۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

ایده هایی برای سورپرایز کردن همسر

بسم الله الرحمن الرحیم

سالگرد ازدواج مون و تولد حبیب نزدیکه و دنبال ایده برای سورپرایز کردن حبیب هستم. 

ممنون میشم اگر ایده ی خوبی دارین بهم بگین. 

امسال شکر خدا مثل پارسال نیست که مشکل مالی حااد وجود داشته باشه و الان یه وامی گرفتیم که از اون می تونم کلا به میزان دلخواه!!! خرج کنم. 

نگران به باد دادن برنامه های حبیب برای وام هم نباشید :دی اینم خودش یه سورپرایزه!!  آیکن محبوب بدجنس.!!


ایده های هنوز عملی نشده فعلی:

1- از اونجایی که حبیب بسیار شیرینی دوست داره، و بنده بسیار در این دو سال متبحر شدم در درست کردن کیک و دسر، حتما این کارو انجام میدم. مونده انتخاب یه نوع کیک و دسر جدید و نوع تزئین شون که جذاب باشه. برای تزیین هنوز هیچ ایده ای ندارم. 

برای غذای شام سالگرد هم بایست یه فکری کنم. منتها چون دیگه توانایی بدنی ام خیلی کم شده احتمالا یکیش رو سفارش بدم بیرون. حالا یا کیک رو و یا شام رو. 

2- تزیین خونه که خوب با این شکم خیلی نمیشه انجام داد و در حد وسع انجامش میدم وسایل تزئیینی هم به منتها توی خونه داریم.

3- نیازهای حبیب یه کفش ورزشی هستش که مجبورم بهش بگم بیا با هم بریم خرید. متاسفانه نمیشه تنهایی بخرم. ممکنه سایز نشه. ضمن اینکه این روزها کلا روی بیرون رفتن من حساسه و حتما بایست باهام باشه. نمیشه بپیچونمش تنهایی برم خرید. 

4- نیاز دیگه جفت مون یک عدد دوربین عکس برداری هسنتش که این رو برای تولد دخترم میخوایم:دی. متاسفانه من سررشته ای هم از عکاسی حرفه ای ندارم و اینم بایست واگذار کنم به خود حبیب که از دوستاش که حرفه ای هستن مدل و ... رو بپرسه. اگر کسی اینجا بتونه راهنمایی ام کنه که چی بخرم از سری دوربین های نیمه حرفه ای توی رنج قیمت زیر 2 تومان، که عالیه و همین هم سورپرایزه. میتونم از دیجی کالا بخرم و بیرون رفتن نخواد و چون سر حبیب این روزها خیلی شلوغه و نمی تونه سرچ کنه و ... مسلما خیلی خوشحال میشه. 

5- ما هنوز هیچ عکس چاپ شده آتلیه ای نداریم. به دلیل غیرت حبیب جان که کلا از عکاس مراسم در همان لحظه رم رو گرفتن و گفتن خودشون میرن چاپ می کنن با دستگاه دوست شون. که خوب قرار بود برن فوتوشاپ یاد بگیرن و کار با دستگاه دوست شون و ... که هنوز بعد دو سال محقق نشده.  خودم یه عالمه قاب عکس و .. توی خونه دارم. از مزایای اینکه هی ما تقدیرنامه از این ور اون ور گرفتیم و فقط قابهاش رو نگه داشتیم :دی میخوام با پرینتر خونه هم چند تا از عکسا رو سیاه سفید چاپ کنم بهش تقدیم کنم. 


بعدا نوشت ها:


6-برای سالگرد عقدمون یه پاورپوینت درست کردم که نشد همسری ببینه. قرار بود روش صدا بگذارم و به فیلم تبدیلش کنم که چون خیلی زمان برد نرسیدم کاملش کنم. حالا بایست همون رو کامل کنم بهش تقدیم کنم. 

7- پست کردن کادو ها یا نامه به محل کار حبیب بسیااار ذوق زده اش میکنه. جلوی همکاراش مطمئنم کلی خوشحال میشه. 

8-میخوام دوباره خونه مون مد شاد داشته باشه. چند وقتیه هر دو درگیر بودیم شدیدا و خیلی خسته ی فکری هستیم.

 جمعه 14 اسفند هر دو گریه کردیم. گریه های شدید...

شاید بگین خلم ولی ترس از زایمان انقدر در من شدیده که حتی فکر می کنم ممکنه سر زایمان برم!! حرفهایی بود که نمی خواستم اگر توی پروسه زایمان زنده نموندم با خودم به گور ببرم. یه سری حقایقی هست در مورد بیماری مادرم که تازه فهمیدم. حقیقت تلخی که ممکنه حتی من که این بیماری رو ندارم، خدای نکرده ژن این مشکل رو من ناخواسته به دخترم انتقال داده باشم.

ژن خفته و ژن فعال....

کل قضیه اش این بوده و من بی خبر از همه جا نمی دونستم. چقدر از خودم عصبانی بودم. چقدر خنگ بودم که نمی دانستم. 

 این باعث شده بود چند روز گذشته حال خوشی نداشته باشم. خیلی گریه کردم. دخترم رو نذر خانوم فاطمه زهرا کردم. ولی خودم هم مقصر بودم. بایست میدونستم. کم کاری خودم بوده. انقدر حالم بد بود که میگفتم کاش اصلا ازدواج نمی کردم. کاش زودتر اینها رو میدونستم. کاش بچه دار نمی شدم. اینها رو حبیب بایست میدونست ولی روی گفتنش رو نداشتم. شرمنده اش بودم. فقط آدرس مستند رو براش نوشتم و اینکه این مشکل کاملا راه حل داره و ناامید نباشه و دخترم رو دست اون سپردم و یه سری توصیه ها و تجربه ها و ... 

روی گفتن حضوری اینها رو نداشتم. 

قضیه اش رو توی وصیت نامه نوشتم و مهر و موم کردم و توی دفتر زندگی مون گذاشتم. فقط به حبیب گفتم یه وصیت نامه نوشتم و تا وقتی زنده هستم بازش نکنه. فقط بدونه کجاست. حبیب آی گریه کرد آی گریه کرد با اینکه نمی دونست چی توشه. تا آخرش مجبور شدم بگم منظورم چیه و این حرفا به این معنی نیست که من از زندگی باهاش خسته شدم. بلکه بر عکس. هر روز بیشتر دوستش دارم. بلکه یه چیزهایی هست که بهش نگفتم و الان نمی تونم بگم. ولی تا ابد نمی شه نگفته بمونه. 

آخرش انقدر حبیب گریه کرد کل شب رو که مجبور شدم ماجرای بالا رو بهش بگم. اینکه چرا به مرگ هم فکر کردم یه دلیلش ترس شدید از زایمانه که تا حالا بهش نگفته بودم. دومیش شاید واسه اینه که یه جورایی خسته ام. ولی نه خسته از اون. خسته از اینکه نمی تونم کاری واسه خانواده ام بکنم. از خودم ناراحتم. از اینکه ممکنه دخترم رو مبتلا کرده باشم ناراحتم و خودم رو نمی تونم ببخشم. اینکه این مدت ناراحت بودم اصلا مشکل اون نبوده. دقیق گفتم که وقتی برادرم بهم میگه کاش بمیرم دنیا تو سرم خراب میشه. حتی وقتی با تو خوشبختم این خوشبختی برام فقط عذاب وجدان قداره که چرا من خوشبختم و انها هر روز زجر می کشند. بعد باهاش درد دل کردم و گفتم منظورم از اینکه کاش ازدواج نکرده بودم این نیست که تو خوب نیستی. تو بهترین شوهری برای من. اما من بهترین همسر برای تو نیستم. که حبیب نمی زاشت این حرفا رو بزنم. 

که میگفت من واسش بهترین بودم. 

گفتم به مرگ فکر کردم نه اینکه آرزوی مرگ رو بکنم. بهش گفتم که من چهارماه قبل از اینکه تو به خواستگاریم بیای آرزوی مرگ می کردم هر روز. بعد از اون توی این نزدیک سه سال، هیچ وقت چنین آرزویی نکردم. الانم نکردم. الان فقط به این فکر کردم که احتمالش صفر نیست. دیروز که داشتم وسایل رفتن به بیمارستان رو آماده میکردم یه نگاهی به خونه انداختم و گفتم بهتره مرتب نگهش دارم. ممکنه کسی بخواد بیاد چیزی برداره و من نباشم. مرتب نباشه خیلی زشته. شایدم بر نگردم از بیمارستان. بگذار همه ی کارهام رو الان بکنم و آماده باشم. بعد فکر کردم  راست راستی اگر بمیرم، نامردیه که حبیب یه سری چیزها رو ندونه.یکیش مثلا آدرس وبلاگم بود. میخواستم به دخترم بده. یکیش این بود که بهش گفته بودم حتما حتما واسه دخترم مادر بیاره. و نوشته بودم چه خصوصیت هایی داشته باشه اون مادر و ... یکیش این بود که چیکار کنه مردنم اوضاع مادرم  رو بدتر نکنه و یه سری سفارشهای اینطوری که اگر نمی گفتم نمی شد. 

برای همین فکر کردم بگذار واسش بنویسم.  بعدش هم گفتم شاید پیداش نکنه بگذار بهش بگم کجا گذاشتم. ولی فکر نمی کردم واکنش حبیب اینقدر زیاد باشه. 

تمامی شب رو از اول شب تا ساعت 11، من و حبیب به پای هم گریه کردیم. اشک و نوازش. اشک و آغوش. اشک و بوسه. اشک و بغض و حرفهای عاشقانه. اینکه طاقت دوری هم رو نداریم. اینکه حبیب ازم گله می کرد که چرا اینقدر دلش رو می شکونم. 

از حبیب معذرت خواهی کردم که باعث شدم بد برداشت کنه و به خودش بگیره. بابت همه وقتهایی که سال اول زندگی قاطی میکردم و میگفتم من اشتباه کردم باهات ازدواج کردم معذرت خواهی کردم. بهش گفتم من همیشه توی فکرم نهادینه شده بود که نمی تونم خوشبخت باشم. برای همین خیلی عجولانه تا یه چیزی میشد فکر میکردم آره. من اشتباه کردم. من بدبخت شدم! در صورتی که تو رو درست نشناخته بودم. 

ولی سال دوم زندگی یکبار هم این حرف رو نزدم. از وقتی دیگه کامل شناختمت، دیگه عجولانه قضاوتت نمی کنم. میدونم من با هیچ کس بیشتر از تو خوشبخت نمی شدم. ولی خوب همون اشتباهات سال اول بدجور روی حبیب تاثیر گذاشته و باز با گفتن حرف وصیت نامه فکر کرده من منظورم مثل همون سال اوله، و انقدر گریه کرد که چونه هاش می لرزید. منم از گریه هاش، گریه امونم نمی داد.

گاهی آدم توی عصبانیت حرفهایی میزنه که تا عمق وجود طرف مقابل می شینه. این حرفهای یک لحظه ای که من سال اول می زدم و بعدش هم زود پشیمون میشدم و پس می گرفتم بدجور در حبیب تاثیر گذاشته. کاش عاقل تر بودم. گرچه تعداد شون از انگشتای یه دست هم کمتره. یعنی دو بار فکر کنم کلا گفته باشم. ولی حبیب همش توی ذهنش هست اینها. خودم فراموش کردم ولی اون نه.

ازش حلالیت گرفتم و قول دادم دیگه هیچ وقت چنین حرفهایی از من نشنوه. فقط فراموش کنه من نادون سال اول زندگی چقدر زود ازش ناامید میشدم.

اینو گفتم که بدونین الان حال جفت مون خیلی خیلی اشکی بودیم و نیاز داریم که بعد عمری بساط پایکوبی راه بندازیم تا فراموش کنیم. حالا نه اینکه جفت مون هم بلدیم:دی باعث میشه هی به هم بخندیم و خوش بگذره و شبش هم رویایی بشه. 

۱۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

به یاد اولین پست

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر بلاگفا وبلاگ قبلی ام را به فنا نداده بود، الان اولین پستم را داشتم. اولین پستی که یک ماه قبل از شروع زندگی ام با حبیب نوشته شد. درست حدود دو سال پیش.

از آنچه از پشتیبان گیر ها توانستم نجات دهم، پست اولم هم بود. دوباره اینجا می گذارمش. 


با خواندنش گریه کردم...

خدایا شکرت.

هزاران هزار بار شکرت.

-----------------------------------------------------

بسم الله النور...

شروع وبلاگ ام را می خواهم چیزی بنویسم بر وزن شعر فروغ، منتها درست بر عکس فروغ!

و این منم...

زنی تنها، 

اما استوار، 

محکم و قوی

در آستانه فصلی گررررم.

فصلی نو

فصلی پر از شور شکفتن. 

فصلی پر از امید تلاش کردن. 

 

و این منم.

زنی یکتا در آستانه فصلی گرم. 

 

این منم. 

محبوب.

در واقع محبوبـِ حبیب.

یک دختر 28 ساله. با گذشته ای سخت. 

در یک ماهگی شروع زندگی مشترکش با حبیب.

مردی مهربان، دلسوز، مومن و عاااااشق

مردی که در همین 6 ماه آشنایی مان، زندگی ام را از سیاه به خاکستری تغییر داد. و اینک منم در آستانه فصل سپید زندگی با او. فصل روشن عشق.

اینجا فقط میخواهم از فصل روشن زندگی ام بنویسم. 

شور و شوق امروزم، به عظمت دردهای دیروزم ربط دارد. اینکه چقدر قدردان ساده ترین خوشبختی ها هستم به همین بر می گردد. 

هر جا سیاهی ها را ذکر کنم، که مسلما تعداد کمی ذکر خواهم کرد، فقط برای اینست که شکرگذار خوبی باشم و با دیدن ناراحتی های کوچک دنیا را تیره نبینم.

اینجا از خودم و حبیب می نویسم. مرد 29 ساله من. دانشجوی ارشد و کارمند بانک و در یک کلام آقای گرفتار عااااشق. 

 و این منم.

محبوب.

زنی عاشق  که میخواهد نقش محبوب بودن را برای همسرش درست ایفا کند.

زنی که میخواهد الفبای زندگی مشترکش را به درستی شکل بدهد.

در همه ابعاد آن.

خانه داری 

همزمان با کار سخت استاد دانشگاه دولتی بودن،

 و تلاش برای قبولی در دوره دکترا در یک رشته فنی مهندسی دانشگاه قبلی خودم یا بهتر از آن که یکی از 3 دانشگاه مطرح ایران بود یا خارج از کشور ان شاء الله. 

زنی که امروز انقدر خوشحال است که حتی نمی تواند 30 روز شمارش معکوس تا شروع زندگی اش با یک حامی واقعی را تاب بیاورد. 

زنی که انقدر عنق بود که 6 ماه طول کشید تا عااااااشق صددرصد حبیب شود. 

 

آه حبیب...

حبیب...

حبیب...

شش ماه از فرآیند لود شدن محبتی که تو از همان روز اول خواستگاری در دلم انداختی گذشته است .

و تو اکنون یک مجنون داری. 

دیگر ناراحت یک طرفه بودن عشقت نباش.

 من دیوانه تر از تو شدم. 

گفته بودم دیر دل میدهم و دیرتر دل می کنم. اینهمه خوبی تو، چاره ای جز مجنون شدن برایم نگذاشت.

این منم حبیب جان.

محبوووب. 

 یک شیفته واقعی که به خاطر تو هر کاری خواهد کرد. 

 

خدایا عشق مان را روز به روز بیشتر کن. 

 

خدایا شکرت که انتخاب عاقلانه به زندگی عاشقانه مومنانه رسید. 

 

با توکل بر خدا

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد.

روزی آدرس اینجا را به تو خواهم داد. میدانم....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

عذاب وجدان بیهوده

بسم الله الرحمن الرحیم


آمدم یکی از ضعف هایم را بنویسم و بروم. 

باشد که راه حلی برایش پیدا کنم. 


بهانه نوشتنش هم همین مهمانی آخر است که کل مهمانی غصه دار بودم وقتی خانواده شوهرم و خانواده خودم را در کنار هم میدیدم و ناخودآگاه مقایسه می کردم. خانواده شوهرم به منتهاااا شاد و به قول ما حتی الکی خوش که راحت می خندند و زندگی خوش و راحتی دارند. 

در همان لحظه میدانستم  چقدر خانواده خودم غمگینند. مادرم حالش خوب نیست و در خانه است و پدر چقدر حرص خورده تا توانسته تنها با یکی از برادرها بیاید و چقدر الان به خودش فشار می آورد در جمع بحثهای جمع را دنبال کند در حالی که هیچ دل و دماغ ندارد. 

آن شب از شدت غم تا خود صبح خوابم نبرد. تصویر پدرم بغضی ام کرده بود. از ناراحتی او انگار نفس هم نمی توانستم بکشم. 

صبح با قیافه ای داغون بلند شدم و هیچ کاری نمی تونستم بکنم غیر از اینکه برم خونه پیش مادرم. رفتم تا شاید کاری کنم. 

ولی رفتن همانا .. حرص خوردن زیاد همانا .. و آب از آب تکان نخوردن همانا. 

متاسفانه به هیچ شیوه ای نمی شود تغییری ایجاد کرد. 


حداقل در وسط بیماری مادرم که یک مشکل "نه به همه چیز" هم پیدا می کند و کلا اگر بخواهی کاری کنی خودت داغون میشی.

حداقل بهتر است حل مشکل وقتی باشد که بیماری اوج نگرفته. 

بارها و بارها من این را امتحان کرده ام که نمی شود. با هزاران راه حل. 

ولی آخرش باز انگار یادم می رود راه های رفته را. و باز یک عذاب وجدان بی نهایت شدید سراغم می آید و زندگی خودم را هم مختل می کند. همان عذاب وجدانی که انقدر شدید بود که هر وقت تهران بودم و می فهمیدم مادرم به هم ریخته است و االان پدرم و برادرها در وضع خوبی نیستند، من هم به هم می ریختم. نمی توانستم زندگی خوب در تهران را تحمل کنم و هیییچ کاری نمی توانستم بکنم مگر اینکه برگردم. حالا وسط درس و امتحانات باشد، هرچه....

مشکل مادر یک راه حل بلند مدت میخواهد. راه حلی با همراهی کل خانواده. متاسفانه این همراهی هنوز هم حاصل نشده است. همه انقدر خسته اند که در برابر هر راه حلی ناامیدانه مقاومت می کنند. 

بایست بدون عذاب وجدان این روزها را طی کنم و دوباره به سوی راه حل های بلند مدت قدم بردارم. 

بایست اجازه ندهم دوباره احساساتی شوم و تصمیم های مبتنی بر صرف احساس بگیرم و فقط وقت خودم را تلف کنم و به افسردگی بکشانم خودم را. 

بایست اجازه دهم فاز بیماری که ممکن است تا انتهای فروردین طول بکشد، تمام شود بعد سر حوصله دوباره با تک تک اعضا حرف بزنم. 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

شکر ایزد

بسم الله الرحمن الرحیم


شکر خدا که قضیه میهمانی سیسمونی ختم به خیر شد و کسی حداقل مستقیما به من چیزی نگفت اندر باب نیامدن مادرم و همان نگرانی های من و الان یک عدد محبوب اینجا نشسته که هی قربان صدقه خدا میرود که نوکرتم. چاکرتم. آخییییش که تمام شد و گذشت. 

و طبیعتا بایست از این فرصت باقیمانده استفاده کند در جهت شکر عملی

البته یک دغدغه جدید پیدا شده، دعا کنین این یکی سریع ختم به خیر بشه من برسم به شکر عملی و کارهایی که قول دادم برای دخترکم بکنم در این ماه آخر به جبران کم کاریهای ماه های قبل. از بس همیشه دغدغه داشته ام هیچ وقت مادر ایده آلی که میخواستم برایش نبوده ام متاسفانه. دعا کنین بتونم این یک ماه از لحاظ روح و جسمش خوب بهش برسم. 

اما دغدغه جدید: 

 تازگی (هفته پیش) فهمیده ام که از هفته 22-23ام بنده دیابت بارداری داشتم و خبر نداشتم! و تازه هفته 32 فهمیده ام. 

جریان اینکه چه شد که نفهمیدم هم جاگذاشتن یک آزمایش است و اینکه محدوده مجاز را برای زنان باردار با انسانهای عادی فرق داشت و من نمی دانستم. در برگه آزمایش هم محدوده را برای افراد عادی ذکر کرده بودند و من فکر میکردم نرمال هستم. 

آزمایشم را سری قبل که پیش دکترم میرفتم استثنائا جا گذاشته بودم و وقتی دکترم پرسید چطور بود گفتم همه در رنج نرمال بودند! 

و تازه این سری برای تکمیل پرونده ام بردم و دکتر فهمید که این دو ماه و نیم بنده دیابت بارداری داشته ام! سونوی هفته 32 هم رشد بیش از حد جنین را نشان میداد متاسفانه. 

دخترکم تکانهایش از لحاظ تعداد کم نیست ولی خیلی آرام است. به قول خودم انگار جون نداره. دعا کنین مشکلی از لحاظ سلامت قلبی و ... براش پیش نیامده باشه به خاطر مشکل قند این مدت و فقط رشدش زیاد باشه که این یکی تنها تاثیرش زایمان سخت من خواهد بود.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

نگاه از بالاتر

بسم الله

بعد از اینکه پست قبل رو در اوج ناراحتی نوشتم،

بعد از اینکه شما دوستان خوبم اینقدر باهام همدلی کردین. خیلی خیلی اروم شدم. شاید هنوزم راه حل پیدا نکرده باشم، ولی همین که حرفهام رو زدم و همه اش توی دلم نموند باعث شد تخلیه بشم و بتونم بهتر به ماجرا نگاه کنم نه مثل کسی که به بن بست رسیده. 

از همگی شما بی نهایت ممنونم. خیر ببینین الهههییی

گاهی یک فکر وقتی فقط در سر آدمه خیلی ناراحت کننده تر از وقتیه که بیان میشه. 

الان که حالم خوبه شکر خدا، یه حاشیه بگم در این مورد که چقدر همه ی فامیل همسری منتظر این سیسمونی برون ما هستن!! :دی 


راستش این سیسمونی دخملی ما از ماه ششم روند تهیه اش شروع شد. من که از زایمان زودرس می ترسیدم ابتدای ماه ششم تا انتهایش وسایل دخترم را خریدم. یکبار که رفتیم شهری که برای دکترم انجا می روم مادرم را هم بردیم و غالب خریدش را یک روزه تمام کردیم. چون با حبیب رفتیم خانواده اش می دانستند و می پرسیدند که تمام شد خرید یا نه که بعد از اینکه ناقصی ها را هم طی هفته های بعد گرفتم گفتم بله هر چه به نظرم ضروری بود را گرفتیم. فقط مانده تخت و کمد. خلاصه می گفتن زودتر به ما بگین که ما کادوهامون رو گرفته باشیم، هماهنگ کرده باشیم آخر هفته رو و ... 


برای تخت و کمد هم پروسه اش رو از انتهای ماه ششم شروع کردیم.  بعد این یک بام و دوهوایی که من راه انداختم سر اینکه میخواستم قیمت آن خیلی به صرفه تمام شود و به پدرم فشار نیاید و ضمن اینکه این مدلهای بی کیفیت را هم نمی پسندیدم منجر به این شد که نهایتا تخت و کمد و .. رو از این برندها نخریم بلکه به فکر ساختنش بیفتیم. 

اول سراغ چند جا رفتیم که سفارش ساخت قبول می کردند. قیمت شان منصفانه تر بود. منتها در نهایت دوست حبیب پیشنهاد داد که خودش برامون بسازه و هزینه ای هم نگیره چون حبیب قبلا براش خیلی مرام گذاشته بود. البته بنده خدا کار اصلی اش این نیست ولی برای خودشون چند موردی تک و توک ساخته بود. پروسه ای که گفته بود یک هفته ای تموم میشه یک ماه و نیم زمان برد :دی، چون حبیب و اون هر دو وقت نداشتن و پنج شنبه جمعه ها و یا شب ها وقت میگذاشتن واسش، و خیلی موارد به خاطر وارد نبودن، یک کار رو عین پت و مت انجام میدان:دی

اونم چون کارگاه نداشتن اینجانب فرشهای هال و جمع کرده بودم و وسط هال خودمون ساختنش و بعد انتقال دادن به اتاق. کل این یک ماه و نیم همه ی فامیل شوهر که در رفت و آمد به خانه مادر شوهر بودن در جریان قرار گرفتن که ما داریم تخت و .. می سازیم و هی گفتن پس کی تموم میشه؟ رسمه که ماه هفتم سیسمونی بیارن و دیر نشه یه وقت و ...  ما نیز خاطرات پت و مت بازیهای حبیب و دوستش که هر بار چیکار می کردن که تموم نمیشد رو تعریف می نمودیم که با چه اعتماد به نفسی گفته بودند یک هفته ای!.

دو هفته قبل جمعه بالاخره کلیات ساخت تموم شد در حالی که بنده وارد ماه هشتم شده بودم. مادر شوهرم گفت که حالا که تمام شده لابد مادرت سیسمونی می آره. منم میخواستم زودتر از فکر سیسمونی بیام بیرون به کارهام برسم. وسط هفته با پدرم هماهنگ کردم و گفته بود  همین هفته می آوریم. ولی آخر هفته که زنگ زدم به مادرم و از حرف زدنش فهمیدم به هم ریخته. لذا آن هفته را پیچاندیم که نه کار ساخت کاملا تمام نشده و یک سری خرده کاری مانده. راستش درست است یک سری خرده کاری مانده بود ولی اگر میخواستیم چند ساعته تمام بود. ضمن اینکه گفتم من بایست به یک خانم کمکی بگویم آخر هفته بیاید خانه را یک تکان اساسی بدهد بعد دعوت بگیرم و پنج شنبه جمعه را اینچنین خودمان را مشغول نشان دادیم که فعلا اصلا وقت نداریم! خانه خیلی کثیف است!! 

آن هفته گذشت با این استرس که خدا کند مادرم تا هفته بعد بهتر شده باشد. 

اما نشد. 

پنج شنبه جمعه گذشته (دیروز و پریروز) را گفتیم نشد به این دلیل که همسرم رفته است شهرستان. گرچه حبیب خارج از برنامه مان جمعه برگشت و مادر شوهرم اصرار و اصرار که تا دهه فاطمیه شروع نشده است، بیاورید و  همین امروز... ولی خوب توجیه کردم که مادرجان ما دهه فاطمیه شیعه را فقط ملاک قرار دادیم. هفته بعد را دهه فاطمیه حساب نمی کنیم! 

چون قرار است مهمانی بدهیم و حبیب نبود تا برود خریدهای مهمانی را انجام دهد نشد! 

خلاصه آخر هفته گذشته را پیچاندیم رفت. 

اما آخر هفته ی جاری را نمی دانم چه پیش خواهد آمد. در هر صورت بایست این سیسمونی پر ماجرا انتقال داده شود با توجه به ایام فاطمیه که مادر همسرجان رویش بسیار حساس می باشد. 

با حبیب دلواپسی هایم را گفتم. گفتم شاید مادرم هفته آینده هم خوب نشده باشد. همین که درکم می کند. همین که سرکوفت نمی زند. همین که وقتی می بیند من در خانه پدری بغضی و اشکی ام و عکس العملش اینست که فقط سعی می کند من را بخنداند. اینها یک دنیا برایم ارزش دارند. 

راستی مردها جقدر ماجراها را ساده تر می بینند.

 خوش به حالشان.

به قول حبیب فوق فوقش هفته آینده می گوییم مادرم مریض است بدون اینکه توضیح بدهیم چه کسالتی دارد و بدون حضور مادرم، مراسم را برگزار می کنیم. برای کارهای مهمانی و ... هم غذا را از بیرون میشود گرفت و اینکه زنگ بزنم به این موسسات نیروی کمکی برایم بفرستند که نیاز نباشد با خواهر شوهری کسی هماهنگ کنم بیاید کمکم. البته شاید خودشان زودتر برسانند خودشان را برای کمک. ولی اینکه من درخواست نکنم برایم بسیار مهم میباشد! چون به رسم آنها این یک مهمانی است که خانواده دختر می گیرد و خانواده پسر را دعوت می کند. 

دیگر فکر کردن بیشتر به این ماجرا درست نیست. کار بیشتری از دستم بر نمی آید. 

 

پ.ن1: 

در مورد اینکه ساخت بهتره یا خرید سرویس خواب، بایست بگم زمانبر شد این پروسه و من که هر شب بایست بساط شام در حد مهمون رو فراهم میکردم هم سختم شد ولی هم از نظر مالی برامون خرج کمتری برداشت و هم اینکه خیلی خاطره شیرینی شد. ضمن اینکه کاردستی حبیب برای دخترمون هم محسوب میشه و خودش بی نهایت ذوقش رو میکنه. البته خودشون ایده دادن و یه چیز تکی شد و از نظر من هم از همه سرویسهای دیگه قشنگ تره. از یه جهت دیگه هم خوب شد که حبیب هم کار با mdf رو یاد گرفت. الان اگر روزی روزگاری صاحب خونه بشیم، میتونیم خیلی صرفه جویی کنیم. سال اول زندگی که تجربه نداشتیم یک کمد فوق العاده ساده برای هال ساختن که بهمون قیمت رو 1 میلیون دادن. الان حبیب خودش میتونه دقیقا  همون رو با 250 تومان مصالح به سرانجام برسونه. و دیگه برای خونه خودمون حتی اگر خودمون MDF هاش نسازیم، حداقلش اینه که به همه چم و خم کار آگاه شدیم و نمیزاریم کلاه قبلی سرمون بره. 


پ.ن2: 

در حاشیه در مورد تخت و کمد بگم که حبیب مهربونم آخر ساختش گفت که چون پدر من خیلی باهاش توی دوران عقد کنار اومده (خیلی خیلی زیاد ها) اونم میخواد بر خلاف رسم خانواده اش، خودش هزینه این رو پرداخت کنه و الان اون هوای پدرم رو داشته باشه. اگر هم خانواده اش پرسیدن بگه که پدرم پرداخت کرده. در مورد خرید وسایل و .. هم من سعی کردم بسیار بسیار محدود خرید کنم و هیییییچ فشاری به پدرم نیارم. تمرین هم کردم که زبونم رو درازتر بنمایم و از این کم رویی و حرف نزدن فاصله بگیرم. اگر گفتن چرا فلان وسیله رو نخریدی و ... دلایل منطقی برای نخریدنش رو ذکر کنم و اصلا گوشم بدهکار حرفهای خاله زنکی نباشه. چند مورد هم جلو جلو توضیحات دادم که بدونن و روز سیسمونی شوکه نشن با دیدن خریدهای من :دی 
 در عین اینکه پدرم بنده خدا واقعا 10 میلیون پس اندازش رو اورد و گفت هر چی لازمه بخر. ((در حاشیه اینکه من سعی کردم هیچیش خرج نشه و دوباره بره توی حساب پس انداز)) ولی من خودم لازم نمی دونستم و ... 

پ.ن3:
عجب رسم مزخرفی است دیدن این سیسمونی. دقیقا به مزخرفی دیدن جهیزیه. 
یعنی اگر از اول میدانستم قرار است اینقدر به سختی بیفتم از اول می گفتم ما رسم نداریم کسی بیاید ببیند و از کسی هم توقع کادو نداریم و تمام! منتها کف دست مبارک را بو نکرده بودم که ببینم اینطوری میشود. فکر میکردم خوب می آیند می بینند دیگر. من که برای دیدنشان خودم را به سختی نمی اندازم. همان خریدی که بایست بکنم را می کنم. البته راستش اگر نمی امدند ببینند، فقط خرید دو سه ماه اول را میکردم. نه اینکه وسایل ضروری تا چند وقت جلوتر را بخرم! 
ضمن اینکه برای جهیزیه هم به راستی چیزی را به صرف چشم و هم چشمی نخریدم. شکر خدا این یک خصیصه در من نیست. و تا مدتها که جاری محترم هی پز وسایلش را میداد و مقایسه میکرد مستقیم با بنده. بنده به ... دایورت می کردم و یک ذره هم ناراحتم نمی کرد. بلکه در دلم خنده ام میگرفت که آدمی می تواند چقدر بچه و کوچک باشد که اینها بشود دغدغه اش. در مورد اینکه مارک فلان چیزت چیست و مال من چیست و قیمت فلان وسیله من بهمان است و ...!! خنده ام می گرفت و حرفی در جوابش نمی زدم. میگذاشتم خوش باشد! 

برای سیسمونی هم فکر میکردم خوب می آیند می بینند دیگر مثل همان جهیزیه. فقط در مورد نحوه ی این آمدن دیدن، از مدتها قبل که مادرم خوب بود، قرار بود رسم مهمانی زنانه عصرونه را تغییر دهم به اینکه شب بیایند همگی شام. به چند دلیل: یکی اینکه چند وقت است مهمانی نداده ایم به دلیل بیماریهای من و خانواده همسر، یعنی جاری 1، خواهر شوهر 2 هر کدام دو بار ما را دعوت کرده اند و خواهر شوهر 1 هم یکبار و درست است کسی از من در این شرایط انتظار ندارد ولی چون بعد از تولد دخترم هم تا مدتی نمی توانم مهمانی بدهم و آنها هم عید به رسم همیشه ما را دعوت خواهند کرد، شرمنده می شوم. خودم نمی توانم تحمل کنم این همه مدت مهمانی ندادن را.   دلیل دوم اینکه: غالب فامیل شوهرم را زنها و بچه ها تشکیل میدهند و نبود مردها فرق خاصی در تعداد جمعیت ایجاد نمی کند:دی و ضمن اینکه از فامیل خودم برادرها و پدرم را هم میخواستم باشند. خواهر هم که نداریم. کس دیگری را هم از طرف خانواده ما قرار نبود دعوت کنیم. 
۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب