شک ها و فلسفه ها...

بسم الله الرحمن الرحیم



نمی دانم از سن است یا از درون گرایی یا همه همینطورند


هر چه بیشتر جلو میروم، بیشتر دچار شک در مورد انتخاب کارهایم می شوم


که الان چه بکنم که واقعاً ارزش داشته باشد؟


فقط میدانم هر چه زندگی بیشتر به من سخت می گیرد


و در کوره زندگی بیشتر می سوزم


به فلسفه محکم تری برای زندگی نیازمند میشوم


نیاز به یک دید عمقی تر پیدا می کنم


اینست که ساکت تر شده ام


بیشتر حرفهایم نزده باقی می مانند


به خاطر همین شک.


شک به گفتن یا نگفتن


به درست بودن یا نبودن


به مهم بودن یا نبودن


آه خدای من، 


دستم را بگیر که هر چه بیشتر در زندگی غرق میشوم، بیشتر نیازمند تو می شوم.


هر روز خدای بزرگتری را می طلبم


خدایا دیدم را بزرگتر کن


به قلبم وسعت بده.



پی نوشت: هفته گذشته، فیلم برادرم خسرو را دیدم. تا حدی مربوط به بیماری مادرم است. چندین روز است که مدام در ذهنم تکرار می شود. ما اطرافیان هم مثل این فیلم هستیم تا حدی، رفتار خسرو قابل توجیه است ولی رفتار برادرش به هیچ وجه! این در مورد ما و مادرم هم صادق است این روزها. این روزها که باز با غصه عجین است. 

کاش من و برادر اولی میتوانستیم حرفهایمان را به دوتا از برادرها و پدرم بفهمانیم. 

این پی نوشت برای کسی که فیلم را ندیده قابل درک نخواهد بود. نوشتم که فکرهایی که این هفته در سرم چرخید یادم بماند. خصوصا تحسینی که در مورد خواهر بزرگتر خسرو و زن برادر خسرو داشتم که تکلیف مرا با مواجهه با این بیماری بیشتر روشن کرد.



پی نوشت 2:

این پی نوشت در واقع حرف اصلی ام است و دلیل نوشتنم. یکی از قرار قدر 96ام با خودم این بوده که در بازه های مشخصی از سال قمری پیش رو، مرتب به حدیث رجوع کنم برای امام شناسی. بعدها دیدم که بهتر است در پی دردهایم جستجوی هدفمند بکنم با تاکید بر سیره ائمه. 

(بماند که بازه های زمانی با توجه به مشکلات زندگی ام دیده شده اند و زود به زود نیستند، بلکه یک ماه به یک ماه اند! مگر مواردی که دردی مرا دوباره به خواندن قرآن یا حدیث به صورت موضوعی کشانده باشد)

تا به حال که این جستجو، مبتنی بر گوگل خدایش خیر دهاد، بوده و نتیجه نیز به دل من یکی که ننشسته. هیچ سایتی را بعنوان دایره المعارف قابل جستجوی کاملی نیافته ام تا کنون که شرح و بسط خوبی هم داشته باشد و استناد ها و اعتبارها هم بیان شده باشد و مطمئن باشد. 

اینجا کسی از دوستان هست که پایگاه داده یا سایت خوبی در این خصوص سراغ داشته باشد که از دید گوگل مغفول مانده باشد؟ شما مرجع جستجوی چنینی تان چیست؟

برای روشن تر شدم منظورم بگویم مثلاً در حوزه شعر، سایت گنجور را میشناسم که موضوعی میتوانم در ادبیات جستجو کنم و غرق شوم و هر شعر تفسیر و توضیح هم دارد. اما هنوز چنین چیزی را در حدیث نیافته ام که بشود دایره المعارف دوست داشتنی ام.

البته دوران دانشجویی شروع به جمع آوری کلکسیونی از این دست مطالب در قالب فایل بودم که سالهاست در آرشیو هارد اکسترنال آن روزها خاک میخورد و نمیدانم جوابگوی نیاز و سوالهای این روزهایم هست یا نه. سراغش نرفته ام هنوز. ولی اگر بشود مرجع آنلاینی داشت که همه جا با خود داشته باشم چون این شکها و دردها را همه جا با خودم حمل میکنم، بهتر است. 

سمیه عزیز به طور خاص دست یاری ات را نیازمندم.

دلای عزیز هم کاش اینبار از اینجا رد بشود و این پست را بخواند.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

facing dificulties

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

starting over

بسم الله الرئوف



من زنده ام، پس میجنگم


میجنگم یعنی زنده ام هنوز


زمان آن رسیده که دوباره از نو شروع کنم.

برای بار چندم؟

مهم نیست

من نیاز به یک شروع تازه دارم..


start over

again and again and again


Helpful Ideas For Starting Over Again When Adversity Strikes


دیدن این لینک رو توصیه میکنم

https://blog.iqmatrix.com/starting-over


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

معجزه انضباط فردی (2)

تمرین انضباط فردی، شما را شاد می کند. به واسطه به دست آوردن کنترل خودتان


بیشتر مردم عادت دارند که کارهای ساده را انجام دهند...  این می شود که به تنبلی عادت می کنند. تا جایی که حتی نمی توانند کارهایشان را به اتمام برسانند یا نمی توانن کارهای سخت و مهم را حتی شروع کنند!


عادت کردن به منضبط بودن سخت است؛ با خود راه بیایید، چرا که بالاخره گاهی درجا خواهید زد و عقب خواهید افتاد. در تمام زندگی تان باید بجنگید، هرگز به نقطه ای نخواهید رسید که وسوسه های تنبلی به سراغ تان نیایند. 


تنها به واسطه انجام آنچه دوست ندارید، فرصت انجام کارهایی که دوست دارید فراهم خواهد شد.



فکر کردن، سخت ترین انضباط در زندگی هر فرد است. درست فکر کردن تلاش زیادی می طلبد. اولین این روشها، زمان گذاشتن برای فکر کردن است. بازه های زمانی طولانی را به فکر کردن اختصاص دهید که عواقب و نتایج بلند مدتی خواهد داشت. هر چه بیشتر فکر کنید و به ابعاد مختلف تصمیم خود بیندیشید، کیفیت تصمیمی که خواهید گرفت بهتر خواهد شد. 


یکی از بهترین راه ها برای ایجاد عادت درست فکر کردن، تنها بودن به مدت نیم تا یک ساعت است.


هر وقت با مشکل و وضعیت خاصی روبه رو شدید، تکه کاغذی بردارید و بنویسید: روی کاغذ فکر کنید. تمامی جزئیات را بنویسید. الان اوضاع چگونه است؟ چه خواهید شد؟ و همه دلایل و ... پاسخ ها به ذهن تان خواهد آمد.

زمانی که کلافه اید و نمی توانید راه درست را بیابید، بپرسید: فرضیات من چیستند در مورد این وضعیت چه فرضی کرده ام که ممکن است درست نباشد؟


سوال جالب:

اگر 10 میلیون دلار پول داشته باشید، و تنها 10 سال دیگر زنده باشید، حالا واقعاً میخواهید در زندگی چه کنید؟

چه کاری را بیشتر و چه کاری را کم تر انجام خواهید داد؟ چه کاری را شروع می کنید و چه کاری را انجام نخواهید داد؟


یک دفترچه بردارید و 10 هدف را که میخواهید در طول 12 ماه به آنها برسید را به صورت زمان حال در آن بنویسید. مثلا من X کیلو وزن دارم. هیچ وقت به کمتر از 10 هدف رضایت ندهید! 

هر روز دفترچه تان را در دست بگیرید و دوباره اهداف تان را بنویسید.


اصل سوم: مدیریت روزانه

در طول روز هر وقت کاری پیش آمد که در لیست کارهای روزانه وجود ندارد، آن را انجام ندهید.


20 درصد کارهایی که در لیست تان هستند، 80 درصد ارزش کل را دارند

از روش A-B-C-D-E برای اولویت بندی استفاده کنید. بسته به اینکه انجام ندادن شان چقدر لطمه می زند.

قانون این است: هرگز دست به انجام کارهای B نزنید وقتی کاری با اولویت A موجود است که هنوز انجام نشده است!


به خود بیاموزید که کارهای کم ارزش انجام ندهید! این یکی از مهم ترین اصول برای موفقیت است


E کارهایی است که باید از زندگی خود حذف کنید! قانون مدیریت زمان حکم می کند که به کارهایی که به هیچ وجه نباید انجام دهید نیز فکر کنید و آنها را مشخص کنید! حذف این کارها زمان بیشتری برای شما فراهم خواهد کرد. قانون این است اگر لازم نیست کاری را انجام دهید، لازم است که انجامش ندهید!


بعد از تهیه لیست سراغ کارهای A بروید و آنها را شماره گذاری کنید. A1, A2, ... 


وقتی هر روز صبح خود را قانع به انجام مهم ترین کار در آغاز روز کاری خود کنید، به نوعی خود را کنترل کرده اید، ارباب خود شده اید، به خود نظم داده اید و احساس خوبی نسبت به خود پیدا خواهید کرد.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

واکنش ها

بسم ا...


پریشب ایمیلم را چک کردم و چیزی که انتظارش را نداشتم را دیدم. نامه ریجکت برای مقاله T. 

آن شب درست متن نامه های داورها را نگاه نکردم. فقط تعجب کردم. برای همین ژونال داوری کرده بودم به تازگی. کارهایی که داوری میکنم هر چقدر هم ایراد داشته باشند باز سعی میکنم نقاط قوتش را هم پر رنگ ببینم و نهایتاً major revision بزنم. بعد که مجدداً کار برای داوری مجدد به من سپرده شد دیدم غیر از من فقط یک داور دیگر داشته کار! و آنهم اصلا نخوانده انگار. دو خط کامنت کلی و اینها. 

بعد ناخودآگاه مقایسه ام رفت با مقاله ای که داوری کردم. الان مقاله من 5 تا داور داشت! مجله همان سردبیر همان! چرا اینقدر برخوردها متفاوت؟ 

خوب میدانید تعداد داور از 3 تا که بیشتر بشود احتمال وجود Harsh reviewer یعنی داور خیلی سخت گیر از 50 درصد بالاتر می رود. 

یکی از داورها حسابی کار من را ترکانده بود و صریحاً ریجکت کرده بود. نظر او هم نظر 4 تا داور دیگر را تحت شعاع قرار داده بود. 

نمیدانم به حساب چه چیزی بگذارم؟

میتوانم دوکار بکنم: 1- ایمیل بزنم این منصفانه نیست و اجازه بدهید اصلاح کنم

2-بی خیال بشوم. خوب این آخرین ژورنال باقیمانده ISI ای بود که موضوعم به آن میخورد. همان موضوع فضایی که به سختی داور رویش پیدا می شود در ژورنالهای عام تر. 

و شروع کنم بفرستم به علمی-پژوهشی. البته زمان لازم دارم برای اینکه اصلاحات خواسته شده را اعمال کنم.

خوب اینجا هم یک مکثی بایست بکنم. سخت شد کار

تا حالا که حدود 8 هفته از ترم گذشته است، ترمی که ساده بوده، من اصلا نرسیده ام به کار پژوهشی. برای هر روز خودم تسک گذاشته ام که مثلاً شنبه ها 2 ساعت امورات پژوهشی یکشنبه ها اینقدر ساعت و ... و در تودوایست که انتهای روز لاگ میگذارم تماماً صفر ساعت میخورند. وقتهای خارج از دانشگاه به فیزیوتراپی یا استخر یا امورات معمول منزل زندگی میگذرد. آنهم هر شب با درد. کمک حبیب کافی نیست. هنوز هم با این جسم داغون بیشتر از حبیب کار میکنم. هم بیرون هم درون خانه. کاش قبل از ازدواج در مورد تنبلی همسرم مطلع بودم! وقتهای خالی ام  در دانشگاه بدجور پر می شوند از امورات معمول و نسبتاً بی ارزش. چرا؟ میگویم. 

1) این ترم کار اجرایی فوق الذکر بوده در پس زمینه کارها. با اینکه معاونت جدید هیچ جلسه ای با من نگرفته و ... فعلاً نگفته ام من نیستم. دلیلش هم یک چیز است. احتیاط . میگویم حداقل تا وقتی بخواهم پرونده ام را به جریان بیندازم کسی یادش باشد من کار اجرایی داشته ام! مسئولیت را رها کنم کلاً سیستم فراموش کننده است و بدجور دست آدمها را بی نمک می پندارد.

2) مرکز پژوهشی ای که راه انداختیم، بدجور به تب و تاب افتاده است. در شرف تعطیل شدن رفته و ریاست مرکز 100 درصد وقتش را دارد میگذارد تا مرکز را نجات دهد. با اینکه وضع جسمی خراب من را میداند ولی خواسته که وقت بگذارم. خیلی خیلی کم در حد مدیریت کلی فنی، دخیل شدم. دلیلش؟ هنوز برای من نامه ای که نیاز دارم را نزده است! بخشی از امتیاز پژوهشی مورد نیازم را روی این نامه حساب کرده ام. این اخلاق را دارد که زحمت دو سال قبلم را نادیده بگیرد به خاطر همراهی نکردنش در این روزها. 

3) 8 هفته بعدی را بایست زمانبندی کنم برای تشکیل کلاسهای جبرانی! هنوز گروه موافقت نکرده من مجازی تشکیل بدهم. یعنی جلسه گروه فقط یکی داشتیم. به مدیر گروه گفته ام هفته جاری جلسه باشد من کار دارم.

یعنی مابقی ترم هم من تماماً درگیر تدریس خواهم بود! 

خدایا چه کنم؟

واکنش سوم، میتواند این باشد که مقاله T را رها کنم فعلاً. چون توسعه یک مقاله کنفرانسی است و زیاد ایده نویی ندارد و احتمال اکسپتش کمتر است. ولی نمیدانم چه کنم که پشیمان نباشم؟ مقاله E که در حال داوری مجدد است. مقاله L که با این سرعت من یک سال کار دارد، مقاله علمی -ترویجی S در دست داوری مجدد است. مقاله با همسر هم ایراد زیاد دارد و نو نیست و احتمال اکسپتش کم است، مگر بخواهم به انگلیسی ترجمه اش کنم و بدهم یک ژورنال ناکجا آباد

یکی از اشتباهات استراتژیکم شاید این بوده که چند کار را با هم انجام دادم. 

تمرکز لازم روی هر کدام کم بوده. 

آن موقع ها استرس داشتم که نکند کاری پذیرفته نشود، میگفتم اینطوری همه تخم مرغها در یک سبد نرفته اند. الان فکر میکنم تصمیم درستی نبوده.



بعداً نوشت: ذکری برای این روزها:

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

نامه هایی به خودم

 پست قبل پراکنده از همه جاست، ذهنم پراکنده است و تنها چیزی که میدانم اینست که غم دارم و نمیدانم چه کنم. رمز مطلب همانست که برای بزرگترین چالش زندگیم بود.


پست فعلی قسمتی از نامه های یک پاراگرافی پنج شنبه ها به خودم، تقریباً سه ماه اخیر. 


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

منو تنها گذاشتی

مدتهاست به خاطر کمر درد رسیدگی به دخترم کمتر شده

خیلی از بازیها رو باهاش نمی تونم بکنم

بغلش نمی کنم

حتی توی ماشین خودش مراعات میکنه و بغلم نمی شینه. میگه کمرت اذیت میشه. قربونش برم الهی

روزهایی هست که بیدار میشه قبل رفتنم سر کار و گریه میکنه نرو. خیلی حرف میزنم که مامانا میرن سرکار بعد زودی میان و ... ولی گریه اش تموم نمیشه. بعد یه جورایی گولش میزنم و ناپدید میشم که میدونم کار خیلی اشتباهیه ولی نمی دونم درستش چیه. 

روزهایی هم هست که خوابه و من درب بالا رو باز میزارم و میرم. اول میاد پشت در م.شوهر توی پله ها میشینه تا صداش کنن. دیروز م.شوهر میگفت خیلی غصه خورد. به محض دیدن م.شوهر گفته بوده مامان و بابام رفتن! منو تنها گذاشتن! 

جگرم اتیش گرفت. به حبیب گفتم کارمون اشتباهه، باید صبحها توی خواب ببریمش بزاریم پایین حداقل که وقتی بیدار میشه تنها نباشه. بزاریم پیش م.شوهر. ما هنوز جای خواب دخترمون رو هم از خودمون جدا نکردیم. توی یه اتاقیم همه. 

عصر اومدم، نهاری که شب جمعه پخته بودم رو خوردیم. نیم ساعت بعد باز باید حرکت میکردیم سمت استخر، به حبیب گفتم منو برسونه چون خیابونها شلوغ بود. تازه دیروز اولین روزی بود که خودم ماشین بردم سرکار و انگار باز اعتماد به نفس نداشتم توی شلوغی ها خودم برم.

دخمل رو هم لباس پوشوندیم و بردیم حداقل یه دور دور بکنه. وقتی رسیدم دیدم دقت نکردم و سانس شنبه برای دانشجوها بوده، زنگ زدم حبیب برگشت. دیدم دخترم داره گریه میکنه. قشنگ گریه ی غصه نه گریه بهانه گیری که چرا مامانم رفت. 

خیلی حالم بد شد. این مدت همش گیر خودم بود. یا سرکارم یا برمیگردم میرم فیزیوتراپی و جدیدا هم که یه روز در میون کردم با استخر. هیچ پیش دخترم نیستم. 

خیلی از دخترم معذرت خواهی کردم. به حبیب گفتم ببریمش یه شهربازی سرپوشیده. حدود دو ساعت اونجا بودیم. کمرم درد گرفت ولی به حبیب نگفتم. بایست دخترم بازی میکرد. توی بازی وقتی با بچه های دیگه مقایسه اش میکنم چیزی غیرعادی وجود داره. دخترم بی نهااااایت ارومه. شیطنت نداره. توی استخر توپ نمی پره. یه جا وامیسته و نگاه میکنه. 

از بازی تنهایی اصلا لذت نمی بره و هر بازی ای که بچه شیطونی کنارش باشه از دیدن اون بچه شیطون میخنده. خیلی بازیها رو تا شروع میکرد میگفت نه دوست ندارم‌ و میومد بیرون.

دو ساعت تمام تلاش کردم دخترم بخنده و خیلی کم خندید و من خیلی توی دلم گریه کردم.

قبلا من هی یاداوری میکردم طبق تودوایست و حبیب میگفت نه خوب نیست نریم. دلیل هم نمیگفت. دیشب خیلی با حبیب حرف زدم و اونم قبول داشت دخترمون شاد نیست. قرار گذاشتیم بیشتر ببریمش شهربازی و حبیب دلیلش رو مالی میگفت که گفتم کار میکنیم واسه کی؟ فدای سر دخترم که هر چقدر خواست هزینه کنیم واسش. اینجایی که این سری رفتیم خیلی محدود بود، و دخترم خیلی شاد نشد. جاهای دیگه رو بایست سری های بعد امتحان کنیم. فعلا دوجای دیگه که مناسب فصل سرما باشه سراغ دارم که از نزدیک ندیدم.

دیگه نمیدونم چه کارهای دیگه ای از دستمون برمیاد؟ 

هر چی مادرم بعد از عید اصرار کرده که دلش تنگ میشه و دخترم رو بزارم پیشش اینکار رو نکردم، چون دیگه دخترم متوجه اوضاع و احوال روحی میشه. فکر میکردم خونه م‌.شوهرم براش خیلی خوبه. اونها خیلی شادن و مرتب هم نوه ها میان خونه شون با اونها بازی میکنه که این ترم خواهر شوهرم کار پاره وقتش رو هم رها کرده (قبلا دو یا سه روز در هفته ، هر روز دو ساعت میرفت سرکار و اون روزها کامل اینجا بود، ولی جدیدا خیلی کم میاد، هفته ای یک روز تقریبا). 

مهد دانشگاه رو خودم دیگه ترجیح نمیدادم چون میدیدم خیلی بهش سخت میگیرن. حتی اجازه نمیدن از اتاق مخصوص سن خودشون خارج بشن. دخترم اونجا جیغ زدن رو یاد گرفت و فکر میکنم فشار زیادی روش بود. به گریه بچه هم اصلا اهمیت نمیدادن بعد از رفتن من و میگفتن خودش گریه میکنه ارووم میشه. من دلم اتیش میگرفت.

نمی دونم حالا چیکار کنم؟

شبش از درد کمر حتی نتونستم بلند بشم نمازم رو بخونم. فقط دراز کشیدم‌. البته در حالت دراز کش شدم یار بازی دخترم و با ژل بازیهایی که دیشب خریده بودیم یه عاااالمه بازی کردیم. 

 در مورد برادر سومی هم تلفنی پیگیر بودم. دیشب ساعت ۱۱ بالاخره ویزیت شد و الان دنبال گرفتن ام.ار.ای هستن. خدا کنه مشکلش خیلی حاد نباشه. 

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

برادرها

چهارشنبه شب برادر سومی کمردرد شدید گرفته. فقط چهاردست و پا میتواند راه برود! بابا توانست برای فردا نوبت ام ار ای و دکتر بگیرد. بعد سفر پیاده کربلایی که گفتیم نرو. هم مادر را مریض میکنی از استرس هم خودت را. گوش نکرد.

دیروز فیزیوتراپی صبحم را کنسل کردم و از صبح تا شب رفتم منزل شان. مادر بدتر شده. حتی نمی تواند غذایی را که پختم بکشد. کمر من هم مرتب درد می گیرد. تا جایی که شد به سومی رسیدم با یک عالمه بد و بیراه که نثارش کردم! هر دو دلیلی که گفتم نرود محقق شد!!

 برادر دومی امروز از اولی قهر کرده سر چیزی بی ربط و میخواهد از شهرستان برگردد برای همیشه. برادر اولی ام زنگ زد و چقدر غصه دار بود‌. اخر نتوانستیم کاری کنیم دومی سر عقل بیاید. نمیدانم چه کنم. دومی خیلی اولی را اذیت میکند. برگردد با پدر و مادر سازگار نیست. دلم خیلی برای برادر اولی ام سوخت. عین پدر هوای دومی را داشت و حالا دستمزدش را داد!!. کی اینها بزرگ می شوند؟ 

خدایا کم مانده دیوانه بشوم از دست اینها. مادرم هم روی دستم افتاده.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

روزانه

بسم ا... الرحمن

خوب قرار بود من روزانه بنویسم!! فکر کنم بهتر بود این قرار رو نمیزاشتم اصلا. واقعا فرصتی برای نوشتن نیست

کارایی ام خیلی پایین اومده به خاطر درد کمرم و این یعنی خیلی از کارها عقب می مونم. 

از هفته گذشته بخوام بگم دوشنبه رفتم یه فیزیوتراپ جدید. تنها فیزیوتراپی که مدرک دکتری داره. بقیه کارشناسن. میخواست با کشیدن دست و پا و فشار زانوش به کمرم مثلا دیسک دو جا بندازه که به محض اینکه متوجه شوم میخواد چیکار کنه اجازه ندادم بهش. حتی قبلش بهم نگفته بود که ببینه اجازه میدم چنین ریسکی بکنه یا نه. دستگاههاش تعداد کمتر و با فشار بیشتر بود و از اون شب دردم شدید شد. گفتم نسخه ام رو پس بدن و آزاد حساب کردم. 

روزهای بعد به مشورت و پرس و جو گذشت که کجا برم؟ اخه جای قدیمی که برعکس اصلا تهاجمی نبود و اینها من غیر از از بین رفتن درد  دنبالچه، بهبودی نداشتم. 

تا اینکه چهارشنبه یه جایی رو  پیدا کردم و برای امروز وقت گرفتم.

....

تا چهارشنبه فقط امورات عقب افتاده رو انجام دادم. هیچ کار جدید یا مقاله ای را نشد کار کنم. هنوز هم ۵ تا کار عقب افتاده در لیست روزانه هست. 

این هفته خیلی استرس اومده سراغم. همکارم که اونم مربیه و ددلاینش ۹ ماه زودتر از منه به اضطرار رسیده بود. دو ماه پیش قبل این ماجراها، اسمش رو توی مقاله ای که ریوایز خورده بود اضافه کردم. مشکلش با یه مقاله حل میشه. مشکل من هم. مقاله هنوز جوابش نیومده. بعد از اون ماجرا یه گیر کوچیک از کار یه نفر رو که توی برنامه نویسی به متلب بود رو حل کرد. به اون هم گفته بود اگر میشه اسمم رو توی مقاله تون بزنین. یا هفته وقت برده بود ازش. طرف هم اشنا بوده. این کارو کردن و مقاله اش هفته قبل اکسپت شده. q1 هم هست!! با if بالای متوسط و حتی عااالی. خیلی براش خوشحال شدم. و خیلی هم تعجب کردم که چقدر کار عالی ای بوده که مستقیم اکسپت در یه ژورنال عالی اونم طی یک ماه.  حیف کار من به اون ژورنال نمیخوره و گرنه میفرستادم.

خوش به حالش. دقیقه نود کارش درست شد. الان رفته توی فکر آماده شدن برای دکتری.

خدایا میشه اکسپت مقالات منم بیاد؟ 

...

چهارشنبه برادر کوچیکم رفت کربلا. بهش گفتم نرو. با رفتنت حال مادر بد میشه ولی گوش نکرد. بعد هم سیم کارت عراقی نخریده و به من اینترنتی پیام میده.  حال مادرم هم که خوب نبود، حسابی بد شد. راهی سفر کربلا بود دلم نیومد یه عالمه بد و بیراه بهش بگم ولی خیلی نصیحتش کردم. البته اگر بتونه باز اینترنت گیر بیاره و بخونه و بفهمه که یه زنگ زدن به مادر واجبه، اونم مادری که برای کوچکترین چیز شدیدا استرسی میشه چه برسه به اینکه راه دور بری و زنگ نزنی. کی اینا بزرگ میشن اخه؟!

....

پنج شنبه برادر بزرگم گفت مادر رو بفرستیم شهرستان پیشش. مادر راضی نشد به هیچ وجه. یادم افتاد مدتهاااااست برای برادر بزرگه و دومی چیزی نفرستادیم. برشتوک معروف رو هم درست نکردم‌ بفرستم واسش. وقت نشده. فقط هفته قبلش دوای گرمی متشکل از ۱۸ ادویه را درست کردم و سه قسمت کردم: خودم، مادر و برادر کوچکم، برادر بزرگه و دومی. خلاصه زنگ زدم پدرم امد رفتیم سبزیجات متنوع خریدیم دادیم یک خانومی اماده کنند جمعه صبح رفتیم تحویل گرفتیم. سایر مواد برشتوک را خریدیم. نبات و سنجد دادیم اسیاب کردند. برای برشتوک و مخلوط کردن با شیر. برای زانو و استخوان و کمر خوب است. 

یک سری وشایل دیگر مثل روغن سیاه دانه و رنگ موی سنتی و ... برای برادرم خریدیم. به همراه پاچه گاو که به سختی گیر امد. از همکارم یاد گرفتم که داخل زودپز یک شب تا صبح بپزد بعد گوشتکوب بگذاری رویش، مثل ژله میشه. قالب قالب کنی برای فریز و بعد داخل هر غذایی بریزی. غضروف سازه و برای زانو و کمر خوبه. اینم باز سه قسمتش کردیم‌. خدود ۷ ساعت اینکارها وقت برد. ده تا ۱.۵ رفتیم خرید و بعد من برگشتم خانه خودمان. باز شب ۶ تا ۱۰ رفتیم خانه بابا برای بقیه کارها.  خسته شدم ولی خیلی انرژی گرفتم. حسابی به سلامتی خودم و برادرها رسیدیم. سیر در مقیاس بالا باز برای سه گروه مان چرخ و فریز کردم تا استفاده روزانه اش راحت تر باشه. برای دیسک عالیه. 

همین طور سیاه دانه عسل برای سه تایی مان. برای هزار تا بیماری خوبه. 

....

جمعه به امورات خانه خودمان گذشت خیلی کار داشتیم. جمعه ها غذای شنبه خودمان و مادرشوهر را درست میکنم. گوشت برای باقالی پلو و مرغ برای ته چین را پنج شنبه گذاشتم پخت. شب که برگشتیم از منزل مادرم، مرغ ها را ریش ریش کردم و چون زیاد پخته بودم دو وعده هم فریز کردم بعدا با قارچ درست کنم. از مرغ متنفرم ولی به این روش کمتر بو می دهد. 

شب جمعه درسهای هفته را اماده کردم. حبیب سه وعده اش را ظرف شست، اشپزخانه را سر و سامان داد. خانه را جارو کرد. دستشویی را شست حمام را من. غذاها را خودم تنهایی درست کردم. گردگیری کامل خودم کردم و خانه قدری رو به راه شد. لباسها را من شستم حبیب پهن کرد. از دیشب هم بچه های جاری ۳ مانده بودند خانه ما و بین طبقات با دخمل هی بالا پایین میرفتند و بازی میکردند. دختر سومشان که الان ۵ ساله شده هنوز شر است. برده بود دخمل را گذاشته بود توی کوچه و در را بسته بود و خودش رفته بود داخل منزل م.شوهر. به دخمل هم گفته بود وایسا برمیگردم. تا برادر شوهر اخری ام از بیرون میاید و دختر را می بیند و میاورد داخل. خدا رحم کرد ماشین نزده بود بهش یا بلای دیگه ای سرش  نیامده بود. کوچه باریکی داریم که بسیااااار شلوغه  و هر لحظه ماشین رد میشه. منم اصلا به ذهنم نمیرسید ممکنه تو کوچه برن. هیچ وقت ۰چنین کاری نمی کردن.

....

برای امروز عصر نوبت دکتر حساسیت داریم برای دخمل. ظاهرا به تخم مرغ هم حساسیت دارد. هفته قبل مرتب لیموشیرین و خاکشیر دادیم گفتم شاید از گرمی است. توی راه ابها،  سم و لوله باز کن ریختم. زیر فرشهای اتاق خواب را هم‌. امروز میخواستم بقیه خانه را قبل از خروج سم بزنم که وقت نشد. یک سری حشره هست توی خونه که گفتم شاید اونان نیشش میزنن. حشره های داخل خرما خشک بودن که ریختم رفت ولی هنوز توی خونه پیداشون میکنم. وسایل امروز را دیشب اماده نکرده بودم و دیر شد نشد سم بزنم.

...


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب