۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

هواس پرت کن

بسم ا...

خدا را هزار مرتبه شکر از روزی که اسباب کشی کرده ایم، خیلی چیزها بهتر شده.

طعم زندگی مستقل خیلی خیلی شیرین است. انقدر که صدها بار آرزو کردم از روز اول زندگی چشیده بودم و سنگ بنای خیلی چیزها درست گذاشته میشد با این استقلال. حیف که کم تجربه بودم و خانواده حبیب پر سر و زبان! 

مسئله دیگر اینکه حبیب چشمش را روی خیلی مسائل باز کرده. الان عیوب خانواده خودش که به ما خیلی ضربه زدند را کامل می بیند. از دید مالی در این خصوص عاقل تر شده. چند حرکت عقلانی هم در جهت پس گرفتن قرضهای داده شده به آنها کرد. البته هنوز خروجی ای از آنها دیده نمی شود!! اما مهم این بود که حبیب تکان خورد.

رابطه اش با خانواده من بسیاااار خوب شده. در اثر نبودن حرفهای هر روزه مادرشوهر در گوشش! استاد حاشیه سازی و دلخور شدن بابت هر حرکت بی معنا! خدا رو شکر رفتیم. حرفهای نزده خیلی دارم. میگذارم همچنان نزده بمانند. از بس دلخورم...

و مراوده ام با خانواده ام خیلی خیلی زیادتر شده و نزدیکتر شده ایم.

این روزها مرتب می گوید اگر عقل الان را داشتم بیشتر به حرفهایت گوش میکردم. از این به بعد بیشتر با تو مشورت میکنم و نظرت را بیشتر اعمال میکنم. در همه امور سر کارش و مسائل اقتصادی و همه چیز... در این سه ماه و اندی.


از این همه حرف که بگذریم، تعداد مطالب این ماهم رفته بالا.

پیداست تلاش میکنم هواس خودم را پرت کنم؟

از بس که شدیداً استرس دارم

تابستان رو به انتهاست و کارهای دانشگاهی من اکثراً مانده اند

استرس زیادتر و ناراحتی ای که 10 ماهست پنهانش کرده ام قضیه ی همین ضرر مالی و خسارت جبران ناپذیری است که کرده ایم و انقدر مشکل بزرگ است که لال شده ام! 

دوستان جان، لطفاً برایمان دعا کنید. مشکلمان حل شدنی است اگر خدا کمک کند. اگر نه، تا آخر عمر هم باید کار کنیم در جبران این خسارت! 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

مدیریتهای خانه داری

بسم ا.. الرحمن الرحیم


***************************************

توی پست در ارتباط با نظم، خیلی چیزها از شما دوستای گلم یاد گرفتم


و به لطف دقتی که در نرم افزار محبوبم یعنی TODOist نمودم دیدم بنده خدا تسک تکرار شونده هم داشته. خلاصه امورات منزل رو فکر کردم و بهشون نظم دادم و در این نرم افزار وارد کردم.

ضمنا یه پروژه هم در همین TODOist برای حبیب درست کردم و کارهایی که من از حبیب میخواستم رو توش زدم. ضمناً دیدم پروژه ها رو میشه share  هم کرد و همکار هم تعریف کرد! خلاصه پروژه کارهای منزل رو با حبیب share نمودم و حتی برخی تسک ها رو فقط به ایشون assign کردم! 

و هر روز خودم و شما و حبیب رو به استفاده از todoist توصیه می کنم! 

باشد که نظم بیابیم. 

***************************************

امروز دیدم یه سری نکات ریز هستن که برای آدم وقت میخرن. توی امور خونه داری مثلا. خیلی ها فرز هستن مثل دختر معمولی و غذاهای خیلی سریع درست میکنن و خلاصه حسابی بهره وری شون بالا میره.

مناسب دیدم یه پست دورهمی خونه داری با هم داشته باشیم و تجربه های چنینی مون رو به هم بگیم.

خودم شروع میکنم.

*********************با کوکو ماکارونی

هر وقت ماکارونی میپزم پیش میاد که کمتر از یه بشقاب اضافه میاد. نه اندازه ای هست که روز بعد بخوریم نه میشه به زور خورد و هی چاق تر شد :دی

برای روز بعد میریزمش توی غذاساز و بهش ادویه و تخم مرغ اضافه میکنم. آنچنان کوکوی خوشمزه ای میده که حد نداره. جوری که هر وقت ماکارونی اضافه بیاد همه خوشحالیم. من خوشحالم که آخ چون فردا غذا نمی پزم! حبیب خوشحاله آخ جون کوکوی خوشمزه میخورم! 

ضمنا حبیب هم نهار خونه است هم شام (به خاطر مشکل معده غذای بیرون نمی خوره) و من هر روز یکبار غذا درست میکنم که هم ظهر میخوریم هم شب. 

***مواد مایعی یا خورشت ها همیشه زیادتر درست میشه و یه قسمت اش (معادل یک روز دیگه که دو وعده است!) میره توی فریزر. 

وقتی از وعده پخته شده اون روز یه کم اضافه بیاد خیلی خوبه یه سیستم تبدیل کننده باشه مثل مثال بالا که فرداش هم تنوع داشته باشیم هم اسراف نکردیم.

در فکرم با همه ی پلوها مثل استانبولی و .. هم کوکو درست کنم ببینم چی میشه. خیلی پیش نیومده اونها زیاد بیان. فقط انگار ماکارونی رو درست دستم نیست چقدر درست کنم. 

فقط کافیه همیشه چک کنین که تخم مرغ یخچال به راه باشه :) 

دوستان تجربه های این مدلی تون رو رو کنین لطفا :) :دی  

***************************************

تبدیل های دیگه هم دارم برای یه کم غذا که نمیشه یه وعده کرد و باید بهش چیزی اضافه بشه:

***  مرغ مونده هم تبدیل به ته چین میشه. 

*** برنج ساده در آش یا حلیم استفاده میشه یا در همون ته چین!

*** و برنج غیرساده رو به کوفته تبریزی تبدیل میکنم! 

ولی این سه مورد تبدیلات دیگه قضیه اش با اون کوکو ماکارونی خیلی توفیر میکنه. چون غذای دوم خیلی سخت و زمان بره و اصلاً باعث شادیم نمیشه! بلکه فقط برای جلوگیری از اسراف به خودم زحمت بیشتر میدم. 

اگر یه راه بهتر سراغ دارین که ساده و سریع باشه به سبک زندگی شلوغ پلوغ من بخوره ممنون میشم بگین. 

خودم کم کم میام لیست غذاهام رو تایپ میکنم! مدتهاست قولش رو دادم چون دسته بندی خیلی جالبی داره بر اساس زمان و راحتی پخته ولی عمل نکردم. ان شاء الله به زودی توی کامنتهای این پست.... 

ضمن اینکه این چند وقته چندتا غذای سریع و نسبتا رژیمی جدید هم یاد گرفتم میام میگم.

***************************************

پ.ن1: الوعده وفا

دارم کم کم توی ادامه مطلب فهرست غذاهام رو میزارم. الان فقط غذاهای نونی رو گذاشتم. یه چند وقتی هست غذاهای غیرنونی و برنجی و .. رو کم کردم باشد کمی لاغر شویم.

پ.ن2: دیگه همه شون رو کامل کردم :) به لیست غذاهای غیرنونی هم چند تا چیز جدید اضافه کردم.

ادامه....

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

پراکنده

بسم الله


اول از همه بگم شکر خدا اون پوشه ی مهمی که لازم داشتم برگشت :) آمدم اینجا تجربه ام را بگویم برای کس دیگری شاید راهگشا شد. از Hiren Live CD استفاده کردم و شناخت. البته بعد اینکه پورت USB را دوست شوهرم تعویض کرده بود و چراغ هارد چشمک زن شده بود یعنی power اش برگشته بود. آنهم چشمک زن مدام! اما با این وجود باز هم نمی شناخت. در لینوکس می شناخت ولی کپی نمی کرد! تکلیفش انگار با خودش معلوم نبود که بالاخره شناخته یا نه. 

در Hiren قسمت مهم فایلها را با fast copy بازیابی کردم. و جالب است وقتی خواستم کل هارد را روی هارد دیگر کپی کنم دیگر یاری نکرد! و گفت محبوب رویت را زیاد نکن! در حد همان فولدر و به اندازه 12 ساعت بنده یاری نمودم. همین :دی


----------

مادرم دوباره داروهایش را مصرف نمی کند و باز دارد حالش بد می شود. دوشنبه هم قرار بود دانشگاه باشم. جلسه هم داشتیم. اما ناچار شدم کنسل کنم. یکشنبه به مادرم گفتم بچه را پیشت نمی آورم حالا که دارو هم نمی خوری.  جلوی خودش زنگ زدم به مهدکودک و داشتم کارهای ثبت نام در مهدکودک رو سوال میکردم.

دیروز را هم ماندم خانه خودم و خودم بچه را نگه داشتم. جلسه را هم کنسل کردم. از مهد هم سوال کردم اگر بخواهم دنبال کارهای ثبت نام بروم (چک آپ پزشکی و یه سری مدارک دیگر لازم است) میتوانم بچه را بگذارم پیش تان؟ پارسال قبول نمی کردند ولی امسال گفتند باشد موردی نیست. نمی دانم به خاطر سن بچه یا ...

مادرم بد جور به حسنا وابسته شده. چند بار زنگ زد این کار را نکن. من قرص هایم را میخورم. از تعجب شاخ در آوردم. مادری که بیش از ده سال است هیچ وقت به میل خودش و با اراده خودش قرصهایش را نخورده! حالا خودش بخواهد. حرفهایش حالت التماس داشت اما باورم نشد. چون همین طوری هم زیاد می گوید میخورم ولی هیچ وقت نمی خورد.

تا اینکه پدرم گفت از یکشنبه عصر (یعنی وقتی من از سر کار آمدم و چیزی شد که به این نتیجه رسیدم دیگر دخترم را نبرم) قرص ها را آورده و مرتب خورده.

 

محبت جسنا ظاهراً از همه ی ما بیشتر برای مادرم مهم است. ده سال با هر توجیهی با قسم دادن جان بچه هایش حتی... فایده نداشت. ولی ترس اینکه حسنا دیگر پیشش نباشد.

حس بدی داشتم. از خودم بدم می آمد! از یک طرف در این مواقع فکر میکنم مجبورم اقتدار به خرج بدهم و یک کلام روی حرفم بمانم و به حرفهای مادرم مبنی بر اینکه حسنا را از پیشش نبرم توجه نکنم. از طرف دیگر دلم بدجور میسوخت. بین مادرم و دخترم مانده بودم.

هنوز هم نمیدانم چه کنم؟ 

پدرم زنگ زد و گفت نه هنوز حسنا حرف نمی زند و وقت مهد بردنش نیست. کتک بخورد از بچه های دیگر یا هر آسیب دیگری در مهد نمی تواند بگوید. خودم هم اینها را میدانم. ولی نمی دانم کدام کار برای حسنا بهتر است. مهد دانشگاه که هر چند ساعت مرتب بروم و سر بزنم یا خانه پدری؟

بدجور سردرگمم.

به پدرم گفتم ببینید من باید یک فکری هم بکنم که یکهو سرم بی کلاه هم نماند. باید حسنا کم کم به مهد عادت کند. ثبت نامش یک هفته طول می کشد و الان وقت خوبی است که من کم کم بروم و پیشش بمانم تا به مهد عادت کند. در شروع سال تحصیلی که نمی توانم یک مدت را کامل پیشش باشم تا عادت کند! 

قبول نکرد. گفت نه! پدرم هم حس مالکیت شدیدی روی حسنا پیدا کرده! به حسنا میگوید بچه ام! و یک جوری میگوید بچه ام انگار اولین و تنها بچه اش است :دی ما هیچ ما نگاه...

فعلا دارم بالا و پایین میکنم چه کنم.

امیدوارم حسنا یک تکانی به مادرم داده باشد و داروهایش را مصرف کند. اگر داروهایش را در این ده سال مصرف می کرد اینطور تشدید نمی شد. میشد یک بیماری ساده در حدی که 70 درصد جامعه دارند به صورت مقطعی! همین و نه بیشتر. 

----------

رویم نمی شود بگویم رفتم کلاس رانندگی هم درخواست مربی دادم. رویم نمی شود چون چندین بار گفته ام و آخرش هم این گواهینامه لعنتی را نگرفتم! تمرین با جبیب فایده نداشت. بدجور عصبانی می شود و من هم بدجور میترسم! از سرعت از سبقت از....!! و حبیب میخواهد مثل خودش رانندگی کنم و من ... داد می زند و من بدتر دستپاچه میشوم و دلم میخواهد همان وسط خیابان ترمز کنم و گریه کنم! از این همه ذلت که دارم میکشم به خاطر بلد نبودن رانندگی!  

بهش میگویم کمی راه بیا تا من ترسم بریزه. این ترس مزحرفی که الان مثل فوبیا شده. فوبیای تصادف! 

قبل تصادف در حاملگی هم تصادف کرده بودم. دو بار بعد ازدواج و تصادف در حاملگی ام سومین بار بود. 

ولی اون دو بار اصلا نترسیدم. خودم بودم و خودم و انقدرها جان دوست نیستم. یعنی اصلا جان دوست نیستم.

اما وقتی حسنا را چهارماهه حامله بودم آنچنان ترسی در من رخنه کرده که هنوز که هنوز است وقتی حسنا بقلم هم هست و من راننده هم نیستم در موقع سبقت ها سفت می چسبمش و چشمهایم را هم بعضی وقتها می بندم! 

چه کنم از این ترس رها شوم؟

میخواهم بدون حبیب و با کس دیگری رانندگی کنم که او هم خانم باشد و این ترسهایم را درک کند و از من توقع سرعت و سبقت و ... نداشته باشد. شاید توانستم رانندگی را یاد بگیرم. میخواهم کسی (راننده ی حرفه ای) به من بگوید با این شرایط هم می شود. امیدوارم مربی ام همچین فردی باشد.

آن وقت هر کسی را دیدید با سرعت نهایتاً 80 تا دارد می رود و یک گوشه راه را برای خودش گرفته و از دنده سه هم بیشتر نمی رود من هستم :) لطفا نخندید! :) این آدم مجبور است! مجبور!

----------------

این روزها تصویر شهید حججی از جلوی چشمم کنار نمی رود. 

تمام مدت به لحظه ای که آن عکس از ایشان منتشر شده فکر میکنم. از تصور نحوه ی شهادتش، سن بسیار کم اش، بچه اش و ... چقدر اشکی شده ام بماند. اما مدام به فکر لحظه ای هستم که بدانی بچه ی کوچک تقریبا یک ساله ات را دیگر نمی بینی. دیگر پدری اش را نمی توانی بکنی و می سپاری اش دست سرنوشت. چقدر  ایمان میخواهد که آنطور آرام باشی؟ 

برای من از جان گذشتن خیلی خیلی ساده تر از از حسنا گذشتن است.

میخواهم ماجرایی را بگویم که باعث شده من انقدر در باب ایمان شهید حججی فکر کنم. اینکه فرزند اینقدر کوچک و ضعیفت را خودت بسپاری به خدا و آرام باشی. این یعنی یک ایمان خیلی قوی به همان خدا. 

حدود یک سال پیش خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم مرده ام. منتقل شده بودم جایی که نمی شناختم کجاست و آنجا بود که فهمیدم مرده ام. مربوط است به دورانی که گفتم افسردگی داشتم همان 5 ماهگی حسنا. 

اول خیلی خیلی خوشحال شدم. انقدر عمیق بود خوشحالی ام که بعد بیدار شدن هم کاملاً تجربه اش یادم ماند. واقعا خسته بودم و شنیدن خبر مرگ ام بهترین خبر بود برایم. و جایی هم که بودیم خیلی آرامش بخش بود. اگر نخندید باید بگویم شبیه کیش بود! من سوار روی یک کشتی روی آبها و جزیره ای هم نزدیکم دیده میشد که خیلی سرسبز بود.

یک دوست را هم آنجا توی کشتی دیدم. دوستی به اسم نون که مدتها بود نه از او خبری داشتم نه به او فکر کرده بودم. بعد از بیدار شدن مدتها فکر کردم چرا نون؟ من انقدرها هم با او صمیمی نبودم. اصلا یکی از کسانی که پرهیز داشتم مشکلاتم را بداند نون بود. از بس از همه لحاظ در ناز و نعمت و رفاه بود!

در حاشیه بعدها فهمیدم نون هم در همان دوران افسردگی داشته و آرزوی مرگ میکرده. 

جالب اینجاست که با اینکه اینقدر نون را ندیده بودم ولی شروع کردم به درد دل برایش که آره در آن دنیا من چنین و چنان وضعی داشتم و الان خیلی خوشحالم که مرده ام! و جالب که تمام مشکلاتی که مخفی میکردم را به او گفتم! مرده بودم و دیگر پنهان کردن توجیهی نداشت.

بعد یکهو وسط تعریف ماجرا گفتم: عهههه! حسنا! حسنا! وای حسنا را جا گذاشته ام و آمده ام! 

و آنچنان غمی بر دلم افتاد که هیچ وقت تجربه ی چنین غمی را نداشتم. عین مرغ سر کنده شدم. مدام گریه میکردم و حسنا حسنا میکردم. 

خیلی عذاب می کشیدم از ندیدنش. بدجور دلم برایش تنگ شده بود. عین بغض و غمباد راه گلویم بسته شده بود. مدام نگران بودم بدون من چه می کند؟ شیرش را که داده؟ چطور خوابیده؟ وقتی گریه می کند که بغلش می کند؟ 

یادم آمد انقدر نالیدم و انقدر برزخ بدی بود که یک لحظه حس کردم به من اجازه داده شد یکبار برگردم و ببینمش تا آرام بشوم! {لطفا اینجاها نخندید! خودم هم نمیدانم چطور چنین خوابی دیدم. ولی انقدر واقعی و انقدر روی من تاثیر داشت که هنوز که هنوز است وقتی تعریفش میکنم گریه میکنم. مثل همین حالا!} 

بعد یکهو صحنه عوض شد. در اتوبوس بودیم. نمی دانم چطور ولی میدانستم دختر 14 ساله ای که روبرویم نشسته دخترم است. اما اجازه نداشتم کاری کنم او بفهمد. بغلش کردم و گریه کردم. تعجب کرده بود و نمی دانست چه برخوردی کند. زیبا شده بود. قیافه ی خیلی معصوم و دلنشینی پیدا کرده بود. از ظاهرش معلوم بود زندگی اش خوب است.

حبیب ازدواج کرده بود یا نه؟ نمی دانم. چه کسی مادری حسنا را کرده بود نفهمیدم. اما دیدن لبخند و چهره ی آرام دخترم که به من به چشم یک غریبه نگاه میکرد اما لبریز از مهربانی و عشق به همه بود به من فهماند حال دلش خوب است.  آرام شدم. 

بعد  کات داده شد و باز برگشتم به همان دنیا! همین طور بی مقدمه!

همانقدر یکهویی که فهمیدم مرده ام

همان قدر یکهویی که فهمیدم زاریهایم مقبول افتاده و من به دیدار حسنا میروم. یکهو..

اما آن حس شیرین رها شدن از زندگی دنیا را فقط همان لحظه ای که یادم به حسنا نبود داشتم فقط. 

و تمامش برزخ سختی شد پر از دلهره های تنهایی حسنا.

یادم است انگار میدانستم وقتی از سردرگمی رها شوم کشتی پلو می گیرد و به آن جزیره میروم. ولی من تمام مدتهایی که طول کشید تا حسنا 14 ساله شود در آن کشتی بودم و سرگردان. 

و ضمناً قشنگ هم حس میکردم زمان اینجا و آنجا خیلی فرق دارند.

اینها ربطی به شهادت و فرهنگ شهادت ندارد.

میخواستم حس شدید علاقه به فرزند را حتی در اوج افسردگی تصویر کنم. و منی که ایمانم به خدا قوی نبود، از تصور تنهایی دخترم در برزخ بدی بودم. 

که وقتی میگویم این روزها خیلی به شهید حججی فکر می کنم ملموس باشد چه می گویم. 

دل کندن از فرزند و رها کردنش در این دنیا، سخت است

خیلی خیلی سخت.

از مرگ سخت تر. 

که مرگ خیلی جاها برای انسان شیرین است.

که دلم میخواهد بدانم آن جوان 25 ساله که این روزها عین برادرم دوستش می دارم چه در سر داشت.

که دلم میخواهد برای فرزندش کاری کنم و دین ام را به چنین برادری ادا کنم.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

جهت تعویض اولین پست وبلاگ

بسم ا... الرحمن الرحیم


پست قبل در حال خیلی ناامیدی نوشته شد


از همه ی دوستای گلم بابت حرفهای خوب شون ممنونم. 


یه مقداری فکر کردم.


الان میدونم مقصر خیلی از رفتارهای همسر، خودم هستم


اینکه زنانگی نمی کنم 


اینکه اون رو پادشاه زندگی ام نکردم


که حالا خودش رو از زندگی کشیده بیرون و مسئولیت پذیری نمی کنه.


البته به گذشته اش هم مرتبه نه فقط من


ولی این چند روزه 


با کمی ترش رویی


و بعد چاشنی همسر سوپراستار پنداری


که در این کانالهایی که قبلا به مرجان عزیز گفتم نوشته


کمی اوضاع بهتره 


دارم کمی سیاست زنانه یاد میگیرم و به کار می گیرم.


البته کمی


و بهبود هم کمه


ولی  بازم خوشحالم. چرا آدم امید نداشته باشه؟


این پست رو نوشتم که پست قبلی محو بشه فعلا :دی 


ضمنا یه سوال کامپیوتری. 


هارد اکسترنال wd ام که تمام زندگی ام بود به فنا رفته! در Device manager میاره به صورت دیوایس ناشناس.

در disk manager اصلاً هنگ میکنه و بازش نمی کنه یا باز میکنه و نیست یا از هزار مورد یکبار باز میشه و هست ولی uninitialize

چه کنم؟

اینو بگم انقدر که همه ی زندگی ام روشه نمی تونم بدم بیرون.

و اگه بگم کل فولدر Researchs که همه ی هم و غم این روزهام بوده روش بوده و هیچ بک آپ به روزی ازش ندارم، من رو با چه نوع ماهیتابه ای میزنین؟ چدنی یا ...؟

اگه بگم آخرین بگ آپم مال آذر پارسال بوده چی؟! چه نوع ماهیتابه ای رو پیشنهاد میدین؟

 وقتی این مشکل پیش اومد گفتم خوب اردیبهشت هم یه بک آپ گرفتم انگاری! بعد رفتم دیدم نوچ! آلزایمر بنده بیش از اینهاست. آخرین بک آپ مال آذرماه پارساله :( 

و انقدری هم فکر کردم به Dropbox و .. اعتمادی نیست که ایده های خفن من روش باشه که کلاً از سرویس های cloud هم استفاده نکردم! 

به نظرتون چه نوع ناسزایی مناسب منه الان؟

حالا مجبورم انقدر توی نت بچرخم و هر راه حلی هر کسی داده اعمال کنم که یا درست بشه یا ....

هنوز عین این مصیبت زده های شوکه شده ای که وقت شنیدن خبر می خندن هستم. باورم نمیشه اطلاعاتم از دست رفته باشه! 

رفتم توی todoist اضافه کردم backup گرفتن!! و در todoist دیدم تسک تکراری هم میشه تعریف کرد! باشد که به ضرب و زور این آلارم ها آدم شویم و یادمان نرود بک آپ بگیریم!

کسی هست توصیه ای داشته باشه؟ یا جایی که انقدر مطمئن باشه که زندگیم رو بدم دستش؟

کل پروژه های تحقیقاتی نصفه نیمه ام روی اونه. امیدم به امتیاز توی همین فایلهاست. آیا بدبخت میشم؟ 

فایلهای نیمه نهایی بعضی ها رو روی ایمیل ها دارم ولی خوب جمع و جور کردن مجدد شون خیلی خیلی وقت گیره و همه رو هم روی ایمیل ندارم. بعضی رو دارم اونم خیلی پراکنده :( 

الان مثلا فصل جمع بندی و ارسال به ژورنالها، نوشتن گزارش اجرایی طرح انجام شده، ویرایش نهایی کتابم و ... است. بعد من کل هاردم رو از دست دادم! 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

السلام علیک یا امام رضا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
محبوب حبیب

چطوری نظم پیدا کنم؟

نظم توی زندگی یه زن شاغل از همه چیز سخت تره


چون زندگی اش خیلی ابعاد زیادی داره و مدیریت کردن همزمان اینها با هم خیلی سخته


پس اولش خودم رو می بخشم که زندگی ام هنوزم نظم نداره! چون دغدغه هام خیلی زیادن و همه مقطعی هستن به خاطر برخی شرایط کاملاً خاص. درس خودم و همسر مهم ترین عاملشه. 

تا میاد زندگی ام یه روالی بگیره یه چیزی عوض میشه


دوستان در ساحت های مختلف چه پیشنهادی برای نظم دارین؟


چگونگی نظم در برنامه داشتن در ارتباط با خانواده ها

چگونگی نظم در برنامه داشتن در رسیدگی به همسر

چگونگی نظم بخشیدن به شغل مان

نظم در رسیدگی به منزل

چگونگی نظم در رسیدگی های لازم به فرزند

...ادامه مطلب یافته هام رو میزارم:

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

شاد شدن در چند ثانیه!!

بسم ا...


تیتر مطلب خیلی خنده دار شاید باشه ولی من دنبال اینم که روحیه ام رو کاملاً عوض کنم و از این حس بی انگیزگی که الان بدترین وقته برای مبتلا شدن بهش رها بشم. ولی یه تبصره مهم داره که زمان بر نباشه راه حل ها.

دوستان پیشنهادی دارین؟


در ادامه مطلب سعی می کنم سرچهای مفیدم رو بیام و دسته بندی و اولویت بندی و ... بکنم:

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب

احساس

بسم الله



کاش آدمی میتوانست


هر چه غم در سینه دارد


همه را


یکجا


ببارد


آنقدر که 


اشک ها تمام شوند


حتی اگر روزها این گریستن طول بکشد


و بعد 


یک زندگی بدون داشتن حتی یک قطره اشک پنهان


را شروع کند.


سخت است غم در دل و خنده بر لب...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محبوب حبیب