بسم الله الر حمن الرحیم


خدا را صد هزار مرتبه شکر


هنوز باورم نمی شود مادر شده ام. 


دیدن نازهای کودکانه اش هر روز هزاران بار لبخند و شکر برایم دارد. 

تقریبا 20 روز است که احساسهای متفاوتی را تجربه می کنم.


گاهی اوقات دلم فشرده می شود از شدت ناتوانی اش. به گریه می افتم که چقدر دخترم نحیف است و بدون من چه خواهد کرد؟ این لحظات می شوند اشکهایی که به درگاه خدا می ریزم که محافظ طفل صغیر ام باشد. خیلی خیلی ناتوان است. و مدام به خودم یادآور می شوم که خدا خودش تا اینجای راه او را محافظ بوده، مابقی راه هم با خودش. من این وسط هیچم... تنها این فکرهاست که اشکم را بند می آورد. 


گاهی اوقات به دست و پای ظریف اش خیره می شوم. به چهار تا موی خیلی کوچکی که روی بند انگشتانش دارد. به مژه هایش. ناخن های کوچک اش که چقدر ظریف اند. به اینکه خداوند با چه دقتی گلم را خلق کرده است و غرق شکر و لبخند می شوم. داشتن این معجزه ی خدایی جلوی چشمانم می شود باران بوسه بر هر جزء وجودش و شکر از ته دل.


گاهی اوقات که شدیدا گریه می کند و نمی توانم آرامش کنم، در اوج عجز گریه می کنم. دلم تاب دیدن گریه هایش را ندارد. مهم نیست چقدر اذیت شده ام فقط میخواهم دخترم زودتر ارام بگیرد و دردهایش پایان بیابد. و چقدر شماتت می شوم که مادر که اینقدر دل نازک باشد نمی تواند بچه بزرگ کند! نمی دانم بند دلم را کی اینقدر به بند دلش بسته اند؟ فکر می کنم درست در اولین باری که وقتی بغلش کردم دستم را گرفت و محکم فشار داد. روز سوم بود. این کارش برایم این پیام را داشت: مامان همیشه پیشم باش. همان موقع قول دادم هیچ وقت تنهایش نگذارم. همه وجودم را به پایش بریزم. همه جور حمایتی ازش بکنم. گریه کردم. 

همان روز به حبیب گفتم امروز من عازشق شدم. عاشق دخترم. در جواب حبیب که گفت دخترم شده هووی تو گفتم فکر کنم هووی تو هم شده باشد. دیگر تردید دارم کسی را بیشتر از او دوست داشته باشم. عشق مثل حسی عجیب از روز سوم در من شکل گرفت. روز اول و دوم بیشترش به بهت گذشت. باورم نمی شد این دختر من باشد. من اهل خیال پردازی نیستم. در دوران حاملگی هم تصوری از قیافه اش نداشتم اما باز دیدنش خیلی با باردار بودنش متفاوت بود. انگار حس مادری ام تازه بعد از تولدش گل کرده باشد. شاید بهتر باشد بگویم حس ام بیشتر شد. خیلی بیشتر


اما گاهی اوقات که از خواب عمیق بیدارم می کند، وقتی از شدت خستگی نمی فهمم کجا هستم و اصلا این صدای گریه ای که می شنوم چه معنی ای میدهد، اعتراف می کنم خبری از عشق نیست. فقط انگار مسئولیت داشتنش است که وادارم می کند به رسیدگی. و حرفهای عاشقانه ام به او فقط من باب عادت اند. تا خواب که خوب از سرم پرید فرصت می کنم باز قربان صدقه اش بروم و ببینم واقعا به این همه دردسر و سختی می ارزد. 


در همین 20 و اندی روز انقدر حرف دارم که نمی دانم کی فرصت خواهد شد بنویسم. امیدوارم به زودی فرصتش ایجاد شود. 

تلگرافی می نویسم تا اگر فرصت نشد سرخط خبرها را برای خودم داشته باشم:

- ماجرای زایمان سخت و عبرت هایش. زایمانی با وجود طبیعی بودنش  هنوز که هنوز است نمی توانم بنشینم. پاره شدن کیسه آب در ساعت 4 صبح. 4.5 بیدار کردن همسر. 5:45 رسیدن به بیمارستان. لرزش شدید کل بدنم و بالا آوردنها قبل و بعد تولد دخترم. 7:15 دقیقه تولد دخترم. 8 اتمام کورتاژ و بخیه زدن های زیاد خودم مدت 45 دقیقه!!. ضعف و لرزش و .. تا سه ساعت بعد از تولد دخترم. بعد از مرخص شدن هم دو بار تا به حال دکتر رفته ام و ماجرای دکتر رفتن هایم حداقل تا دو ماه آینده هم ادامه خواهد داشت. روزی دو تا آمپول و قرصهای زیاد و هر دو ساعت یک مراقبت برای بخیه ها و هماتوم ها و ... بیشتر از بچه داری، مریض داری خودم را می کردم. 

-دست تنها بودنم در روزهای اول و فشار آوردن به خودم که باعث پارگی بخیه ها شد.

-لرزش شدیدم که باعث شده بود بدترین زایمان ممکن و بدترین بخیه های ممکن زده شود که بعدش هماتوم شدند و روزهای دردآوری را برایم بعد از زایمان رقم زدند. طوری که آرزو می کردم سزارین کرده بودم.

-حسرت مند شدم که کاش روز تولد حضرت زهرا من هم به روش سزارین مادر شده بودم. از دست دادن این تاریخ فقط به خاطر اینکه فکر میکردم مجبورم طبیعی را انتخاب کنم تا زودتر سرپا شوم برایم خیلی ناراحت کننده است. منی که اینقدر از طبیعی وحشت داشتم به خاطر اینکه بتوانم خودم را زود جمع و جور کنم با هزار زحمت قانع کردم خودم را به طبیعی!! و حالا چقدر ناراحتم. اشتباهاتی که من و حبیب در تصمیم گیری ها و ... کردیم باعث شد اصلا این اتفاق نیفتد. حالا بایست سلسله اشتباهاتم را که از ماه هشتم شروع شده بود بنویسم. 

درسهایی که از ضعف ها و اشتباهات خودم گرفتم:

عدم احترام به خود و عوض نکردن دکتری که اخلاق نداشت،

ریسک کردن در دقیقه نود و  مشورت نکردن با دکتر،

بزرگ جلوه دادن مشکل مادم در ذهنم جوری که رویم نشد به عنوان پارامتر تصمیم گیری به دکترم بگویم شرایطم را، خیلی پیچیده نبود بخواهم بگویم به دلایلی نمی توانم بیش از یک روز بستری باشم و او بهترین راه حل را بگوید نه خودسرانه بر اساس حدس و گمان و حرف اطرافیانم تصمیمی بگیرم که فکر کنم اینطور بهتر است در حالی که بدترین تصمیم ممکن بود. 

-گوش دادن به حرف عوام به جای سئوال از دکتر هر چند دکترم بد به سئوالها جواب بدهد، قبول نداشتن دکتر!!

-این که اهل رسیدگی به خودم نیستم و یک روز قبل زایمان گرسنه بودم چون معده ام غذای معمولی هضم نمی کرد و من خودم را ملزم به کباب خوردن (تنها غذایی که مشکلی نداشتم) نکردم! دوست نداشتن خودم و ترجیح به اینکه همسری را اذیت نکنم.

-اطلاعات ضد و نقیض و اشتباهی که از روند زایمان داشتم باعث شده بود در مورد پارگی کیسه آب ندانم که خطری است و به همین خاطر زایمان بدی داشتم. 

-- فکرم در مورد اینکه در خانه پدری چطور بدون داشتن مادری که بچه داری بداند خواهم بود اشتباه از آب در آمد. دعوا و مرافعه های خانه پدری با آمدن دخترم اصلا به شادی تبدیل شده. همه برای اولین نوه خانواده دست و پا می شکنند و جو خانه کاملا عوض شده حتی برادر دوم کمی رفتارش بهتر شده.

--چون با خانواده ام خیلی کم حرفهای مهم را میزنیم و جو قبل تولد دخترم فقط معطوف به اعصاب خوردی مریضی مادرم بود، نشده بود از پدرم بشنوم که چه برنامه هایی در سرش دارد و چقدر قرار است همه را بسیج کند. هفته اول پدرم هم همه کارهایش را تعطیل کرده بود و 24 ساعت در خدمت بچه بود.  

--روی خاله و زن عمو ها برای کمک اصلا حساب نکرده بودم ولی خیلی تا به حال به صورت خود جوش کمکم کرده اند ( 5 تا یک ساعت خاله آمده و 4 تا یک ساعت زن عمو) و جای خالی مادرم را پر کرده اند.  نمی دانم چرا اینقدر سختم بود که قبلش ازشان بخواهم کمکم کنند. این خصلت را بایست ریشه یابی کنم. همیشه تا مرز مرگ هم شده دوست ندارم از کسی در این جور مواقع کمک بگیرم مگر آن فرد خودش خودجوش کمکم کند! قد هستم شدید! و این خصلت بدی است. 

-- با اینکه فکر می کردم پذیرایی از فامیل با داشتن بچه در روزهای اول سخت است، ولی خدا را شکر نگفتیم کسی نیاید. و هر کس آمد نکته ای یادم داد و رفت. و این مثل امداد غیبی بود. فامیل پدری ام خیلی خیلی سورپرایزم کردند. اصلا توقع نداشتم. 

-- فکر می کردم با غصه به خانه پدری می روم. بیماری مادرم را هم بایست در این شرایط حاد مدیریت کنم!! راستش هفته اول هم فاجعه گذشت. انقدر که فکر کردم من هم با آوردن یک مسئله جدید شرایط را سخت تر کردم. حتی آخر هفته اول گفتم اگر قرار است با آمدن من شرایط بدتر شود می روم. مهم نیست قرار است چطور تنهایی بچه را مدیریت کنم در حالی که شدیدا حال خودم بعد از زایمان بد بود.  اما شرایط آن طور نماند. شکر خدا مادرم از حدود همان 15 روزگی دخترم بهتر شد و دخترم را برای اولین بار بغل کرذ. تا آن موقع چون همه ی کارهای دخترم با خودم بود خیلی به من فشار می آمد. الان راحت ترم شکر خدا. همین چند بار در روز آروغ گرفتن توسط یک نفر کمکی هم خیلی خیلی خوب است. برادرها و پدرم  هم هر از گاهی این نقش را بازی می کنند. ضمن اینکه اینجا کسی هست که غذا درست کند حالا یا پدرم یا مادرم و منم و فقط کارهای دخترم. قبلا فکر می کردم فقط بروم خانه پدری که حرف پشت سرم نباشد. نمی شد مادرم بیاید خانه ما و انجا پرستار می گیرم. حتی دو روز اول که دخترم گریه می کرد و من نمی دانستم چه کنم گریان به پرستار زنگ زدم. وقتی مادرم حالش خوب نبود من هم مستاصل شده بودم و مدام گریه می کردم. تا اینکه خاله مثل فرشته نجات از آسمان رسید و چیزهایی یادم داد که انگار از آسمان به زمین آمدم. 


پ.ن: خوب شد نیت کرده بودم تلگرافی بنویسم!! اگر میخواستم مبسوط باشد چه می شد!!