بسم الله الرحمن الرحیم


روایت اول: غم

چهارشنبه گذشته بدترین چهارشنبه عمرم بود. 

مردی رو از دست دادیم که دیگه مثل اش توی زندگی مون تکرار نخواهد شد.

آقاجونم مهربون ترین مرد روی زمین بود.

بزرگ مرد شاعر خادم امام حسین

حافظ قرآن و شاهنامه و همه ی اشعار خودش رو هم حفظ بود.

از مهربونی اش هر چی بگم کم گفتم. یه مثالش اینکه توی این چند ماهی که دیگه خیلی مریض شده بود یکی نشنید ناله کنه، یک بار از یکی مون نخواست واسش چیزی بیاریم یا کاری بکنیم. توی کل عمرش هم همین طور بود. هیچ اذیتی برای احد الناسی نداشت. اگر ما دورش مثل پروانه نمی گشتیم، خودش هییییچ توقعی از هیچ کس نداشت. هیچ کس جز خوبی ازش سراغ نداشت. هیچ کس رو نرنجوند و برای همه خیر میخواست. بزرگ منش بود واقعاً. با اینکه از اول خیلی ثروتمند بود ولی همه اش رو بخشید و این آخری دیگه چیز خاصی نداشت.

با اینکه سه تا دختر بیشتر نداشت، اما خیلی مراسمش شلوغ بود. از بس افراد مختلف بهش ارادات داشتن. 

دلم خیلی خیلی براش تنگ میشه.

بارها و بارها تا به حال از اینکه دیگه صدای قرآن خوندنش رو نخواهم شنید، دیگه شعری برای ما نمی گه، دیگه از شاهنامه روایت نمی کنه، دیگه یه عالمه روایت جالب از همه کتابهای قدیمی که خونده برامون نمیگه و ... گریه کردم. 

روحت شاد آقاجون. 

قشنگ ترین مرگی که از نزدیک دیدم رفتن تو بود. خیلی راحت رفتی. 

راحت شدی آقاجون

دنیا واست جای خوبی نبود. با اینکه منی که سه شنبه دیده بودمت باور نمی کردم به این زودی از پیش مون بری. سبک بال رفتی آقاجون. کاش یه ذره به تو شبیه بشم. 


روایت دوم: صبر

از سه شنبه مادرم بدجور به گریه افتاد. همین گریه بهانه ای بود تا باز حالش بد بشه. من هم رسماً نابود شدم. دخترم رو مجبور شدم بزارم پیش مادرشوهرم و فقط و فقط حواسم به مادرم باشه و نزارم اینقدر بی تابی کنه. از طرفی صاحب عزا هم بودیم و به امورات مراسم هم بایست می رسیدم. دیدن پوسترهای آقاجونم کنار اشعارش و دیدن روی نازش باعث میشد منم گریه کنم. چندین بار نزدیک بود از حال برم. 

تا دیروز عصر پیش مامانم موندم ولی خودمم تحملم تموم شده بود. بایست جایی خالی میشدم تا دوباره بتونم برگردم پیش مامانم و بهش برسم.  چراش رو توی روایت سوم میگم. روایت بی شعوری.

دوستان جان لطفاً دعا کنید. هم برای مادرم هم خیلی خیلی حال خودم هم بده. دیدن مامان توی این صحنه داغونم کرده. دخترم رو الان سپردم به پدرم چون مادرم دیگه نمی تونه نگهش داره و از الان فکر اینکه شاید مجبور بشم ببرمش مهد غصه دارم کرده. دخترم یعنی چقدر طول میکشه تا به مربی مهدش عادت کنه؟ چند وقت گریه خواهد کرد؟ روایت سوم رو هم هنوز نتونستم هضم کنم وسط این غصه ها.

دعا کنید خدا بهم صبر بده. 


روایت سوم: شعور 

ج.1 و بنده از دو شهر مختلف هستیم و ایشون غیر از من دیگه با کس دیگه ای از خانواده من آشنایی نداره. بعد ایشون به همراه دو تا خواهر شوهر ها اومدن مراسم. همین طور که ما صاحبان عزا به صف بودیم اونها اومدن و به همه تسلیت میگفتن. خ شوهر 1 جلو بود باهاش سلام و احوال پرسی و تشکر کردم. بعد جاری 1 پشت سرش بود من اومدم تشکر کنم که اومدن! روشون رو برگردوندن و رفتن سراغ نفر بعدی! 

بعد به خواهر شوهر 1 گفتم این چه کاری بود جلوی جمع این کرد؟ میگه بیا وقتی نشست بهش تعارف کن! خوب به خاطر تو اومده! بنده رفتم شخصاً برای هر سه تایی شون خرما و .. بردم و مجدداً تشکر کردم و ایشون یک کلمه حرف نزدن حتی یه خدا بیامرزه نگفتن! 

بی شعوری ایشون و این رفتارشون جلوی جمع خیلی ناراحتم کرد. بعد به حبیب میگن شوهرش مجبورش کرده بیاد؟ میگه نه! خودش خواست بیاد! من نمی دونم منظورشون چی بود اون وقت؟ آزار من؟

از دست خواهر شوهر 1 هم خیلی ناراحتم که اینجوری هستن! 

بعد برگشتم دخترم رو از مادر شوهر بگیرم ببرم واسه مراسم شب پیشم باشه، میگه ببین ج.1 چه رفتار خوبی کرد بلند شد اومد مراسم پدربزرگت؟! عصبانی شدم گفتم خبر ندارین دقیقاً چه رفتاری کرد و بهشون گفتم چیکار کرد. 

و دیروز اینها با هم باز رفتند گردش و ... و میدونم که هیچ تذکری به ایشون داده نخواهد شد یا اگر تذکر بدن باز یه تهمت دیگه به من بسته میشه و اینها هم هیچی نمی گن. 

با اینکه پدر و برادرم بهم میگن بهش اهمیت نده. اینکه بارها ثابت شده شعور نداره. ولی من نمی تونم واسه این ماجرا غصه نخورم. بیشتر غصه ام هم از دست خواهر شوهرها و مادرشوهرمه که در عمل طرف اون هستن. و برای من مثال از رفتار پیامبر با ... میارن که یعنی تو هم ناراحت نشو! من پیامبر نیستم. بهشون گفتم عروس بزرگه تون خیلی وقته داره پاش رو از گلیمش فراتر میزاره و ظلم میکنه. شما وقتی چیزی نمیگین راضی هستین به این ظلم. باز هیچی نگفتن! 

دیروز از عصبانیت با حبیب دعوا کردم. گفتم حلالت نمی کنم چون وظیفه ات اینه که یه محل آسایش برای زندگی من فراهم کنی و می بینی دارن با من چه می کنن. اما به جای اینکه جایی کرایه کنی و بریم و هی مرتب یک ماه یک ماه زمان میگیری که یه ایده نشدنی رو شدنی کنی و می بینی که فقط منم که دارم داغون میشم. 

حبیب میگه ج.1 میدونه امسال سال سرنوشت ساز توئه عمداً اینطوری میکنه. میگم میدون رو مساعد دیده، شما و خانواده ات رو شناخته و میدونه میتونه بتازونه! منم از اون ناراحت نیستم. از اینکه فهمیدم چنین خانواده همسری دارم داغونم. دیگه نمی خوام ببینم شون! منو از این خونه ببر. 

و اینجاست که من و حبیب اصلاً حرف هم رو نمی فهمیم و باز بحث و دعوا....