۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

اولین طعم ها

به نام مهربان ترین


خدا را هزاران مرتبه شکر که به گفته ی دکتر آلرژی دخترم، از بعد از یکسالگی وضعیت آلرژی حسنا بهتر شد


دختر عزیزم یک سال سخت را سپری کرد. تقریباً به همه چیز آلرژی داشت و چیز خاصی نمی شد بدهم غیر از گوشت، سیب زمینی، هویج، کدو.

از میوه ها هم سیب و لیمو شیرین

و شیر هم فقط شیرخشک بدمزه نوترامیژن که بوی بد غذای ماهی میداد!

همین....


این موضوع را خواستم حتمآً بنویسم

از شب تولدش که اولین بار مزه کیک را چشید و چقدر دوست داشت و چقدر من خوشحال بودم و تند تند در دهانش میگذاشتم.

از اولین باری که مزه طالبی را چشید، هندوانه را، پرتقال را، غذای سفره خودمان را نه غذای بی مزه بی ادویه خودش را...

وای نمی توانید حجم خوشحالی من را بعد از یکسال سختی حدس بزنید..

دخترم عاشق اینست که سر سفره با ما غذا بخورد. می خندد. ذوق می کند. خیلی خوشحال است که غذایش مثل ماست.. 

برای خیلی ها شاید مسخره باشد ولی من اشکی میشدم با عکس العملش در برابر مزه ها.

خدایا شکرت.

چــــــــــــــقدر لذت دارد. تازه دارم یکی یکی دخترم را با دنیای طعم ها آشنا می کنم.

شایداین شادی عجیب من تعجب آور باشد برای کسانی که چشیدن مزه ها برایشان عادی بوده...

ولی این روزها پر است از اولین ها...

مثل اولین قدم برداشتن هایش که همین هفته اتفاق افتاد. دو سه قدم...


عزیزکم همچنان از ترشی فراری است! عکس العملش نسبت به انار و ابلیمو و ... خنده دار است

ماست و شیر به نظرش بدمزه هستند و اصلا نمی خورد!! همان شیر خشک خودش را ترجیح میدهد :دی 


ماهی طعم دار شده را دوست ندارد اما اگر ماهی را بدون هیچ چیزی بپزم با اینکه خودم از بویش حالم بد میشود ولی جالب است که دخترم دوست دارد :دی 

فکر کنم یاد شیرخشک محبوبش می افتد! :دی و من فکر میکنم حتماً خدا هم چنین حسی نسبت به بنده ای دارد که من باشم! چیزی که برایم بهتر است و او می پسندد را چرا من اینقدر کودکانه نمی پسندم ...


البته دخترم همچنان حساس هست ولی کمتر. 

قبلاً در تست پوستی نتیجه تست ها تاول های بزرگ بود، الان کمتر شده شده قرمزی پوست و ما همچنان نبایست زیاد از غذاهای غیرمجاز بهش بدیم. تا ان شاء الله کم کم کاملاً مرتفع بشود مشکل حساسیتش. 

که آنهم درست می شود ان شاء الله.

خدایا بی نهایت شکرت

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

مرنجان و مرنج


دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش

که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

....

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

غبار خاطری از ره گذار ما نرس


فال حافظ گرفته ام.

چرا؟

معلوم است... باز ناآرامم.


حافظ عزیز همیشه با من مهربان بوده. همیشه مثل تشنگی برای نصیحت پدرانه دل سپرده ام به شعرها

 و جواب هم گرفته ام همیشه..



خلاصه ی همه ی توصیه های اخلاقی برای زندگی اینست

مرنجان

و مرنج...

همین!!


من؟

چقدر توانسته ام؟! 

بدجور رنجیده ام... 

انقدری که بعید نیست برنجانم و ....

آنوقت بدجور برنجانم!

بدجور...


خدایا کمکم کن. 

امتحان سختی است.


پ.ن: معلوم است منظورم جمیع خانواده همسر است!؟ 

عقلم کاملاً توجیه است که باید چه کند! شناخت از خانواده همسر هم خیلی کمک کننده بوده! یعنی چاره ی دیگری جز این نیست.

آنها بدترین برخورد ممکن را کردند و باختند این آزمون زندگی را. 

من نبایست ببازم.

نبایست..

عقلم می داند هر حرفی بزنم باخته ام! 

عقلم می داند فقط بایست گذر روزگار حالی شان کند چه ظلمی کرده اند.

فقط روزگار حالی شان کند..


اما لعنت بر این دل حساس...

لعنت بر این بغض و خشم...


دوستان جان می شود برایم دعا کنید.؟


++خدایا این دل کوچک و بی تابم را اینطور با عقلم همراه میکنم

همین حالا به بزرگی ات قسم قول میدهم به خاطر تو از همه حرفها و تهمت ها و کارهایشان بگذرم و حرفی نزنم و تحمل کنم

در عوض تو خودت برایم جبران کن

از همان مدل جباری هایت... 

که بی نهایت جبران کننده ای..

دلم را بزرگ کن.

خدایا آغوشت را برایم باز کن

مجحبوب دلش برای آغوشت بدجور تنگ شده...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

پریدن

چه خوش است حال مرغی

که قفس ندیده باشد!


چه رهاتر آنکه مرغی

ز قفس پریده باشد


پ.ن: این شعر همان بهتر که رمزی باشد 

برای منی که حسرت دارم

تا یادم بماند قفس ندیدن هنر نیست

از قفس پریدن است که حال خوب کن است!

و بسیار 

و بسیار...


خدایا حال همه ما را به بهترین حال تبدیل کن

یا محول الحول و الاحوال


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

اعتکاف

بسم الله الرحمن الرحیم


دوستای گلم

میلاد باسعادت حضرت علی (ع) و روز مرد رو به خودمون تبریک میگم :))

بالاخره این روزم مال ماس.... اگه ما نبودیم کی مردها رو مرد میکرد هاااا؟ :دی پسر می موندن!


خلاصه زرنگ باشین فردا هم کادو بگیرین!


مرد من همیشه یادش هست که اولین باری که سال 90 به خواستگاری من اومد، زمان اعتکاف بود. جالبه هر دو هم ثبت نام کرده بودیم و مادرها داشتن صحبت میکردن خوب نمیشه الان بیایم خواستگاری! اصل کاری ها نیستن :دی 


من که دیگه توفیق نداشتم برم اعتکاف :( 


تا اینکه امسال حبیب گفت محبوب خیلی دلم میخواد برم. چیکار کنم؟

من: یه شرط داره، اگه قبول داری نصف نصف تا من فداکاری کنم دخمل رو نگه دارم تو برو :دی

تا اینکه ثبت نام کرد. ولی میدونم این نصف نصف من فقط طنز ماجراست. هر کسی خودش بایست بهره ببره و به خودسازی بپردازه.


کی میشه من توفیق پیدا کنم؟

هر دو مون نیاز داریم حسابی فکر کنیم توی زندگی مون..

هر دو مون نیاز داریم یه فرجی بشه و خدا خودش بهمون اشتباهات مون رو نشون بده.

هر دو مون نیاز داریم بفهمیم مشکل کارمون از کجاست که اینهمه غصه میاد سراغمون...

و خیلی چیزهای دیگه که جمعه در موردش حرف زدیم.

اما من متاسفانه نتونستم برم:(

دوستان جان، اگر کسی تونست معتکف بشه و یادتون بود به من، واسه ی ما هم دعا کنین. 

پ.ن1:

یه چیز دیگه هم اینکه ...

امسال دلم یه جور متفاوتی کربلا میخواد.... یعنی میشه؟


پ.ن2: پست قبل رو باید می نوشتم برای خودم. باید یادم میموند.. اما دوستان اگر اذیت تون میکنه لطفاً ندید بگیرینش.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

دعوای ذهنی

بسم الله الرحمن الرحیم


در این 6 ماهی که با جاری 1 رابطه شکر آب شد نکات خوبی دستگیرم شد که بایست مرتب به خودم بگویم تا آویزه گوشم بشود:

1- من این مدت مرتب در ذهنم دعوای ذهنی داشتم! هر وقت مشغول کاری بودم، به خودم می آمدم و میدیدم دارم جواب حرفهایی که ایشان زده بود و من نداده بودم رو میدهم و حرص میخورم از دستش!! در عید هم جریاناتی پیش آمد و باز مساله یادآوری شد و خوب طبیعی هم بود که حتی با اینکه در ذهنم جوابش را میدادم هم آرام نمی شدم! 

هنوز یاد نگرفته ام چطور کاری کنم این حس از درونم بیرون برود. ظلم هایی که به من کرده و 3 سال جواب نداده ام و این سری همه را به رویش آورده ام ولی در جواب جوابهایش که خودش ماجرای جدیدی و تهمت ها و .. حرفهای بغض آور جدیدی است باز هیچی نگفته ام!

خودم میدانم این بازی بدی که او شروع کرده بازی دو سر باخت است و اگر من هم بخواهم وقت بگذارم تا به همه بفهمانم اوست که دروغ می گوید و ...، من هم باخته ام!  من شرایطم با او یکی نیست. من وقتی که او دارد را ندارم. 

ولی متاسفانه خشم زیادی که از او در دلم جمع شده بعضی مواقع به عقلم غلبه می کند. و ساعتها وقتم هدر میرود. میگویم چرا هدر؟ در قسمت دوم میگویم که کلاً حرف زدن با قوم شوهر اینجانب آب در هاون کوبیدن است...

باید راهی پیدا کنم تا جلوی این ضمیر ناخودآگاهی که خیلی خیلی ناراحت است و بغض دارد و دلش میخواهد کسی حقش را بستاند را بگیرم.

بارها و بارها و بارها گفته ام تهمت ها و دروغ ها و ... جاری 1 را به خدا واگذار میکنم. 

و بایست تمرین کنم که وقتی چیزی را به خدا واگذار کردی، خودت رهایش کن... بگذر... بگذر... بگذر...


2-بیشتر از جاری 1، از پدر و مادر حبیب ناراحت بودم و این دعوای ذهنی پای ثابت و طولانی ترش گله گذاری در ذهنم نسبت به ایشان است. یعنی دست جاری 1 برایم رو شده بود و قسمت کمی از ذهنم ایشان بود. ولی انتظارم از پدر و مادر حبیب باعث ناراحتی خیلی خیلی زیادم میشد. همه حرفهایی که در حضور من و در دفاع از من و برحق بودن من  و ناحق بودن جاری 1 و ... می زنند و در حضور همه اعضا غیر از همین جاری 1، ولی در عمل و در حضور جاری 1 هییییچ حرفی به ایشان نمی زنند و ایشان جری تر شده و باز کار دیگری می کند و ادامه میدهد و من هم بسیار حساس تر و شکننده تر شدم! جوری که حرفهای ایشان (جاری 1) برایم غیر قابل تحمل شده!

خوب البته از فاز فقط دلخوری ذهنی خارج شدم و حرفهایم را صریح به پدر و مادر حبیب گفته ام و گفته ام خیلی از شما دلخورم که جلویش را نمی گیرید و اجازه میدهید با من همینطور ادامه بدهد و حداقل جلوی شوهرش بگویید که مقصر که بود که شوهرش هم با من اینقدر بد برخورد نکند و ... 

آنها گفته اند سری بعد می گوییم و ..... ولی در عمل هیچ کاری نمی کنند!

چرا؟

خدا می داند؟

م.شوهر زندگی خیلی آشفته ای دارد. بیشتر بچه ها شده اند معذل. اگر یک روز جای او بودم دیوانه میشدم 

این مساله ی ما و جاری و قطع رابطه مان پیش معذلات دیگری که مرتب برای خانواده ایجاد می شوند حکم جوک را دارد! از بس درگیرند و مرتب برایشان مشکل ایجاد میشود. و م.ش هم بیشتر نقش حل کننده مساله ندارد. بلکه فقط روپوش میگذارد روی رفتارهای اشتباه بقیه و به خیال خودش قائله می خواباند ولی در اصل مشکلات را ریشه دارتر می کند. قبلا گفته بودم برادر شوهر 2 مشکلات زیادی بار آورد و آخرش هم جاری 2 ازش جدا شد. من هم هر راه حلی داده ام و .. ولی در نهایت کار خودشان را می کنند که من اصلاً قبول ندارم و منجر به حل نشدن مسائل می شود.

در ماجرای جدا شدن شان که 2 سال تمام طول کشید،  من دقیق دیدم بعد از اینهمه حرف زدن و حرص خوردن و بحث کردن و ... رسما هییییچ کاری برای جاری 2 نکردند!! و الان ج.2 مرتب به م.شوهر زنگ می زند و میگوید شاید از شوهرش بگذرد ولی از آنها نه و برای حفظ زندگی اش هیچ کمکی نکردند و ...! 

م.ش از من انتظار داشت که بگویم نه شما که همه تلاشتان را کردید و ...ولی نتوانستم. دیدم که هییییچ کاری نکردند. و من حق را به ج.2 میدادم.

اما جاری 2 در تمام مدت زندگی اش، مشکل افسردگی شدید پیدا کرده بود و این اواخر قرص میخورد و هزار بیماری گرفت که همه میگفتند عصبی است.

ولی من بایست درس عبرت بگیرم و هیچ وقت از م.ش انتظار بزرگی کردن و حل مشکلات را نداشته باشم! 

واقعا منطق درستی ندارند.  و گرنه حدیث من هم می شود حدیث بیماری های متوالی جاری 2 و مرتب گله گذاری به م.شوهر که کاری کند تا فلان مشکل حل شود و او هم هیچ کاری که نکند هیچ! گیر بدهد به یک چیز کوچک در حرفها و همان حاشیه را بکند متن! و بزرگی هم نکند و بگذارد همینطور جاری 2 شکسته تر و داغون تر بشود و در نهایت هم تصمیم بگیرد جدا شود و هیچ کدام پا پیش نگذارند که دلش را بدست بیاورند و گذاشتند جدا شود! در صورتی که چیزهایی که خواسته بود در توان خانواده حبیب بود که فراهم کنند برایش و حق هم داشت.

الان هم مهریه اش را نمی دهند و من میترسم از عذابی که به خاطر این کار بهشان خواهد رسید! و حرف من هم رویشان هیچ اثری نداشته و ندارد.


اما نمی دانم چرا نمی توانم انتظار نداشته باشم که آنها کاری نکنند! 

نمی توانم قبول کنم مدل شان همینطور است! غیر از مثال بزرگ قضیه جاری 2 که دیگر مسلم بود، بقیه چیزها هم ریز و درشت همینطور هستند. اما چرایش را نفهمیده ام هنوز؟ معمولاً درگیر حاشیه اند تا متن....

برایم اصلا قابل قبول نبوده.

اما در جریان این دعوا مرافعه با جاری، این وضع برای من بیش از همه آنها ضرر داشته.

انرژی ام صرف چیزی شده که نبایست و هدفم را از دست داده ام که بهای آن سنگین است خیلی...

شادی ام برای چیزی از دست رفته که نبایست

بیش از حدی که باید به افراد بها داده ام..

امیدوارم سال 96 یاد بگیرم انتظارم را واقعا صفر کنم...


بایست یاد بگیرم در این خانواده تنها خدا را دارم و بعد از آن حبیب را..

بقیه فقط ابن الحرف هستند

عملی از این خاندان بلند نخواهد شد! 

نه برای جلوگیری از ظلم به من!

برای هیچ کس..

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سالی که پیش روست...

بسم رب الحسین


امسال را با نام حسین شروع میکنم


و جانماز متبرکی که اول سال همکار حبیب برایمان از کربلا آورد را به فال نیک میگیرم.


از دید من شروع سال مان می شود دیروز...


روزی که با هم در مورد عیب هایمان حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم...


بعد از تمام شدن همهمه دید و بازدیدها و ...


فرصتی شد تا به خودمان برسیم.


البته بماند که من ناراحت بودم و بیشتر من گفتم و کمتر شنیدم.


روزی که از رخوت و سستی و کم انگیزگی ای که در دلم و احساسم از زندگی مشترکم ریشه دارد حرف زدم و تا حد زیادی فهمیده شدم. 


تا حد زیادی فهمیده شدم که دارم با آخرین امیدهایم جلو می روم و خیلی از رفتارهای حبیب مرا بی انگیزه می کند..

او نیز همین طور..


خدایا کمک کن امسال این مساله ها را به حول و قوه ی تو حل کنیم


کمک کن باز برگردیم به دوران اوج تلاش.


که تو بنده های تلاشگر را دوست تر میداری


کمک کن پدر و مادر خوبی برای گل دخترمان باشیم. دختری که هر روز تو را یاد من می اورد. معجزه ی مهربانی و رحمت و بزرگی تو را. 

کمک کن شکرگذار خوبی باشیم با بنده ی خوب بودن.


کمک کن باز با هم بتوانیم به درستی و خوبی حرف بزنیم و کمک کن راه درست را پیدا کنیم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

کم خوری

به نام خالق زیبایی


چقدر کم خوردن خوبه


چقدر آدم سبک و راحته


توی همین بازه اسفند تا امروز 2.5 کیلو کم کردم و با اینکه هنوز بالای وزن نرمال هستم خیلی حس سبکی دارم! 

حتی حس خوش تیپ شدن و لذت بردن از خود هنگام مواجهه با آینه! 

