش آید. بچه ام سالم باشد، همه چیز فدای سرش. این سختی ها هم بعد از سالها فراموش خواهد شد.

اما اگر مقاله ام و کتابم کامل نشود یا پذیرفته نشود، چون شخص خودم مسئولم از این نمی توانم بگذرم. بی نهایت ناراحت خواهم شد. چون یک مقصر بیشتر ندارد و آن خودم هستم. از تصورش هم گریه ام می گیرد چه رسد به اتفاق افتادنش...

دعایم کنید دوستان جان.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

من و این همه و هیچ....

بسم الله 


بعضی وقت ها هست که یکی یکی ابعادی که بایست توی زندگی روشون تمرکز داشته باشم، یادم میان...


چقدر ایده آل و آرمان در سرم هست...


اوه... خیلی..


چقدر اینی که هستم از ایده آل هام فاصله داره.


... خیلی زیاد... :(


به هول و ولا می افتم که از وقت باقیمانده ام بهتر استفاده کنم.


یه مدت اینطور پیش میره


سخته ولی شیرین. اغلب پر از اضطرابه این دوران.


بعد فشاری که به خودم اوردم یکهو همه رو رها می کنم و یکی رو که بیشتر واسش استرس دارم فقط پی میگیرم.


و بعد یه مدتی انقدر فراموش میشن که انگار هیچ وقت چنین آرمانی نداشتم.


و باز سیکل یادآوری شون تکرار میشه.


و من همیشه مستاصلمم چطور میشه اینها رو با هم جمع کرد.


چطور میشه هم یه مادر موفق بود


هم یه همسر بی نظیر، الهه عشق و آرامش


هم یه دختر خوب واسه خانواده که مشکلاتشون رو حل کنه


و هم یه محقق عاالی توی رشته خودم


و هم یه استاد خوب واسه دانشجوهام


و هم یه فردی که مطالعات زیادی داشته باشه و افق دیدش واضح تر از اینی باشه که الان دارم. از بعد دینی و اجتماعی و ....


و چقدر به عمر رفته ام افسوس می خورم


خیلی زیاد


کاش مربی خوبی داشتم تا عمرم اینقدر تلف نمی شد....


کاش مربی خوبی برای دخترم باشم حداقل....


چطوری؟...


خدایا کمکم کن.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب