۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

روز اول

یک روز رسد غمی به اندازه کوه
...

یک روز رسد نشاط اندازه دشت
...
افسانه زندگی چنین است گلم
...
در سایه کوه باید از دشت گذشت


 مجتبی کاشانی 
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

چهارشنبه

بسم ا...


حرف اول: 

چقدر به حافظ حسودیم میشه اون جایی که میگه : با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام


چقدر انسان میتونه ظرف دلش بزرگ باشه


و من دلم میخواد بزرگ باشه جام وجودم


حرف دوم:

یادم اومد دو تا خبر خوب چهارشنبه اتفاق افتاد که حیفه اینجا ننویسم. جو رو هم عوض کنم و سعی کنم به امثال حافظ فکر کنم.

 هر دو تا خبر هم بار بزرگی رو از دوش مون برداشتن.


- مهمترینش این بود که بالاخره قاضی رای به این داد که ریاضیات درست میگن!  و اصلاً همسایه حق شکایت از ما رو نداشته و کلاً پرونده شکایت کردن های بی دلیل ایشون رو برای همیشه بست :) 

خدا رو هزاران بار شکر. 

از چهارشنبه هم من مدام میگم برو این نذر من رو ادا کن و حبیب هی پشت گوش میندازه! 

مشمول قهر خدا نشیم صلوات!

البته بخوام نیمه خالی لیوان رو هم بگم اینه که 10 ماه طول کشید تا به حق مسلم مون برسیم!. در این مدت وام مسکن بافت فرسوده رو از دست دادیم و از لحاظ بالارفتن هزینه های ساخت، و اینکه مهلت تحویل واحد پیش فروش هم رد شد و ماهی 500 هزار تومان باید به طرف جریمه دیرکرد بدیم که توافق کردیم آخر سر با هم حساب کتاب کنیم. خلاصه خیلی ضرر کردیم و الان هم پولی برای ادامه ساخت نداریم غیر از 40 میلیون که من در این بازه وام گرفتم. این وامه با وامهای قبلی هم چندماه هم پوشانی داره و داریم از خود مبلغ وام بابت قسطهای همپوشان خرج میکنیم! ضمن اینکه مابقی اش هم صرف بدهی باید بشه و به مصالح فروشی ها بایست بدیم و حبیب میگه باز از اعتبارمون می خریم تا بعداً تسویه کنیم!

 نیمه خالی لیوان میگه آیا می شود با این روش خانه ساخت؟ مگر اینکه خدا واقعاً یه بار دیگه واسمون معجزه کنه. یه باب معجزه اینه که باز اعتبار وام مسکن تعریف بشه که مسئول بانک گفته اعتبار قبلی که ازش استفاده نکردید مال 2 سال پیش بوده و از اون به بعد چیزی هنوز تعریف نشده. نیمه پر لیوان هم میگه خدا با ماست :)  

یه نیمه خالی دیگه این لیوان هم اینه که واقعاً متاسفم برای همچین مملکتی! که حق مسلم خودمون رو هم آخرش میدونین به چه روشی گرفتیم؟ 

متاسفم ولی باید بگم که در قبال اینکه همسایه به واسطه آشنا و رشوه و ... کار ما رو 10 ماه خوابوند ما هم به همین شیوه مجبور شدیم عمل کنیم. یه سرهنگی رو پیدا کردیم که آشنای ما و صاحب قدرت بود و به قاضی گفته بود این چه وضعشه! چرا با اینها این کارو می کنی و ...؟ یعنی بازم سیستم آشنا! آشنا نداشتیم بازم معلوم نبود چند ماه دیگه معطل بودیم.

اینه که ما جهان سوم می مونیم! 

- خبر مهم دیگه و دومین اتفاق بزرگ در روز چهارشنبه: اینکه بالاخره حبیب دفاع کرد و استرس اش از دوش من و خودش برداشته شد. مردم از بس حرص خوردم! 

سال ورودش به ارشد بهمن 91 بود! جا داشت بعد اینهمه ممارست بهش مدرک دکتری میدان :دی که خوب کم لطفی کرده و فقط همون ارشد رو بهش دادن :دی 

فکر کنین یکی از کامنتهای داورها به کارش این بوده که مقاله های مرجع ات چندان جدید نیستن که! بعد استادش میگه: نه آخه وقتی شروع کرد اینها جدید بودن! و بعد خنده ی همه ی حضار! 

هر چه بود تموم شد. 

اووووووووووووووووووف. راحت شدم. 

خدا رو هزاران بار شکر. 

بیشتر از خودش من راحت شدم. تمام سالهای عقد و ازدواج مون من حرص و جوش این ارشد حبیب رو داشتم. براش سرچ می کردم. تمرین هاش رو انجام میدادم تا میتونستم و مرتبط میشد. اما توی پایان نامه اش غیر کمکهای حاشیه ای کاری از دستم بر نمیومد چون رشته اش متفاوته غیر اینکه هی نقش یادآور رو بازی کنم و خودم حرص بخورم!

اینه دیگه نتیجه ازدواج یه نفر پرحوصله ی بیش از حد و یکی کم حوصله بیش از حد! 

کدوممون اصلاح بشیم خدا میدونه! 

باشد که سکته نکنم صلوات! :دی

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

جنگیدن با مشکلات


خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی

بشنود دوستش از نامزدش دل برده

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی

که به پرونده جرم پسرش برخورده

 

خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ

بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق

که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است

 

خسته مثل پدری که پسر معتادش

غرق در درد خماری شده فریاد زده

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس

پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ...

 

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم

دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است

مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند

زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است

 

خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه

که کسی غیر پرستار سراغش نرود

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که

عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود !

 

خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ...

غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است

شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید

در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ...

" علی صفری "  


پ.ن: همیشه جنگیدن در یک صحنه نیست که آدم رو اینطور خسته میکنه. بلکه برعکس، وقتی از پشت سرت خیالت راحته، جنگیدن با مشکلات زندگی هر قدر هم سخت باشه، تو رو از پا نمی اندازه.

وقتی از پا می افتی که می بینی دیگه کسی رو پشت سرت نداری.

مادرم بیماره. حبیب یه رفتاری کرده که داغونم کرده و همه ی اینها شده منی که اصلا حالم خوش نیست. شده حال سربازی که بعد از جنگ و یه عالمه سختی دیدن برای یه سری آدمها، دیده عقبه ی که پشت سرش گذاشته کل شهر رو تسلیم کردن. شده حال خستگی  غم اون سرباز! شده عین ویرانگی اون.


پ.ن2: دلم مشهد میخواد :( 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

توکل

بسم الله الرحمان


خدایا 


خودت از دل پر آشوبم...

خبر داری


و سعی ام را ....


می بینی


و مشکلات ام را


خدایا همه ی امور را 


به تو واگذار میکنم


قلب و 

روح و 

ذهنم را


تا بنده ای آرام 

و شکر گذار 

و تلاشگر باشد


چشمم را از نگریستن به آینده و نگرانی هایش بر میدارم


و تنها 

به بزرگی تو 

میدوزم.


تو آنچنان زیبا 

برایم خدایی کرده ای


که جز این 

از من نمی آید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

24 ساعت سخت

بسم الله الشافی


حسنا بعد از روز عروسی سرما خورد.  اوایل جدی اش نگرفتیم و مثل یک سرماخوردگی معمولی باهاش برخورد کردیم. دکتر بردیم و یک سری داروی معمول گرفت. 

من هم یک مقدار شبها بیشتر به خودم زحمت دادم و برایش سوپ و .. می پختم و برای فردایش هم که پیش مادر می بردم، خودم غذا میگذاشتم چون مادرم نمی تواند آنچنان رسیدگی کند. از لحاظ غذایی تا میتوانستم بیشتر رسیدم اما دخترم خیلی لاغرتر شد، مادرم میگفت برایش می آورم اما خودش نمی خورد. نمی دانم اگر خودم بودم چقدر میتوانستم به او غذا بخورانم. شاید همین قدر! 

رسیدگی ها فایده نکرد و سرماخوردگی اش بعد 7-8 روز یکهو عود کرد. همزمان که حبیب و برادرم هم سرماخوردند. 

از پریشب یک 24 ساعت خیلی خیلی سخت را پشت سر گذاشتیم. تب فوق العاده شدید.. جوری که نای تکان خوردن نداشت. از درد نمی توانست بخوابد و همش ناله یا گریه میکرد.

بغض رهایم نمی کرد که حسنایم را در آن حال می دیدم. آب شدنش را میدیدم. لب به هیچ چیز نمی زد. مجدداً دکتر برده بودیم ولی باید صبر می کردیم تا بدنش به این ویروسها پیروز بشود. از بس هیچ چیز هم نمی خورد بعد یک روز که گفت ماما مو مو.. (یعنی مامان، موز! میخوام) از ذوق داشتم بال در می آوردم. 

البته آن را هم یک پنجم اش را بیشتر نخورد. 

مردیم و زنده شدیم تا 24 ساعت تب شدیدش قطع شد. قطره و پاشویه مداوم. راه بردن، ماساژ بدن و هر راهی که گریه اش را بند بیاورد. منی که قبلاً و در ایام جوانی رکورد 48 ساعت بیداری را هم داشتم الان کم اورده بودم. بعد شب بیداری زنگ زدم مادرم بیاید کمک. داشتم بیهوش میشدم و نگران بودم در بیدار نبودن من باز تبش بالا برود. 

دعا میکنم هیچ مادری بی تابی بچه اش را نبیند. جان خراش است! از جان کندن بدتر است! 


چقدر عذاب وجدان داشتم که همه ی اینها از این مقاله های کذایی است!

همه اش به خاطر این کار لعنتی است!

و گرنه من مادری ام که بگذارم بچه ام اینقدر ضعیف بشود؟! 

اصلاً چرا باید صبح علی الطلوع پتو پیچ شده از خانه بیرون برود و هی تغییر دما بدهد؟!

به خود من باشد حتی هر چیزی را خودم در خانه درست میکنم تا بچه ام مزه طبیعی و بدون نگهدارنده و سالم همه چیز فقط، زیر دهانش باشد. 

زن خانه دار درونم صدایش در امده بود. زن سرکوب شده ای که لحظه به لحظه حرص میخورد که چرا به او وقت نمی دهی تا مادری اش را بکند؟! زنی که تا میتواند خانه داری می کند. درست کردن کیک و بستنی و همبر و .. همه چیز خانگی اش. 

زنی که حتی میدید تازگی ها بچه اش لواشک دوست دارد و لواشک بازاری میخورد، پر میشد از عذاب وجدان! و  قول میداد که روزی کارهایش تمام شد خودش یک عالمه لواشک درست می کند تا این آشغالها به خورد بچه نرود. البته این قولها از سر استیصال بودند تا عذاب وجدانش را کم کند! میدانست حالا حالاها نمیتواند درست کند

اما این زنی که اینطور قول و قرار میریخت برای بعد از این دوران سخت،  الان هیچ جوره نمی توانست عذاب وجدان نداشته باشد. 

او که همه ی این کارهای علمی اش را هم می کرد به خاطر آینده حسنا. برای حسنا نقشه می کشید که مادرش ال باشد و پدرش بل و ... تا حسنا جیم بل شود!

اما الان حسنا داشت از تب آب می شد. 

دیگر چطور میتوانست دل خوشی از کارهای علمی اش داشته باشد؟

و هر چقدر مادر میگفت بچه ی دختر عمو و پسر عمو را هم خبر دارد بعد عروسی کارشان به سرم و بیمارستان هم کشیده و ویروسی است فایده نداشت! 

این زن یک دلیل بیشتر سراغ نداشت

کم کاری های اخیر در حق دخترش!

ولی راهی هم سراغ ندارشت برای جبران. برای راهی پیدا کردن و وقتی پیدا کردن. 

هر چیزی را که میشد برون سپاری کرد کرده بود از قبیل اتو کردن و ...

دیگر چه کند تا وقت بیشتری بماند برای حسنا؟ این مقاله های نصفه نیمه را چه؟ این فرصت کم تا شروع ترم را چه؟ 

خدایا، خودت فرجی کن. 


پ.ن: حسنا دیشب راه افتاد. راه رفتن کج و کوله ی نازش بعد یک مدت در رختخواب افتادن قند به دلم آب کرد. قربان راه رفتن های کج و کوله ات مادر. 

باز امروز آمدم دانشگاه. همان دیروزی که نبودم چند نفر زنگ زدند و بابت کار مشترک پیگیری کردند و الان بایست کار عقب افتاده شان را انجام بدهم. 

سپردمش به مادرم و  با اینکه دیگر تب ندارد و بهتر شده و غذایش را هم درست کردم و صبح اول وقت برایش گذاشتم اما دلم بدجور غم دارد.

زن خانه دار درونم که مادر خیلی خوبی میشد اگر مجالش میدادم، حالا قنبرک زده و اشک می ریزد...

و من وسط این اشکها بایست کار کنم....

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

ایده آلیسم

بسم رب الکریم


با نام خدای بزرگ، دومین مقاله ژورنالی ام را هم امروز سابمیت کردم. مثل اولی به یک جای خیلی خوب. 

این دو تا کاری است که چندین سال است وقتم را، همین وقت کمم را، همین زمانهای جسته و گریخته، وسط اینهمه کار را رویشان گذاشته ام و حس میکنم کاری کرده ام کارستان. باز هم رگ ایده الیستی ام بالا زد و دلم نیامد برای ژورنال با IF پایین بفرستم. گرچه دیگر وقتی برای Reject شدن و فرستادن به جای دیگر نیست اما بدجور حس میکنم حیف اند! بدجور برایشان سختی کشیده ام. 

ریسک زیادی بود فرستادن برای اینجا اما به خدا توکل کردم و فرستادم

شکر خدا دومین و آخرین قورباغه بزرگی بود که بایست قورت میدادم. بقیه ی قورباغه ها کوچک ترند اما تعداد بیشتر.

درست است اینجا ایده آل گرایی کردم اما  بقیه ی ایده آلیسمم را هم کنترل کردم. اینطوری: با چند تا دانشجو دارم کار میکنم و از کارهای آنها ای... مقالاتی در می آید هر چند خیلی ضعیف اند. خیلی. منی که قبلاً اصلا چنین چیزهایی را ارسال نمی کردم و هیچ حساب شان می کردم الان اینها را هم قصد دارم روی نوشتن شان وقت بگذارم و چند مقاله بنویسم در راستای جلوگیری از ریسک و مدیریت ایده آل گرایی!

سه تا مقاله ژورنالی که هر کدام حداقل 60 درصد کارشان انجام شده تا حالا. فقط مانده گل نهایی. 

کتاب اولم هنوز از داوری مجدد برنگشته و بدین وسیله پروسه اش از 2 سال هم فراتر رفت! هیییعییی. اینست کار اداری در ایران؟! یعنی فقط طی امورات اداری تا داوری و ...دو سال شده! فکر نکنم دیگر به صرافت چنین کاری بیفتم

کتاب دومم که بخش اعظمش را انجام داده بودم مدتهاست که نیاز به ویرایش دارد و الان هیچ وقتش نیست. اگر بتوانم آبان ماه پروسه ی ویرایش 50 درصدش را انجام بدهم. با اینکه دیگر از فکر چاپ کتاب در آمده بودم ولی این یکی را مجبورم انجام بدهم چون دو کتاب در پروسه، امتیاز یک کتاب تمام را دارد! و یکی در پروسه امتیاز صفر!

اخ... طرح پژوهشی ام را هم اصلاً دست نزده ام!

وای خدایا نمی شود شهریور بیشتر کش بیاید؟! یک جوری برکت پیدا کند؟ 

از مهر دیگر دانشجوها فرصت سر خاراندن برایم نمی گذارند!


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

ّبی اخلاقی

بسم ا...


گفته بودم که مدیریت یه تیم رو دارم.

غیر از سختی های فنی ماجرا 

انقدر بی اخلاقی از طرف همکاران  دیدم در این مدت که میخوام زودتر یکسال تموم بشه (شده البته مدتها ولی هنوز اتمام قرارداد رو تحویل نگرفتیم) و خودم رو رها کنم.

گرچه از لحاظ فنی فقط من می توانم این تیم را جلو ببرم

و گرچه از همان لحاظ فنی عشق و علاقه خودم هم هست

اما با این شرایط نمی شود.


خیلی خیلی حرص میخورم از حرص و طمع و بی اخلاقی های بعضی ها


بعضی های به اصطلاح آقای دکتر! 


که هیچ تخصص مرتبط با این کار نداشته و به طبع آن هیچ در این مدت کار نکرده اند، 

اما با همه ی اینها، تمام امتیاز و پست و اسم و رسم و ... میخواهند

و تمام حق تو را میخواهند با پر رویی تمام! 

این یکی از موارد است. 


بخواهم بگویم این یکسال چقدر باهاشون بگو مگو کردم خیلی طولانیه.


حیف که فعلاً شرایطم ایجاب می کند تحمل شان کنم


و گرنه به موقع اش خوب میدانم چطور بنشانم شان سر جاشون.


خدایا به ملت ما کمی انصاف عطا کن.


و اینجاست که میگویند مدرک شعور نمی آورد! 


ضمن اینکه خدایا لطفاً کمی به من صبر عطا کن قبل اتمام نهایی کار نزنم له شان کنم و به طبع همه چیز بر باد برود! 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

گرفتم.. گرفتم...

بسم ا...


بالاخره طلسم شکست


و بنده گواهینامه گرفتم. :) البته خنده داره تو این سن و سال.


مساله فقط  در ذهن من بود 


به قول مربی تو خوبی :)اصلاً مبتدی به حساب نمیای.  فقط خیلی خیلی هولی! و همین هول بودنت کار رو خراب میکنه.


و تمام تلاشش بنده خدا در دادن آرامش به من بود نه رانندگی! 

و ذکر مدامش هم همین بود: یواش! یواش! عجله نداریم! هیچ جا نمی خوایم بریم و ... :دی 


شکر خدا تونستم ذهنم رو مدیریت کنم 

و تونستم بالاخره از یه افسر سخت گیر امضای قبولی بگیرم. 


ترسم هم ریخت و اعتماد به نفس هم پیدا کردم که میتونم. 

(بماند که مشوقان اصلی من حرف شون اینه. 

بابا: اون افسره کی بود تو رو تایید کرد؟! چشماش رو بسته بود؟! 

مامانم: ناراحت شدم! کاش قبول نمی شدی! دوست ندارم بشینی پشت فرمون! تصادف میکنی!

بعله ما همچین مشوق هایی داریم :دی

برادر بزرگم چون بابام که راننده ی خیلی خوبیه و هیچ کی رو هم قبول نداره، بهش گفته بود تو با این وضعت چجوری گواهینامه گرفتی! این افسره دیگه کی بوده!!؟ (مثلاً از آینه نگاه نمی کرد و سرش رو میاورد بیرون و اینا...) داداش ما هم غیرتی شد و رفت تا پایه 1 اش  رو هم گرفت :دی 

با اینکه خوب هیچ ربطی بهش نداره و استفاده نمی کنه ولی میخواست از موتور بیشتر بدونه و دیگه حسابی رانندگی اش خوب بشه هم اینکه بابا اینقدر بهش نگه بلد نیستی! دیگه از وقتی پایه 1 اش رو با یه بار امتحان دادن گرفت بابا دیگه چیزی بهش نگفت. خلاصه منتظر باشین من رو بعداً پشت اتوبوس هم ببینین :دی )


خدایا شکرت


خدایا کمک کن یکی یکی گره ها باز بشه.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

یافتم... یافتم...

بسم ا... الکریم


دوای همه دردهایم انگار همان کلیپ هایی بود که در پست قبل گذاشتم

هر چه غم در سینه داشتم را همه بگذاشتم! 

{شاعر شدم :دی }

یک نیم روز با شنیدن همه شان آتش گرفتم و گریه کردم و توکل گم شده ام را یافتم.


یافتم

یافتم آن گنج را

و آرام شدم


با اینکه قبلاً هم شنیده بودم اما این بار بر عمق جانم نشست

که درست وقتش بود

که جایش بود

که خوب روحم مچاله بود و تشنه.

که شیره جانم خوب کشیده شده بود و تهی بودم

و درست در لحظه درست 

کمکم کردی تا بیابمت


و حالا بتوانم به سبک دکتر آزمندیان عزیز

رویا ببافم برای لحظه ای که خبر چاپ مقالاتم ان شاء الله در بهمن ماه برسد. این چنین امیدوارم. و در تعطیلات بهمن یا فروردین جاری،  به شکر این خبر خوب، رویای یک سفر زیارتی را در سرم می پرورانم. مشهد یا کربلا. 

سفری که مادرم را به جبران اینهمه لطف در این مدت، میخواهم به پابوس دو امامی ببرم که مشتاق شان است. به شرط لیاقت ان شاء الله

و از همین حالا دارم خودم را در حرم شریف امامم تصور میکنم و چقدر شاااادم.


حتی دلخوری های گذشته ای که بر قلبم سنگینی میکرد را هم به راحتی زمین گذاشتم.

به یک بهانه

به یک جمله ی زیبا که در زمان درست و از شخص درست شنیدم.

به یک ذکر

به یک یادآوری

به یک حرف خوب.


خدای کریم من

از کرم تو 

همین بس 

که همینطور بی مقدمه

راه برایم باز می کنی

و خودت را این چنین زیبا به من نشان میدهی

من اینها را همه، حرکت تو به سوی خودم میدانم.

تو بودی که به ذهن دوستم انداختی این حرفها را به من بزند.

ببخش که محبوب یادش می رود تو چطور خدایی بوده ای برایش. 


این شعر زیبا (شکراً یا ربی شکراً) تقدیم به دوستان خوبم:

http://www.aparat.com/v/hkSa3/%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A7_%DB%8C%D8%A7_%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A7


اشک می ریزم بابت داشتن چنین نعمت بزرگی.

چنین خدای محبوبی 

چنین خدای حبیبی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

یا کریم

حرف اول  

ذکر این روزها و یادآوری های مکرر به خودم...

 قول مولاناست که ... تو مگو ما را بدان شه بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست


و من مرتب زمزمه می کنم: 

با کریمان

کارها 

دشوار نیست


با کریمان

کارها 

دشوار نیست


با کریمان

کارها 

دشوار نیست


هم به خاطر کریم بودن اش هم به خاطر با او بودن که دیگر دشواری رنگ می بازد....

حرف دوم باز هم از مولانا برای یادآوری مکرر به خودم

این جهان کوهست و فعل ما ندا ، سوی ما آید نداها را صدا




محبوب تو که بارها دانسته ای، 
خداوند به اندازه امید تو 
به اندازه ایمان تو
به اندازه یقین تو به خودش
و یقین تو به کرمش
به تو معجزه نشان میدهد
بی حساب
هر وقت بی حساب امید بستی
بی حساب معجزه دیدی
یادت که نرفته؟! 
او چنین خدایی است.
محبوب و حبیب 

حواست به امیدی که به خدایی به این بزرگی می بندی هست؟،
نکند امیدت کمتر از کرم و بزرگی خدا باشد؟


پ.ن1: این روزها مدیریت استرس مهمترین چیزی است که بایست یاد بگیرم. بعضاً توان کار کردنم را میگیرد. نمی دانم اسمش مدیریت استرس است یا توکل یا هر دو یا پرهیز از جزء نگری و نگاه به کل یا مدیریت ذهن و فکر. 
هر چه هست بدجور نیاز است که باشد. 
دوستان جان لطفا دعایمان کنید. 
به قول سریال این روزهای شبکه نسیم، پادری، توی آمپاس شدیدم! شدیدترین آمپاس طولانی مدت. دوی ماراتون تمام نشدنی نفس گیر از همه بعد. همه امتحانهای زندگی انگار یکباره هجوم آورده اند. 

پ.ن2: ذکر، ذکر و یادآوری بهترین کار برای این روزهای من است. 
منی که اینهمه از خدا معجزه دیده ام در زندگیم زشت است الان اینطور در امپاس بودن! عقلاً میدانم. ولی چه کنم که از بد حادثه آدمی است و نسیان و این دل فراموش کار و نیاز مداوم به ذکر.
کلیپ های دکتر آزمندیان را دارم به توصیه دوستی دوباره در حین کار کردن گوش میکنم. 
کلیپ خوب دیگری سراغ دارید معرفی کنید دوستان. برای بقیه هم میتواند کارگشا باشد. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب