۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

Who knows?

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .

 داستان-فرهنگ

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد شانسی ای آوردی .

پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت . اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : "عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

 داستان-فرهنگ

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .

 فرهنگ

"خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟"

هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد . یک روی خوب و یک روی بد . هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست .

 بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم .

زندگی سرشار از حوادث است .


پ.ن: این داستان داره توی ذهنم هی می پیچه.

چه کسی میداند جز خدا

که در نهایت چه به صلاح ماست..


خدایا!

خود میدانی

بیش از پیش

 من به خیری که از تو برسد بسیااااااااااااار محتاجم

من که همان محبوب ام، همانقدر دست خالی و هیچ ندارم که به مدد آن امید به رحمت تو داشته باشم

ایا تو هم همان حبیبی؟ 

همان حبیبی که همیشه مرا از لطف خود شگفت زده کرده ای؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

جیغ

بسم ا... الرحمن الرحیم


از ساعت هفت صبح میخوام جیغ بزنم! 


نمیشه!


جاش نیست!


ولی یه هیجان بزرگ دارم که باید خالی اش کنم. 


مقاله ی چهارمم پذیرفته شد.


اصلاً باورم نمیشه. از لحاظ کیفیت در رده چهارم بود و از لحاظ زمان ارسال هم همین طور.


ISI نیست البته اما جای نسبتاً خوبی هم هست. ISC ولی جزء ISC های انگلیسی دارای ضریب تاثیر.


وای باید جیغ بزنم.


باید گریه کنم


باید کاری کنم تا آروم بشم.


خیلی سریع جوابش اومده اونم مقاله ای که بهش امید نداشتم.



وای خداااااااااااااااا


ممنونم

خیلی خیلی 

عااااااااااااااااااااااشقتم. 



وای خدای من. خدای مهربون من. 


یعنی میشه جواب مقالات ISI رنک بالام هم بیاد؟ خصوصا اون Q1 ئه که IF اش خیلی بالا بود. واااااااااااااااااااااااای :) دارم از ذوق تلف میشم. 

حبیب هم گوشی اش رو بر نمیداره که ذوقم رو باهاش شریک بشم! بقیه ملت دور و بری ها هم خوابن حالا!

برای این اینقدر خوشحالم برای اون مقاله های ISI چه کار میکنم اون وقت؟! خدا رحم کنه آبروی خودم رو نبرم :دی


پ.ن1:

البته بایست هزینه چاپش رو واریز کنم تا آخر هفته ولی تا به حال تبادل ارزی نداشتم. نمی تونم صبر کنم تا همکاران سلانه سلانه بیدار بشن و ببینم کدوم شون میتونن برام پول واریز کنن. اول باید این هیجانم رو کنترل کنم.


پ.ن2: خنده دار ماجرا اینه که فقط به اندازه پول عینک ته حسابم مونده بود! (من و اینهمه بی پولی محاله :دی). شنبه بالاخره بعد از کارم رفتم دکتر و دو ساعت معطل شدیم و دیر شد. قرار بود یکشنبه عصر بریم عینکه رو دیگه سفارش بدیم که سردرد داشتم نرفتم. 

الان اومده که هزینه چاپ مقاله میشه 40 دلار و دیگه عینک بی عینک تا سر برج بعدی :دی

فکر کنم قضیه این عینک شکسته ی رنگ پریده و کهنه من شده عین کفش های میرزانوروز که به هر بهانه با من می مونه. 


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

برگشت به اعتدال

بسم ا...


از پنج شنبه که کار آخر را فرستادم خیلی فکر کردم


به لیست کارهای عقب افتاده غیر کاری که در Colornote به لیست بلندی تبدیل شده اند.


به اینکه این مدت همه چیز را تعطیل کرده ام و چسبیده ام به این مقالات


به اینکه حتی این ترم درست و حسابی هم به تدریس دل نداده ام، تیم پژوهشی را مدتهاست رها کرده ام و سرگردانند بچه ها، کار اجرایی ام را که باز صحبت کردم و فهمیدم ماجرا همه از دکتر ح آب میخورده و مشکل حل شد با صحبت کردن و باز باید وقت بگذارم، 


این از سایر بعدهای کاری که رها کرده بودم 


از بعد غیرکاری


به حسنا و کم کاری هایم در حق اش


به اینکه کمی بخوانم در مورد مهارتهای لازم و با دخترم کار کنم. کتاب برایش بخوانم که نخوانده ام تا حالا!


به هزاران بیماری ایجاد شده ای که حتی برایش یک دکتر هم نرفتم، به مادرم که قرار بود دکتر ببرمش برای گذاشتن دندان مصنوعی که خودش پروژه ای است.


به کتابهایی که دوست داشتم بخوانم


به تفریح هایی که نکردم، مهمانی هایی که ندادم و ... 


به حتی خریدهای لازمی که به بعدها موکول کرده ام، حتی الان 4 ماه است با عینک داغون شده سر میکنم و نرفته ام عینک بخرم!


به اینکه زمان انتظار را متفاوت از قبل بگذرانم


به مقاله ها برسم،


ولی نه فقط به مقاله ها


سعی کنم مدل اعتدال را پیاده کنم


سخت است


به قول دختر معمولی شاید 24 ساعت شبانه روز برایت کم باشد!


که هست


ولی خوب همیشه برای مهم ترین کارها وقت هست


بایست هر روز اهم و مهم کنم ولی نه طوری که فقط مقاله برنده شود.


بایست استرس ام را مدیریت کنم و نگذارم این چندین ماه باقیمانده را هم باز مثل 8 ماه اخیر بگذرانم، یک بعدی.  استرس مهم ترین دلیل من برای یک بعدی شدن بود


دعایم کنید دوستان جان.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

زمان انتظار

بسم ا...


همین چند لحظه پیش مقاله فارسی کذایی را هم فرستادم! چرا کذایی؟ در ادامه معلوم است چقدر من از کار خودم حظ کرده ام!


خوب الان قاعدتاً وقت نفس کشیدن است


و خوش بودن 


و منتظر ماندن تا جواب این مقاله ها بیاید. 


ولی شما که غریبه نیستید


اصلاً آرامش ندارم


این انتظار، انتظار خوبی نیست


چرا؟

در خصوص دو مقاله ای که مربوط به سالها تلاش من بوده اند و بهشان تا حدی امید دارم، مسئله گم نام بودن من هم هست. به قول یکی از همکاران اینطوری بدون نوشتن نام کس دیگری که صاحب نام باشد شانس پذیرش ات کم است. تا به حال که مدام ریجکت شده توسط ادیتور. برای اولین بار هر دو الان مدتی است در پروسه داوری هستند در ژورنالهای ISI با IF  خوب. خدا کند زحمت ام نتیجه بدهد.

زودتر.

زودتر از ددلاین..

نمی دانم از این مقاله ها کدام زودتر جوابش می آید. 

اما مابقی کارها با دانشجویان است (ارشدهای دانشگاه آزاد، خودمان که ارشد نداریم) و هیچ کدام را امید ندارم به جایی برسد. از سر ناچاری نوشتم و گرنه همه شان به نظرم هنوز کارهای بسیار ضعیفی بودند و الان وقت مقاله کردن شان نبود. اینها را مجلات علمی پژوهشی ISC فرستادم.


نمی دانم زمان انتظار را چطور بگذرانم. اگر فقط منتظر باشم فکر میکنم تلف کرده ام.

چند ایده خام دارم:

1-  آن کار پژوهشی با ارزشی که کردمش دو تا مقاله را یادتان هست، قابلیت تبدیل شدن به سه مقاله را همین الان دارد، البته بیشتر هم جا دارد بعدها :دی کلا چون نزدیک ده سال است دارم روی این زمینه کار میکنم، خیلی دستم آمده و هزاران ایده دارم برای مقاله کردن.  ralated work مقاله سوم را هم نوشتم حدود دو صفحه انگلیسی. ولی بقیه اش را... هیچی! این یکی خیلی کار دارد. کد و تست و ... یعنی فقط ایده است! بی جهت از سر دلخوش کردن خودم دو صفحه شروع مقاله را نوشتم!

باز اشتباه کردم و این  را هم انگلیسی نوشتم و الان می بینم بابا من بیشتر مقاله فارسی لازمم!! چرا دیفالت انگلیسی کار شده ام! بهتر است برگردانم به فارسی و کاملش کنم. منتها مشکل اینست که خیلی خاص است موضوع و شاید داور ایرانی پیدا نکنم. (قبل تر ها گفته ام فیلد مطالعاتی ام خیلی خاص است و در ایران معدودند نفراتی که روی آن کار می کنند)

شاید هم الان وقت نوشتنش نباشد! البته مطمئنا به نتیجه میرسد چون یکی از نتایج فرعی مقاله دومم اینها بوده. ولی حالا به طور خاص بخوام نشان دهم این نتیجه هم کسب می شود بایست کد مجزایی بنویسم و داده های متفاوت و ... حتی کارهای مرتبط با آن هم متفاوت است و دیگر کاملاً مربوط به دنیای فنی و مهندسی هم نیست! من حل یک مساله در یک فضای خارج از فنی مهندسی را وارد مساله خودم کرده بودم و حالا برای پیشبرد حل در فضاهای دیگر هم ایده پیدا کردم. اما به اندازه یک تز ارشد کار دارد. 

2-ترجمه یک کتاب را با دو تا از همکاران شروع کرده بودیم در همین مرکز پژوهشی که من نصفه خودم را تمام کرده بودم (یکسال پیش) و آنها نه. میتوانم باز پیگیر شوم تا نصفه اش ویرایش و چاپ شود. البته حیف که این هم جزء امتیازهای وتویی نیست. من الان فقط کسب امتیاز وتویی هایم مانده

3- یک ترجمه کتاب دیگر (سومین کتاب) را خودم تنهایی شروع کرده ام حدود دو سال پیش. برای تمام شدن 50 درصد اولیه اش، فقط یکبار خواندن و ویرایش مانده. در پرانتز بگویم کتاب اولم که زمان حاملگی شروع کردم  و دو سال است در دست چاپ است در دانشگاه، هنوز چاپ نشده! از زمان شروع یعنی استعلام جدید بودن و ... نزدیک سه سال دارد می شود! شاید هم بیشتر. 

4-یک طرح پژوهشی پارسال ثبت کردم ولی وقتی دیدم فقط 2 امتیاز دارد و وتویی نیست، اصلاً جلو نبردم و گذاشتم بعد از اینکه مقاله های 5 گانه نصفه نیمه را کامل کردم بیایم سراغش ولی الان هم دست و دلم نمی رود چون از مقاله ها هم مطمئن نیستم. نهایتاً دو ماه زمان لازم خواهد داشت، اما خروجی اش برای دانشگاه بسیار مفید و توی چشم است و در راستای تمدید وضعیت من هم در جمع هیات رئیسه دانشگاه احتمالاً کمک کند!

5-همسر مقاله ای را از تز خودش نوشته 50 درصدش را و قرار بود ایرادات داوری را درست کند و کاملش کند. فرصت سه ماهه اش برای ارسال مقاله و گرفتن نمره اش تمام شد. در شبیه سازی اش گیر کرده و کارش ایراد داشته و نمی دانسته. حالا یک گزینه این است که بروم به او کمک کنم و مقاله اش را کامل کنیم. یک چیزهایی هم یاد میگیریم. روش کارش را اگر یاد بگیرم به درد حل مسائل رشته من هم خواهد خورد. روش حل اش از لحاظ عمومی بودن برای تمامی مسائل فنی مهندسی و ... بسیار عالی است و خیلی هم به راحتی مقاله می شود داد. منتها من هیچ وقت یاد نگرفته ام. شاید بهتر باشد بروم ببینم دقیقاً چه طوری است. 

6-دو تا دانشجوی کارشناسی خودمان، پارسال کاری را شروع کردند که به مقاله برسانند منتها تز کارشناسی شان را که نوشتند بی خیال شدند. میتوانم کار انها را کامل کنم ولی آن هم از مرحله کد به بعد است و نهایتاً بشود مقاله کنفرانسی. ایده خیلی کوچک است. 

7-همین مقاله فارسی که نوشتم در یک حوزه تخصصی جدید است که در گروه پژوهشی مان شروع کرده ایم نزدیک به دو سال است. ایده های دیگری هم برای مقاله کردن دارم ولی خیلی خیلی خام هستند و نمی دانم به کجا برسند. این حوزه با حوزه قبلی ام زمین تا آسمان فرق دارد و خیلی کار می برد تا به تسلط کافی برسم برای مقاله. مقاله فارسی نوشته شده هم فقط مروری بود. آن هم به مروری که به دلم بچسبد و حس کنم مفید بوده. این حوزه تخصصی مربوط به رشته دیگری از فنی و مهندسی است که قرار است به صورت مساله بین رشته ای حل شود. کار آینده داری است ولی خیلی دیربازده. خیلی دیر. در مقیاس بالای 10 سال! 


