۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

شکر عملی

بسم رب الرحیم الکریم 


به نام خدای مهربان بخشنده  ی بزرگوار که تو را به من بخشید. 


هزاران بار شکر چنین خداوندی را.


عزیزکم


تصدق چشمانت. 


این هفته جواب آزمایش غربالگری دوم را گرفتیم و برعکس غربالگری اول، معجزه بود. عالی. عالی


و شکر این نعمت چیست جز قدردانستن نعمت بودن تو


حالا آنقدر حس خوبی دارم که بیشتر با قرآن مانوسم


به شکرانه ی تو


برای اینکه مادر بهتری برایت باشم.


و حالا تازه می فهمم چقدر شیرین است وقتی می دانی فرزندت ان شاء الله سالم است، آن وقت یک دلهره ی عجیبی داشته باشی که زودتر بدانی دختر است یا پسر.


وقتی از دلهره سلامتت فارغ شده ام و برای اولین بار حس خوشحالی از بودنت را بدون ترس هایی وحشتناک تجربه می کنم. 


یک بی صبری شورانگیز برای لحظه ای که بدانم دخمل منی یا پسمل من. 


یک خوشبختی عمیق است انگار


هر دو شان را دوست دارم. عزیزم هر چه باشی، عشق منی. 


فقط جنس دوست داشتن دختر و پسر متفاوت است


و میخواهم زودتر احساسم را با تو میزان کنم عزیزکم. 


ان شاء الله شنبه می فهمم. ان شاء الله شنبه خبر سلامتی کامل ات هم در سونوی سه بعدی هفته 18 مشخص خواهد شد. 


پ.ن.1: دیشب اولین بار خوابت را دیدم. انگار دو ساله بودی. من بودم و تو بودی و یک عالمه افراد دیگر فامیل که انقدر خوابم عجیب غریب بود که هنوز نفهمیدم سناریوی خواب مان چه بود اصلا. فقط میدانم دختر بودی. خیلی خیلی زیبا. خیلی ظریف. خیلی هم سبک و راحت بغلت کرده بودم و پایین نمی گذاشتم و همه جا با خودم می بردم. سینه به سینه من چسبیده بودی. پاهایت از دو طرفم آویزان بود. از همسالانت قدبلندتر و لاغر تر بودی. مثل فرشته ها. نرم، لطیف، دوست داشتنی، مهربان. انقدر که در خواب هزار جا رفتم و از این حالت بغل سینه به سینه تغییرت ندادم. انقدر هم سبک بودی که هیچ زحمتی برایم نداشتی. رویای خیلی شیرینی بود. خیلی خوشحال بودم. پر از آرامش. هنوز حس آرامش درونی زیاد حاصل از خواب دیشب ناخودآگاه در من هست.

 پ.ن.2 : یادم باشد اگر پسر بودی، خانواده حبیب خیلی حساس شده اند سر اینکه بالاخره حداقل یک نوه پسری داشته باشند و ممکن است خیلی شاد بشوند. ممکن است آنها حرفی بزنند که جاریها را دلخور کند. یادم باشد که هواسم به این چیزها باشد. راستش اگر پسر باشی چون آنها شاد میشوند انگار من هم از شادی شان شادترم. گرچه میدانم تفکرشان اشتباه است اما چون خیلی انتظار کشیده اند، دلم میخواهد شاد بشوند که به قول خودشان یک نوه پسر نام خانوادگی شان را زنده نگه دارد.

 یادم باشد حرفی نزنم یا کاری نکنم که جاری ها حساس شوند. تا به حال که مدام گفته ام هیچ فرقی نمی کند. چقدر حدیث خوانده ام که آنها قدمشان مبارک تر بوده که فرزندشان دختر است. چقدر گفته ام دختر انیس مادر است و دختر داشتن چقدر نعمت است. یادم باشد مدتی این هیجان فهمیدن پسر یا دختر بودن تو را کنترل کنم بعد در جمع ظاهر شوم.


پ.ن.3: یادم باشد اگر دختر بودی، و خانواده حبیب چندان ذوق نکردند و برخوردشان اینطور به من القا کرد که ای بابا باز هم دختر. ناراحت نشوم. در هر صورت تو عزیز مایی. تو مال منی و حبیب. ما بایست خوشحال باشیم که در هر دو حال بی نهایت خوشحال هستیم :)). اما خوب حرفها و حدیث ها بی تاثیر هم نیستند.

یادم باشد باز حرفهای قبلم را بزنم شاید تاثیری داشت.

راستش نمی دانم در این موقع چطور بایست برخورد کنم. تا به حال چندین بار گفته ام که واقعا انقدر معجزه است تولد فرزند که ناشکری است بگوییم جنسیت خاصی داشته باشد. گفته ام یکبار ناشکری کردم و چوبش را سه ماه تمام خوردم دیگر لب به ناشکری باز نمی کنم. گرچه قبلا ته دلم این بود که فرزند ارشدم دختر باشد. شاید به خاطر خواهر نداشتن. و ته دل حبیب پسر بود. اما حالا همه دلایل را که پیش هم بگذارم هر کدام شان را یک جور دوست داریم و هیچ کدام بر دیگری برتر نیستند. حتی ذره ای. 

حتی وقتی باردار نبودم و بحث دختر پسر شدن فرزند آینده ما جلوی جاریها می شد، حدیث آورده ام جلوی جاریها که بچه دختر چقدر رحمت است و نشان خوش قدمی مادر. و چقدر مثال زده ام که دختر قبل و بعد ازدواجش چقدر دلسوز خانواده است و چقدر از پسر بیشتر. گرچه اعتقاد قلبی ام اینست که همه چیز به تربیت بر میگردد و پسر هم میتواند همانقدر دلسوز و مهربان باشد. 

این حرفها را فقط میزدم که جو خانه را عوض کنم. که اینقدر حساس نباشند به پسر بودن این نوه شان. که شدیدا مضطربم می کند فکر کردن به برخوردشان. شما جای من بودید چه می کردید این حساسیت را کم کنید؟ 

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

پدر، مادر، ما متهمیم

فرزندم...


خیلی چیزها برایت کم گذاشته ام


مرا ببخش


من در برابر تو بیش از اینها مسئولم.


مادری که فقط باردار بودن نیست


متاسفانه تا به حال چیزی جز این نبوده. 


کاش بتوانم مادر خوبی برایت باشم


بهترین مادر


بهترین...


چیزی که خودم همیشه حسرتش را داشتم..


یعنی می شود؟


کاش زودتر یاد بگیرم چطور.


من ام و یک دنیا ابهام و سردرگمی


تویی و چشمانی که مرا خدای خود می بیند این روزها.


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

حرفهای ... زنکی (2)

بعد از ماجراهای پیش آمده خیلی ناراحت بودم. مدام قیافه عصبانی و خشم گرفته ی جاری و حرفهایش جلوی چشمهایم بود. دلم شکسته بود که مگر من چه بدی ای به او کرده ام که اینطور می کند؟ غیر از اینکه زن عمو مهربونه ی همه ی بچه ها من بوده ام؟! غیر از اینکه که هر وقت خانه پدرشوهر آمده اند حتما بدو بدو می آیند بالا پیش من؟!. غیر از اینکه چقدر هوای بچه هایشان را دارم. غیر از اینکه اصلا بدی بهشان نکرده ام؟! چرا اینقدر با من و بچه ی نیامده ام سر عناد داره؟ 

این جاری و جاری 2 سر ماجرای عروسی ما خیلی ما رو اذیت کردن. جاری 2 که بنده خدا یک سال هست که متارکه کرده و تلاشهای من برای حرف زدن با برادرشوهر 2 تا حالا نتیجه نداده. سر ماجراهای متارکه و وساطت های من، رابطه ام با جاری 2 خیلی بهتر شده. 

جاری 1 هم یک مدتی بود که خبری از حرفهای نیش دارش نبود. فکر کردم که متوجه شده من نه قصد رقابت دارم نه حوصله اش را نه وقت اش را. و بی خیال شده. 

خیلی هم دقت می کردم که حرفی نزنم که حساسیت اش را زیاد کند. از حبیب تعریف نمی کردم و ... خوشی ها و برنامه زندگی مان را شرح نمیدادم و یک سری ملاحظات اینطوری. هر وقت درد دل می کرد، پای صحبتش می شدم. اما هیچ وقت نشد چیزی به او بگویم که رفتارش را اصلاح کند. بسیار مغرور است و بسیار سر اینکه جاری بزرگه است حساسیت دارد که همه چیز دان است و اینها. ولی خوب هر وقت چیزی گفته دلداری اش داده ام و آزارش نداده ام.

کمی با حبیب درد دل کردم. حبیب دعوایم کرد. که چرا اصلا به این آدم فکر می کنی و اعصابت را خورد می کنی و ... تو اگر هیچ انتظاری  ازش نداشته باشی اینطوری ناراحت نمی شی.

من هم انتظاری نداشتم. ولی حبیب اعتقاد داشت که تو انتظار بدی کردن فقط بایست ازش داشته باشی. بایست فکر کنی دشمن توست تا این رفتارهایش را طبیعی بدانی. 

در برابر این فکر مقاومت می کردم. همیشه دوست داشتم فامیل گرم و صمیمی ای داشته باشیم. عموها و عمه های بچه ام و دایی هایش. 

در جمع خواهر شوهر و مادرشوهر هم حرف جاری 1 شد و اینکه به شما حسودی می کند و اصلا کمتر در حضورش باش و اینها. از اول جاری 1 و جاری 2 با جاری 3 که سطح اجتماعی و تحصیلی و .. اش پایین تر است مشکلی نداشتند ولی از زمان نامزدی تو دارند خودشان را میکشند از بس حرف می آورند و حرف می برند. یک دلیلش هم اینست که مادر و پدر حبیب، حبیب را بیشتر از بقیه بچه ها دوست دارند. حبیب هم مذهبی تر است و هم دلسوز تر. و چون از بچگی مریض بوده و به زحمت فراوان مادرش بزرگش کرده، عزیزتر شده. در صورتی که جاری ها تاب دیدن حبیب را ندارند و هر کس زنش میشد بی نصیب نبود از این حرفها. چه رسد که حالا تو از خیلی جهات از آنها بالاتری. 

مادرشوهرم هم دلش شکسته بود که اگر بچه مشکلی داشته باشد اولین سرکوفت بزن خودش را نشان داده که بگوید این هم همان حبیبی که بچه ی خلف و نور چشمی شما بود. ببین خدا چه کرد باهاش؟ و از این جور حرفها... 

خلاصه ذکر نماز شب مادرشوهر و پدر شوهر شده بچه سالم باشد تا دشمن شاد نشویم. 


مشکل ایجاد شده این بود که من از فکر حرفهایش بیرون نمی آمدم و همینطور خودم را ازار میدادم. به گزینه های ممکن برای جواب دادن به او. خودم را ملامت می کردم که دارم زیاده از حد احترامش را نگه میدارم و هر چه میگوید جوابش را نمیدهم و اینها. 

تا اینکه تصادفا این مطلب را دیدم در خصوص رقابت جاریها و تلاش یک جاری برای خراب کردن و منزوی کردن جاری دیگر. 

http://womanart-2.blogfa.com/post/818

خلاصه نکات مهم آن را در ادامه مطلب میگذارم


و اما نتیجه گیری

بایست برای اتفاقهای اینطوری یه استراتژی انتخاب میکردم. قبلا به صورت اتوماتیک، مشغولیت ذهنی کاری و ... ام اجازه نمیداد وقتی برای فکر کردن به حرفهای این مدلی داشته باشم و به همین خاطر واردش نمی شدم. ولی بایست فکری میکردم به حال وقتی که شرایط اتوماتیک من رو از ماجرا دور نمی کنن و بایست یه تدبیری داشته باشم. 

متوجه بشم عمق ضرری که از این حرفها هست چیه. از دست دادن عمر، حرص خوردن الکی و وارد بازی کثیف بعضیا شدن. یاد گرفتم چطور خودم رو از حرفهای خاله زنکی دور نگه دارم. چطور به ماجراها نگاه کنم تا دلم نشکنه و توقع نداشته باشم. 

یک جمله ی کلیدی هم یاد گرفتم که فکر میکنم در برخورد با این جاری شماره 1 با توجه به اینکه خیلی برای خودش کلاس قائله، بسیار جوابگو باشه و اون اینه که بگم: من از شما انتظار نداشتم... و تعریف ازش. 

ادامه مطلب....

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

حرفهای ... زنکی

بسم الله.

نمیدانم این حرفهایی که میخواهم بزنم چقدرش خاله زنک بازی است؟! کسانی که من را از وبلاگ قبلی ام می شناسند لطفا بگویند چقدر فرق کرده ام؟ مدام فکر می کنم چقدر حساس شده ام به حرفها . نمی دانم از وقتی خانه نشین شده ام اینطوری است یا تاثیر هورمونهای مادری است؟ یا شاید پدیده ای است که دیر یا زود بایست فکری به حالش می کردم؟


مشکل اینجاست که رابطه ام با جاری شماره 1 بسیار روی اعصاب اینجانب می باشد. البته مشکل از حرفهای ایشان است اما من هم بی تقصیر نیستم. برخوردم درست نیست. 

سکانس اول:

حبیب با گل آمده خانه پدری سراغم. همزمان با جاری، برادرشوهر و مادرشوهر و پدر شوهر. در راه برگشت جاری1 به برادرشوهر 1 گلایه کرده که من که بچه سالم!! به دنیا آوردم برایم گل نخریدی حالا این حبیب ببین... و بقیه حرفش را نزده. و دلم شکست که در فکرش اینست که بچه ام مشکل دارد و لایق گل نیست. 

سکانس دوم:

منزل پدرشوهرم روضه خوانی محرم ده شب برپا بود. با اینکه طبقه پایین بود، ولی پله و نشستن و ایستادن برایم ضرر داشت. نتوانستم بروم. زحمتهای تهیه غذای هر شب و پذیرایی و ... گردن جاری 1 و جاری 3، خواهر شوهر1 و 2 و دختر خواهر شوهر 1 و مادرشوهرم بود. شب محرم درد نداشتم. گفتم می روم. 

حبیب مرتب از مردانه می آمد زنانه و به بقیه سفارش میکرد نگذارند من کار کنم. حرص جاری در آمده بود. بقیه فامیل می پرسیدند چرا شبهای گذشته نبودم و من داشتم ماجراهایم را تعریف میکردم. 

جاری 1 برمی گردد میگوید: زاییدن هنری نیست که! بعضی ها بزرگش می کنند! چیزی نمی گویم.

بعد چند وقت دیگر میگوید اصلا چرا اینقدر دکتر میروی؟ من کل دوره بارداری شاید حداکثر 4 بار دکتر رفته باشم. این چیزها را ندارد که!!

با لحن ناراحتی میگوید برادرشوهر 1 اصلا من را دکتر نمی برد!

حالا ماجراهای خونریزی های شدید، دردهای زیاد، دو بار بستری شدن و ... را همه را میداند و این حرفها را میزند!! نمی دانم چه منطقی دارد این بشر!

میگویم من هم از خدایم بود بارداری راحتی داشتم. مجبورم که دکتر میروم.   بعد او را بیشتر مادر و خواهرش دکتر میبردند. من که این دو گزینه را ندارم خوب طبیعی است که همیشه با حبیب میروم. 

بعد در دلم میگویم از شوهرت ناراحتی به من چه آخه!! از اینکه شوهرم بیشتر از شوهر تو هوایم را دارد حتما بایست من را اذیت کنی؟ به رفتار خودت هم نگاه کن. آنقدری که تو سر این شوهرت غر میزنی، خیلی هم دارد خوب با تو برخورد می کند. 

سکانس سوم:

دکترم را عوض کردم. دکتر قبلی رسما اشکم را در آورد. سونوی جدید را که دید که در آن حجم خون هماتوم نه تنها بعد اینهمه استراحت کن نشده بود بلکه حدودا 7 برابر یا بیشتر شده بود. گفت اینقدر خونریزی داخلی غیرطبیعی است. سری های قبل می گفت بچه مشکل قلبی دارد. این سری میگفت مشکل ژنتیکی دارد. گفت که تا به حال هیچ موردی شبیه من نداشته است و من مورد عجیب و غریبی هستم. آزمایشهای هفته 16 را بدهم و سونو که مربوط به هفته 18 است را هم توصیه کرد همان هفته 16 بدهم و بعد زود بیایم تا شاید دستور ختم بارداری بدهد. ترس از این جمله آخر من را داشت می کشت. 

قبلا حتی وقتی از او که بهترین دکتر شهرمان هم هست پرسیده بودم بچه مکملی چیزی احتیاج ندارد گفت معلوم نیست ارزش داشته باشد. با اینهمه دارویی که تا حالا مصرف کرده ای با این وضع آزمایش غربالگری اول ات. بگذار اگر سالم بود بعدا به تو میدهم. و این ناامیدی اش از سالم بودن بچه گریه ام انداخته بود.دکتر قبلی ام، دوز مصرف داروها را بالا برده بود و هر روز سردردهای شدید می گرفتم.  

مادر شوهر و پدر شوهرم به روحانی ای که شبها می آمد برای مراسم روضه های محرم، سفارش کرده بودند که برایم دعا کند. یک جورایی حس می کردند این یکی نوه شان بالاخره پسر است!! نمی دانم چرا! و خیلی توصیه کرده بودند که جاری 1 که مریض است موقع مریضی اش به من سر نزند تا سرماخوردگی هم به مریضی هایم اضافه نشود. 

کاری که دقیقا جاری 1 وقتی چشم مادرشوهر و خواهرشوهرها را دور دیده بود، کرد و آمد بالا پیشم. البته شکر خدا مریض نشدم. مادر شوهرم حرص میخورد که من گفتم نرو پیش محبوب ها. عمدا آمده پیشت. در صورتی که وقتی منزل مادرم بودم 3 هفته سراغی از من نگرفت.


سکانش چهارم:


در پرانتز یک ماجرایی را داشته باشید که برای خواهر شوهر2 تعریف کرده ام که یکی از دختر عمه هایم 9 ماه استراحت مطلق بود. یک روز گفت محبوب خسته شدم. این هم بچه بود من دارم. و ... برای دلداری دادن به او گفتم تازه بجه ی عاقلی داری. قدرش رو بدون که حسابی سیاست داره. ما رو ببین همینطوری دنیا اومدیم کسی قدرمون رو ندونست. حالا ببین این بچه ات چقدر عزیر بشه. و خندید و گفت راست میگی ها. بعد به خواهر شوهرم گفتم نمی دونستم این بلا سر خودمم میاد و خودم الان همونقدر خسته ام. 

این را جاری از خواهرشوهر 2 شنیده بود. 

با حرفهایی که دکتر قبلی ام زده بود، این شد که دو ساعت مسیر بین شهرها را کوبیدیم و رفتیم شهر دیگری که بزرگتر است و پزشکهای بهتر. یک صبح تا شب صرف این شد که بروم سراغ  دکتر جدید که مسن تر و با تجربه تر از دکتر قبلی ام بود و همین طور استاد تمام یک دانشگاه معتبر. دکتر جدید مرا که از ترس چشمانم بیرون زده بود خیلی آرام کرد. برخلاف دکتر قبلی که مرا مورد نادری می دانست  گفت عادی است، ان شاء الله سالم است. من مورد مثل تو زیاد دیده ام. و بچه هایشان تپل مپل و سالم الان پیش شان هستند. توجیه خوبی برای حجم خون در دلم گفت که معلوم نیست خونریزی جدید باشد شاید فقط پخش شده. تا سونوی سه بعدی دو هفته دیگر هیچ چیزی معلوم نیست و دکتر 1 بیخود تو را ترسانده. دوز داروها را کمتر کرد و سردردهایم کم شدند. برای بچه مکمل نوشت و گفت استرس از هر چیزی برایت بدتر است. خیالت را راحت کن که خدا بخواهد سالم است. 

شب که برگشتیم خانه اول رفتیم طبقه پایین خانه مادرشوهرم و شرح آنچه دکتر گفت را دادیم. همه خوشحال شدند. وسط تعریف کردنها بودم که جاری1 و برادرشوهر 1 و بچه شان آمدند. 

چشمتان روز بد نبیند. آنچنان برخورد بدی کرد که بعضم گرفت. که شما خانوادتا اینطوری هستید! مگر دخترعمه ات نبود؟! 

حالا من سی تا دختر عمه و خاله و عمو و .. دارم. آن هم مشکل اش اصلا شبیه من نبود. فقط استراحت مطلق مان مشابه بود. او هم 38 سالگی حامله شده بود. و .. هزارتا فرق دیگر. 

برادرشوهر1 میگوید: بچه خیلی حساس است. اصلا بروید تهران دکتر.

همین حرف یکهو جاری 1 را آتش می زند.  بارها از کمبود توجه شوهرش گله کرده. حتی از اینکه وقتی حامله بود و ویار داشت شوهرش با غر و لند چیزی را میخرید. در حالی که بارها دیده حبیب برعکس خودش بال بال میزند من کاری از او بخواهم. و حالا به اینکه مرا به شهر دیگری برده تا دکتر خیلی خوبی ویزیتم کند هم حسادت می کرد چه رسد به اینکه بروم تهران.

قیافه اش داغون شد و تند تند و با عصبانیت میگفت: تهران؟! تهران میخواد چیکار؟! اصلا تو بیخود بزرگش میکنی و نمیخواد و ... با یک لحن خیلی بدی. 

حدس میزنم شب هم شوهرش را به باد انتقاد گرفته باشد که خوب بلدی برای آنها پیشنهادهای اینطوری بدهی ولی من را همین دکتر سر کوچه نبری و ...

بقیه ماجراها را می آیم تعریف میکنم...

یک نتیجه گیری اساسی کردم از اینهمه حرف و حدیث....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب