بسم الله الرحمن الرحیم


این مطلب را می نویسم تا طعم خوش خاطره ی دو روز پیش از یادم نره و نیرویی بشه که کار خوب این مدتم رو ادامه بدم. قبلش بایست ماجرای این دو سال و نیم زندگی رو تعریف کنم. 

خانواده حبیب حدوداً 7-8 نوه از سن یک سال و نیم گرفته تا شش سال دارند که مرتب خونه ی مامان جون تشریف دارند. خصوصاً جاری سومم که سه تا بچه هاش رو خیلی وقتها میگذاره و میره دنبال کارهای حاشیه ایش. بماند. حالا نمیخوام ازش چیزی بگم. و خواهر شوهر 2 که یک روز در میان بدون استثنا خونه ی مامان جون شون هستن با دو تا بچه. 

رویکرد جاری شماره 1 و جاری شماره 2 که قبلا ساکن طبقه ی دو این ساختمون بودن این بوده که کلا بچه راه نمیدادن خونه شون. اعصاب معصاب بچه نداشتن. از دو سال پیش هم که هر دو رفتن و فقط من موندم.

من بچه ها رو دوست داشتم.  وقتی میومدن خونه مون اساسی ازشون پذیرایی می کردم. جوری که زبون باز نکرده میگفتن زن عمو شیر تاتائوو! یا زن دایی بشتنی! و ... عادت شون شده بود که همیشه بیان بالا خوردنی های خوشمزه بخورن. ضمن اینکه واسشون کارتون میزاشتم و باهاشون خوب برخورد می کردم. دیگه تا میرسیدن پایین بدو بدو می اومدن بالا و ساااااااااااعتها می موندن. حتی بعدم که والدینشون میخواستن ببرنشون به سختی و با جیغ و گریه و بکش بکش می رفتن. 

خوب خودتون میدونین که بچه داری چقــــــــــــــــدر میتونه سخت باشه. مثال هاش اینکه بعد رفتن شون واقعا خونه کثیف شده بود. دست کثیف رو به ویترین، میز تلویزیون، میز نهارخوری و هر جااااای که فکر کنین زده بودن. یه ذره شربت داده بودم کف آشپزخونه ریخته بود! تیکه های غذا رو چون در حال راه رفتن میخوردن همه جای خونه پیدا میشد! عروسک و ... همه پشت مبل. پشت مبل ها حساااابی کثیف و منم توان جابه جا کردنشون رو نداشتم. تبلت بنده خدای من به خاطر ضربه یه تیکه از صفحه اش آبی شد. شیشه ی موبایلم هم که شکست و ... ضمن اینکه خیلی موقع ها مدااااام میخواستن که براشون وقت بزارم. نقاشی بکشم و قصه بگم و ...خودشون برن سر یخچال و هر چیزی که نمی دونن چیه رو بگن من اینو میخوام و من رو هی از جام بلند کنن واسه ی اون و ...هنوز غذا آماده نیست غرغر کنن که غذا میخوان و من مجبور شم یه چیزی سریع درست کنم و ...

خیلی وقت ها بیشتر از 2 ساعت که میموندن اعصااابم واقعا به هم میریخت. دلم میخواست داد بزنم و بیرون شون کنم. به خودم میگفتم داری توی مهربونی زیاده روی می کنی. ببین اصلا از درس و کارت افتادی به خاطر اینها. اصلا مادر اینها که گذاشته رفته پی خرید و.. خودش (چون خانه دار هستن) بعد من وایسم کارهام رو تعطیل کنم بچه داری کنم! یه دستت درد نکنه هم که توی این مدت نگفتن! لطف مدام شده وظیفه.

ولی بعد یاد مادر خودم می افتادم. هر وقت دوستی اومد خونه مون وقتی خیلی بچه بودیم اجازه نداد بمونه. چون به قول خودش شیطونی می کرد. و من خیلی خیلی رنجیدم از این رفتار مادرم. هیچ وقت هم هیییچ دوستی نیومد خونه مون تا دوره دبیرستان دیگه. حتی بچه های فامیل!! 

این برخورد مادرم برای من یکی خیلی خیلی سخت تموم شد. خیلی خیلی زیاد. 

یادمه یکبار که رفتیم خونه ی دوستم و فقط 5 دقیقه اونجا بودیم و مادرش بهم محبت کرد چقدر به مادرش علاقمند شده بودم .مادر دوستم حتی یه تیکه ته دیگه ماکارونی که بهمون داد رو هنووووز مزه اش زیر دندونمه و به نظرم خیلی خیلی خوشمزه بود جوری که هنوز اون ته دیگ تکرار نشده واسم. 

یا چقدر از زن عموهام دفاع میکردم چون به نظرم خیلی مهربون تر از مادرم بودن که اجازه میدادن بچه های فامیل حتی شب خونه شون بمونن. 

حالا نوبت خودم شده بود.

اما کم اورده بودم.

خیلی سخت بود. شرایط من از مادرم خیلی سخت تر بود. من تقریبا هـــــــــــــــــــــــــــــــــر روززززز مهمون داشتم. فرقی نمی کرد که همین الان از سرکار اومده باشم و -خیلی خسته باشم. باز یه مهمون کوچولو داشتم که قبل اینکه خودم بیام بالا میدوید میومد.

فرقی نبود حامله باشم و خیلی سختم باشه جمع و جور کردن ریخت و پاش های اونها.

انقدر هم بچه بودن که وقتی بعد همه ی بازیهاشون میگفتم خوب برین دیگه من یه ذره بخوابم یا مشق هامو بنویسم یا ... میرفتن و به دقیقه نمی رسید که برمیگشتن! فراموش شون میشد من چی گفتم.

فرقی نداشت که تازه حسنا به دنیا اومده و با اوصاف کولیک و... اش یه نیم ساعت استراحت برام معجزه بود. بازم آسایش نداشتم از دست این رفت و آمدهای زیاد. 

خداییش خانواده همسرم اولها اصلا مراعات نمی کردن که جلوی بچه ها رو بگیرن. البته بعد تولد حسنا بهتر شده . هم بیشتر به بچه ها میگن . شاید هم بچه ها بزرگتر شدن و درک میکنن که بزارن من کمی استراحت کنم.

خلاصه خیلی وقت ها کم می اوردم. هر وقت عصبانی میشدم میگفتم به خاطر فرزندم تحمل میکنم. دوست دارم اون بعدها بتونه دوستای زیادی توی فامیل هم داشته باشه. دوست دارم خاطره ی خوبی از این زن عمو یا زن دایی داشته باشن تا بعداً هم با بچه اش خوب باشن. 

بعدها یه جایی خوندم که این کار یه سیاست هم هست. این بچه ها وقتی بزرگ بشن میشن مدافعان شما در فامیل همسر.

تا اینکه دیروز  منزل مادر شوهر به عینه دیدم این رو. 

دختر خواهر شوهرم که فقط 4 سالشه و از دوسالگی مهمون خونه ی ما بوده با زبون کوچیکش با مادرش دعوا میکرد که حق نداری اینو به زن دایی من بگی. من زن دایی ... رو خیلی خیلی دوست دارم. فاطمه حسنا رو هم خیلی دوست دارم. 

بعدا که اومد خونه مون اصلا پرس و جو نکردم که مادرش پشت سر من چه حرفی  به مادر شوهرم زده بوده. اینطوری توی ذهنش من یه جاسوس پرور می اومدم. درسته الان نمی فهمید ولی وقتی بزرگ میشد درک میکرد این رو. ضمن اینکه اعصاب خودم رو هم با حرفی که قرار نبود بشنوم خورد می کردم. ترجیح دادم ازش بگذرم.

فقط بی نهاااااااااااااایت ذوق کردم از این. 

نوشتم تا یادم باشه که درسته این دو سال چیزی ندیده بودم ولی دلیلش این بوده که بچه ها اون موقع خیلی کوچیک بودن. کم کم ثمرش رو می بینم. 

یکی دیگه از ثمراتش این بوده که همهههههههههههه بی نهایت حسنا رو دوست دارن. چون وقتی حامله بودم انگار براشون خواهر بیارم باهاشون خرف میزدم که دخترم منتظره بیاد باهاتون بازی کنه. خیلی دوست تون داره. اسباب بازی های حسنا رو اجازه میدادم باهاشون بازی کنن. از قول حسنا باهاشون حرف میزدم.

جوری که یکی از دختر عموهاش که اونم چهارسالشه هر روز می پرسید پس کی به دنیا میاد؟ انقدر مشتاق دیدنش بود. 



الانسان عبیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدالاحسان

از محبت خارها گـــــــــــــــــــــــــــــــــــل می شود.... واقعا :))