بایست یک تخمین زمانی از کارهای بالا در بیاورم و کمترین زمان را انتخاب کنم و خودم را مشغول کنم.


میترسم از انتظار بدون عمل.


پر شده ام از ایده مقاله نویسی!

شده ام paper generator!


این وضعیت را دوست ندارم. 

از زمان احمدی نژاد هیات علمی ها اینطور ناامنی شغلی پیدا کردند. امیدوارم به زودی اصلاح شود

هر روز در این خیال هستم که این امتیازات را که آوردم و امنیت شغلی پیدا کردم میشوم آن چیزی که بایست

بیشتر برای دانشجویان وقت میگذارم

شاید شرکت خودم را هم تاسیس کردم

گاه گداری مقاله میدهم

آن هم وقتی حتماً کار زیبایی کرده باشم که خودم حظ کنم!

کاری که بدانم مفید خواهد بود

نه مثل برخی از این مقاله ها (سه تایی ها را می گویم) به هیچ دردی نخورد صرفاً paper generating باشد!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

قورباغه

بسم ا...


نزدیک یک ماهه که غورباقه بزرگی رو دارم هر روز قورت میدم. 


رفتن و آمدن به دانشگاه به تنهایی با ماشین. سر راه حبیب را هم میرسانم یا برمیدارم


البته هنوز وارد نشده ام. 


حس میکنم در آن 5 جلسه تمرینی که رفتم هیچ چیزی بهم یاد نداده بود. فقط برده بود به پرت ترین و خلوت ترین خیابان و سعی میکرد استرس من را کم کند:دی


حالا هر روز با استرس میروم و می آیم و هر روز نکته ای یاد میگیرم و  چندبار یادگیری ام هزینه داشته! محض اوردن خنده رو لب دوستان تعریف میکنم :دی 


همان روز اول ماشین خفه کرد و روشن نمیشد! زنگ زدم برادر شوهرم و حبیب آمدند!

یک هفته درگیر روشن نشدن خوب ماشین بودیم و یک سری قطعه عوض کردیم تا شد.


یکبار کل مسیر دانشگاه تا محل کار حبیب را با ترمز دستی آمده بودم! چرا که روز شلوغی بود و من فقط هواسم بود که تصادف نکنم! 


یکبار در دانشگاه ماشین جلویی و عقبی چسبانده بودند به من و من فکر میکردم باید بتوانم درش بیاورم! با هزار بار جلو و عقب کردن موقع در آمدن زدم به جلویی! هنوز نمی دانم چرا جلویی چیزی اش نشد ولی گوشه سپر خودم کمی شکسته بود. انقدری که هنوزم تعمیرش نکردیم و توی چشم نیست. ماشین جلویی را هم از داخل ماشین دیدم فقط! ماشین خودم رو بعدها! 

به قول حبیب چون نیامده ای پایین و دقیق نگاه نکرده ای، شاید جلویی هم چیزی اش شده باشد. الان از عذاب وجدان نمی دانم چه کنم. هول کرده بودم، چون جلوی دانشجوها بود! انقدر هم حواسم به در آوردن ماشین بود که مینی بوسی که داشت از بغلم رد میشد را ندیدم و نزدیک بود بروم زیرش! یعنی اصلاً آینه را نگاه نمی کردم! نمیدانم واقعاً ماشین جلویی را خسارت زدم یا نه. چون بعد هم خبری از آن طرف نشد. برای یک جلسه کوتاه رفته بودم ساختمان دیگری و وقتی برگشتم نبود. امیدوارم چیزی اش نشده باشد و از داخل ماشین درست دیده باشم.


بعضی وقت ها، کاملاً 90 درجه روی صندلی نشسته ام :دی یکبار قرار بود بروم دنبال حبیب منزل مادرش که در بافت قدیمی شهر با کوچه هایی کج و معوج و پیچ در پیچ و یک طرفه است که هیچ کس هم یک طرفه بودنش را رعایت نمی کند و رد شدن از آن کوچه ها واقعاً یکی از خان های رستم است از بس بایست ماشین را جلو و عقب کرد. این موقع کلاً نفس هم نمی کشیدم انگار و بعد که دقت کردم دیدم زبانم را هم در دهنم می چرخاندم موقع حرکت در کوچه ها!  البته با دهن بسته ولی خوب احتمالاً ماشین روبرویی از قیافه ام چیزهایی دستگیرش شده :دی 


خوب به اندازه کافی آبروی خودم رو بردم:دی 

برم دیگه.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

وازه نامه- قسمت دوم

بسم ا...


دختر عزیزم، 

این روزها، خستگی بعد از کارمان را تعجب و ذوق شنیدن کلمات جدید تو به در می کند. وقتی میگویی هوووبیییی؟ یعنی خوبی؟

گوشی تلفن رو بر میداری یا گوشی اسباب بازی ات را و مرتب می گویی الو هووبی؟ و من به جای آدم فرضی آن طرف خط هزار بار قربان صدقه ات می روم. 


شمردن را یاد گرفته ای و چقدر شیرین می شمری

eee ، یعنی یک!  doo و شه! یعنی سه. dal یعنی چهار! pa ، شش، هف، نه و دههههه. (هیچ وقت هشت را نمی گویی! به گمانم فکر میکنی هفت و هشت یکی هستن و یکی اش را حذف کرده ای :دی )  

a bi ci یعنی ده بیست سی ... با همین آهنگ ناقص ده تا ده تا تا صد می شمری :) 


و یک شعر هم بلدی

وقتی مامان میگه یه دختر دارم، و منتظر میمونه تا تو بگی شاه نداره! البته مصرع اول را جالب عوض کردی، میگی واه! 

یه دختر دارم واااه! 

مامان: صورتی داره؟ 

دخمل: ماه

مامان: از خوشگلی؟

دختر: تا!

مامان: به کس کسونش؟

دختر: nem ! یعنی همان نمیدم!

و به این ترتیب قشنگ ترین شعر ناقص دنیا میشه. 


یه برنامه ای هست روی گوشیم "دالی حیوانات" حیوانات توی اصطبل شون هستن و یکی یکی صداشون میاد. بعد با یه کلیک (! نمیدونم یه ضربه دست!) در اصطبل باز میشه و حیون نشون داده میشه و اسمش رو میگه. عاشق این بازی هستی و با صوتی که اسم رو میگه تو هم با ذوق میگی و ذوق می کنی که اسم حیون ها رو یاد گرفتی. اسب، بز، سگ با کشیدن a آن، (الاغ رو نمی تونی بگی) gobe یعنی گربه، موشششش با تشدید روی ش، دووش! (یعنی گوسفند) 


تا صدای اپلیکیشن "باد صبا" موقع اذان بلند میشه، یا اگر تلویزیون قرآن پخش کنه، تند تند میگی az az یعنی اذان. و میخواهی نماز بخوانی. روسری یا چادر یا پارچه ای باید بهت بدیم و خیلی ناز روی سرت بکشی و سریع بری سجده! ما هم باید همون موقع نماز بخونیم! هیچ جوره راه نداره! :دی دخترم کلاً امر به معروفش جبری هستش :دی انقدر میگه که تسلیم بشیم :دی البته توی همه چیز دیکتاتور تشریف داری مامان! هر چیزی رو بخوای، انقدر میگی تا مجبورمون می کنی بهت بدیم! گول هم نمی خوری معمولاً :دی 


چقدر شگفت آور است فرآیند یادگیری. 

سبحان الله

هر روز ذوق زده می شوم و خدا را هزاران مرتبه شکر می کنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

کشور دردها

بسم ا...


ایران من


کشور دردها و رنج ها


کشور ثروت ها و فقرها


کشور نعمت ها و نداری ها


هنوز داغ ویرانی های کرمانشاه بر پیشانی تو بود


که کرمان هم اضافه شد


خدا به مردم مان صبر و درایت عطا کند


و به بزرگان و دولتمداران ما قدری انصاف


++ انصاف را از آن حیث میگویم که دلم از خرج های کلان و ... بی مورد به درد آمده وقتی ملت ام در رنج و مصیبت به این بزرگی است. خبرهایی که از جامعه می شنویم بدجور دردناک است... 

قلب مایی که اینقدر در فقر اطلاعاتی نگه داشته می شویم، از همین چیزهایی که معلوم می شود، اینطور در رنج و عذاب است

خدا به قلب امام مهربانی ها، امام زمان مرحمت کند که او بیشتر واقف بر اوضاع است و هر که علمش بیش دردش بیشتر.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

غمت در نهان خانه دل نشیند

از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل

 

اما چه غم غمی که خدا می دهد به دل

 

گریان فرشته ایست که در سینه های تنگ

 

از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل

 

تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن

 

غم می رسد به وقت و وفا می دهد به دل

 

دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز

 

نازم غمی که ساز و نوا می دهد به دل

 

این غم غبار یار و خود از ابر این غبار

 

سر می کشد چو ماه و صلا می دهد به دل

 

ای اشک شوق آینه ام پاک کن ولی

 

زنگ غمم مبر که صفا می دهد به دل

 

غم صیقل خداست خدا یا ز مامگیر

 

این جوهر جلی که جلا می دهد به دل

 

قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش

 

با همتی که بال هما می دهد به دل

 

تسلیم با قضا و قدر باش شهریار

 

وز غم جزع مکن که جزا می دهد به دل



شهریار

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

مشکل از کجاست...

بسم ا.. الرحمن الرحیم


گفته بودم از مهر سال 94 درگیر یک کاراجرایی شده ام. کار اجرایی کوچکی است و نه برای من عایدی مالی دارد نه کسر موظفی. گرچه اول کار قول اینها را دادند و من در این چاه افتادم! 

بماند که بعنوان موظفی نیاز به امتیاز اجرایی داشتیم ولی راهی که من برای کسب این امتیاز انتخاب کردم خیلی بد بود. بعد از دو سال خیلی خیلی از همکاری با آدمهایی که این مدت با آنها بودم پشیمان شدم.

سال 94-95 (مهر تا مهر) فقط مشکل از معاونت مرکز بود. اوج کار همان سال بود. آن وقت خیلی هم کار بزرگی بود و انجامش دادم. حتی انقدر تعهد به انجامش داشتم که در ایامی که مرخصی استعلاجی داشتم و وضعم وخیم بود و افقی! خوابیده و به صورت ریموت کار را زمین نگذاشتم. ولی معاونت مرکز هر هفته قول پست و کسر موظفی (همه ی ضعف من آن روزها همین بود. میخواستم موظفی ام را کم کنم و آنها میدانستند با این قول چشمم را روی خیلی از سختی ها و بدی ها می بندم!) داد و در نهایت هیچ کاری نکرد!

سال بعدی معاونت عوض شد. همان بدو ورود برای من ساعت کاری گذشته ای را که خودش هم در جریانش نبود را زد! بعد برای یک واحد دانشگاه که در شهر دیگری است همین کار تعریف شد. انجامش دادم ولی بی خبر بود! فکر میکردم خودش در جریان هست و از کارمندان پیگیر ماجرا هست که مشکلات حل شده. قاعدتاً بایست از کارمندانش خروجی میخواست که مشکلاتشان حل شده یا خیر.

ولی از مهر ماه متوجه شدم نه او پیگیر ماجرا بوده نه من به صرافت افتاده بودم با او صحبت کنم. پارسال فکر میکردم چون میداند روند همان انجام کار سال قبل در یک محیط جدید است و من هم خودم آدم پیگیر و کاری به صورت خودجوش هستم و نیاز به پیگیری ندارم حرفی نمی زند! و لابد متشکر هم هست که من چقدر خوب خودم اداره میکنم که نیازی به دخالت او نیست! 

امسال از مهر ماه همه چیز انقدر عوض شده که حد ندارد. 

رفتارهایی می بینم که متاسفانه اصلاً در شان من نیست. 

برای نوشتن و تحلیل دقیق اینکه از پارسال چه شده که اینها اینطور می کنند هنوز زود است...

ایمیلی زدم و درخواست ملاقات حضوری کردم.

چرا؟

شاید خوب نبود الان اینجا بنویسم که چه تصمیمی گرفته ام و چرا

خلاصه تصمیمم این است و قرار است در این خصوص صبحت کنم:با این رفتارها من دیگر ادامه نخواهم داد. از  این کار اجرایی عقب می کشم! 


قسمت اصلی ماجرایی که من را به این تصمیم رسانده خیلی طول و تفضیل دارد و پای n نفر دیگر را بایست وسط بیاورم و ماجراها را نقل کنم که الان وقت ندارم توضیح بدهم. شاید بعدها نوشتم

اما نوشتم که فقط به این پرسش ذهنم کم کم پاسخ بدهم..

این وسط تنها کسی که از همه طرف ضرر کرده من بودم!


بیشتر از همه از برخوردهای این روزهای اخیر با خودم خیلی ناراحتم


یک سری حاشیه ها که هنوز صددرصد مطمئن نیستم ریشه اصلی باشند هم هست که عنوان میکنم. نفر سومی به نام دکتر ح.


دکتر ح این وسط (این یک سال اخیر) خیلی خیلی از آب گل آلود ماهی گرفته و از این مراجعه نکردن های من داستانهایی ساخته و من خبر نداشته ام! 

دکتر ح، عضو گروه ما و همین طور همکار من در گروه پژوهشی ذکر شده است! این دو موضوع ربطی به کار اجرایی هم ندارند. ولی دکتر ح همه جا هست! 

دکتر ح، در گروه پژوهشی مان هم تا به حال خیلی خیلی خیلی به من اجحاف کرده و بارها بابت بی اخلاقی هایش دعوا کرده ام.

دکتر ح، یک پست معاونتی دیگر هم در دانشگاه دارد و همه دانشگاه او را می شناسند!

همه کسانی که دکتر را از نزدیک می شناسند، میدانند اخلاق کاری و حرفه ای را اصلاً رعایت نمی کند هیچ، بلکه بر عکس خیلی آدم.... است! 


با اینکه این جمله ها را برای روشن شدن ذهنیت در مورد دکتر ح نوشتم، الان کاری به دکتر ح ندارم

الان از خودم ناراحتم

به شدت


من روش برخورد با دکتر ح و امثال او و نشاندنشان سر جای خودش را بلد نبوده ام! 

حتی دعواهایی که کرده ام فایده ای نداشته! 

دکتر ح تا به حال تا توانسته از خروجی کار من به اسم خروجی کار خودش استفاده کرده! 

تا توانسته بی اخلاقی کرده

تا توانسته واقعیت را جور دیگر نشان داده

الان هم علاوه بر آنها سعی در حذف من دارد! چون من هم بدجور رک میگویم!


مشکل هم فقط دکتر ح نیست.

در کار پژوهشی هم یک مشکل دیگر خورده ام با دکتر ع

و ..

در زمینه ساخت زمین خورده ایم به یک همسایه ای به نام مهندس خ که قبلاً شرحش رفته تا حدی


مشکل این است

من روش برخورد با دکتر ح و امثال او و نشاندنشان سر جای خودش را بلد نبوده ام! 

و همیشه بدترین ضررها را من کرده ام

و آنها سناریوی خودشان را به بهترین شکل پیاده کرده اند! 



...یک کتابی تازگی ها در فیدیبو پیدا کرده ام!

شاید به درد این سوالم بخورد!

چرا من اکثراً با آدمهای نادرست برخورد می کنم؟ چرا اینقدر ضربه میخورم؟

عنوان کتاب "روابط سالم"


شاید شما دوستان خوبم، هم مطلب مرتبطی سراغ داشته باشید که بخوانم و کمی فکر کنم

که چرا اینطوری می شود؟


البته مشکل از جامعه هم هست. امروز با ده سال پیش که من با همه خوب بودم خیلی فرق کرده. نبایست انتظار محیط کاری گل و بلبل و زیبای ده سال پیش را داشته باشم. 

جامعه ما دارد به سمت نابودی می رود. 

متاسفانه خیلی خیلی بی انصافی و بی تقوایی زیاد شده


به این بخشش کاری ندارم الان

الان با خودم دست به یقه ام.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

سرما

بسم ا... الرحمن الرحیم


این روزها خیلی هوا سرد شده


خدا کمک مون کنه بتونیم به خوبی به زلزله زدگان کمک کنیم


خصوصاً ما حقوق بگیران اول برجی! 


باید تا کفگیرمون به ته دیگ نخورده، بجنبیم


میشه از خرجهای غیرضرور چشم پوشید


ضروری تر از کرمانشاه دیگه چی...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب