۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

صبر، ارامش، تلاش

بسم ا...

بایست مثل قرص به صورت روزانه چندبار مصرف کنم:

ذکر این روزها را

که صبر داشته باشم،  که ارامشم را حفظ کنم، که تلاش کنم 


بایست مرتب به خودم بگویم:

صبر، ارامش، تلاش

محبوب صبر داشته باش صبر صبر

محبوب آروم باش آرووم آرووم 

محبوب تلاش یادت نره تلاش تلاش 


پ.ن1:

و وقتی قرصم را مصرف نکرده باشم

دنیا را سخت میگیرم

کارها برایم خودشان را بزرگ نشان می دهند گرچه در واقع اینطور نباشند

و آرامشم را از دست میدهم و توکلم را

و حتی سلامتی ام را.

و نتیجه این است که هیچ کاری هم از پیش نمی رود.


پ.ن2: یکی از آرزوهایم همیشه این بوده که از گذشته برای آینده ام نامه بنویسم. دلم میخواهد محقق اش کنم. فقط نمی دانم چطور به دست خودم برسانم در تاریخ مقرر :دی 


پ.ن3: این روزها فشار خانواده برای پیدا کردن گزینه برای برادرها و تحقیق فرستادن من و خواستگاری رفتن و ... زیاد شده. با اینکه هنوز سرم بایست به مقالاتم گرم باشد ولی چاره ای هم نیست. بیماری مادرم خوب نمی شود تا روزنه امیدی نداشته باشد. دیشب از فرط استرس زار زار گریه کردم.

پ.ن4: کار ساختن خانه کاملاً از عهده حبیب خارج نشده بود. قرار دادشان را من نخوانده بودم و خودش هم درست انتقال نداده بود به من و الکی خوشی بوده شادی قبل عید من!! فقط یک کمکی اضافه شده که خوب بهتر از قبل است چون کمکی فرد واردی است و خودش پیمانکار است و آشنا و .. زیاد دارد. اما همچنان عصرها تا شب درگیر است و برای منی که بدجور محتاج کمک حداقل در بعضی امور خانه و یا نگه داشتن چند دقیقه ای حسنا هستم یعنی فاجعه. شبها هم با وجود خستگی و پادردم، حتماً بایست غذای فردا را درست کنم و برای مهد حسنا صبحانه و نهار و میان وعده بگذارم. این با خستگی هایم و ریخت و پاشهای حسنا و امورات خانه و دانشگاه خیلی جور در نمی آید. خصوصا اینکه جدیداً بهانه گیر هم شده و میخواهد حتماً همیشه باهاش بازی کنم. متاسفانه حال و حوصله حسنا را هم ندارم این روزها. حس می کنم باز دارم افسردگی می گیرم. قرص های فلوکسیتین را شروع کردم و دوباره قرآن را. خدا خودش به من کمک کند...

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محبوب حبیب

چگونه اهداف خود را ترسیم کنیم و در مسیر رسیدن بمانیم؟

بسم الله.

این مطلب کاملاً از این وب برداشته شده است:

http://thecoach.ir/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1/



هدف داشتن سالیان درازی است که دغدغه‌ی اصلی آدم‌هاست. ما معمولا در موقعیت‌های مختلف مثل شروع یا پایان سال یا حتی روزهای تولد به این فکر می‌کنیم که چه برنامه‌هایی می‌خواهیم داشته باشیم و به چه سمتی برویم. هدف‌مند بودن، براساس تحقیقات مختلف معیار مهمی در سلامت فردی و اجتماعی است. هدف‌مند بودن می‌تواند انگیزه‌بخش و اثرگذار باشد و البته انتخاب اهداف اشتباه یا دور از دسترس می‌تواند اثری معکوس داشته باشد. یعنی باعث ناامیدی شود. شیوه‌ی نگاه ما به اهداف و آینده می‌تواند اثر مهمی در پیگیری اهداف داشته باشد. در واقع انتخاب اهداف همیشه بخش ساده‌ی کار است و اکثر افراد می‌دانند که در زندگی باید روی چه چیزهایی تمرکز کنند اما مسئله‌ی اصلی همان ماندگاری و پایبندی به اهداف است.

حالا سوالی که باید به آن فکر کرد و برایش در جستجوی پاسخ بود این است که چطور هدف‌گذاری کنیم که دور از فانتزی‌ها باشد و بتواند به ما انگیزه‌‌ی حرکت بدهد و خود اهداف باعث نشوند که در پایان یک سال (یا یک دوره) وقتی کارنامه‌مان را نگاه می‌کنیم احساس کنیم کار خاصی انجام نداده‌ایم؟ و همینطور چه عواملی پایبندی ما به اهداف را متزلزل می‌کند و باعث می‌شود کارهایی را نیمه کاره رها کنیم؟

در بخش‌های زیر نکاتی که در این‌باره مهم هستند و کمتر درباره‌ی آنها صحبت می‌شود را توضیح می‌دهم.

تنها چیزی که درباره‌ی آینده می‌دانیم این است که متفاوت خواهد بود.

تنها چیزی که درباره‌ی آینده می‌دانیم این است که متفاوت خواهد بود.

درک آینده

باید بپذیریم که انسان نسبت به پیش‌بینی آینده ناتوان است. همیشه هم بوده. حداقل تا اینجای تاریخ بشر که رسیده‌ایم، ما نتوانسته‌ایم درک دقیقی از آینده داشته باشیم. آینده برای ما شبیه موجودی مبهم و پیچیده است که در هر زمانی می‌تواند شکل و قیافه‌ی خودش را تغییر بدهد و با چیزی که ما تصور می‌کردیم یا می‌کنیم متفاوت شود. در واقع منشا یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های بشر رویارویی با آینده است. آینده‌ای که همواره آبستن اتفاق‌هایی است که در دامنه قدرت پیش‌بینی ما نمی‌گنجد.

خاطرم هست در زمان کودکی وقتی قرار بود کسی به خانه‌مان بیاید، برای خودم از زمان رسیدنش رویاپردازی می‌کردم. به این فکر می‌کردم که چه بازی‌هایی می‌کنیم و چه حرف‌هایی می‌زنیم. این تصور به من هیجان زیادی می‌داد و برای رسیدن آن فامیل یا دوست لحظه‌شماری می‌کردم. ممکن بود به هر دلیلی شرایطی پیش بیاید که آن فرد مورد نظر به خانه‌مان نیاید. وقتی این موضوع را می‌فهمیدم انگار دنیا روی سرم خراب می‌شد. در واقع آن‌چیزی که باعث حال بد می‌شد این بود که من چنان آینده‌ی مورد انتظار را قطعی می‌دیدم که تصوری از محقق نشدنش نداشتم و وقتی انتظار برآورده نمی‌شد حال بدی شکل می‌گرفت.

وقتی به آینده به‌عنوان یک موقعیت ثابت و حتمی نگاه کنیم در تصمیم‌گیری و انتخاب اهداف دچار خطای قطعیتمی‌شویم که باعث ناامیدی ما می‌شود. وقتی ما تصور می‌کنیم که اهدافی که امروز متصور هستیم حتما باید رخ دهند، اگر روزهای پیش‌رو آن‌گونه که ما انتظار داریم پیش نروند یا اتفاق‌هایی بیافتد که خارج از تصور ما باشد، در این شرایط دچار یک سرخوردگی درونی می‌شویم. اما برای این‌که درک بهتری از آینده داشته باشیم نیاز است تا بفهمیم که ما چگونه آینده را تصور می‌کنیم؟

یادآوری آینده

شاید از خودتان پرسیده باشید که تصاویری که ما در ذهنمان درباره‌ی آینده متصور می‌شویم از کجا نشات می‌گیرد؟ همه‌ی ما رویاهایی داریم و به خود آینده‌مان فکر می‌کنیم. اما منبع این تصاویر کجاست؟

Daniel Schacter یکی از محققان برجسته در حوزه‌ی نئوروساینس است که درباره‌ی کارکرد مغز و شیوه‌ی بازسازی و یادآوری خاطرات و دانسته‌ها، پژوهش‌های قابل‌ توجهی انجام داده. Schacter در مقاله‌یRemebering the past to imagine the future توضیح می‌دهد که مغز ما وقتی می‌خواهد خاطراتی را یادآوری کند، شبکه‌ی عصبی را فعال می‌کند و بخش‌های دانسته‌های ما یا قطعاتی از خاطراتی که داریم را کنار هم می‌گذارد و یک تصویر از گذشته می‌سازد. نکته جالب توجه این است که همین مکانیزم برای تصور کردن آینده فعال می‌شود. یعنی وقتی ما به آینده فکر می‌کنیم در واقع تصویر کامل‌تر شده‌ای از خودمان را براساس تجربیات گذشته‌مان می‌سازیم. این تحقیق نشان می‌دهد که آینده‌ی ما همواره تحت تاثیر گذشته‌مان است. به این مفهوم می‌گوییم یادآوری آینده.

مثلا اگر برای سال جدید تصمیم می‌گیریم که زبان انگلیسی خود را تقویت کنیم به این دلیل است که ما تجربه‌ای از گذشته درباره‌ی ضعف در زبان انگلیسی داشته‌ایم و وقتی به آینده فکر می‌کنیم مغز ما احتمالا خاطراتی از ناکامی‌های ما در صحبت کردن یا خواندن انگلیسی را یادآوری می‌کند و ما به این نتیجه می‌رسیم که برای سال آینده باید زبان خود را تقویت کنیم.

نتیجه‌‌گیری که می‌توان از این تحقیق کرد این است که تصور آینده و اهداف آینده مستقل از تجربیات ما نیست و اتفاقا اهدافی که برمبنای تجربیات گذشته طراحی شوند می‌تواند شانس محقق شدن بالایی داشته باشند چون مبتنی بر یک نیاز تجربه شده است. خطایی که در این شرایط رخ می‌دهد این است که ما اهدافی را انتخاب می‌کنیم که فکر می‌کنیم خوب است که انتخاب کنیم. اهدافی که شاید همسویی کمی با نیازهای ما داشته باشند و منبع الهام آنها درون ما نباشد بلکه توصیه‌ی دیگران یا خواست اجتماعی باشد. مثلا اگر انجام کاری در جامعه باب شود، شانس این‌که ما هم آن کار را به‌عنوان هدف انتخاب کنیم بالا می‌رود و همینطور چون اهداف مبتنی بر نیاز درونی نیست یا کمتر مبتنی بر نیاز درونی است، شانس موفقیت‌مان را هم در رسیدن به آن کاهش داده‌ایم.

قوی سیاه

نسیم نیکلاس طالب در کتاب قوی سیاه توضیح می‌دهد که تا مدت‌ها انسان‌ها تصور می‌کردند قو موجودی سفید است تا اینکه استرالیا کشف شد و پرنده‌ای آنجا وجود داشت که شبیه قو بود اما به رنگ سیاه.

نسیم طالب از این مثال استفاده می‌کند و توضیح می‌دهد که پدیده‌هایی در جریان زندگی رخ می‌دهند که امکان رخ دادن آنها کم است اما وقتی پدیدار می‌شوند اثر شگرفی دارند. مثلا اختراع تلفن، شکل‌گیری اینترنت و افول اقتصادی ۲۰۰۹ نمونه مواردی هستند که به‌عنوان قوی سیاه شناخته می‌شوند.

در برابر قوی سیاه می‌توان این استراتژی را داشت که ببینیم از بروز این پدیده چه چیزی می‌توانیم بگیریم و قوی‌تر شویم.

وقتی به اهداف به‌عنوان موقعیت‌های فیکس و ثابت نگاه می‌کنیم، ممکن است با پدیدار شدن یک قوی سیاه تمام آنچه که رشته کرده بودیم پنبه شود. قوهای سیاه، همانطور که توضیح دادم به ندرت پدیدار می‌شوند اما اگر پدیدار بشوند اثر بزرگی روی زندگی دارند. مثلا از دست دادن یک عزیز، یا خروج از یک محیط کاری یا مهاجرت می‌تواند نمونه‌هایی از قوی سیاه در زندگی شخصی باشد.

نسیم طالب توضیح می‌دهد که همیشه چیزهایی هست که ما نمی‌دانیم و همان‌ها هم روی مسیر ما اثر می‌گذارند.

خطای دیگری که در هدف‌گذاری مرتکب می‌شویم این است که تصور می‌کنیم همه‌ی جنبه‌های کار را سنجیده‌ایم و چیزی از قلم نیفتاده و وقتی وسط راه با یک قوی سیاه روبرو می‌شویم، دست از کار می‌کشیم.

هزینه‌ی مستغرق

فرض کنید شما به رستورانی رفته‌اید و غذا سفارش داده‌اید. شما با خوردن دو سوم از غذایتان سیر می‌شوید و یک‌سوم باقی‌مانده به میزانی نیست که بخواهید آن را همراه خود ببرید. بنابراین احتمالا با خودتان فکر می‌کنید که چون پول غذا را پرداخت کرده‌ام، پس بهتر است باقی‌مانده‌ی غذا را هم بخورم. پس تلاش می‌کنید که هرچه که روی میز باقی‌مانده رو نیز بخورید. بعد از این اتفاق شما درگیر سنگینی ناشی از خوردن غذای اضافه می‌شوید، کسل خواهید شد و احتمالا دچار دل‌درد و حتی ممکن است کارتان به دکتر بکشد. در این‌صورت شما متحمل هزینه‌ی بیشتری شده‌اید که در ابتدا برایتان قابل محاسبه نبود. این می‌تواند یک تعریف ساده از هزینه‌ی متسغرق باشد.

بعضی شرایط در کار و در زندگی هست که ما هزینه‌‌ی آن را پرداخت کرده‌ایم و چون فکر می‌کنیم که برایش هزینه‌ کرده‌ایم پس باید تا پایان کار پیش برویم. در صورتی‌که هزینه‌ی ناشی از تا پایان کار پیش رفتن می‌تواند بیشتر از هزینه‌ی دست کشیدن باشد. من معمولا این شرایط را در افرادی دیده‌ام که در رشته‌ای تحصیل کرده‌اند یا مشغول به‌کاری هستند که علاقه‌ای به آن ندارند. وقتی صحبت از تغییر می‌شود می‌گویند پس سال‌هایی که صرف این کار کرده‌ام چه می‌شود؟

در این شرایط ما فرض می‌کنیم برای جلوگیری از بی‌معنی شدن هزینه‌ی گذشته آینده را هم خرج کنیم. مفهوم هزینه‌ی متسغرق می‌تواند عامل مهمی در ادامه دادن یا دست کشیدن از اهداف باشد. خطایی که در این شرایط دچار آن می‌شویم تداوم دادن کاری است که امروز برایش انگیزه‌ای نداریم یا ضرورتش را از دست داده است. در این شرایط ما خود را متحمل صرف هزینه‌‌ی بیشتری می‌کنیم و به‌سرعت انگیزه‌های خود را از دست می‌دهیم.

بنابراین با توجه به نکات قبل، ما هرچقدر در مسیر اهداف پیش می‌رویم بیشتر با ماهیت آن هدف و فرصت‌ها و چالش‌هایش آشنا می‌شویم. ما در طول مسیر چیزهایی را می‌فهمیم که در ابتدا هرگز نمی‌توانستیم متوجه شویم و این طبیعی است که آگاهی ما در طول مسیر بیشتر از نقطه‌ی شروع‌مان باشد. ما با آگاهی بیشتر تصمیمات بهتری هم می‌گیریم. بنابراین شاید بتوان اینطور گفت که ما در شروع هدف درست و غلط نداریم بلکه بیشترین هنر را باید در مسیر نشان بدهیم و خودمان را با شرایط جدید تطبیق بدهیم. به‌عبارت دیگر شروع کردن مهم‌تر است تا نشستن و فکر کردن به اخذ تصمیم درست.

رویاهای بزرگ و مبهم

توضیح این بخش چیزی جدای از مباحث قبلی نیست. وقتی ما به آینده فکر می‌کنیم، همانطور که توضیح دادم پتانسیل فانتزی‌سازی بالایی داریم. وقتی ما تصاویر مبهمی در ذهنمان می‌سازیم و می‌خواهیم آن چیزی که تصور کرده‌ایم اتفاق بیافتد معمولا به این فکر نمی‌کنیم که آن موقعیت ایده‌آل قرار است چطور شکل بگیرد؟ بنابراین ما صرفا با داشتن یک تصویر می‌خواهیم به استقبال آینده برویم.

وقتی با این ابهام قدم در مسیر آینده می‌گذاریم، یک‌جاهایی به این نتیجه می‌رسیم که هدف پیش‌رو آنقدر بزرگ است که از پس‌اش برنمی‌آ‌ییم و همین هم باعث می‌شود که در شروع یا میانه‌ی راه ناامید شویم و احساس کنیم یا هدف اشتباهی را انتخاب کرده‌ایم و یا موضوع آنقدر مبهم است که از پس کار برنمی‌آییم و همین باعث می‌شود که گفتگوی درونی ما با خودمان تبدیل شود به خودنقدگری. یعنی به خودمان می‌گوییم: «باز هم اشتباه کردی.» یا «دیدی از پس‌اش برنمیای؟» و این چرخه مستقیما باعث کاهش اعتماد به‌نفس ما می‌شود.

 

خودمرورگری (جلسه با خود)

اگر مطالب مربوط به هک کارایی (قسمت اول، قسمت دوم، قسمت سوم) را مطالعه نکرده‌اید، پیشنهاد می‌کنم که آن سه مطلب را مطالعه کنید. در آنجا توضیح داده‌ام که داشتن سیستم برای پیشبرد کارها مهم‌تر از هر چیز دیگری است. سیستمی که به ما کمک می‌کند بتوانیم اقداماتی که مهم است را منظم انجام بدهیم.

همانطور که در بخش هزینه‌ی مستغرق توضیح دادم، آگاهی ما در طول مسیر بیشتر از نقطه‌ی شروع می‌شود. به‌همین دلیل هم نیاز است تا هر از گاهی از خودمان بپرسیم که در طول مسیر چه چیزهایی فهمیده‌ایم. برای این‌کار نیاز است تا در دوره‌های منظم جلساتی با خودمان تنظیم کنیم و خودمان و یادگیری‌هایمان را مرور کنیم. شما وقتی می‌خواهید به موقعیت جغرافیایی بروید که برایتان ناشناخته است، در طول مسیر هر از گاهی می‌ایستید، مسیر را کنترل می‌کنید که بفهمید در جهت درست هستید یا نه. خودمرورگری چیزی شبیه به این موضوع است. یعنی شما به خودتان آگاهانه توقف می‌دهید که سطح آگاهیتان از موقعیتی که دارید را افزایش بدهید و با این افزایش آگاهی تصمیم‌های بهتر بگیرید.

پرسش‌های کلیدی برای خودمرورگری

آن چیزی که ما در طراحی اهداف نیاز داریم این است که بعد از این‌که تصویری از آینده را متصور شدیم، با خودمان درباره‌ی آن گفتگو کنیم. یعنی باید از خودمان پرسش‌های زیر را بپرسیم:

اگر هدفی که انتخاب کرده‌ام محقق شود، انتظار دارم چه نتیجه‌ای بگیرم؟

اگر به نتیجه‌ی مورد انتظار برسم، چه چیزی نسبت به امروز متفاوت خواهد شد؟

وقتی به هدفم فکر می‌کنم اولین قدمی که باید بردارم چیست؟

انتظار دارم تا پایان یک ماه یا دو ماه آینده چه اتفاقی افتاده باشد؟

پرسش‌های بالا باعث شکل‌گیری یک گفتگوی درونی می‌شود. گفتگوهای درونی که ما با خودمان داریم تاثیر بالایی روی تصمیم‌های ما و همینطور شکل‌گیری احساسات ما دارد. به‌همین دلیل برای این‌که شما بتوانید یک هدف را برای خودتان شفاف کنید و در مسیر آن بمانید هم در شروع و هم در مسیر باید با خودتان درباره‌ی هدف صحبت کنید. این پرسش‌ها را می‌توانید در طول مسیری که پیش می‌روید هم مدام از خودتان بپرسید.

نوبت شما

چه به‌عنوان مدیر که به‌دنبال دست‌یابی به نتایج مورد اننظار تیم‌اش است و چه به‌عنوان فردی که به‌دنبال رسیدن به خواسته‌های شخصی خود هستید، موارد بالا می‌تواند به شیوه‌ی تفکر شما درباره‌ی اهداف کمک کند.

شما چه نکات دیگری را پیشنهاد می‌دهید؟


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

96 ای که گذشت

بسم ا... الرحمن الرحیم


یکی از کارهای خوبی که کرده ام همین نوشتن بوده است.


برای برگشتن و نگریستن به خود


از دوردست تر


از دید دیگری


از بعد از گذر چند ماه و سال حتی


و پیدا کردن شناخت بهتری از خود به این واسطه


یکی از کارهایی که دوست دارم ادامه بدهم همین نوشتن است. 


96 هم با همه پستی ها و بلندی هایش گذشت


عکسهای تولد پارسال دخترم را که نگاه میکنم مثل خواب می ماند.

 چقدر دخترم کوچولو و خواستنی بوده. چقدر روز تولدش به خودم و او سخت گرفتم. به همه خوش گذشت غیر من و دخترم که خیلی اذیت شدیم. 

کاش امسال یاد بگیرم همان قدر که به بقیه اهمیت میدهم قدری هم به آسایش و آرامش خودم فکر کنم و اینقدر سخت نگیرم به خودم.


+ مادرم... مادرم در عکسهای پارسال همین موقعها می خندید و شاد بود. الان چه؟ خیلی خیلی مدت طولانی شد امسال و خوب نشده. اوایل اردیبهشت هم مراسم سالگرد پدربزرگم را داریم که مطمئنا باز باعث بد شدن حالش خواهد شد..... آخ.. چقدر این موضوع ناراحتم می کند.


فروردین:

یادم هست پارسال را با غصه شروع کردم. بابت حرف ها و برخوردهای خانواده همسر. و هنوز باورم نمی شود چطور توانستم کل روح و روانم را بابت این موضوعات به هم بریزم. چرا اینقدر باور کردن این موضوع و پذیرفتن تصویر جدید از انها برایم سخت بود؟ 

الان خیلی بهترم. پذیرفته ام که تصور قبلی ام کاملاً اشتباه بوده است و با تصویر جدید هم تا حد زیادی کنار آمده ام. 

میگویم تا حد زیاد و نمی گویم کاملاً. چون هنوز دوست دارم کسی را جایگزین رفت و آمدها کنم و بارها از حبیب درخواست کرده ام با دوستان خوب یا همکاران خوب رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم و او تمام قامت مخالف است. 

راست میگویند مردها انگار هر سال عوض می شوند و بایست مرد جدیدی را بشناسی. باورم نمیشود این مخالفتش. 

حتی انقدر کینه جو و ریزبین شده که به بهانه های کوچک همین امسال رفتن به منزل تمامی دخترخاله ها حتی طاهره را که انقدر دوستش داشتم منتفی اعلام کرد. همین طور یکی از پسرعموها و یکی از دخترعموهایم را. برای منی که رفت و آمد را بدیهی میدانستم و حتی سالی یکبار را غنیمت، سخت است. ولی خوب بایست بپذیرم. هر چند این روزها واقعاً بابت خرده گیری های مدل جدید حبیب ناراحتم.

+ با جاری 1 سر سفره عید م.شوهر روبوسی کردیم و بعد از آن ماجرا، برای اولین عیددیدنی خانه شان رفتیم و خانه مان امدند و البته نه من سر صحبت را با او باز کردم نه او. این را هم از سر اجبار فامیل بودن انجام دادم ضمن اینکه آوردن جاری بعدی نزدیک است و خوبیت ندارد اصلاً سلام هم نمی کردیم! اما رابطه ام را حداقل نگه خواهم داشت.

+بالاخره جاری 3 با رفتارهای خیلی خیلی زننده اش کاری کرد که کل خانواده حبیب با آنها قطع رابطه کردند و حتی از منزل مادرشوهر وسط برف زمستان بیرون انداخته شد و محبور به اسباب کشی شد. از این بابت بهتر بود این کار را زودتر می کردند. بحث اختلاف نظر و ... نیست متاسفانه مشکلات اخلاقی زیادی داشت و بارها تا پای طلاق رفته اند.

 


اردیبهشت:

خوب فرودین رو حسابی غم نامه نوشتم! بسه دیگه. 

اردیبهشت ما آقاجون رو از دست دادیم. روحش شاد. هنوز چهلم اقاجون نشده بود که یه تصمیم انتحاری گرفتیم و بصورت یکهو بدون هیچ مقدمه ای اسباب کشی کردیم. و فقط یکی دو روز قبل خبرش رو به خانواده حبیب دادیم و با وجود مخالفت اونها این کار رو کردیم. 

حبیب اینجا خیلی خیلی همراهی ام کرد. مهمترین دلیلش برای مخالفت با جابه جایی ناراحتی پدر و مادرش بود ولی با اومدن جاری 3 و آزارهاش دیگه رها کردیم و رفتیم. 

از اردیبهشت خیلی ماجرای زندگی بهتر شد. خیلی خیلی زیاد . شکر خدا. تونستم مسائلی رو که هر روز باهاش مواجه بودم و حل نمی شدند رو فراموش کنم. 

خرداد:

ترم را جمع بندی کردم و بعد از جمع بندی ترم ارسال مقاله ها شروع شد. مادرم بعد از فوت پدربزرگم مدتها حال خوبی نداشت، اما به خاطر ذوق حسنا خیلی خیلی زودتر از قبل بهتر شد. 

تیر:

کل سال 96 استرس های زمین در حال ساز و خبرهای هر روزه اش از کمیسیون و ... بکگراند فکری مان بود و البته که خبرهای خیلی بدی هم بودند. 

خدا را هزاران مرتبه شکر که آخر سال در اسفندماه یک پیمانکار منصف حاضر شد در ازای برداشتن دو واحد ساخت و تکمیل را به عهده بگیرد. غیر از ما همه شرکا واحد کامل بهشان نخواهد رسید با این هزینه های جدید که سرسام آور شده. لذا واحدشان را بایست بفروشند بخشی را بدهند به این پیمانکار. 

کل سال 96 رابطه ام با حبیب نه خیلی خوب بود نه خیلی بد. هر دو تحت فشار خیلی زیادی بودیم. حس میکنم حبیب هم افسرده شده. بیش از حد خوابید این سال را و هنوز هم این رفتارهایش ادامه دارد. همیشه همه کار را به تعویق می اندازد و برای منی که نصف کارهایم را بایست با او انجام بدهم من جمله خرید و ... خیلی خیلی زجر آور شده و بعضی مواقع من هم حس رخوت و سستی می گیرم و بی انگیزه میشوم از بس یک چیز را هزار بار می گویم و انگار نه انگار.

امیدوارم با درست شدن مشکل خانه سازی و برداشته شدن بارش به طور کامل از دوش حبیب، سال 97 رابطه بهتری داشته باشیم.


آمدم ماه به ماه بنویسم. دیدم انقدری ننوشته ام که بشود ماه به ماه سیر رفتارها را پیدا کرد.

از این به بعد نوشته را همین طوری بی نظم می نویسم...

مهر ماه یک قورباغه بزرگ را قورت دادم و بالاخره گواهینامه گرفتم.

از آبان ماه پشت ماشین نشستم. چند بار تنهایی خرید رفتم در محله های شلوغ ولی خیلی سخت بود. هنوز جرات تکرار این را ندارم مگر وقتی شهر خلوت تر شد.

تا آذر ماه دور فشرده مقاله نویسی و سابمیت و ... بود و آخرین را هم نوشتم. البته این غیر از مقاله حبیب است که تا 27 اسفند درگیرش بودم و البته چون ژورنالهای مذکور جوابم را ندادند، هنوز هم ارسال نکرده ام. 

وقتی 6 مقاله در سابمیت داشته باشی و متوسط هر ده روز یک خبر از یکی شان بیاید و خبرها هم ریجکت باشد، معلوم است 96 سال سختی است. 

در این مدت فقط یک مقاله اکسپت شد، آنهم ضعیف ترین مقاله انگلیسی ام! اینجاست که می گویند بخشی از فرآیند هم شانسی است و راست می گویند! 


96 سال خوبی برای ایرانیان نبود. زلزله در همه جای کشور که قابل باور نبود این تعداد زلزله، سقوط هواپیما، غرق شدن زیردریایی و... 


از دی ماه مشخص است که دیگر تلاش کردن را رها کرده ام. بیشتر به خودم حق داده ام که سال سختی بود و هیچ کار خاصی نکرده ام. فقط نوشتن مقاله حبیب و طرح پژوهشی ام مانده که هی موکول کرده ام به بعد. البته از دی ماه تا انتهای بهمن مساله زمین و .. بحرانی شد و فردی که بهش پیش فروش کرده بودیم خیلی خیلی اذیت مان کرد و این در کنار رفتار بد خواهر و برادر حبیب در همراهی نکردن برای حل این مشکل، یک فاجعه روحی برایم به بار آورد. 

حتی قرار بود برگردیم خانه قبلی که شکر خدا حبیب بعد از زمان طولانی حرف زدن و ... باز راضی شد بمانیم.

بخواهم خلاصه بگویم 96 برای ما سال استرس و فشار روحی بود.

از هر حیث.

آخر سال مادرم حالش خیلی خیلی بد شد جوره  که بعد عید حسنا را مهد خواهم برد. فعلاً این چند ماه باقیمانده از ترم را مجبورم ببرم مهد دانشگاه که در مسیرم هست. برای سال بعد خدا بزرگ است و یک فکری میکنم. بد بودن مهد را هم با سر زدن و رسیدگی شخصی خودم بین ساعات تدریسم و ساعت نهار ان شاء الله جبران میکنم. تا بعد چه شود... خدا داند. 


اما دخترم، 

دختر نازنینم این روزها جهش بی نظیری در استدلال و منطق داشته. جوری که دیگر جملاتش تکرار جملات ما نیست و خودش با استدلال خودش چیزی را می گوید. مثل اینکه حالت مکاشفه میگه: دایی بائش نداله نمی تونه بخوابه! 

یعنی بالش بیار واسه دایی که دراز کشیده بی بالش ولی خواب نیست! 

خدایا شکرت بابت دختری که بهترین هدیه تو به ماست. 


اما سال 97



سال 97 شاید سال برداشت باشد


شاید سال خداحافظی با مسیر گذشته


امیدوارم انقدر قوی باشم که بهترین تصمیم ها را بگیرم


و توکل داشته باشم.



بهتر است سال 97 را سال تلاش و توکل بنامم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

حال خوب

بسم ا.. الرحمن الرحیم


این عید رو به همه ی دوستان خوبم تبریک میگم.


چند وقته هی میخوام بنویسم هی نمیشه. 


تا اینکه امروز طلسم رو اینطوری میشکنم. 


با توصیه کردن به خوندن یه مطلب خوب از دوست وبلاگی عزیزم فرشته جان

با این موضوع که چرا حالمون خوب نیست.


دلیل هفتمش برام خیلی جالب بود. چون من هم توقعم از این دنیا اشتباهه و همین باعث رنج منه.

اینم لینک مطلب

http://goodwife.blog.ir/1397/01/03/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-7


ادامه مطلب هم خود نوشته هست که اینجا نگهش میدارم برای خودم

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب