بسم الله الخالق


نازک آرای تن ساق گلم

تازه داره کم کمک رویت میشه.

یه عالمه تایپ کرده بودم از ماجرای بستری شدنم، بیماری مادرم، نگفتن به مادرها به همین دلیل و تنهایی بیمارستان بستری شدن و اون شب سخت که چطور گذشت و .. که همش پرید.

حیف اینهمه نوشتم از عشق زیادی که باز بین من و حبیب جووانه زده و درد عشق رو بازم توی قلبم حس می کنم. باز هم بغض می کنم و در حال گریه احساس خوشبختی می کنم. 

ولی همش رفت. 

شاید وقت دیگه نوشتم.

کنجد ما تازه وقتی هفته ششم اش هم تموم شد آمد و ساکش رو گذاشت و خیال مامان محبوب و بابا حبیب ش رو راحت کرد که خارج رحمی نیست شکر خدا. 

نذر کرده بودم اگر خارج رحمی نباشه، واسه داداش محمدش که 150 به حسابش واریز کنم.

محمد پسر منه از زمان مجردی که از وقتی تحت تکفل گرفته ام اش انقدر غرق محبت خدا شدم که حد نداشته و هر وقت فراموش کردم این طفل معصوم رو و خرجش رو دیر واسش فرستادم یا نفرستادم یه گرفتاری برام ایجاد شده.  بعد ازدواج؛ محمد پسر حبیب هم هست و هر از گاهی این حبیبه که یادآوری میکنه که به حساب محمد ریختم یا نه. یا اینکه خودش میریزه. 

متاسفانه هنوز نذرم رو ادا نکردم. با توجه به خرجهای ایجاد شده امیدوارم خدا خودش جور کنه تا دیر نشه و شرمنده نشم دوباره. 

این هفته دوشنبه میشه پایان هفته هفتم. 

راستش استرس دارم قلبش تشکیل میشه یا نه. دعا کنید خیرش براش پیش بیاد. 

اگر فرزند صالحی هست، از همه لحاظ سالم باشه و بهترین فرزند و نور چشم بابا حبیب اش که اینقدر این بچه رو دوست داره.  

از وقتی فهمیده نگذاشته من سرپا باشم و یه ظرف حتی بشورم. همه کارها رو عزیزم خودش کرده گرچه سرکار بوده. از بس رفته خرید و اورده به زور به خورد من داده دیگه حسابی دارم چاق میشم. تازه دلخورم هست میگه تو رژیم گرفتی غذا نخوردی این بچه اینطوری شده. هر چی میگم بابا اینجا نوشته بچه در سه ماه اول نیاز به غذای خاصی نداره از بدن مادر تغذیه میکنه قبول نمی کنه.

 اینجا به سختی نوبت سونو خانم گیر میاد. کلا دو تا سونو خانوم هست که یکی اش هم رفته مرخصی و اون یکی چون توی کلینیک هستش و قیمتش پایین هم هست همه به همون جا هجوم میارن و نوبت پیدا نمیشه. 

برای منم که تا حالا مدام سونوی واژینال می نوشتن به هیچ عنوان نمی تونستم برم پیش مرد انجام بدم. حتی سونوی معمولی هم حبیب اجازه نمیده برم پیش دکتر مرد. 

فعلا تا این ساعت که نتونستم نوبت برای این هفته پیدا کنم. فعلا بایست برای یه شهر دیگه بررسی کنم ببینم اونجا نوبت گیرم میاد یا نه!؟ 

واسم دعا کنین 

خیلی استرس دارم. 

بچه ام وسط ترم به دنیا میاد و یا بایست تا آخر ترم بعد از زایمانم برم سر کلاس و اصلا مرخصی زایمان استفاده نکنم یا از اول ترم نرم.

 که این گزینه دوم کاملا بستگی به گروه مون داره که بعید میدونم استقبال کنند. چون 12 واحد موظفی دارم :( استرس دارم بهم مرخصی استحقاقی میدهند یا نه؟ برم بیمه ام رو از تامین اجتماعی تغییر بدم به خدمات درمانی دیر نشده؟ قبول میکنن ازم؟

و گزینه اول هم نشدنیه چون همین طوری که بچه ندارم خیلی روم فشار هست چه رسد به بعد که تنها هم هستم و مادرم نمی تونه کمکم کنه به احتمال زیاد. 

 تازه همه مرخصی زایمانم رسما غیرمفیده چون 4 ماهش با تعطیلات امتحانات و تابستان همپوشانی داره. بعد از مهر سال بعد چه کنم؟ بچه رو میتونم پیش مادر مریضم بگذارم وقتی بایست بروم سر کار؟ 

اینکه کمک نکردن مادرم به من چقدر باعث متلک گفتن خونواده همسر به من میشه؟

اینکه چقدر آرزو می کنم کاش زندگی مون مستقل از اونها بود و اینقدر همه مشکلاتم و ... در معرض نمایش شون نبود. چقدر دعا می کنم خدا بهمون خونه بده و چقدر این دعا خلاف انتظار معموله چون بایست واقعا معجزه بشه که خونه دار بشیم.

اما اینکه چقــــــدر دلم میخواد از این چهاردیواری دلگیر برم.

برم جایی که یه اتاق برای بچه ام داشته باشه و بتونم اتاق بچه بچینم.

چقدر دلم برای چیدن اتاق بچه غنج میره و چقدر نگرانم که نبود مادرم بعد از تولد بچه برام گرون تموم بشه از دید خانواده همسرم. و ... 

از دلشوره نمی دونم چه کنم.

خدایا بازم محبوب ات تنهاست.

یعنی حضور حبیب در زندگیم نبود رسما افسردگی می گرفتم. 

فقط عشق زیاد اونه که آرامش رو به زندگیم میاره. 

خدایا حبیب ام رو حفظ کن.

خدایا مواظب بچه مون باش.

من دلم میخواد بهترین مادر باشم براش. 

دلم نمیخواد مثل خودم بشه. خودت میدونی منظورم چیه. شرایطم. زندگیم. مشکلاتم. چیزهایی که ناشی از اشتباهات زیاد پدر و مادرم هستند. دلم نمیخواد عزیزم رو مجکوم کنم به چیزی کمتر از بهترین زندگی. 

دلم میخواد بهترین باشه. از هر لحاظ. 

در صورتی که خودم اینطور نیستم. 

با فهمیدن خبر مادر شدنم دااااغون شدم. این نه ماه برای من یک deadline محسوب میشه. یک Deadline که هیچ جور قابل مسامحه و .. نیست. دیگه نمی تونم به روند قبلی زندگیم ادامه بدم. 

دیگه بایست درست بشم. 

دیگه نمی تونم سرسری بگذرم.

از خودم خسته شدم و این خسته شدن با قبل فرق داره. بایست آدم بشم چون دیگه فقط متعلق به خودم نیستم.

اون طفل معصوم همه ی دنیاش رو از دید من و حبیب می بینه اول.. 

خدایا کمک کن بهمون. 

کمک کن امانت دار خوبی باشیم.