بسم الله الرحمن الرحیم


در این 6 ماهی که با جاری 1 رابطه شکر آب شد نکات خوبی دستگیرم شد که بایست مرتب به خودم بگویم تا آویزه گوشم بشود:

1- من این مدت مرتب در ذهنم دعوای ذهنی داشتم! هر وقت مشغول کاری بودم، به خودم می آمدم و میدیدم دارم جواب حرفهایی که ایشان زده بود و من نداده بودم رو میدهم و حرص میخورم از دستش!! در عید هم جریاناتی پیش آمد و باز مساله یادآوری شد و خوب طبیعی هم بود که حتی با اینکه در ذهنم جوابش را میدادم هم آرام نمی شدم! 

هنوز یاد نگرفته ام چطور کاری کنم این حس از درونم بیرون برود. ظلم هایی که به من کرده و 3 سال جواب نداده ام و این سری همه را به رویش آورده ام ولی در جواب جوابهایش که خودش ماجرای جدیدی و تهمت ها و .. حرفهای بغض آور جدیدی است باز هیچی نگفته ام!

خودم میدانم این بازی بدی که او شروع کرده بازی دو سر باخت است و اگر من هم بخواهم وقت بگذارم تا به همه بفهمانم اوست که دروغ می گوید و ...، من هم باخته ام!  من شرایطم با او یکی نیست. من وقتی که او دارد را ندارم. 

ولی متاسفانه خشم زیادی که از او در دلم جمع شده بعضی مواقع به عقلم غلبه می کند. و ساعتها وقتم هدر میرود. میگویم چرا هدر؟ در قسمت دوم میگویم که کلاً حرف زدن با قوم شوهر اینجانب آب در هاون کوبیدن است...

باید راهی پیدا کنم تا جلوی این ضمیر ناخودآگاهی که خیلی خیلی ناراحت است و بغض دارد و دلش میخواهد کسی حقش را بستاند را بگیرم.

بارها و بارها و بارها گفته ام تهمت ها و دروغ ها و ... جاری 1 را به خدا واگذار میکنم. 

و بایست تمرین کنم که وقتی چیزی را به خدا واگذار کردی، خودت رهایش کن... بگذر... بگذر... بگذر...


2-بیشتر از جاری 1، از پدر و مادر حبیب ناراحت بودم و این دعوای ذهنی پای ثابت و طولانی ترش گله گذاری در ذهنم نسبت به ایشان است. یعنی دست جاری 1 برایم رو شده بود و قسمت کمی از ذهنم ایشان بود. ولی انتظارم از پدر و مادر حبیب باعث ناراحتی خیلی خیلی زیادم میشد. همه حرفهایی که در حضور من و در دفاع از من و برحق بودن من  و ناحق بودن جاری 1 و ... می زنند و در حضور همه اعضا غیر از همین جاری 1، ولی در عمل و در حضور جاری 1 هییییچ حرفی به ایشان نمی زنند و ایشان جری تر شده و باز کار دیگری می کند و ادامه میدهد و من هم بسیار حساس تر و شکننده تر شدم! جوری که حرفهای ایشان (جاری 1) برایم غیر قابل تحمل شده!

خوب البته از فاز فقط دلخوری ذهنی خارج شدم و حرفهایم را صریح به پدر و مادر حبیب گفته ام و گفته ام خیلی از شما دلخورم که جلویش را نمی گیرید و اجازه میدهید با من همینطور ادامه بدهد و حداقل جلوی شوهرش بگویید که مقصر که بود که شوهرش هم با من اینقدر بد برخورد نکند و ... 

آنها گفته اند سری بعد می گوییم و ..... ولی در عمل هیچ کاری نمی کنند!

چرا؟

خدا می داند؟

م.شوهر زندگی خیلی آشفته ای دارد. بیشتر بچه ها شده اند معذل. اگر یک روز جای او بودم دیوانه میشدم 

این مساله ی ما و جاری و قطع رابطه مان پیش معذلات دیگری که مرتب برای خانواده ایجاد می شوند حکم جوک را دارد! از بس درگیرند و مرتب برایشان مشکل ایجاد میشود. و م.ش هم بیشتر نقش حل کننده مساله ندارد. بلکه فقط روپوش میگذارد روی رفتارهای اشتباه بقیه و به خیال خودش قائله می خواباند ولی در اصل مشکلات را ریشه دارتر می کند. قبلا گفته بودم برادر شوهر 2 مشکلات زیادی بار آورد و آخرش هم جاری 2 ازش جدا شد. من هم هر راه حلی داده ام و .. ولی در نهایت کار خودشان را می کنند که من اصلاً قبول ندارم و منجر به حل نشدن مسائل می شود.

در ماجرای جدا شدن شان که 2 سال تمام طول کشید،  من دقیق دیدم بعد از اینهمه حرف زدن و حرص خوردن و بحث کردن و ... رسما هییییچ کاری برای جاری 2 نکردند!! و الان ج.2 مرتب به م.شوهر زنگ می زند و میگوید شاید از شوهرش بگذرد ولی از آنها نه و برای حفظ زندگی اش هیچ کمکی نکردند و ...! 

م.ش از من انتظار داشت که بگویم نه شما که همه تلاشتان را کردید و ...ولی نتوانستم. دیدم که هییییچ کاری نکردند. و من حق را به ج.2 میدادم.

اما جاری 2 در تمام مدت زندگی اش، مشکل افسردگی شدید پیدا کرده بود و این اواخر قرص میخورد و هزار بیماری گرفت که همه میگفتند عصبی است.

ولی من بایست درس عبرت بگیرم و هیچ وقت از م.ش انتظار بزرگی کردن و حل مشکلات را نداشته باشم! 

واقعا منطق درستی ندارند.  و گرنه حدیث من هم می شود حدیث بیماری های متوالی جاری 2 و مرتب گله گذاری به م.شوهر که کاری کند تا فلان مشکل حل شود و او هم هیچ کاری که نکند هیچ! گیر بدهد به یک چیز کوچک در حرفها و همان حاشیه را بکند متن! و بزرگی هم نکند و بگذارد همینطور جاری 2 شکسته تر و داغون تر بشود و در نهایت هم تصمیم بگیرد جدا شود و هیچ کدام پا پیش نگذارند که دلش را بدست بیاورند و گذاشتند جدا شود! در صورتی که چیزهایی که خواسته بود در توان خانواده حبیب بود که فراهم کنند برایش و حق هم داشت.

الان هم مهریه اش را نمی دهند و من میترسم از عذابی که به خاطر این کار بهشان خواهد رسید! و حرف من هم رویشان هیچ اثری نداشته و ندارد.


اما نمی دانم چرا نمی توانم انتظار نداشته باشم که آنها کاری نکنند! 

نمی توانم قبول کنم مدل شان همینطور است! غیر از مثال بزرگ قضیه جاری 2 که دیگر مسلم بود، بقیه چیزها هم ریز و درشت همینطور هستند. اما چرایش را نفهمیده ام هنوز؟ معمولاً درگیر حاشیه اند تا متن....

برایم اصلا قابل قبول نبوده.

اما در جریان این دعوا مرافعه با جاری، این وضع برای من بیش از همه آنها ضرر داشته.

انرژی ام صرف چیزی شده که نبایست و هدفم را از دست داده ام که بهای آن سنگین است خیلی...

شادی ام برای چیزی از دست رفته که نبایست

بیش از حدی که باید به افراد بها داده ام..

امیدوارم سال 96 یاد بگیرم انتظارم را واقعا صفر کنم...


بایست یاد بگیرم در این خانواده تنها خدا را دارم و بعد از آن حبیب را..

بقیه فقط ابن الحرف هستند

عملی از این خاندان بلند نخواهد شد! 

نه برای جلوگیری از ظلم به من!

برای هیچ کس..