با وجود اینکه شکم مبارک سر جاشه ولی خوب کمی کوچیک شده و لباسهایی که چسبان بودن قبلا الان آزاد می ایستند و من خوشحالم! 


دغدغه نداشتن برای درست کردن غذا و رها شدن از سنگینی بعد غذا و ... خیلی عالیه. به لطف دید و بازدید خیلی از وعده های صبحانه، ناهار و شام رو هم زدیم و به همون مختصر پذیرایی قناعت کردیم و خیلی خیلی خوب بوده.

تا به حال 2 شب مهمانی دادم. البته مهمانی مختصر. و تولد دخملم هم ان شاء الله مهمانی میدهم ولی هیچ شبی پرخوری نکردم. در واقع اصلا انقدر میل به غذا ندارم که سیر بشم. جلوی جمع یه چیزی میخورم که ناراحت نشن. همین.

البته با حذف وعده های غذایی حبیب لاغر نشده فقط من لاغر شدم. نمی دونم چرا؟

پرخوری من عصبی هستش و در مواقع استرس ناخودآگاه پرخور میشم. این مدت که کار تعطیل بوده و فقط مثل یه زن خونه دار بودم خیلی آرامش داشتم و بدون اینکه قصدی برای کاهش وزن داشته باشم وزن کم کردم.


چطور میشه با پرخوری عصبی مقابله کرد؟ 

به سرم زده خام خواری /گیاه خواری رو یه مدت امتحان کنم. زحمت غذا درست کردن حداقل حذف میشه :دی  و کلیی در وقت صرفه جویی....

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

عاشقانه

بسم الله...

نشسته ام مثلاً کار علمی کنم

مگر می شود؟!

سالار عقیلی میخواند


من...


با او چهچه می زنم و اشکی ام!

همین است که حبیب تا به حال راضی نشده مرا ببرد کنسرت! 

میترسد نتوانم خودم را کنترل کنم. قول دادن هایم هم فایده ندارد.. برق نگاهم و صدای داد از سر اشتیاقم موقع اینکه میگویم برویم کنسرت داد میزند که دیگر در آن معرکه صدای واقعی و ... نخواهم توانست خودم را کنترل کنم. حالا هر چقدر هم قول بدهم آنجا نزنم زیر آواز!


دست خودم نیست..


موسیقی سنتی با جانم آمیخته.


می شود با این آهنگ از ته دل نخواند؟


توصیه می کنم بشنوید "آلبوم مایه ناز"


غم بود کووووه

دل بود کااااه

آتش عشششق

درد جانکاااااه


بس نهاده عشقت به دوش دلم بااااااار

ترسم از غمت جان سپارم به یییییکباااااار

...

ای گل نشستن با خسان، پیوسته ات گر خوست


روزی بیاید کز تو نه رنگی بجا نه بوست!

روزی بیاید کز تو نه رنگی بجا نه بوست!

....

ماه نو چو بر چشم مردم نیاید

هر کسش به انگشت خود می نماید


در غم تو از بس که زار و نزارم

با هلال و یک مو تفاوت ندارم.


روحم تشنه ی عشق است.

خدایا خودت از عشق خود سیرابم کن. 

محبوب را یکبار با عشق افلاطونی آزمودی.

اینبار عاشق ترش کن.

دل محبوب بی عشق زنده نیست.

و سوختن را خوش دارد..



مرا خود با تو سری در میان هست

و گرنه روی زیبا، روی زیبا، در جهاااااااان هست ....


وجودی دارم از مهرت گدازان

وجودم رفت و مهرت همچنان هست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سالی که گذشت...

بسم الله الرحمن الرحیم


95 در یک نگاه..

فروردین... تولد دخترم.. اضطراب نابلدی ها و ... رسیدن لطف فامیل مثل یک نسیم روح بخش و کمک کردن به من جوری که اصلاً تصور نمی کردم. خیلی خیلی خدا را شکر کردم و این مدت دارم جبران زحمات شان را می کنم.

اردیبهشت... تشخیص اشتباه دکترها از بیماری دخترم، بستری شدن برای جراحی و .... ماه سختی بود. روز تولد حضرت ابوالفضل مشخص شد دخترم جراحی احتیاج ندارد. از شوق گریه کردم. 

خرداد تا شهریور.... هیچ خاطره روشنی نمانده غیر از اینکه بچه داری امانم را بریده بود. هیچ کاری هیچ کاری غیر از حسنا نمی توانستم بکنم. حسنا مدام گریه میکرد. اعصابم خیلی ضعیف شده بود. رسما افسرده گی گرفته بودم. 

مهر ماه. مشکل حساسیت حسنا به لطف دوستان گل وبلاگی ام حدس زده شد. رژیم شروع شد. کارم شروع شد. پرستار پیدا کردیم. جاری 2 رسماً جدا شد. 

مهر تا دی به سختی گذشت. کارم زیاد شده بود. خیلی زیاد. 1 درس ارشد جدید، 1 کار اجرایی، مدیریت یک تیم پژوهشی و مابقی امورات تدریس سایر دروس و ... به همراه بچه داری و .. بودن پرستار خیلی خیلی کمک کرد.

بهمن ماه مادر را تهران بردیم (پدر برد یعنی) و اینبار خیلی بهتر شد. پرستار حسنا بهانه گیری کرد و دیگر نیامد. جایی کاری با حقوق 3 برابر پیدا کرده بود. هر روز حسنا را بردیم گذاشتیم منزل پدری و بعد برگرداندیم. 

یک ماه بعد از اینکه جاری 2 وسایلش را برد، به جایشان جاری 3 با سه بچه آمدند واحد روبروی ما. مدتی طول کشید تا به 3 بچه ی قد و نیم قد یاد بدهم من خسته ام. خیلی خسته و توان ریخت و پاشهای آنها وسط اینهمه کار را ندارم. ج.3 ناراحت شد یا نه کار ندارم. به ظاهر که نشان نداد. خودش بایست اهل مراعات می بود که نبود و من مجبور بودم قاطعانه رفتار کنم.

اسفند ماه هم ترم جدید....


سالی که میتوان به راحتی به دو نیم کرد

1- نیمه بچه داری، نیمه ای که بدجور کند گذشت

2- نیمه دانشگاه و کارهای آن نیمه ای که بدجور تند گذشت


95 زندگی ما روی دور تند بود، خیلی تند. 

جوری که اصلا نفهمیدم چطور رفت...

چیزهایی که در من تغییر کرد، سی سالگی را بیشتر حس کردم. حس کردم بیشتر بالغانه رفتار کردم. بیشتر از حالت انفعال خارج شدم و در برابر آنهایی که بایست ایستادم. در محیط کارم و در محیط اطرافم. از این لحاظ راضی تر بودم.

از لحاظ مذهبی اما به نظرم افول کردم. در سفر مشهد بهمن ماه حس کردم دیگر محبوب سابق نیستم.. در این بعد غمگینم. از زمان خانه تکانی شروع کردم به شنیدن سخنرانی های برنامه سمت خدا. هنوز نفهمیده ام گیر کارم کجاست.. خدایا کمک ام کن مشکل ام را پیدا کنم.

از لحاظ زندگی مشترک یک سری سیاست های زنانه در امور اقتصادی یاد گرفتم که به کار بستم و راضی ام. 

از لحاظ تدریس ترم اول درسی را که نمیخواستم را مجبور شدم بدهم و رابطه ام با دانشجویان سر آن درس چنگی به دل نمی زد. ترم دوم دیگر این درس را قبول نکردم و قاطع برخورد کردم. با این ورودی دروس دیگری داشتم که رابطه ام درست شد و حس و حال خوبم برگشت. 

از لحاظ تلاش برای ادامه تحصیل کارهایی کردم که هنوز منجر به امتیاز نشده است. خدا کمک کند که تکمیل شان کنم.

از لحاظ همسرداری، فکر می کنم خیلی خوب نبوده ام. گرچه حبیب همیشه لطف دارد و می گوید برایش بهترین هستم. ولی منظورم آن ایده آلی است که در سر داشتم. پارسال مادر بودن و شاغل بودن باعث شده از همسر بودن غافل شوم. 

از لحاظ بچه داری، فعلاً عقب نیستم و محبت کردن به دخترم کافیست ولی اگر با همین سیر ادامه دهم در تربیت حسنا می مانم. وقتی نمانده تا شروع یادگیری هایش. بایست بیشتر مطالب تربیتی بخوانم.

در آخر

بابت همه چیز 

شکر خدای من

بابت سلامتی که بزرگترین نعمت هاست

بابت دختر نازنینی که شیرین ترین اتفاق پارسال بود

بابت زندگی ام که بهتر از قبل است 

بابت خیلی چیزها


خدایا برای همه دنیا خیر و خوبی ببارد امسال...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب