بسم ا..


سال 88 زندگی من تکان سختی خورد. تکانی که پس لرزه هایش سه سال طول کشید. ولی بعد از آن هیچ وقت خود سابقم نشدم


دلم برای خود سابقم تنگ شده


خودی که خیلی خیلی قوی بود


خودی که هر مشکلی که در زندگیش وجود داشت و خاص زندگی او بود را می پذیرفت و می پنداشت حکمت خدا بوده که او در چنین محیطی به دنیا بیاید چون قوی است و میتواند این مشکلات را حل کند که هر کس دیگر بود نمی توانست.


دلم برای آن محبوب تنگ شده است.



با وجود آنکه نیمه پنهان مشکلات زندگی خانوادگی اش را نمی دانست کسی، برای خیلی ها مایه تعجب بود.


با اینکه فقط بعد کار و درس همزمان که در هر دو هم سرآمد بود را میدیدند و فکر می کردند کارستان است این دو با هم و برای خیلی از هم دانشگاهی های دخترش ضرب المثل شده بود و مرجع رجوع همه.


محبوبی که شب ها به خوابگاه میرسید و بچه ها بابا محبوب صدایش می کردند از بس عین باباها همیشه مشغول بود!


محبوبی که حتی بعضی جمعه ها هم میرفت دانشگاه تا روی پروژه هایش کار کند و تلافی روزهایی که به خاطر کار کمتر به درسش رسیده بود در بیاید! چون در خوابگاه شلوغ نمیشد! 


محبوبی که این اواخر تحصیل، مسیر طولانی تهران-شهرشان را هر آخر هفته و به مدت 4 ماه تمام طی می کرد تا بتواند کمک حال مشکلات خانواده هم باشد!


محبوبی که این روزها از ذهنم خیلی دور شده


محبوبی که آرزو می کردم کاش روحیه اش را الان داشتم.


استقامت اش را


سخت کوشی اش را


امیدش را


محبوبی که حسرت اش را دارم


محبوبی که فکر می کنم این روزها 180 درجه با او متفاوتم


از بس کم می آورم

همین امروز بود که میخواستم بزنم زیر همه چیز حتی! همه چیز. و بی خیال هر تلاشی بشوم! بعد فکر کردم مگر چند ماه است من در اوج آمپاس هستم؟! چقدر زود خسته شدم. محبوب آن روزها اینطور نبود اصلا. 


پ.ن: دوستی تماس گرفت و لابه لای حرفهایش گفت که خواهرش قصد دارد برای سال آینده دکتری اقدام کند. الان میخواهد روی مقاله و زبانش...کار کند. مجرد است و شاغل در تهران. به خانواده اش گفته نمی توانم کار و درس را همزمان. نیاز دارم بیایم خانه و مادرم همه کارم را بکند تا بتوانم. کار را توافق کرده اند مدتی ریموت انجام بدهد. به پولش نیاز دارد برای اپلای. مادرش هم با وجود بیماری جسمی قبول کرده و کل خانواده می گویند بله کار سختی است و بایست اینطور ساپورتش کنیم تا بشود. خلاصه که مدتی است در اتاق را روی خودش بسته و مادر فقط سینی غذا و چای می برد دم در اتاق تحویل میدهد و سینی ظرفهای کثیف را تحویل میگیرد و او چسبیده به کارش.

به خوب و بد تصمیمش و تحلیل این کارش کاری ندارم.

حس کردم شاید قدر خودم را نمی دانم.

محبوبی که  هم کار می کند

هم بچه داری

هم خانه داری

هم درس میدهد

هم روی مقاله کار می کند.

شاید من همان محبوب قبل 88 ام.

نمی دانم...